Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2012


دایره نفرت آقای خمینی ازمردم ایران تا جایی گسترش یافته بود که وی – علی رغم همۀ آموزشهای دینی – نظر زیر را دربارۀ افسران گارد شاهنشاهی به طرفدارنش اظهار و القا می کرد:
«این دژخیمان غالباً زاییده آمیزش نامشروع مردها و زنهای فریب خورده، هوسران و آلوده هستند که پس از رها شدن در کنار کوچه و دم درب مسجد به شیراخوارگاههای شهرداری برده می شوند و در آن جا پرورش یافته و در دامان مزدوران بیگانه، درس شه پرستی می گیرند و آن گاه وارد ارتش شده در گاردشاهنشاهی گمارده می شوند، و از آن جا که از خدا، مذهب و… چیزی سر درنمی آورند و بی پدر و مادر واقعی می باشند، تنها گروهی هستند که در ارتش به شاه وفادارند و تا سر حد پرستش نسبت به او عشق می ورزند.» (نقل از کتاب بررسی تحلیلی از نهضت امام خمینی، ص 340)
واقعاً که دانش و انسانیت و اطلاع و شرافت مذهبی آقای خمینی یگانه بود!
(یادآوری این نکته شاید برای حوانندگان گرامی جالب و لازم باشد که: مرحوم سرتیپ صیاد شیرازی که ده سالی پیش به دست مجاهدین خلق و با همکاری جناحی از دستگاه امنیتی جمهوری اسلامی در تهران ترور شد و به قتل رسید از افسران همین گارد شاهنشاهی بود و برخلاف آنچه آقای خمینی دربارۀ امثال ایشان تبلیغ می کرد و مادران و پدرانشان را به فحشا متهم می نمود – مردی بود بسیار متدین و در همین نظام جمهوری اسلامی به عالیترین مقامات لشکری رسید. این خود نمونه ای است از چگونگی القاء تنفر آقای خمینی نسبت به مردم ایران، بدون این که از آنها کمترین شناختی داشته باشد. و نیز نمونه ای است بارز از بی عفتی مردی که خود را «روحانی» می دانست)

شیوه آقای خمینی – بر خلاف عرف روحانیت و انسانیت – برای نابود کردن مخالفانش این بود که ابتدا آنها را از «انسان بودن» خلع می کرد و سپس دستور قتل عامشان را می داد در دوران انقلاب او به خوبی آگاه بود که طرفدارانش در سینماها و کافه ها و رستورانها بمب می اندازند و آتش سوزی راه می اندازند، ولی یک کلام دربارۀ این اعمال خشونت آمیز و نفرت انگیز چیزی نمی گفت، و به طور ضمنی آنها را تایید می کرد. فقط هنگامی که خشونت طرفدارانش به سئختن بیش از 700 نفر در سینما رکس آبادان انجامید، در اطلاعیه ای که صادر کرد آنها را از ادامه این قبیل فجایع باز داشت زیرا متوجه شده بود که ادامۀ ان طریق ممکن است به کسب قدرتش لطمه وارد نماید. در ان اطلاعیه آمده بود:
«دریافت خبر بسیار فجیع به آتش کشیدن چند صد نفر هموطنان ما با آن وضع حساب شده موجب تأثر و تاسف شدید گردید. من گمان نمیکنم هیچ مسلمانی بلکه انسانی دست به چنین فاجعه وحشیانه ای بزند… من تا کنون اطلاع کافی ندارم لکن آنچه مسلم است این عمل غیر انسانی و مخالف با فوانین اسلامی از مخالفین شاه… نخواهد بود… لازم است گویندگان مطالبی را که به نابودی انقلاب رهایی بخش اسلام منجر می شود برای مردم روشن نمایند…»
یاداوری این نکته هم ضروری است که بعد از پیروزی انقلاب در محاکمه ای فرمایشی که در آبادان انجام شد محرز گردید که آتش زنندگان سینما از طرفداران خمینی و انقلاب اسلامی بودند. هم اینک یکی از رهبران آن گروه به نام رحیم صفوی از فرماندهان عالیرتبه سپاه و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام است.

ادامه دارد.

Read Full Post »


آقای خمینی به هیچ وجه از کشته شدن مردم هراسی نداشت و در واقع از آن استقبال می کرد و هر جا می توانست مردم و جوانان را تهییج می کرد تا «شهید» شوند بلکه او بتواند از «خون شهید» بهره برداری سیاسی کند.

عمدۀ روحانیان معتقد بودند – و عده ای هستند – که اگر بتوان باید به هر صورتی که می شود از خونریزی و کشتار جلوگیری کرد و «دماء نفوس» (خون مردم) ارزشی بیش از آن دارد که در راههای نامشخص صرف شود، در حالی که آقای خمینی در گفتارها و نوشته هایش تبلیغ می کرد که «کشته شوید و بکشید…» تا جایی که آقای سید حمید روحانی، مورخ رسمی آقای خمینی، در کتابی با عنوان «بررسی تحلیلی از نهضت امام خمینی» به این مسأله می پردازد و به روشنی – و البته با افتخار – نشان می دهد که که چگونه «امام خمینی» از «مسألۀ دماء و نفوس» نمی هراسیده است:

«مسألۀ «دماء و نفوس» را با آن که از موضوع این نگارش بیرون است از آن نظر دنبال کردم که به آن دسته از راحت طلبان شیاد [ منظور روحانیانی است که با خونریزی مخالفند] که سکوت ننگ بار خود را در برابر خطرهایی که اسلام و جامعۀ اسلامی را تهدید می کند (برای جلوگیری از خونریزی) و (حفظ دماء و نفوس) توجیه می کنند و به قائد بزرگ در مورد دست زدن به نهضتی که منجر به مسلمان کشی از طرف شاه شده، خرده می گیرند… پاسخ گفته باشم.»

مورخ آقای خمینی حتی به «آن عناصر ناآگاه و بی خبر از اسلام که به اصطلاح در مقام دفاع از قائد بزرگ جواب می گویند که «ایشان نمی دانستند و باور نمی کردند که رژیم شاه به چنین وحشیگری و خونریزی دست می زند و گرنه هیچ گاه چنین نهضتی نمی کردند» می تازد، و می گوید آقای خمینی می دانسته است که نتیجۀ عملش قتل مردم خواهد بود و چنین قتلهایی را مبارک و مغتنم می دانسته است، زیرا باز هم به گفته همین مورخ «قائد بزرگ با آن که تقریباً یقین داشت که رژیم خونریز شاه در قبال نهضت ایشان به خونریزی فاشیستی دست می زند، هیچ گاه متزلزل نشد، لحظه ای درنگ نکرد، از راهیس که در پیش گرفته بود باز نماند، در عزم قاطع و ارادۀ آهنین ایشان [برای به کشتن دادن جوانان] خللی روی نداد.»

[یادآوری این نکته حتماً ضروری است که دردوران مبارزات سیاسی علیه رژیم شاه «خونریزی» و «فاشیسم» مفهومی متفاوت از آن چیزی داشت که امروزه دارد. به نعمت جمهوری اسلامی ابعاد خونریزی ها و فاشیسم مذهبی به چنان درجه ای رسیده که به قول بازرگان یخرجون من دین الله افواجا!] ان شاء الله!

 مورخ رسمی آقای خمینی البته فراموش نمی کند که این «عزم قاطع و ارادۀ آهنین»  را به ائمۀ شیعه هم نسبت بدهد تا هرکس که  «خونریزی» را مخالف دیانت و روحانیت بداند منکوب کند و سرچایش بنشاند تا جرأت نفس کشیدن را از مخالفان سلب نماید:

«[خمینی] به پیروی از پیشوایان عظیم الشأن – حضرت امام علی و امام حسین و دیگر ائلیای خدا و رادمردان برجستۀ تاریخ اسلام – قهرمانانه و بی واهمه به پیش تاخت…» (همان کتاب، ص 310 – 314).

به این ترتیب می بینیم که پیروی آقای خمینی از ائمه شیعه در خونریزی، در کنار نفرت ایشان از مردم ایران – و نیز شهوت لایزال او برای کسب قدرت و فرمانروایی – تا به حدی رسیده بود که برای رسیدن به سر منزل مقصود و بوسه بر پیشانی قدرت از کشتار مردم ایران استقبال می کرد و خون مردم راوثیقۀ قدرت یابی خویش قرار می داد….

(ادامه دارد)

Read Full Post »


حسین فیروز آبادی فرمانده رئیس ستاد مشترک نیروهای مسلح نظام مقدس جمهوری اسلامی فرمانی صادر کرده اند که من بعد باید آیت الله خامنه ای را «امام» خطاب کنند.

در نظام مقدس معمولا این دستورات اسلامی – اعتقادی – مکتبی عطف به ماسبق هم می شود. در این مورد خاص مثلاً باید فرمانی هم صادر شود به نویسندگان کتب درسی تاریخ و حدیث که مثلاً از این پس حدیث بسیار معتبر «من کنت مولاه فهذا علی مولا» که از قول پیامبر در حجة الوداع جعل شده، به این صورت تصحیح شود:

قال الفیروز آبادی فی تاریخ الدار البوار فی غدیر قم عن مالک اشتر انه قال: من کنت مولاه، فعلی مولاه!

خواهر بزرگ «امام خامنه ای» هم باید یک بار دیگر روایت کند که وقتی وی از مادر خارج می شده، چه مطالب دیگری بر زبان آورده است؟

این البته بر عهده پژوهشگران آینده نظام مقدس و به ویژه آقای سید حمید روحانی (زیارتی) است که این مهم را به انجام برسانند!

در ضمن کسی هم باید به این سوال پاسخ دهد که اگر آقای فیروز آبادی مالک اشتر است و توانایی نصب «امام خامنه ای» دارد، خود «اشتر» کیست؟

Read Full Post »


آقای خمینی نادرست می گوید، بنا بر اسنادی که اخیراً (1378) منتشر شده مدرس به دفعات به  به دیدار رضاشاه می رفته و برای مدتهای طولانی نزد او می مانده و در امور مختلف مملکتی با وی مشورت می شده است.

اما آنچه در نقل قول آقای خمینی از تفکر مدرس جالب توجه است این که افتخار می کند که مدرس چون روحانی بوده حتی «با قوه منطق» هم تسلیم نمی شده!

این هم ادعای نادرستی است. مدرس گرچه با رضاشاه  بر سر قدرت – و نیز حمایت از شیخ خزعل دست نشانده انگلستان و طرفداری از وی در جدایی  خوزستان از ایران –  اختلاف بهم  زد، اما هم او بود که با تمهیدات مختلف از جمهوری شدن ایران به دست رضاخان سردار سپه جلوگیری کرد.

 به واقع آنچه در آن زمان باعث نفرت آقای خمینی از مردم ایران شده بود، همان است که وی در عبارت «سستی مردم که قوۀ اجرا (ی) مقاصد مدبرانه علما» خلاصه کرده است، همان سستی که باعث عقیم ماندن نقشه های روحانیت برای رسیدن به قدرت بواسطۀ «کارنامۀ درخشان روحانیت» در ایران ستیزی و مردم ستیزی بوده است.

 آقای خمینی در آن زمان هم قادر نبوده است که احساسات مردم ایران را بفهمد که چرا هر نتیجۀ منفی را «از قدم آخوند» و «نحوست آخوند» می دانسته اند و چرا – به قول خودش – درشگه چی ها هم از دو طایفه سوار نمی کردند «آخوندها» و «فاحشه ها»:

  • مگر نه این است که بزرگترین جنگهای ایران و روس – که منجر به قراردادهای خفت بار گلستان و ترکمانچای شد به فتوای روحانیان درگرفت؟
  • مگر نه این است که مردم تجزیۀ ایران، شکست در جنگ با روس و فساد قاجار را به درستی ناشی از روحانیان می دانستند؟
  • مگر نه این است که بسیاری از روحانیان – از جمله شیخ علی کنی در تهران و امام جمعۀ تبریز – هنگام قحطی احتکار غلات می کردند، در حالی که مردم از گرسنگی می مردند؟
  • مگر نه این است که روحانیان – که محاکم قضایی را در اختیار خود داشتند – بنا به میل خود و با دریافت هدیه و پول زنهای مردم را برای دیگران عقد می کردند و برای املاک مردم به نام دیگران سند می ساختند؟
  • مگر نه این است که تعدادی از روحانیان از زمیداران بزرگ و مالکان دهات و آبادیها بودند و ظلم و ستمی که بر رعایا می کردند باعث واکنش منفی مردم نسبت به آنان می شد، چنان که مثلا پدر آقای خمینی – که زمین داری سنگدل بوده – توسط رعایایش به قتل رسید و خمینی در خانه اقوامش بدون سرپرستی و محبت پدر یا مادر رشد کرد؟ (رجوع کنید به خاطرات آیت الله پسندیده برادر آقای خمینی)

 این است مشتی نمونۀ خروار از «مقاصد مدبرانه»! روحانیان ایران در همین دویست سال اخیر. اینها و بدتر از اینها را آقای خمینی می دانست و به همین دلایل بود که به تدریج از مردم ایران نفرت پیدا کرد و آنها را فقط به عنوان گوشت دم توپ و «قوۀ اجرای مقاصد» خود مورد سوء استفاده قرار می داد، چنان که در نظر او دین و مذهب و اسلام و تشیع و صداقت و شرافت و راستگویی و این قبیل مطالب نیز فقط موقعی قابل طرح بود که فایده ای نصیب وی خیالات و خیالات دور و درازش کند.

ادامه دارد

Read Full Post »


امروز یکی از دوستان قدیمی مقاله ای را که 13 سال پیش به مناسبت دهمین سال درگذشت آیت الله خمینی منتشر کرده بودم برایم فرستاد با عبارتی گله آمیز، و این که … دو چیز طیرۀ عقل است… و چرا «زبان علی در کام»!

نگاهی کردم به آن مطلب و دیدم هنوز هم بعد از 13 سال نکاتی در آن وجود دارد که می تواند برای بعضی جالب یا مفید باشد. بنابراین تصمیم گرفتم که آن را – چون بسیار طولانی است – در چند قسمت و به مناسبت سالگرد مرگ آیت الله خمینی در این بلاگ منتشر کنم. این مقاله نخست در شمارۀ خرداد 1378 ماهنامۀ پر، شمارهٌ 162 منتشر شده است.

تا بداند کافر و گبر و یهود
کاندرین صندوق جز لعنت نبود:

معمولا هنگامی که یک رهبر سیاسی در می گذرد رسانه های گروهی و سازمانهای سیاسی و اجتماعی، و نیز مورخان ضمن بررسی اعمال و کرداد رهبر درگذشته به ارزیابی حضور وی در صحنۀ سیاست می پردازند و به اصطلاح «میراث» او را بررسی می کنند.

این ارزیابی معمولاً در مملکتهایی چون ایران، که بسیاری از وقایع برای مدتهای طولانی و گاه همیشه، در پرده ای از ابهام و ناروشنی باقی می ماند کار آسانی نیست. مثلاً می بایست هشتاد سالی می گذشت تا دانسته شود که رضاشاه پهلوی به هیچ وجه نه فقط نوکر انگلستان و سایر قدرتهای خارجی نبوده، بلکه درواقع مردی است که حیات ایران مستقل و یکپارچه در قرن اخیر تا حدودی مرهون خدماتی است که یا به دست او، و یا در دورۀ او انجام شده است؛ چنان که تصور ایران مدرن نیز – بدون پایه هایی که دردوران حکومت 20 ساله رضاشاه ریخته شد – مقدور نیست.

بحث دربارۀ میراث آقای خمینی نیز از چنین پیچ و خمهایی می گذرد. ده سال از مرگ آقای خمینی می گذرد ولی بسیاری از وقایعی که به قدرت یابی وی به عنوان ولی مطلقه فقیه انجامید هنوز در پردۀ ابهام قرار دارد، مثلاَ
• هنوز به طور دقیق معلوم نیست چه کسانی و با چه نیتی کارمندان سفارت امریکا (و درواقع همۀ مردم ایران) را به گروگان گرفتند و با ایجاد جوّی مختنق، قانون اساسی ولایت فقیه را به صورتی غیر قانونی و غیر شرعی به تصویب رساندند؛
• هنوز دقایق نقش آقای خمینی در برانگیختن شخصیتها و جناحهای سیاسی مختلف علیه یکدیگر به منظور بهره برداری و یکه تازی سیاسی در مملکت روشن نیست؛
• هنوز معلوم نیست نامه هایی که میان آیت الله خمینی و برخی مقامهای امنیتی (در آخرین سال اقامت وی در نجف) مبادله شده حاوی چه مطالبی بوده؛
• هنوز دقیقاً معلوم نیست دردو دیدار (مجموعاً 4 ساعته) میان آقای خمینی و آقای ریچارد کاتم در پاریس (در پائیز 1978) چه گذشته است و چه توافقهایی صورت گرفته است (اگرچه بخشهایی از آن در صحیفۀ نور منتشر شده)، احتمالاً باید چهل سالی صبر کرد تا گزارش ریچارد کاتم به سازمان CIA از طبقه بندی خارج و منتشر شود، زیرا هر دو طرف گفتگو کننده درگذشته اند، و آقای دکتر ابراهیم یزدی که مترجم ایشان در این گفتگو بوده، حاضر نیست دربارۀ مطالب مطروحه در آن دیدار و گفتگو صحبتی کند، زیرا معتقد است هنوز «از نظر سیاسی بازنشسته نشده است.» (آقای دکتر یزدی این مطلب را در تابستان 1377 در اجتماعی در واشنگتن در پاسخ به سوالی که طرح شد عنوان کرد.)
• هنوز دقیقاً روشن نیست آقای بازگان با چه تمهیداتی توافق سفارتهای انگلستان و امریکا و اتجحاد جماهیر شوروی در تهران را برای اعلام جمهوری اسلامی جلب کرد؛
• هنوز متن کامل صورتجلسه های شورای انقلاب منتشر نشده و درباره اعضای این شورا – و احتمالاً شورایی که به موازات آن و به همان نام تشکیل شده بود – حرف و حدیث فراوان وجود دارد.
• و….

به این ترتیب می بینیم که بازهم برای بررسی به اصطلاح میراث سیاسی یکی از برجسته ترین شخصیتهای سیاسی ایران معاصر – یعنی آقای خمینی – بسیاری از مطالب و نکات ناروشن و ناگفته باقی است که یک چنین ارزیابی را ناقص و احیاناً غیر ممکن می کند. اما این را می توان گفت آیت الله خمینی رهبری شورش و انقلابی را در دست گرفت که منجر به انقراض سلطنت در ایران شد و از این رو نامش به یقین در تاریخ ایران خواهند ماند، چنان که نام کسانی چون محمد علی فروغی ذکاء الملک، رضاشاه پهلوی، دکتر مصدق، و قوام السلطنه نیز به واسطۀ تاثیرشان در تاریخ ایران باقی خواهد ماند.

اما صرف نظر از مسائل سیاسی و تاریخی در مورد میراث خمینی، که هنوز زمان ارزیابی منصفانۀ آن فرا نرسیده است، می توان به بررسی میراث اخلاقی و رفتاری آقای خمینی پرداخت که منابع آن – یعنی گفته و نوشته هایش – موجود است؛ اگرچه جمهوری اسلامی آرام آرام برخی از این گفته ها و نوشته ها را جمع آوری کرده و سعی در زدودن آنها از خاطر مردمان می نماید.

وجه مشخصۀ رفتار و کردار آقای خمینی نفرتی بود که وی ازمردم ایران داشت. شاید ریشه های این نفرت را باید در رفتاری جستجو کرد که مردم و آزادیخواهان ایران دردوران انقلاب مشروطه با روحانیانی از نوع شیخ فضل الله کردند و از جمله وی را به عنوان «مفسد فی الارض» به دار مجازات کشیدند.

این نفرت آقای خمینی از مردم در دوران رضاشاه – که دخالت روحانیان را در امور دولتی بر نمی تابید و برنامۀ تجدد طلبی اش مورد نفرت روحانیان واقع شده بود، فزونی گرفت.

روحانیان با ایجاد دادگستری، دبستان و دبیرستان و ادارۀ اوقاف مخالف بودند، همچنان که با جایگزینی حمام دوش با خزینه مخالف بودند و با راه یافتن زنان به اجتماع مخالف بودند، و با ساختن راه و جاده و بیمارستان و راه آهن و دانشگاه مخالف بودند و… همه این مظاهر تمدن جدید را مخالغت با دین و مذهب شیعه معرفی می کردند.

بازتاب نفرت آقای خمینی از مردم ایران را می توان در مقدمۀ کتاب کشف اسرار دید که در نخستین سالهای پس از برکناری رضاشاه منتشر شد. در آنجا نوشته است:

«او (رضاشاه) با مرحوم مدرس روزگاری گذراند و تماس خصوصی داشت و فهمید که با هیچ چیز نمی توان او را قانع کرد نه با تطمیع، نه با تهدید، و نه با قوۀ منطق. از او حال علمای دیگر را سنجید و تکلیف خود را برای اجرا کردن نقشه های اربابهای خود فهمید. با همه فشارها و شکنجه ها و اهانتها که به خصوص ملاها در آن روزهای اختناق ایران توجه پیدا کرد بنوبۀ خود چند مرتبه برای دفع فسادهایی که آنها خصوصی از منابع صحیح اطلاع داشتند قیام و نهضت کردند از اصفهان و تبریز و مشهد ولی سستی مردم که قوۀ اجرا مقاصد مدبرانۀ علما هستند اقدامات آنها را عقیم کرد. ملاها از همان روزهای اول تصدی رضاخان را برخلاف مصالح کشور تشخیص دادند و تا توانستند عمومی و وقتی نشد مخفیانه و خصوصی فسادهای خانمانسوز او را به مردم گوشزد کردند ولی تبلیغات آن دسته به توسط روزنامه های آن روز که ننگ ایران بودند و امروز نیز بعضی از آنها بازیگر میدانند آنها ]علمای دینی[ را از نظر مردم ساقط کردند تا آن جا که آنها را سوار اتومبیل نمی کردند و هر عیبی اتومبیل می کرد از قدم آخوند می دانستند. من خودم دیدم که در بین راه بنزین تمام شد شوفر گفت از نحوست این آخوند است من چون سید بودم مورد اعتراض نشدم.»
ادامه دارد.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: