Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2012


آمور عزیز من سامسون هستم، صاحبم مرا علاوه بر سامسون، سامی و شامی هم صدا می کند. گاهی هم به اسامی دیگر، فکر می کنم وقتی اسم من یادش می رود، با هر اسمی که بر زبانش بیاید، صدایم می کند. این ایرانی ها در همه کاری افراطی هستند، بعضی از آنها در کوچه و خیابانهای ایران سیخ و میخ به تن برادران و خواهران ما فرو می کنند و برخی از آنها ما را در وان خانه شان با شیر حمام می دهند (لابد فیلم شاهان سان ست را دیده ای؟). صاحب من هم آدم خوبی است. هم او و هم دوستانش که تقریبا هر هفته در خانه ما جمع می شوند و پوکر بازی می کنند، خیلی به هوش و استعداد خودشان می نازند، اما واقعاً خیلی هم باهوش نیستند. می دانی که ما سگها اصطلاحی داریم که می گوید «اعتماد کن، اما حواست جمع باشد». تقریباً چیزی شبیه همان که انگلیسی زبانها می گویند: trust but verify! اما این ایرانیها که من می بینم یا کاملا اعتماد می کنند بدون این که verify کنند یا اصلا از بیخ و بن هیچ اعتمادی به هیچ کس ندارند. بعد مثل ابوالحسن شان می نشینند غصه می خورند که دیدی چی شد؟ به اعتماد ما خیانت شد! خوب می خواستی اینقدر بی حساب کتاب اعتماد خرج نکنی که خیانت نشه! این طور که موقع پوکر روایت می کنند، یک آخوندی که پنجاه سال نشسته بود تا چهارشنبه برسد و ازمردم انتقام بگیرد، آن چنان مورد اعتماد این بدبختها قرار گرفت که آوردند و نشاندندش بر فرق سرشان، آن نامرد هم نگذاشت و نه برداشت ظرف یکی دو سال چنان بلایی سرشان آورد که همانها که به استقبالش رفته بودند یکی یکی و ده ده در پوست گوسفند از مرز زدند بیرون و گفتند: به اعتماد ما خیانت شد!
بله آقا! بعد از هزار سال که هی نالیده بودند یا حسین، حالا شروع کرده اند در اینترنت می نالند یا یزید!یا شمر! یا خولی! کجایی که یادت بخیر!
باری، یکی دو سال بود که یکی از دوستان صاحب وهمبازی پوکرشان، کارت می کشید! هر بار که کارت می کشید من می دیدم و واق واق می کردم، ولی صاحب – به خصوص وقتی دست خوبی نداشت و احتمال باخت می رفت – عصبانی می شد و مرا از زیرزمین و کنار میز بازی دور و از زیر زمین بیرون می کرد، هرچه می خواستم به او حالی کنم که حسابدار تقلب می کند نمی شد، چون همه شان خیلی باهوش اند! و هیچ وقت فکر نمی کردند یکی از آنها متقلب باشد. بالاخره یک بار بازیکن میهمانی داشتند که او را پیکاسو صدا می کردند و همراه زنجیر زن آمده بود. این که چقدر زنجیر زن او را تحقیر می کرد بماند، ولی پیکاسو بود که فهمید حسابدار کارت می کشد، من دو سال واق زده بودم حرف مرا گوش نکردند ولی بمحض این که پیکاسو گفت متوجه شدند، چرا؟ نمی دانم. ای کاش آدمها زبان ما سگها را می فهمیدند و عاقبت به خیر می شدند.
یک دوست دیگری هم دارند به نام موندوس Mondos که نمی دانم چرا معتقد است همه کارتهای خوب متعلق و بلکه حق اوست! مثلاً وقتی یک کسی آس یا ورق خوب دیگری می آورد، با صدای بلند می گوید «ورق مرا گرفت شدم second best»! انگار قباله هر چی آس و ورق به درد بخوره به ناف موندوس بریدن! یک بار هم عصبانی شد صندلی آنتیک صاحب را بر سر کسی که بدون اجازه ورق او را آورده بود کوبید، حالا این که چه شد بماند. تازه چند دقیقه قبل از آن هم داشتند درباره این بحث می کردند که کوروش کبیر اولین اعلامیه حقوق بشر را نوشته یا شاپور بختیار! و موندوس می گفت حقوق بشر یعنی ما، مثل مرحوم تزار که می گفت حکومت یعنی من!

Advertisements

Read Full Post »


دکتر جلال متینی در شماره زمستان فصلنامۀ ایران شناسی، مقاله ای تحقیقی نوشته اند دربارۀ عارف نامه ایرج میرزا، و روابط شاهزاده با عارف قزوینی.

در مقاله دکتر متینی با عنوان عارف نامه   «بیا عارف دوباره دوست گردیم»، شواهدی آمده است دالّ بر این که داستانی که ایرج میرزا دربارۀ عارف در عارف نامه می گوید کاملاً ساختگی است و از سر کین توزی.  ایرج میرزا شاهزاده بود و عارف از طبقات پایین اجتماع با آرزوی بهبود اوضاع وطن و آشکارا مخالف و بلکه دشمن همۀ خاندانهای ستمگر و در راس آنها خاندان قاجار. به همین سبب، اشعار و ترانه های انقلابی او – اگرچه از قوّت شعری بهره زیادی نبرده بود، اما شور و شوقی که در میان مردم می افکند، قطعاً در دوران خود و بلکه تا کنون بی نظیر بوده است. دکتر متینی در بخشی از مقالۀ تحقیقی خود نوشته اند:

  • «هنگامی که سید ضیاء الدین طباطبایی به ریاست وزرا منصوب گردید، عارف شادمان شد زیرا برای اولین بار مردی از عامۀ مردم – نه از دوله ها و سلطنه ها – به این سمت منصوب گردیده بود، و همین که وی در دوران کوتاه رئیس الوزرایی اش عدۀ قابل توجهی از «رجال» را زندانی کرد، اقدام او را ستود، ولی گله مند بود که: «عارف چه شد که سید ضیاء آنچه را که دل / می کرد آرزو نتوانست یا نکرد / نی شه گرفت، نی دو تن اشراف زد به دار / گر گویمش که بدتر از این کرد یا نکرد.» (ص 228 دیوان)

  • و چون به دوران ریاست وزرایی او پایان داده شد این تصنیف را ساخت و در آن بر اشراف حمله برد:
  • ای دست حق پشت و پناهت باز آ
  • چشم آرزومند نگاهت باز آ
  • وی تودۀ ملت سپاهت بازآ
  • قربان کابینۀ سیاهت بازآ…
  • بازآ       که شد باز      با دزد دمساز    یک عده غمّاز
  • کرسی نشین     دور از بساط بارگاهت   بازآ…
  • ز اشراف بی حس     ز اشرار مجلس     ما با مدرس    سازیمشان قربانیان خاک راهت بازآ  (تصنیفها، ص 59)»

ایرح میرزا به دلیل نفرت عارف از شاهزاده ها –  بویژه شاهزادگان قاجاری –  و به عنوان تلافی و انتقامجویی، در عارفنامه خود  عارف قزوینی این ترانه سرای آزاده را به بچه بازی متهم کرده است، اتهامی که به درجاتی بالاتر، خود او – بر اساس اشعارش – از آن بری نبوده است.

دکتر متینی در بخشی دیگر از مقاله شان نوشته اند:

  • «در این جا  این موضوع را نیز ناگفنه نگذارم که آیا تکیۀ ایرج میرزا  در «عارف نامه» … به «بچه بازی» عارف، آن هم در آن سالها، یعنی نود سال پیش در مشهد مقدس به راستی به دور از جوانمردی نبوده است؟ آیا چنان که گذشت بیم آن نبوده است که متعصبان بعد از خواندن آن اشعار قصد جان شاعر آوازه خوان بچه بازی را بکنند که در کنار آرامگاه حضرت ثامن الائمه بساط کنسرت و آوازه خوانی برپا کرده بوده است. در ضمن آیا تأکید به این امر برای آن نبوده است تا اتهامی را که در این موضوع به خود ایرج میرزا و آن هم در برخی از اشعارش وجود دارد از بین ببرد؟
  • از سوی دیگر این موضوع را نباید نادیده گرفت که ایرج میرزا نسخه ای از «عارف نامه» را برای امیر شوکت الملک علم فرستاده و مقدمه ای هم  بر آن افزوده است. چرا؟ و نیز چرا «شاعر نسخه هایی از آن به خط خویش برای دوستان خود نوشته است» آیا او از دیگر اشعار ماندگار خود مانند «انقلاب ادبی»، «زهره و منوچهر»، «تصویر زن» و امثال آن نیز نسخه هایی به خط خود برای دوستانش فرستاده بوده است؟ با آن که اطلاعی در این مورد نداریم، ولی بسیار بعید می نماید که به چنین کاری دست زده باشد. اظهار نظر عبرت ما را به حقیقت امر تا حدی راهنمایی می کند. دیدیم که او گفته است «بیش از صد نسخه از آن ]عارف نامه[ به دستور بزرگان ادب نوشتم.» و نیز یحیی آرین پور تأکید کرده است که «تشویقهای مادی و معنوی اشراف خراسان و رجال مرکز نشین در پیدایش این منظومه ]عارف نامه[ بی تأثیر نبوده اند.» بزرگان ادب و اشراف خراسان و رجال مرکز نشین چرا وارد این معرکه شده بودند؟ آیا برخی از آنان به مانند ایرج میرزا از شاهزادگان قاجار  یا از رجال و برکشیدگان دولت قاجاری نبوده اند، و دسته جمعی درصدد برنیامده بودند عارف یک لاقبا را به توسط ایرج میرزا که از او کینه ای شدید داشته است نه تنها بی آبرو کنند، بلکه در شهر مذهبی مشهد جان او را نیز در معرض خطر قرار بدهند؟
  • آیا در تاریخ شعر و شاعری ایران این نخستین بار نیست که شاعری بی پشت و پناه و وطن پرست و شجاع و انقلابی که نه مال و منالی داشته و نه مقامی، از سوی شاهزاده ای شاعر و با حمایت برخی از بزرگان کشور مورد بی حرمتی قرار گرفته باشد. شاعری که مردم او را دوست داشتند و برای حضور در کنسرتهایش بر یکدیگر پیشی می گرفتند.»

مقالۀ دکتر جلال متینی بسیار خواندنی و روشنگر است و نوری تازه بر جدالی تابانده که تاکنون دعوایی ادبی و شخصی محسوب می شد و از این به بعد باید آن را بیشتر دعوایی طبقاتی و انتقامجویانه تلقی کرد که از سوی شاهزاده ایرج میرزا صورت گرفته و عارف قزوینی از سر سلامت نفس و با بی اعتنایی هرگز بدان پاسخی نداده است.

Read Full Post »


به نظر بنده دکتر صدرالدین الهی بزرگترین روزنامه نگار ایرانی است. مانند او نداشته ایم و دست کم من نمی شناسم. من از دوران بچگی با نام او آشنا بودم، زمانی که هر شنبه چشم براه روزنامه فروش محله بودم که با موتور سیکلت خود، کیهان ورزشی را به خانه ما بیاورد. بعدها دانستم که دکتر الهی علاوه بر ورزش،  در زمینه های دیگر نیز از روزنامه نگاران پیشتاز و بلکه یگانۀ ایرانی است، از رفتن به جبهه های جنگ آزادیبخش الجزایر و گزارشهای آن جنگ برای ایرانیان، تا نوشتن قصه و داستان و پاورقی و ارائه بحثهای پیشتاز ادبی و هنری و…. اما…

 

… اما این کتاب آخری که منتشر کرده با عنوان «سید ضیاء، مرد اول یا مرد دوم کودتا» (در کالیفرنیا توسط شرکت کتاب)، بی هیچ اغراقی بی نظیر است و هیچ گونه توصیفی جز خواندن آن و دوباره خواندن آن نمی تواند اهمیت آن را بیان کند.

کتاب حاوی مصاحبه هایی است با سید ضیاء الدین طباطبایی، در آخرین سالهای زندگی او، روزنامه نگاری که طراحی و اجرای کودتای سوم حوت 1299، و به دنبال آن به قدرت رسیدن رضاخان میرپنج – و بعد رضاشاه پهلوی – منشأ تغییرات اساسی در جامعه ایران شد، و اولین سوالی که طرح کرده: «چرا؟ چرا شما طرفدار انگلیس ها هستید؟»

دست کم برای نسل من، هر چیز که با نام سید ضیاء مربوط بود سیاه نمایی شده بود، از کودتای سیاه 1299 تا کابینه سیاه سید ضیاء.  نسل برآمده از دوره ای که بیش از منطق و عقل و شعور، شعار داشت و هر رهبری که می توانست شعارهای تند و تیزتری بدهد و عده بیشتری را متهم کند، و فحاش تر بود، پیشروتر محسوب می شد، نسلی که تسنۀ انقلاب بود و با همه توان به استقبال آن رفت و انقلاب اسلامی و آیت الله خمینی با کوره آدم سوزی اش در آبادان توانست قلب این نسل را از آن خود کند و مغزشان را چنان از کار بیندازد، که شعار بدهند «ما همه سرباز توایم خمینی…»

باری، کتاب سید ضیاء خواندنی ترین کتابی است که تاکنون درباره تاریخ معاصر ایران خوانده ام. روایت زندگی مردی که روزنامه نگار بود و با کفایت خود به عالیترین مقام دولت ایران رسید، و باز خودش چون ماموریت خود را پایان یافته می دانست، از قدرت کناره گرفت و به علاقه همیشگی اش، کشاورزی پرداخت، و از فلسطین تا دشت قزوین به دنبال آباد کردن زمین بود…. به قول دکتر الهی «دیدار از سید ضیاء الدین طباطبایی دیداری است از یک تاریخ ناطق و یک انسان زنده بیدار. باید قضاوتهای پیشین را دور ریخت، باید دربارۀ این آدم آن چنان که هست قضاوت کرد…» و چه کار سختی و بلکه محالی است این قضاوت…

با اجازه دکتر صدرالدین الهی دو صفحه از این کتاب را با عنوان احمد لاینصرف نقل می کنم و خواندن آن را به همه توصیه:

احمد لاینصرف

از سید دربارۀ احمد شاه می پرسم. سید از حرف زدن درباره مرده ها احتراز دارد. ولی ما با هم قرار گذاشته ایم که نیک و بد گفته شود و سید هر چه فکر می کند بر زبان بیاورد.

خدا رحمتش کند. پادشاهی بود بی عرضه، ترسو. از آن دسته بچه هایی که زیر دامن خانم جانشان بزرگ می شوند. از هیبت و هیمنۀ پدرش وحشت داشت. تا وقتی محمد علی شاه زنده بود، عملاً خود را شاه نمی دانست. به اطرافیانش مطلقاً اعتماد نداشت. کم هوش و موقع نشناس بود. حتی در حضور جمع، پدر مخلوعش را «شاه بابا» خطاب می کرد. کوتاه و فربه بود و خیلی خسیس و مالدوست. داستان احتکار ذغال او در سال مجاعه (=قحطی) معروف است.

  • همان سال که تصنیف احمد ذغالی را برایش ساخته بودند و همان شاهی که شاهزاده جلال الممالک ایرج میرزا در حقش گفته است: «این همان احمد لاینصرف است»؟

بله. اصلاً میلی به سلطنت نداشت. در حقیقت دو نایب السلطنه ای که او را تا تخت رسانده بودند و تأثیری کاملاً عمیق در او به جا گذاشته اند: عضد الملک که رئیس ایل قاجار بود، به کودک ولیعهد فهمانده بود که حرف بزرگترها حرف آخر است و او همیشه به حرف بزرگترها با ترس و احترام گوش می داد؛ ولی ناصرالملک قراگزلوی همدانی به او یاد داده بود که ضمن گوش دادن به حرف همه به حرف هیچ کس توجه نکند. در نتیجه احمد شاه شده بود یک پادشاه متزلزل که اعتماد به نفس نداشت و مهمتر از همه، از هیولای سلطنت می ترسید.

  • ولی همه مورخان بر این عقیده هستند که او دموکرات ترین و سازگارترین شاه تاریخ مشروطه ایران بوده، ضمن آن که وطن پرست هم بوده. جمله معروف او را که در برابر نصرت الدوله در لندن برای عدم امضای قرارداد 1919 گفته به یاد دارید؟

بله. خوب به یاد دارم. گفته بود که اگر دستم را ببرند، این قرارداد را امضا نمی کنم و در جواب نطق سر شام پادشاه انگلیس هم چیزی سر هم بندی کرده بود که سرنوشت قرارداد را باید مجلس معین کند.

  • و وقتی نشسته بود، همان نصرت الدوله گفته بود رشته سلطنت صد و پنجاه ساله خاندان قاجار امشب بریده شد. خوب شما فکر نمی کنید که یک شاه، با این ابعاد، پادشاه وطن پرست و مشروطه خواهی است؟ اگر نه پس چرا تاریخ از او این طور یاد می کند؟

سید مثل همیشه عصبانی از قضاوت تاریخ، با من محاجه می کند:

کدام تاریخ آقا؟ این پادشاه اگر جرأت داشت و پادشاه بود، سه روز بعد از کودتا وقتی سراغش رفتم و سیگار زیر لبم بود، رنگش مثل گچ نمی پرید و نمی گفت که از بین القاب بنان السلطنه، اعتماد الدوله، امین الوزراء و دو تا لقب دبیگر که یادم نیست کدام را می خواهید انتخاب کنید که بگویم فرمان بنویسند.

  • و شما؟

و من گفتم بفرمایید فقط بنویسند جناب میرزا سید ضیاء الدین. و او از وحشت این که رئیس الوزرای بدون لقب داشته باشد، زبانش بند آمده بود نه… آقا، این تاریخ برای آن که طرف مقابل او یعنی رضاخان سردار سپه را که اعلیحضرت رضاشاه پهلوی شده بود بی ارزش کند، برای احمد شاه این طور دل سوزانده.

او باقی عمر را توی کار بورس و سرمایه گذاری و بی فکری سپری کرد. خدا رحمتش کند. او آخرین شاخۀ محکوم به شکستن خانواده ای بود که یک خواجۀ بیسر و پا صد و پنجاه سال پیش آن را به عنوان سلسله سلطنتی مستقر کرده بود و در این صد و پنجاه سال جز نکبت و افلاس و بدبختی چیزی نصیب ایران نشد و میراث این خانواده، روزی که ما کودتا کردیم، مقداری شاهزادۀ جقه چوبی بود و مقداری شاهزاده خانم تنبان فنری. ولی آقا همه مرده اند، قضاوت نهایی با خداست.

سید از خدا و یا شاید از قضاوت مردم بعد از مرگ مرده ها وحشت داشت.

ای میل ناشر: (شرکت کتاب): Ketab1@ketab.com

تلفن:  3104777477

Read Full Post »


بهمن دو سگ دارد. آنچه در زیر می خوانید و به تناوب در این بلاگ دنبال خواهد شد. داستانهای این دو سگ و صاحب باوفای آنهاست، که هر باز ار زبان یکی از آنها روایت می شود.
*
روایت «اَموُر» Amore
بهمن با من بد رفتاری نمی کند، در واقع خیلی هم مهربان است، مثل بقیه لرها، اگر هم گاهی ما را آزار میدهد، از روی لریّت اوست نه این که قصد بدی داشته باشد. صاحب، اهل شعر و ادبیات هم هست، گاهی هم شعرهایی درباره سگان می خواند، ولی متوجه لحن تحقیر آمیز آنها نیست، مثل این شعر سعدی که می گوید: «توان کرد با ناکسان بد رگی/ ولیکن نیاید ز مردم سگی»! ولی گویا خیلی هم معنی این شعر را درست نفهمیده که منظور این است که سگ بهتر از مردم است، خوب به هر حال زبان مادری او زبان خلقهای لر است و فارسی زبان دوم  ناخواهری صاحب.  اگرچه تظاهر می کند که فارسی بلد است و حتی قصه و رمان و داستان و نقد و مثل و مثل و رقیمه و کتیبه و غزل و قصیده و بحر طویل و جز آن هم به فارسی می نویسد، ولی خیلی هم تسلطی بر آن ندارد. از قدیم هم گفته اند مرد آن است که کاری انجام دهد که بلد نیست، والا این که هر کس کار و حرفه خود را درست انجام بدهد که هنری نیست! کار و حرفه صاحب سینما و دوستداری سگان است. برای این که بیشتر با صاحب آشنا شوید باید این داستان معروف درباره پدر بزرگ صاحب را هم بشنوید، که از بزرگان الوار مسجد سلیمان بود و سفره ای پهن داشت و اطعام مساکین می کرد. روزی غذایی بر روی سفره گذاره بود از گوشت بز و قیمه و چلو و یکی از خورندگان به طعنه گفت:
– حاجی این گوشتش نًپَخته!
و پدر بزرگ صاحب در جواب به لهجۀ لری گفت: «نَپَخته به کُه ول مِگرده: (= نپخته آن بزی است که در کوهستان برای خودش می چرد.»
اما صاحب بهمن، لابد به تقاص «گناه» پدر بزرگ گوشتخوار، امروز گیاهخوار شده و خودش که گوشت نمی خورد هیچ، به من و سگ دیگرش هم گوشت نمی دهد و غذای عمده ما کلم پخته و گاهی خورشهای لری بدون گوشت با کلی حبوبات است.و یا اسپاگتی و ماکارونی بدون گوشت یا پنیر، با کمی سس گوچه فرنگی . همه چیز هم به قول خودش «ارگانیکه»! یعنی مثلاً برآمده از ارگان حزب توده یا فدائیان یا دیگر خلقی ها و امام و چه و چه و چه ها…. تازه گاهی هم دعوایمان می کند که «نَگـُـزی، نَمشِه؟»….
«شا مِیتی» (= «شاه مهدی»، به لهجۀ تهرانی) از دوستان صاحب بهمن است که گاهی در غیاب او به ما سر می زند و یواشکی تکه گوشتی به ما می دهد. به قول «شا میتی»، «باری»، صاحب ما آن قدر مهربان است که اخیراً سگ کوچکی هم به خانواده افزوده. این سگ هم اگرچه خیلی کم حرف است ولی داستان زندگی جالبی دارد، و بعد از جدایی اجتناب ناپدیر یک زوج، در آستانه آوارگی و سپرده شدن به پناهگاه سگان بوده و احتمالاً «خواباندن» ابدی، که صاحب پادرمیانی کرد و او را نجات داد و به خانه مان آورد. به او هم کلم و حبوبات پخته می دهد و گاهی استخوان مصنوعی که لیس بزند، از همانها که وقتی خوش خلق است به من هم می دهد تا لیس بزنم، به هر حال از «خواباندن» که بهتر است. این خواباندن هم رکیک ترین کلمه ای است که می تواند به گوش یک سگ بیاید. این ایرانیهای خودخواه و ظالم ما را می برند به خانه هایشان و بعد که با هم سر تاخت زدن گرل فرند/ بوی فرندها دعوا می کنند و از هم جدا می شوند، ما اولین قربانیانشان هستیم.  سگ بدبخت را می دهند به پناهگاه سگان و آنها هم اگر ظرف یکی دو هفته صاحب جدیدی برایش نیابند، با یک سوزن و آمپول (از همان نوع که پزشک احمدی استفاده می کرد) سک بیچاره را روانه آن دنیا می کنند و به اصطلاح می خوابانند! «باری» داستان زندگیش را خودش باید تعریف کند. دل پری دارد از صاحبان قبلی اش، به ویژه از زهرا. (ادامه دارد)

در شماره آینده: روایت پودل

Read Full Post »



خانم شعله سعدی مادر ۸۶ ساله آقای قاسم شعله سعدی زندانی سیاسی در نظام مقدس اسلامی نامه ای نوشته اند به رهبر جهان اسلام آیت الله خامنه ای که در سایت جرس منتشر شده. همه مطالبی که از ستم و ظلم نظام مقدس اسلامی نسبت به خودی و غیر خودی گفته اند درست است و جای بحث و تردید ندارد. همه آنچه درباره مقایسه فرزندان ایران زمین با فرزندان آیت الله خامنه ای گفته اند درست است. این که گفته اند وقتی فرزند او و دیگر فرزندان ایران در جبهه های جنگ با صدام حسین بودند، در حالی که خواهر «رهبر جهان اسلام» در دامن صدام یزید کافر بود و داماد حضرت آیت الله در خدمت صدام عفلقی و مجاهدین خلق نیز جای تردید ندارد. این که گفته اند شکنجه ها ننگی است بر دامن جمهوری اسلامی جای تردید ندارد. حرف من در این جا فقط درباره کلمه «اعلیحضرت» است که این بانوی گرامی به طعنه به کار برده اند و آقای خامنه ای را با صاحب زمان قیاس کرده اند، در حالی که همه مومنین و مومنات انتظار داشتند مقایسه با محمد رضاشاه باشد، البته ممکن است بگویند مبنای قیاسشان نادرست نیست، چون در روایات آمده است که امام زمان با ظهور خود آن قدر خون آدمیان را خواهد ریخت که تا زانوی اسبش در خون فرو رود، در حالی که محمد رضاشاه خواهش، جرات یا توانایی چنین کاری نداشت، و در ضمن شاهدیم که اعلیحضرت خامنه ای اگر چه هنوز نتوانسته به اندازه امام زمان بکشد و و بر زمین خون جاری کند، ولی به وسع خود خدمتها کرده و رنجها برده و دست کم به اندازه مجموع پادشاهان از هوخشتره تا محمد رضاشاه خونریزی کرده، اگرچه به گرد پای آیت الله خمینی هم نمی رسد.
باری، این توضیح را از این بابت دادم که تعدادی از دوستان از من پرسیده بودند طعنه خانم شعله سعدی به کیست. این پاسخ مختصری بود به این سوال.

شاید یادآوری این نکته نیز بد نباشد که در ایام نوجوانی نسل من، هر سال در سالگرد نیمه شعبان وجشنهای مربوط به آن، در همه تبریکهایی که روی پارچه ها نوشته می شد و بر بالای خیابانها و طاق نصرتها زده می شد، از امام زمان و صاحب زمان با عنوان «اعلیحضرت» یاد می شد و نسل ما این کلمه را مختص ایشان می دانستیم و خطاب خانم شعله سعدی به آیت الله خامنه ای به عنوان اعلیحضرت مرا به آن روزها برد . سادگیهایی که بود…

Read Full Post »


این هم از فتاوی یکی از روحانیان عالیمقام درباره علت جماع کردن شیطان در مقعد زن و شوهری که حجاب را رعایت نکرده اند، به تعداد موهای تراشیده شده! واقعاً که چه خداوند عزیز و دقیق و رحیم و رحمانی! و البته مجبورم به استناد فرمایش «لا حیا فی الدین» (در دین شرم و حیا نیست؟!) توضیح دهم دُبُر یعنی چه:

دُبُر در لغت به معنی سپس و پشت است و در اصطلاح فقهی به معنی مقعد چه در زن یا مرد. این لغت در برابر «قُـبُـل» است به معنی فرج و آلت تناسلی زن.

بعد نمی دانم چرا آقایان تعجب می کنند از این که به قول مرحوم بازرگان مردم «یخرجون من دین الله افواجا»!

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: