Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for مارس 2012


مهدی شمشیری در سالهای اخیر کتابهای متعدد و متنوعی منتشر کرده است درباره بخشهایی از تاریخ معاصر ایران که کمتر مورد توجه قرار گرفته. تازه ترین کتاب او «خاندان آیت الله طالقانی و اسرار مرگ او» نام دارد که در 108 صفحه ماه گذشته منتشر شده و حاوی مطالبی است درباره زندگی و مرگ او، با اشاراتی به مواضع سیاسی و اجتماعی اش ازاوان زندگی تا مرگ «مشکوک» او.

(عکس: محمد رضا سعادتی نفر اول از چپ به همراه اسدالله لاجوردی نفر چهارم از چپ در روزهای خوش «همکاری» میان انقلابیون!)

یکی از جالب ترین قسمتهای کتاب مربوط است به چگونگی بازداشت محمد رضا سعادتی از اعضای مجاهدین خلق به اتهام جاسوسی برای روسیه و بعد اعتراض آیت الله طالقانی که چرا در ایران همیشه جاسوسهای روسیه را می گیرند نه جاسوسهای امریکا را؟
بر اساس تحقیق آقای شمشیری بعد از اشغال سفارت امریکا، «چند خط تلفنی… که در کمیته [انقلاب اسلامی به سرپرستی ماشاء الله قصاب کاشی] مستقر در سفارت مورد استفاده قرار داشته، توسط سفارت در اختیار کمیته قرار گرفته بود. ولی وضع ارتباطی آن تلفنها به ترتیبی بوده که کارکنان سفارت خانه می توانسته اند مکالمات آنها را ضبط و کنترل نمایند. اعضای سفارتخانه در همان روزهای نخست، با کنترل مکالمات این تلفنها متوجه می شوند که محمد رضا سعادتی با برخی از کارمندان سفارت روسیه شوروی در ایران، در ارتباط می باشد و کارشناسان شوروی که توسط وی از موقعیت و نقشه ساختمانی محل استقرار کمیته با ساختمان مرکزی سفارت و محل کار خدمت سفیر و کاردار دیگر کارکنان و فعالیتهای آنان آگاهی یافته بوده اند، با توجه به آن اطلاعات، دستگاههای مخفی استراق سمع، عکس برداری و مخابرات اطلاعات تهیه کرده بوده و قرار بوده است که آنها را توسط محمد رضا سعادتی در محلهایی مناسب که توسط کارشناسان مذکور پیشنهاد شده بوده است، نصب نمایند. ولی در شبی که سعادتی طبق قرار قبلی برای دریافت آن وسایل به محل قرار رفته بوده است، وی و سه نفر ماموران روسی توسط ماشاء الله قصاب کاشی، رئیس کمیته و شماری از همکاران کمیته ای خودش… دستگیر می شوند… (ص 51)
و نیز نقل قولی از خاطرات عباس امیر انتظام درباره همین موضوع خواندنی است:
«بعد از ظهر یکی از روزهای آخر بهمن [1357] بود. منشی من، خانم زاهدی، آمدند و گفتند: آقایی آمده است و می خواهد با شما ملاقات کند. اسمش را پرسیدم، گفت خودشان مرا می شناسند. در حالی که من اصلا او را ندیده و نمی شناختم. آن شخص… وارد شد و بلافاصله گفت: من کارمند ادارۀ ضد جاسوسی ادارۀ هشتم ساواک هستم. آمده ام اطلاعات مهمی به شما بدهم. استقبال کردم. … گفت: امروز ساعت 5 بعد از ظهر قرار است یکی از کارمندان عالی رتبۀ سفارت شوروی در ساختمانی در میدان 25 شهریور دستگاهای اطلاعاتی جاسوسی شامل دوربین عکسبرداری و ضبط سوتهای مخصوص در اختیار شخصی به نام عبدالعلی بگذارد. من از آن شخص خواهش کردم در دفترم بماند تا موضوع را به نخست وزیر اطلاع دهم….. نخست وزیر گفتند: قضیه را تعقیب کنید و نتیجه را به من بگویید. به اطاقم برگشتم و از ان شخص پرسیدم حالا چه می کنید؟ گفت: ما در خدمت دولت هستیم، دینی داریم، وطنی داریم، اگرچه انقلاب شده و اوضاع درهم و برهم است ولی ما باید وظیفه مان را انجام بدهیم. آمده ام به اطلاعتان برسانم که ما رد آنها را داریم و دستگیرشان می کنیم…. قرار شد نتیجه را اطلاع دهد… سه چهار ساعت بعد، همان شخص برگشت و گفت: مامورین ما به موقع در محل حاضر شدند و آن شخص – عبدالعلی – و آن مرد روسی را با دوربین مخصوص فیلمبرداری و ضبط صوت توقیف کردند. نام اصلی عبدالعلی هم محمد رضا سعادتی است. من تا آن روز نام سعادتی را نشنیده بودم. بعد معلوم شد آن کسی که همراه مامورین ادارۀ هشتم ضدجاسوسی ساواک، سعادتی و آن کارمند شوروی را دستگیر کرده به ماشاء الله قصاب معروف بود که تا آن روز نام او را هم نشنیده بودم!» (ص 52 – 53)
ظاهرا سعادتی شکنجه شده و تعدادی از هم مسلکات خود را لو داده بوده که از جملۀ آنها یکی هم مجتبی طالقانی فرزند آیت الله طالقانی بوده. مجتبی طالقانی از جمله کسانی بود که در سال 1354 به این نتیجه رسیدند که لازم نیست پوسته ظاهری اسلامخواهی را حفظ کنند و ماهیت مارکسیستی سازمان مجاهدین خلق را آشکار کردند و این باعث اختلاف میان آنها و گروهی دیگر از اعضای سازمان شد که معتقد بودند چون ملت ایران مسلمان است باید پوسته اسلامی و اسلامخواهی را حفظ کرد و تظاهر به اسلامیت کرد تا از سوی جامعه طرد نشد….
مهدی شمشیری نویسنده و محقق این کتاب معتقد است آقای خمینی و یارانش با بازداشت دو تن از فرزندان آیت الله طالقانی به نامهای مجتبی و ابوالحسن به همراه همسر مجتبی، بر آقای طالقانی فشار آوردند تا از آقای خمینی و خواستهای او تبعیت و به او تمکین کند.
این کتاب برای علاقه مندان به تاریخ معاصر ایران خواندنی است و می توانند آن را از طریق نویسنده به نشانی زیر تهیه کنند:
P.O.Box 866672, Plano, Tx. 75086-6672

Advertisements

Read Full Post »


یکی از دوستان بعد از خواندن کارت تبریک نوروز هیز اکسلنسی دکتر آقا مصطفی رحمانی، با اشاره به شعر ایرج که «عموم روضه خوانان بیسوادند/ تو را این موهبت تنها ندادند!» نوشته است بیسوادی بخشی از فرهنگ مسلط بر جامعه و رهبران آن است و چرا من فقط به موضوع نبیذ و دانش فارسی جناب جانشین سفیر پرداخته ام، در حالی که کارت نوروزی ایشان مطالب مهم دیگری هم دارد. حق با ایشان است، اما در همان نوشته اشاره کرده بودم که مطالب مفرح دیگری هم وجود دارد که فرصت پرداختن به آن نیست. به هر حال این است ۳۸ فقره ایرادی که این دوست بر کارت تبریک نوروزی آقای رحمانی گرفته و آنها را روی کارت با شماره مشخص کرده و شرح زیر را با ذکر شماره درباره این نکات قلمی کرده است:
۱. اگر به عنوان یک ایرانی به این نشان معتقد نباشم چی؟
۲. اگر به عنوان یک ایرانی به خدا اعتقاد نداشته باشم چی؟
۳. لطفا اگر مطلبی از شاعری درج می کنید دست کم اسم او را همانگونه که در بخش دیگری از پیام خود به اسامی رهبران جمهوری اسلامی و «خدماتشان» اشاره کرده اید درج بفرمایید. البته بهتر بود از شاعران درباری انقلاب اسلامی وام می گرفتید که از خودتان بودند تا از حافظ که با دین فروشان در ستیز بود. البته جسارت به خرج دادید چون وزارت ارشاد هم ممکن است در این شعر نشانه هایی از سلطنت طلبی ببیند، افسر و تاج و سلطان و خلاصه طاغوت به قول شما.
۴. سالگرد تاسیس جمهوری اسلامی چه ربطی به نوروز باستانی دارد و هجرت پیامبر اسلام (۱۳۹۱) چه ربطی به باستانی دارد؟
۵. نظام مقدس؟! هیچ نظام سیاسی و حکومتی در جهان مقدس نیست.
۶. شاید فراموش کرده باشید که این ایرانیان سرافراز در سراسر گیتی، قریب به اتفاقشان، از ظلم شما جلای وطن کرده اند. برخی هر چه کاشتند شما برداشتید و لاجرم لابلای گوسفندان از مرزهای سرزمین پرگهر با خفت و مشقت رد شدند تا در «بلاد کفر» پناه جویند و نفس راحتی بکشند.
۷. دینی؟! چرا به زور همه چیز را دینی می کنید؟! این خیلی طبیعی است که اقوام ایرانی مثل بسیاری از اقوام دیگر بر محور تحولات فصول طبیعت زندگی خود را تنظیم کنند. بهار و جشنهای بهاری مختص تمدن ایرانی نیست و دینی هم نیست.
۸. خانواده هایی را که از هم پاشیدید، پدرانی که پسرانشان را اعدام کردند، مادرانی که جسد دخترشان را پس از تجاوز به آنها در زندان تحویل گرفتند و مکانی برای دفن جسد به آنها ندادید و از برگزاری جلسه ترحیم هم ممنوعشان کردید را فراموش کرده اید؟ اینکه تازه خانواده و بستگان بودند، دوستان جای خود دارند.
۹. نیاکان ما؟! اشاره به کیست؟ ایرانیان زرتشتی، قبل از زرتشت؟ اگر به قبل از زرتشت برویم که یکتا پرستی زیر سوال می رود. خلاصه برادر، حالا یه هو پسرخاله شدی؟!
۱۰. از دیرباز نوروز ملی و مذهبی بود؟! مفهوم ملیت از کی شکل گرفته؟ از دیرباز؟ بازم که مذهبیش کردی؟ آخه لا مذهب دست وردار. این که مال مردم نیست که مصادره کنی!
۱۱. نبید؟! پس شما هم اهل شراب و این حرفا بودید و ما خبر نداشتیم. برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به وبلاگ بر باد.
۱۲. کجای سفره هفت سین نشان خداپرستی است؟! سکه؟ سیر؟ سماق؟ سبزه؟ باز هم به زور مذهبیش کردی؟!
۱۳. ما که با کلام الهی متبرک نکردیم. حوّل حالنا الی حال باحال!
۱۴. وسط دعوا نرخ تعیین نکن! ما با کسی دشمنی نداریم که «دشمن ستیز» باشیم. اگر هم کسی این وسط با مردم دشمنی کرده باشد خود جمهوری اسلامی است.
۱۵. «شادی و سرور» مال مرفهین بی درده که نفت سر سفرشونه. «عید آمد و ما لختیم» داداش!
۱۶. باز نیایش؟! دست بردار! اونم برای جمهوری اسلامی؟!
۱۷. پیشرفتهای شگرف و تحسین برانگیز در همه زمینه ها؟! توهّم، کیلویی چند؟ در تمام زمینه ها تقریبا پایین تمام جداولیم. رجوع شود به اسناد معتبر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول و تا حدی هم گزارشهای مرکز پژوهش مجلس خودتون.
۱۸. در این جمله را را دوبار تکرار فرمودین! به نظرم این ملت را زیادی مفعول گیر آورده اید!
۱۹. لقب امام رو تخفیف دادیم حالا پیامبرگونه شد و کم کم خود خدا…. البته روح خدا که بود، خوب شد به خدا پیوست! حیف بود چنین جنس لطیفی در میان بشر باشد!
۲۰. رهنمودهای حکیمانه؟! اگر رهنمودهای ایشون برای شما حکیمانه است که وضع شما خیلی خراب تر از این حرفا است.
۲۱. شجاعت رئیس جمهور دقیقا در چه کاری؟! غیر از هاله جهالت و نادانی اگر چیز ترسناک و خطرناک دیگری دور بر ایشون هست بگین ما هم بدونیم.
۲۲. محبوب و مردمی؟! اگه به قول خودتون هم ۶۳ درصدی باشه هنوز مردمی نمی شه و محبوب هم نمی شه. بنی صدر صد در صد بود که اینجوری شد.
۲۳. خدمتگزار ایشان؟! این یکی را درست گفتی چون دولت ایشان در خدمت ایشان است نه ملت.
۲۴. انقلاب و نظام مقدس؟! باز مقدسش کردی؟! خادمین انقلاب که همون اوائل از دم تیغ گذشتند ولی نظم نظامتون منو کشته!
۲۵. معمولا «پشت سر گذاشتن» وقتی استفاده می شه که یه اتفاق بد یا سختی در مسیر بوده باشد. شاید هم شما ناخودآگاه به دشواری و ظلم و ستمهای این سی و سه سال آگاهی دارید.
۲۶. باز گفتی مقدس؟! هیچ حکومتی مقدس نیست.
۲۷. صهیونیسم جهانی و استکبار در زمان نیاکان شما بود. قدیمی شده قربان. خود شما با آب دادن به این روستا و اسفالت در اون روستا بارها چنان مشت محکمی بر دهانشان زده اید که اگر وجودی هم داشتند به عدم تبدیل گشت. لطفا واژه ها و برچسب های جدیدتر ابداع بفرمایید.
۲۸. بیداری اسلامی؟! منظورتون بهار عرب است؟ من که البته خیلی شبها از بی خوابی و بیداری اسلامی رنج می برم.
۲۹. اگر منظورتون بهار عرب بود که در «جهان» اتفاق نیافتاده، خاورمیانه بود قربان. نقشه بدم خدمتتون جناب هیز اکسلنسی؟!
۳۰. مقتدرترین، در مقیاس ریشتر یا پشمتر؟!
۳۱. مستقل ترین؟! از یه جهت درست می گی چون تحریمها روابط شما رو محدود کرده ولی در دنیایی که رو به جهانی شدن می ره این مفهوم استقلال دیگه خیلی خریدار نداره! در فکر ایجاد روابط باشید نه انزوا.
۳۲. با ثبات ترین؟! فقط نرخ دلار یه روزه ۲۰۰۰ تومن جابجا می شه.
۳۳. این «قله های رفیع» همون «همه زمینه هایی» هستند که چند خط قبل اشاره کرده بودید؟!
۳۴. «کشورهای صنعتی پیشرفته» تعریفی دارد و معیارهای مشخصی برای تعیین این طبقه بندی تعریف شده و طبق آخرین آمار موجود ایران همتراز که نیست هیچ، نزدیک هم نیست.
۳۵. تنها چیزی که به «باروری» ربط داره اینه که شما زیر این انقلابتون زاییدید!
۳۶. وطن دوست؟! وقتی می کشتی و مصادره می کردی و اخراج می کردی در فکر وطن دوستی بودی دیگه نه؟!
۳۷. برای اعتلای نام ایران این «جمهوری اسلامی» رو از سرش بردارید بعد هم براش آرزو نکنید، کاری انجام بدهید.
۳۸. ببخشید آقای دکتر اگه از اول خونده بودم که شما «حافظ منافع جمهوری اسلامی» هستید مزاحم نمی شدم!

Read Full Post »


در مطلب قبلی به خاطرات جان سیمپسون اشاره کردم، این هم بخشی دیگر است از خاطرات او دربارۀ فرهاد بازفت، روزنامه نگار ایرانی که توسط صدام حسین اعدام شد:

در اوائل سال ۱۹۸۰ با یک جوان ایرانی که به نظر باهوش می آمد در یک مهمانی آشنا شدم. او نسبت به گزارشهای من درباره ایران اظهار لطف کرد و معلوم شد که خواهان گرفتن شغلی در بی بی سی است. بعدها او به من تلفن می کرد و به من اطلاعاتی جسته گریخته دربارۀ ایران می داد که معمولاً صحیح بود. بعداً گاهی به او مبالغی برای کارش پرداخت می کردم ولی اگرچه از او خوشم می آمد ولی هرگز اعتماد کامل به او نداشتم که برایش کاری در بی بی سی بیابم. اگر کرده بودم، او شاید هنوز زنده بود.

او به جای بی بی سی به (روزنامۀ) آبرزور رفت. آشکار بود که در آبزرور نیز به او اعتماد زیادی نداشتند، زیرا اگرچه کارهای او را گاه گاه چاپ می کردند ولی به او شغل دائم ندادند. فرزاد بازفت بیچاره همیشه احساس می کرد که باید سخت تر بکوشد و کمی جلوتر (از دیگران باشد) تا بتواند توجه کسانی را که با آنها کار می کرد جلب کند.

به همین دلیل به عراق رفت. به عنوان یک ایرانی که کشورش در جنگی سبعانه از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ با عراق جنگیده بود این کاری خطرناک بود.  به ویژه آن که یک گذرنامه موقت (Travel document) بریتانیایی بیش نداشت. او بین سالهای ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ پنج بار به عراق سفر کرد. آخرین بار در سپتامبر ۱۹۸۹ بود. روزی که او لندن را ترک کرد خبرهایی درز کرد که ماه قبل انفجار عظیمی در کارخانه تولید تسلیحات دولت عراق القعقع در نزدیکی شهر حله در ۹۰ کیلومتری بغداد روی داده است.

در چنین مواقعی، هیچ چیزی فرهاد بازفت را از این که بفهمد چه روی داده است  باز نمی داشت. اگر هرگز یک شهید واقعی برای گزارشهای تحقیقی وجود داشته باشد، آن شهید فرزاد است.

فرزاد با استفاده از جذابیت خاص خود دفنه پریش، یک پرستار زیبای بریتانیایی ساکن بغداد را راضی کرد تا او را به القعقع برساند.

در آنجا هیچ چیز پنهانی وجود نداشت. او از یک وزیر عراقی و وزارت اطلاعات برای رفتن به آن جا کمک خواست و در یک مکالمه تلفنی با آبزرور از خطی که کاملاً کنترل می شد مشخصاً گفت که چه کار می خواهد بکند. این یک قمار بود والبته قمار در طبیعت بازفت بود.

عراقیها او را در فرودگاه بغداد هنگامی که درپایان سفرش قصد داشت از عراق خارج شود بازداشت کردند. در چمدانش نمونه هایی وجود داشت از باقی مانده های انفجار که از جاده های القعقع جمع کرده بود. به این قصد که با آزمایش آنها در لندن کشف کند که در انفجار ماه قبل از چه نوع سلاحی استفاده شده است.

او شکنجه شد و بالاخره به هر چه آنها می خواستند اعتراف کرد، به ویژه به جاسوسی برای بریتانیایی ها و اسرائیلی ها. خانم پریس از اعتراف سر باز زد، برای این که او هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود. وقتی مقامهای عراقی آنها را با هم روبرو کردند، فرزاد سعی کرد پریش را قانع به اعتراف کند. فرزاد به او گفته بود این باعث رهایی اش می شود.

البته این طور نبود. اعتراف فقط به این معنا بود که عراقیها زمینه ای (و بهانه ای) برای اعدام فرزاد یافتند. در محاکمه آنها، فرزاد به مرگ محکوم شد و خانم پریش به پانزده سال حبس. هیچ کس حکم را برای آنان ترجمه نکرد و به آنها نگفت در دادگاه چه گذشته است. یک دیپلمات بریتانیایی این خبر را به فرزاد داد، یکی دو دقیقه بعد از آن که فرزاد ابراز امیدواری کرد فشارهای بین المللی به نفع او عمل کند. بعد از شنیدن خبر او با تاکید بر عشق خود نسبت خانواده و دوست دختر سابقش، از خانم پریش عذرخواهی کرد و گفت:

 «بعد از رفتنم جهان خواهند فهمید که من چه نوع آدمی بوده ام.» و دقایقی بعد از پایان ملاقاتش با این دیپلمات اعدام شد. خانم پریش بعداز تحمل ده ماه زندان آزاد شد.

اعدام فرزاد بازفت نخستین سرپیچی صدام حسین از جهان غرب بود. خانم تاچر که خواهان آزادی او شده بود، اعدام فرزاد را عملی ناشی از بربریت خواند. اگر روزنامه های جنجالی بریتانیا در این باره غوغا نمی کردند – چه آنها عاشق توهین از راه دور هستند (که خودشان آسیبی نبینند) – احتمال داشت فرزاد بخشوده شود.

(به نقل از کتاب: Strange Places, Questionable People ، صفحات ۳۷۲-۳۷۳)

Read Full Post »


اخیراً فرصتی دست داد تا خاطرات جان سیمپسون سردبیر بخش جهانی بی. بی. سی. را بخوانم. وی در خاطرات خود که با عنوان Strange Places, Questionable People در سال ۱۹۹۸ منتشر شده، دخالت این بنگاه خبری را در وقایع انقلاب اسلامی سال ۱۳۵۷ در ایران رد کرده است. آقای سیمپسون در بخشی که به پوشش خبری انقلاب ایران اختصاص داده نوشته هنوز ایرانیان در تبعید بی. بی. سی.، او و اندرو ویتلی خبرنگار بخش جهانی این بنگاه خبری را مقصر می دانند و می گویند انقلاب ایران ساخته و پرداخته آنان است. از جمله ایرادهایی که آقای سیمپسون از آنها یاد کرده یکی هم این است که ایرانیان می گویند آقای ویتلی – خبرنگار بی. بی. سی. در تهران – برنامه تظاهرات و اجتماعات مخالفان را از پیش اعلام می کرده و مردم را به شرکت در آن فرا می خوانده است. به گفته آقای سیمپسون این ادعا در دوره انقلاب چنان گسترده بوده که حتی محمدرضا شاه نیز بر سفارت بریتانیا در تهران فشار می آوَرَد که گزارشهای بی. بی. سی. کنترل شود و این شکایتها از طریق وزارت خارجه بریتانیا به بی بی سی منتقل می شد. آقای سیمپسون نوشته است بعد از انقلاب بررسی دقیقی از گزارشهای آقای ویتلی به عمل آمد که نشان داد این ادعاها تماماً دروغ بوده است.
با این حال آقای سیمپسون در همان جا نوشته است بی. بی. سی. در مورد این گونه اتهامها از سوی مردم، باید گذشته خود را مقصر بداند زیرا «بخش فارسی بی. بی. سی. در سال ۱۹۴۱ با هدف ویژه برکنار کردن رضاشاهِ طرفدار نازی ها از تخت سلطنت از سوی حکومت بریتانیا تاسیس شد.» (ص ۲۲۷)
این که آیا رضاشاه واقعاً طرفدار آلمان نازی بوده یا نه، موضوعی است که مورخین باید به آن بپردازند، و اگر پاسخ چنین تحقیقی مثبت باشد، این سوال طرح کردنی است که چرا رادیو برلن در همان دوران رضاشاه را مورد حملات شدید قرار می داد؟ آیا اتهام طرفداری از آلمان به رضاشاه فقط بهانه ای برای برکنار کرده او نبوده است؟
نکتۀ دیگر درباره گزارشهای بی. بی. سی. در دوران انقلاب اسلامی است. به نظرم آقای سیمپسون موضوع گزارشهای جهت دار توسط این بنگاه خبری را فقط به گزارشهای اندرو ویتلی محدود کرده و سعی کرده با رد کردن آن کل قضیه را رد کند. پذیرفتنی است که آقای ویتلی به عنوان یک خبرنگار حرفه ای و تعلیم دیده، معیارهای خبری و گزارشگری را مراعات کرده باشد، ولی پذیرفتن این موضوع، به هیچ وجه به این معنی نیست که دیگر گزارشگران، به ویژه کسانی که اصطلاحاً «روزنامه نویسان پشت میز» خوانده می شوند و گزارشهای خود را به زبان فارسی نوشته و از طریق بی. بی. سی. در دوران انقلاب منتشر می کرده اند، از این اتهام بری باشند. آیا در این باره هم تحقیقی صورت گرفته است؟ تا جایی که من می دانم پاسخ منفی است.

Read Full Post »


نمی دانم یادتان می آید یا نه، انقلابیون اوائل انقلاب سعی داشتند سنت نوروز را از بین ببرند، و عده ای پیشنهاد کردند که آغاز سال نو را در ۲۲ بهمن قرار دهند، تا به قول آقای خمینی نوروز «منسی» شود (یعنی از یاد برود) و این البته مسبوق به سابقه بود، همه بزرگان اسلام در طول تاریخ دشمنی خود را با این سنت خاص فرهنگ ایرانی نشان داده اند، مثلا حجت الاسلام غزالی بزرگترین دانشمند اسلامی قرون و اعصار در کتاب «کیمیای سعادت» درباره نوروز چنین فتوا داد:
«آنچه برای سده و نوروز فروشند چون سپر و شمشیر چوبین و بوق سفالین [برای بازی بچه ها] این در نفس خود حرام نیست و لیکن اظهار شعار گبران حرام است و مخالف شرع است [یعنی استفاده از کلمه نوروز و گفتن این که فلان اسباب بازی را بعنوان هدیه نوروزی برای بچه ای خریده ایم] و هرچه برای آن کنند نشاید بلکه افراط کردن در آراستن بازارها به سبب نوروز و قطایف بسیار کردن و تکلفهای نو افزودن برای نوروز نشاید بلکه نوروز و سده باید که مندرس شود و کسی نام آن نبرد.»
در دشمنی با دیگر سنتهای ایرانی از جمله تصویر سازی قهرمانان و پهلوانان چون رستم و اسفندیار و سهراب و گیو و گودرز و… در حمامها (که سنتی هزار ساله است) در کتاب « احیاء علوم الدین» فرمود:
«از …جمله [کارهای حرام] صورتهایی است که بر در گرمابه ها باشد یا درون گرمابه. ازالت [پاک کردن و زدودن] آن واجب است بر هرکه در آن در رود، اگر تواند.اگر چنان بلند باشد که دست بدان نرسد، در آن نشاید رفت جز به ضرورت، و به گرمابه دیگر باید رفت، چه دیدن منکر جایز نیست. و بسنده باشد که رویهای آن را تباه کنند و صورت آن را بدان تباهی باطل گردانند.و از صورت درختان و دیگر نقشها – بیرون صورت حیوان – منع نیست.»
البته طبیعی است که حضرات در نفی این سنت ملی موفق نشدند، چه اگر شده بودند، امروز نوروزی وجود نداشت، و اتفاقاً به رغم تلاش و دشمنی مومنین و مومنات با نوروز، گذشت زمان بر گسترش و شکوه نوروز افزود.
آقایان و بانوان انقلابی صدر انقلاب اسلامی ایران هم در همین خط و ربط ها بودند. آقای خمینی (به عنوان رهبر جدید کشور) در نخستین نوروز بعد از پیروزی انقلاب، با بی اعتنایی کامل به سنتهای مردم، پیام نوروزی نداد. حضرت، قبلاً هم به سنتهای دیگر بی اعتنایی کرده بود، اما خیلی زود متوجه شد که به اصطلاح عوام مسجد جای بعضی کارها! نیست و از سال دوم هم پیام نوروزی فرستاد و هم از تبلیغات گسترده و حرفهای ابلهانه علیه نوروز دست برداشت، اما این توهین بزرگ روحانیت به سنتهای مردم از یادها نرفت و همه کسانی که رژیم گذشته را به یاد می آورند، می توانند شهادت دهند که در قیاس با دوران شاه، برگزاری نوروز در جمهوری اسلامی – از سوی مردم و به رغم خواست دولت اسلامی – هر سال باشکوه تر شده است و اینک کار به جایی رسیده که هر کس پیامهای نوروزی و کارتهای تبریک رهبران انقلاب و اسلام را ببیند، خیال می کند ایشان نه نوادگان ابوجهل و مغیره بن شعبه، بلکه از فرزندان کسری و باربدند!

«کاندو» بر فراز  «بسمه تعالی»!

یک نمونه کارت تبریک «هیز اکسلنسی» جناب آقای دکتر مصطفی رحمانی سرپرست دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران در واشنگتن دی. سی. است.

این کارت زیبا با رباعی منتسب به خیام:
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است
بر صحن چمن روی دل افروز خوش است
و نیز تصویری از مراسم نوروز در تخت جمشید، که ستونهای آن سالهاست همچون خاری به چشم دشمنان مومن تاریخ ایران فرو می رود، تزیین شده و در متن آن بعد از علامت «کاندو» (نشان سیک های هند، با کاندوم اشتباه نشود!) بر فراز «بسمه تعالی» خطاب به «هموطنان عزیز و ارجمند» بعد از تبریک «فرا رسیدن خجسته نوروز باستانی ۱۳۹۱» و تاکید بر دینی بودن نوروز از زمان «نیاکان ِ» حتما غیر مسلمان ما فرموده است: «گرامی هموطن ارجمند، نیاکان ما، به عنوان مردمی یکتاپرست، از دیرباز به نوروز به چشم یک روز مقدس ملی و مذهبی نگاه کرده و مراسم نوروز همواره با نیایش به درگاه یزدان پاک و شکرگزاری و بازدید و هدیه و گل و نقل و نبید همراه بوده است…»
بعله آقا! همراه بوده است با نبید یا نبیذ، که همان شراب باشد! حالا دو راه باقی است یا جناب آقای دکتر مصطفی رحمانی این متن را خودش نوشته که معلوم می شود معنای نبید را نمی داند، یا متن را مومن دیگری نوشته و جناب دکتر رحمانی نام خود را تیمناً و تبرکاً پای آن گذاشته، که باز هم دو حال دارد: یا نویسنده مومن یا مومنه او را دست انداخته، یا خود نویسنده هم نمی دانسته معنای نبیذ چیست؟! به هر حال خواندن این متن مفرح مرا به یاد این بیت ابونواس اهوازی انداخت که به قولی قدیمی ترین بیت فارسی باقی مانده از بعد از حمله اعراب به ایران است:
«آب است و نبیذ است/ عصارات زبیب (= انگور) است/ سُمیّه روسپیذ است!
حالا اگر علاقه مندید بدانید سُمیه که بوده که این چنین مورد عنایت «بَر و بَکس» اهواز قرار داشته و ابونواس اهوازی آن را جاودان کرده، رجوع کنید به کتاب الاغانی نوشته ابوالفرج اصفهانی، که توسط استاد شادروان مشایخ فریدنی در اوائل انقلاب شکوهمند ترجمه و چاپ شد، ولی روحانیان از پخش آن جلوگیری کردند، زیرا بخشهایی از آن کتاب در جلد دوم، مربوط است به مجالس شعرخوانی و شراب خواری و به لفظ عربی لهو و لعبی که از سوی سکینه بنت حسین (دختر امام سوم شیعیان) برپامی شده است و در تاریخ عرب به عنوان مجالسی با شکوه از آن یاد می شود. یکی از روحانیان اداره سانسور به استاد درگذشته مشایخ فریدنی گفته بود: (نقل به معنی) این کتاب اجازه چاپ نمی گیرد زیرا ما می خواهیم مردم چهره ای از سکینه در یاد داشته باشند، که با آوردن نام او اشک و گریه به چشمانشان بیاید، نه زنی که یادآوری او یاد شادی و خنده و شعر و شراب باشد! یا زنی چنان قدرتمند، که به شرط داشتن حق طلاق با همسرانش ازدواج و بارها از این حق استفاده کرده! شاید از جمله به همین دلیل باشد که مورخین شیعه – برخلاف اسناد باقی مانده – مدعی اند سکینه دختر امام حسین درکودکی درگذشت، تا از بیخ و بن کل قضیه را انکار و به قول امروزیها صورت مساله را پاک کرده باشند!
به هر حال ابوالفرج اصفهانی گوید: وقتی عبّادبن زیاد برادر عبیدالله بن زیاد از جانب امیرالمومنین یزید بن معاویه به حکومت سیستان منسوب شد، شاعری به نام یزید بن مفرغ را با خود به آن جا برد، و چون عبّاد در نکوداشت شاعر نکوشید، مفرغ در باب نـَسَب یزید و پدرش معاویه به زیاد و سمیّه اشعاری سرود (سمیّه مادر زیاد بود و بنا بر روایات اسلامی از فاحشه های معروف آغاز اسلام) … و بالاخره عبیدالله بن زیاد گفت مفرغ را دستگیر کرده به بصره فرستادند، و به منظور تنبیه، او را وادار کرد مخلوط نبیذ (شراب) شیرین آمیخته به شبرم (نوعی شیر از خاری که مسموم و اسهال آور است) بنوشد و در همین حال او را با یک خوک و یک سگ و یک گربه در قفسی گذاشته در شهر بصره گرداندند تا باعث عبرت مردم شود. کودکان در پی این قفس روان و این شعر را می خواندند که «آب است و نبیذ است/ عصارات زبیب است/ سمیه روسپیذ است.» یعنی درست که مفرغ به این بدبختی افتاده و با سگ و خوک و گربه هم اتاق شده و چون آنان به خود کثافت می زند، اما، مادر عبیدالله بن زیاد (به عنوان نماد زنان فاتحان ایران) کماکان روسپیذ است و به عبارت دیگر، کثافت مفرغ از فاحشگی سُمیّه نمی کاهد! و البته این که به جد و جهد روحانیان و مومنین و مومنات، نام «سُمیه» از بعد از انقلاب برای دختران ایرانی رواج یافته، و خیابانی هم در عاصمة البلاد به همین نام خوانده می شود، خود نشان از علائق خاص روحانیان به این حرفه قدیمی دارد، نمونه آن البته حجت الاسلام و المسلمین منتظری مقدم بود، که سالیان پیش در مسند و منصب امامت جمعه کرج، روسپی خانه باز کرده بود و عاقبت به خیر شد؛ و صد البته می دانیم که واژۀ روسپی هم گشتۀ همان روسپیذ است که صفت سُمیه بوده و به قول مرحوم راشد در تفسیر «انا لله و انا الیه راجعون»، یعنی «هر کس از هرجا که آمده باشَد، به همان جا رجوع کرده بودَه بودَه باشَد»، رجوع آقایان هم به سمیه است که از آن جا آمده بوده بوده باشند!
به هر حال، این تصینف بچه های کوچه های اهواز در نیمه دوم قرن اول هجری، بعدها توسط ابونواس شاعر همجنسگرای اهوازی – که از ایرانی تباران اشعری اواخر قرن دوم هجری بود، برای همیشه جاودان شد! و البته این که چطور اجیر شدگان نومسلمان و غیرمسلمان برای حمله به شهرهای آباد روم و ایران در آن دوران – به استناد فتح نامه های اسلامی – دسته دسته فواحش را به همراه می برده اند – داستانی دیگر است و مجالی دیگر می طلبد.
باری، بعد از دیدن کارت نوروزی هیز اکسلنسی، جناب آقای دکتر مصطفی رحمانی، سرپرست دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران در واشنگتن دی. سی.، آرزو کردم سُمیّۀ انقلاب اسلامی و آیت الله خمینی و خامنه ای هم – اگر چه در برابر مردم روسیاهند – اما در روز ده هزار سال و در برابر خداوند روسپیذ گردند! ان شاء الله.
نوروزتان مبارک باد!

Read Full Post »


کسری و ترنج زر، پرویز و تره زرین
بر باد شده یکسر، با خاک شده یکسان

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: