Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئیه 2012


در دامگه حادثه

بررسی علل و عوامل فروپاشی حکومت شاهنشاهی

عرفان قانعی فرد

گفتگویی با پرویز ثابتی، مدیر امنیت داخلی ساواک

شرکت کتاب، لس انجلس، 2012 میلادی (1390 خورشیدی)

بالاخره سی و دو سال بعد از گذشت انقلاب اسلامی، آقای پرویز ثابتی سرشناس ترین چهرۀ سازمان امنیت و اطلاعات کشور (ساواک) بخشی از خاطرات خود را به صورت مصاحبه تنظیم و منتشر کرد. به نظر می رسد این کتاب مقدمه ای باشد بر خاطرات اصلی او که در چند جای کتاب قول انتشار آن داده شده است.

نوشتن نقدی جامع بر این کتاب – که فقط روایت یک تن از بازیگران عصر محمد رضاشاه پهلوی از وقایع آن دوره است – و سنجیدن مطالب مندرج در آن با گفتۀ دیگر بازیگران آن دوره، نیازمند زمانی دراز و دست کم حجمی به اندازۀ خود این کتاب است، خاصه این که در کتاب حاضر از صدها نفر از شخصیتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، هنری و… در یک دورۀ بیست و پنج ساله یاد شده است، که هر کدام آنها در جای خود قابل بررسی ست و مطمئنم کسان دیگری آن نکات را در نوشته های خود مورد توجه قرار خواهند داد.  بنابراین در این نوشته من سعی می کنم نکاتی از کتاب را روایت و مورد بررسی قرار دهم که نکته ای جدید در آن باشد  یا در سالهای بعد از انقلاب بیشتر مورد بحث قرار گرفته باشد.

قبل از هر چیز باید بگویم که پیشاپیش انتظار  داشتم که در  خاطرات آقای ثابتی دست کم یکی دو فصل دربارۀ ساختار سازمان امنیت و چگونگی کارکرد آن – چه از نظر اداری و چه از نظر عملی – توضیحاتی بیابم. جای چنین توضیحاتی البته در کتاب خالی است و بعد از خواندن قریب 700 صفحه اصلاً روشن نمی شود که ساواک چگونه کار می کرده است، روابط کارمندان، محققان، مسؤولین اداره ها و دیگر مشاغل درونی بر چه اساسی بوده، چگونه تنظیم و اجرا می شده، و چه کسی و مقامی در چه موردی حرف نهایی را می زده و مسؤولیت هر فرد در چه حدودی بوده است.

علاوه بر این، روایت آقای ثابتی تنها روایت تاریخی نیست بلکه به سیاست روز هم آغشته شده و این از اهمیت تاریخی آن می کاهد، زیرا در مواضع مختلف دست به مقایسۀ گذشته و حال زده شده، که البته در این مقایسه رژیم گذشته در قریب به اتفاق موارد سربلند بیرون می آید.

* اگرچه روی جلد کتاب و در صفحۀ اول نام آقای عرفان قانعی فرد به عنوان گفتگو کننده با آقای ثابتی ذکر شده است، اما ایشان هیچ مقدمه یا یادداشتی بر کتاب ننوشته اند، و اطلاعات پایه ای در مورد این گفتگو، مانند شیوۀ کار، زمان انجام گفتگوها، و جزئیات دیگر از شرایط انجام این مصاحبۀ طولانی و مهم تاریخی در بوتۀ ابهام مانده است.[1] این در حالی ست که علاوه بر  آقای ثابتی، دو نفر دیگر هم مقدمه هایی بر کتاب نوشته اند: یکی ویراستار  کتاب و دیگری پرفسور نادر انتصار.

«ویراستار» کتاب – بدون ذکر نام خود– یادداشتی در آغاز کتاب نوشته (ص 9 – 10 ) و ضمن اشاره به اهمیت مطالب مندرج در کتاب، از «همت» گفتگو کننده نیز قدردانی کرده است. آقای ثابتی نیز  در یادداشتی در آغاز کتاب ( ص 13– 20 ) نظر اجمالی خود را دربارۀ خدمات پادشاهان پهلوی به ایران یادآوری کرده و افزوده است:

من خاطرات خود را نوشته ام که شامل 2 بخش اساسی ست. بخشی از آن دربارۀ مبارزه با کمونیسم و تروریسم و مخالفین رژیم و بخش دیگر هم دربارۀ مبارزه با فساد، تبعیض، و بیعدالتی ست که در این بخش دربارۀ هر یک از عوامل فساد در رده های بالای کشور با ذکر نام و جزئیات بحث کرده ام.

و البته تأکید می کند که فساد در دوران پهلوی ها «در مقابل فسادی که پس از انقلاب، سران و کارگردانان مشهور رژیم اسلامی به آن آلوده شده اند… و فساد افرادی نظیر علم، ایادی، و دوّلو در مقایسه با فساد رفسنجانی، طبسی، خامنه ای، سران سپاه پاسداران یا بنیادشهید و دیگر بنیادها» کم اهمیت اند.

سپس آقای نادر انتصار استاد دانشگاه آلابامای جنوبی در مقدمۀ 4 صفحه ای خود بر اهمیت نظرات آقای ثابتی تاکید کرده اند. آقای انتصار در مقدمۀ خود نقش و نظر آقای ثابتی در جریانات منجر به انقلاب اسلامی را – که در موارد و مواضع گوناگون کتاب به آنها اشاره شده – به شیوایی خلاصه کرده است که نقل آن، هم شناختی از شیوه های پیشنهادی آقای ثابتی برای مقابله با شورش به دست می دهد، و هم ما را از اشارۀ مجدد به آنچه از دیدگاه ثابتی به انقلاب اسلامی انجامید تقریباً بی نیاز می کند:

در آغاز بحران در سال 1356 (1977) ثابتی راه حلهای متعددی برای کنترل اوضاع پیشنهاد می کند که شاه نمی پذیرد تا این که در یک گزارش اساسی در اواخر مرداد 1357 (1978) که متدرجاً شواهد بیشتری به دست می آید که شرکتهای نفتی و مقامات دولتهای امریکا و انگلیس از مخالفین حمایت می کنند، ثابتی به شاه، این موارد را پیشنهاد می کند: اعلام حکومت نظامی، انحلال مجلسین، اخراج خبرنگاران خارجی (به ویژه خبرنگاران بی بی سی) از ایران، و بستن هر دو سفارت امریکا و بریتانیا در تهران و برخورد قاطع با روحانیت و دستگیری 1500 نفر از فعالان سیاسی. زیرا ثابتی به این نتیجه رسیده بود که بدون در نظر گرفتن اقدامات شدید، سلطنت پهلوی (و شاید دوران 2500 سالۀ شاهنشاهی در ایران) سقوط می کند.

شاه توصیه های ثابتی را نمی پذیرد و ثابتی چند ماه بعد که ناصر مقدم بر کرسی ریاست ساواک تکیه زده بود، ایران را ترک می کند… (ص 22-23)

آقای انتصار در بخشی دیگر از همین مقدمه اشاره کرده اند که آقای ثابتی «یکی از دقیقترین و آگاهترین ناظران سیاست ایران در طول سلطنت محمد رضاشاه پهلوی بوده است که بسیاری از تحولات داخلی ایران را شاهد بوده که شاید هرگز دربارۀ آنها، روایتی ندیده و نخوانده ایم…« (ص 23).

* کتاب دارای دو بخش اساسی ست که از هم جدا ولی درهم تنیده اند: نخست بخش سؤال و جواب، و دوم پانوشتها، که ظاهراً توسط آقای قانعی فرد تحقیق و به گفتگو افزوده شده است، و در مواردی که اندک نیست از سؤال و جواب مربوط به مراتب طولانی تر است.  در مجموع نیز حجم پانوشتها کم و بیش به اندازۀ حجم گفتگو ست.

آقای ثابتی در دستخطی که از ایشان در آغاز کتاب چاپ شده و تاریخ 6 فوریه 2012 را دارد، خطاب به آقای قانعی فرد نوشته اند:

دوست گرامی آقای قانعی فرد       متن مصاحبه را خواندم و با صداقت و درستی حرفهای مرا منعکس کرده اید. چاپ و انتشار آن از نظر من بلامانع است. از زحمات شما متشکرم.          به امید موفقیت – پرویز ثابتی.

به عبارت دیگر آقای ثابتی مسؤولیت مطالب مندرج در «متن» مصاحبه را بر عهده گرفته و صحت آن را تآیید کرده است و این شامل پانوشتها و یادداشتها نمی شود، اگرچه ردّ پای نظرات آقای ثابتی در یادداشتها و پانوشتها به روشنی نمایان است. علاوه بر پانوشتهایی که صریحاً اشاره شده برگرفته از  یادداشتهای آقای ثابتی ست؛ بسیاری از آنها نیز به نقل از یک «مقام امنیتی» آمده، که بازهم – خاصه با توجه به اسلوب، نثر و واژگان به کار رفته در آنها – باید بخشی از یادداشتهای آقای ثابتی باشد که ظاهراً برای تنظیم کتاب در اختیار آقای قانعی فرد قرار گرفته بوده است.

در موارد زیادی نوع بیان و واژگان در سؤال و جواب چنان به هم نزدیکند و به اصطلاح در یک طول موج قرار دارند، که سخت بتوان پذیرفت هر دو از یک ذهن و زبان بر نیامده باشد. دست کم در یک مورد تشابه اسلوب بیان و نوشتار آقای ثابتی با آقای قانعی فرد و تعامل آنان از این حد هم فراتر می رود. آقای ثابتی در اظهار نظر خود دربارۀ سولیوان سفیر امریکا در ایران، و نقش او در انقلاب ایران می گوید: «کارتر یک روز به سمت نقطه نظرهای ونس و روزی دیگر به سوی نظریات برژینسکی حرکت می کرد و پیامهای ضد و نقیضی به شاه می رسید و او را گیچ می کرد. با فشار همین خانم دوریان، دولت امریکا جلوی فروش گاز اشک آور و وسایل مربوط را به ایران برای کنترل اغتشاشات گرفته بود.» (ص 487)

«همین خانم دوریان» اشاره به کدام خانم دوریان است؟ قبل از این در سخنان آقای ثابتی هیچ اشاره ای به خانم دوریان و نقش او نشده است، اما در پانوشت همین صفحه – که قاعدةً باید بعد از انجام مصاحبه، تحقیق و به مطلب افزوده شده باشد، نام و عملکرد خانم Patricia Derian به نقل از کتاب کارتر و سقوط شاه نوشتۀ مایکل لدین و ویلیام لوئیس مطرح شده و مورد بحث قرار گرفته است. بنابراین اشارۀ آقای ثابتی به «همین خانم دوریان» باید عطف به همین پانوشت باشد و روشن می شود که دست کم در این مورد در طرح سؤال و جواب تعاملی میان مصاحبه کننده و مصاحبه شونده صورت گرفته است، که موضوع بحث این نوشته نیست.

* مطالب مطرح شده توسط آقای ثابتی این استنباط را در خواننده به وجود می آورد که در دوران شاه یک تعریف خاص از امنیت وجود داشته و امنیت «ایران» با امنیت نظام (و به ویژه شخص پادشاه) یکی انگاشته می شده است.  جالب این که این اندیشه و تعریف در حکومت اسلامی هم  بازتولید شده و اینک نیز  مقامهای امنیتی، تعریف امنیت «ایران» را با امنیت شخص «رهبر» (آیت الله خامنه ای) گره زده اند. این گونه تعریف از امنیت منجر به این می شود که مردم همه کاستیها و ناراستیها را ناشی از پادشاه یا رهبر بدانند، و در موقع آشوبهای اجتماعی خشم خود را متوجه رهبری کنند.

* دستگاه امنیتی در گذشته در پرونده سازی برای مخالفان بالقوه، از روابط جنسی (خارج از خانواده) آنها استفاده می کرده است. آقای ثابتی نمونه هایی را ذکر می کند که دستگاه امنیتی از خلافکاریهای جنسی روحانیان و دیگر مخالفان برای گذاشتن فشار روی آنها  استفاده می کرده است. این شیوه هم اکنون نیز در ایران رواج دارد.

* آقای ثابتی دربارۀ موسی صدر (ص 259) می گوید:

پس از بازگشت موسی صدر به لبنان، سرلشکر قَدَر، سفیر ما در بیروت، تلگرافها و گزارشات متعددی برای شاه فرستاد که موسی صدر دشمن شاه و ایران است و نباید به وی کمک شود و تا آن جا که من اطلاع دارم، کمکی ارسال نشد. من هم از این که موسی صدر با ما صادق نبود، با منصور قدر، همعقیده بودم چون هدفهای موسی صدر با سیاستهای شاه در منطقه همخوانی نداشت.

این اظهار نظر با آنچه منصور قدر بیست سالی پیش از این در ماهنامۀ علم و جامعه به مدیریت دکتر ناصر طهماسبی (که پزشک آقای قَدَر نیز بود) در واشنگتن نوشت کاملاً متفاوت است. آقای قدر در آن مقاله از  ملاقات خود با موسی صدر  و بردن و آوردن پیام میان شاه و موسی صدر در مورد حملات رادیو ایران به جمال عبدالناصر یاد می کند و کمکهایی که از  سوی شاه و ایران به شیعیان جنوب لبنان می شد.[2] و نیز سخنان دیگری در سالهای اخیر منتشر شده (از جمله خاطرات جلال الدین فارسی در گفتگو با خبرگزاریهای ایران) که برخی از واسطه های ساواک با موسی صدر، همه کمکها و پولهایی را که دولت ایران به شیعیان لبنان اختصاص می داده به آنها – و به شخص موسی صدر – نمی رسانده اند، و این خود یکی از علل دلگیریهای احتمالی بوده است.

در ضمن آقای ثابتی می گوید «موسی صدر که معتاد به تریاک نیز بود، در حین بازجویی عصبی شده و دچار سکتۀ قلبی گشته و فوت می کند.» آقای ثابتی مأخذ خبر خود را ذکر نمی کند، اما آنچه مسلّم است این که ایشان نسبت به تریاک و خواص آن بی عنایت اند، زیرا تریاک هر عیبی داشته باشد، باعث آرامش و بیخیالی می شود نه عصبانی شدن. این درمانی که به قول قدیمیها «خودش درمانی ندارد» جزو مواد «پایین آورنده» است نه «بالا برنده»!

* ثابتی دربارۀ مسعود رجوی و بخشیدن او از طرف شاه  می گوید چند سال پیش از دستگیری مسعود رجوی، وی در سویس هنگام ملاقات با کاظم رجوی – که از قدیم می شناخته –  او را به عنوان نمایندۀ ساواک در آنجا استخدام کرده است «تا این که سال 1350 که برادرش (مسعود) دستگیر شد، کاظم، فوری نامه نوشت و تلفن زد که: «آقا! دستم به دامنت، برادرم را نجات دهید!» و من هم گفتم: «ببینم چه کاری می توانیم بکنیم و بعد مسعود، محکوم به اعدام شد. کاظم جاهای مختلفی هم می رفت و ضمن این که به من متوسل می شد، می رفت مثلاً  ژان پل سارتر را هم می دید که علیه اعدامها، کاری بکند و مسعود اعدام نشود. من گزارشی درست کردم که برادرش برای ساواک، این کارها و خدمات را کرده و مسعود رجوی را یک درجه تخفیف بدهیم»، شاه هم موافقت کرد و یک درجه تخفیف داده شد و مسعود رجوی اعدام نشد.» (ص 282) ثابتی می گوید که رجوی در بازجوییها با ساواک «نسبةً همکاری» کرد و آرام بود.

آقای ثابتی هیچ توضیحی نمی دهد که چرا عفوی که شامل مسعود رجوی شده، مثلاً شامل کرامت دانشیان نشد، در حالی که پدر دانشیان نیز «یک استوار بازنشسته بود که در دفتر خود من ]ثابتی[ کار می کرد.»، آیا ارجحیت مسعود رجوی بر کرامت دانشیان برای عفو فقط ناشی از همکاری رجوی و عدم همکاری دانشیان با ساواک بوده است یا مسائل دیگری نیز در عفو مسعود رجوی نقش داشته است؟[3]

* در مورد دکتر شریعتی، آقای ثابتی می گوید: «این که ساواک به او کمک کرده باشد که چنین فعالیتهایی را انجام بدهد، به کلی بی پایه و اساس است… ما موافقت کردیم تا در دانشگاه فردوسی مشهد، تدریس کند…» (ص 279) در حالی که اسناد منتشر  شده  حاکی از آن است که ساواک دکتر شریعتی را به دانشگاه مشهد  تحمیل کرد، نه این که فقط با تدریس او در آن دانشگاه موافقت کرده باشد. در آن سالها – و اکنون – موافقت دستگاه امنیتی – و دست کم عدم مخالفت آن – شرطی اساسی برای استخدام افراد در دستگاه دولت یا دانشگاهها بوده است. در ضمن این گفتۀ آقای ثابتی با عبارت دیگری از خودشان در همین کتاب متناقض است، آن جا که پس از اشاره به تماس احسان نراقی با وی دربارۀ شریعتی، و اجابت درخواست شریعتی برای ملاقات با ثابتی، می گوید:  «من شریعتی را یک بار دیگر در دهۀ 40، قبل از این که برود فرانسه، با حضور مقدم، ملاقات کرده بودم و او در آن جلسه هم توافقهایی با ما کرده بود که به آن عمل نمی نمود.» (ص280)

می دانیم که شریعتی به کمک آقای سید احمد خراسانی مدّرس دانشکدۀ ادبیات  دانشگاه مشهد (که شاگرد اول کلاس را تجدید کرد تا شریعتی واجد شرایط گرفتن بورس تحصیلی شود) به فرانسه رفت و  این کار آقای خراسانی در همان موقع هم مورد اعتراض مقامهای دانشکده قرار گرفت. در ضمن روشن نیست چرا باید شریعتی قبل از سفر فرانسه و ادامه تحصیل با مقام امنیتی ملاقات کند؟

به علاوه آقای ثابتی در نقل وقایع در این مورد رعایت تقدم و تأخر را نمی کند و می گوید: «او هم علیه مارکسیست ها و کمونیست ها صحبت می کرد و هم علیه آخوندهای قشری. ما او را لانسه نکردیم. صرفاً موقعی که می خواست در دانشگاه فردوسی مشهد استادیار بشود، صلاحیت وی را تایید کردیم و بعد که خواست برود فرانسه، اجازۀ خروجش را تایید کردیم. پس از بازگشت شروع کرد به زیاده روی….» (ص 280) در حالی که سفر فرانسۀ او به تقاضای استادیاری در دانشگاه تقدم دارد. دکتر شریعتی بعد از بازگشت از فرانسه و گرفتن عنوان دکتری تقاضای استادیاری کرده بود نه قبل از آن. و اگر این طور باشد – که هست – به گفته آقای ثابتی دستگاه امنیتی قبل از سفر  علی شریعتی به فرانسه برای ادامۀ تحصیل با او توافقهایی کرده بوده که شریعتی بدان عمل نمی کرده. این توافقها چگونه توافقهایی بوده است؟ آقای ثابتی پاسخی نمی دهد.

* آقای ثابتی منکر شکنجه در ساواک نیست و به درستی می گوید نخستین قانون منع شکنجه در ایران باز می گردد به دوران رضاشاه و قبل از آن هرگز قانونی علیه شکنجه در ایران وجود نداشته است و «روحانیون که تا زمان مشروطیت، عهده دار امر قضاوت در جامعه بوده اند، علناً و با استناد به قوانین اسلامی، انواع و اقسام شکنجه را به عنوان تعزیرات اسلامی، اعمال می کرده اند.» (ص 302) و بعد هم با وجود تصویب قانون علیه شکنجه در دورۀ رضاشاه، «شکنجه هیچگاه کاملاً متوقف نشده و مخصوصاً استفاده از آن علیه زندانیان جرایم عادی که چندان هم در جامعه مذموم به نظر نمی رسیده و ایجاد جنجال نمی کرد، کماکان، کم و بیش ادامه داشته است.» (302) و در این زمینه به شکنجۀ حسین خطیبی و دیگران در دورۀ حکومت دکتر مصدق اشاره می کند. شکنجه در ساواک هم وجود داشته و به گفتۀ ثابتی فقط در دوران ریاست سرلشکر پاکروان سیاست شکنجه در ساواک متوقف شده بود، «با این وجود مخالفین حتی در زمان ریاست پاکروان نیز ساواک را به استفاده از  شکنجه متهم می کردند. متهمینی که در جریان 15 خرداد 1342 بازداشت شدند، همگی در اختیار فرمانداری نظامی بوده اند و پروندۀ آنها از آن جا به دادرسی ارتش ارسال شده است و فقط سران نهضت آزادی نظیر مهدی بازرگان، یدالله سحابی و سید محمود طالقانی در ساواک مورد بازجویی قرار گرفته و پروندۀ آنها به دادگاه احاله شده که هیچ کدام ادعایی دربارۀ بدرفتاری علیه خود نکرده اند و مهدی بازرگان سالها بعد در مصاحبه ای با بی بی سی این مطلب را تأیید کرده است.» (ص 304-305)

آقای ثابتی فراموش نکرده یادآوری کند که شکنجه فقط در  تشکیلات امنیتی نبوده است، بلکه گروههای نظامی – سیاسی (مانند مجاهدین خلق و چریکهای فدایی خلق) همرزمان خودشان را – به دلایلی چون اختلاف عقیده و سلیقه – شکنجه و اعدام می کردند. اسناد این گونه شکنجه ها سالهاست منتشر شده است.

آقای ثابتی می گوید که «با شکنجه و هرگونه اقدام غیرقانونی» مخالف بوده و هیچ وقت شاهد شکنجه کسی نبوده، «ولی البته در این باره بسیار» می شنیده است. (ص 307)

* آقای ثابتی در یکی دو مورد  در توجیه رفتار شاه و این که اجازه نمی داده حتی حامیان رژیم برای خودشان در میان مردم طرفدارانی داشته باشند می گوید: «بعد از داستان مصدق نمی خواست که کسی برای خودش طرفدار داشته باشد و روزی مدعی شود… تجربۀ مصدق یکی از این عوامل بود… شاه چون فکر می کرد با مردم مستقیماً در ارتباط است، نیازی به واسطه نمی دید و نمی خواست به چنین نظریاتی حتی فکر کند. او حتی از وجیه  المله شدن طرفداران خود نیز  خوشحال نمی شد. به همین دلیل است که در یادداشتهای علم می بینیم علم از این که حزب ایران نوین دارد در سراسر کشور گسترده و قدرتمند می شود به شاه هشدار می دهد.» (ص 589)

* آقای ثابتی از برخی شخصیتها با احترام بسیار یاد می کند مانند شهبانو فرح و  امیر عباس هویدا، اما  در بعضی از شخصیتها – از جمله شاهدخت اشرف پهلوی – جز نکات منفی نمی بیند. یکی از شخصیتهای به شدت مورد انتقاد ثابتی، ناصر مقدم آخرین رئیس ساواک است که در جریان انقلاب از واسطه های اصلی حکومت با انقلابیون و روحانیان بود و بعد از انقلاب اعدام شد. ثابتی در موارد متعدد سخنان و تصمیمهای او را مورد انتقاد قرار می دهد و او را دو رو و متلون مزاج معرفی می کند که با انقلابیون همراهی و همگامی کرده بوده است. از جمله دربارۀ چرایی تسلیم تمام و کمال کریم سنجابی به خمینی می گوید: سنجابی در سال 1349 نامه ای ملتمسانه به شاه نوشته بود و درخواست کمک کرده بود. شاه موافقت کرد و

ما با وزارت علوم و آموزش عالی تماس گرفتیم که او را به عنوان مشاور استخدام و ماهی 5 هزار تومان حقوق بدهند، بدون این که واقعاً مشاوره ای بدهد یا در وزارتخانه حاضر شود. من تصور می کنم نسخه ای از این نامه در پرونده اش در ساواک بود، سپهبد مقدم در این ماههای آخر به دار و دستۀ نهضت آزادی یا مرتبطین خمینی داده بود، چون موقعی که او به پاریس رفته بود تا با خمینی ملاقات و موافقت او را برای پذیرش شاه برای نخست وزیری جلب کند و با او قول و قراری بگذارد و امتیازی بگیرد، عوامل اطراف خمینی، این نامه را به او نشان داده و به او گفته بودند: «چنانچه هر چه خمینی دستور می دهد، انجام ندهی، این نامه را منتشر می کنیم و تو را رسوا خواهیم کرد.» و در نتیجه او تسلیم شده و 100% در اختیار خمینی قرار گرفته و علناً مراتب بندگی و سرسپردگی خود را به خمینی، اعلام کرده بود. (332 – 333) .

آقای ثابتی مأخذ این گزارش را ذکر نمی کند.

* آقای ثابتی در مورد انتخابات در دوران محمد رضا شاه می گوید: « انتخابات آزاد به معنی اروپایی و امریکایی آن وجود نداشت… قبل از انتخابات بین مسؤولین و احزاب بحث و گفتگو و گاه جدل صورت می گرفت، ولی نهایةً توافق می شد چه حوزه هایی کاندیدای کدام حزب انتخاب شود و استانداران و بخشدارها نیز طبق آن عمل می کردند. در دوره هایی که هویدا انتخابات را انجام می داد، همیشه بحثم با هویدا این بود که: «شما نگویید چه کسی انتخاب بشود! فقط بگویید چه کسی نشود! و بقیه را آزاد کنید».  یعنی این که بگوییم، کسانی که سابقۀ جزایی ندارند و مخالف رژیم نیستند، آزاد هستند و هر کسی از صندوق بیرون آمد، یعنی برنده شده! ولی او دلش نمی خواست به این منوال باشد و شاه هم دلش نمی خواست که مبادا در آینده دردسری داشته باشند. سر مسألۀ حزب رستاخیز و انتخابات 1354 من خیلی فشار آوردم و گفتم که: «حالا که یک حزب شده، دیگر وقت آن نیست که بگوییم این حزب و این وکیل، بلکه بیایید و در هر حوزه چند نفری را معرفی کنید؛ یعنی بگویید خود حزب رستاخیز چند نفر کاندیدا معرفی می کند؟ مثلاً در شهر تهران فهرست 100 کاندیدا را بدهند و در شهرستانها نیز برای هر حوزه 2 یا 3 کاندیدا معرفی شوند» که همین طور هم شد و بالنسبه انتخابات آزادتری بود و پدر همسر نصیری و پدر همسر من هم که کاندیدا بودند، انتخاب نشدند.

پدر همسر من، موقعی که می خواست از شاهرود کاندیدا شود به او گفتم: « این کار را نکنید!، چون اگر انتخاب شوید خواهند گفت با فشار من انتخاب شده اید، اگر هم انتخاب نشوید، خواهند گفت که من کلاهم پشم ندارد!» ولی او خود را کاندیدا کرد. رئیس ساواک سمنان به من تلفن زد و پرسید: «نظرتان راجع به کاندیدایی پدر همسرتان چیست؟»، در پاسخش گفتم: «او معتقد است در شاهرود، رای دارد و اگر توانست رای بیاورد که انتخاب می شود، من هیچ نظری ندارم!»

* دربارۀ روابط با اسرائیل بعد از اشاره به رنجش اسرائیل و امریکا به واسطۀ بی اطلاعی از مذاکرات ایران و عراق که منجر به قرارداد 1975 شد می گوید:

روابط دوفاکتو با اسرائیل از دهۀ 30 آغاز شده بود و با این که در همه زمینه های سیاسی، نظامی و اقتصادی، روابط نسبةً وسیع بود ولی شاه به ملاحظات سیاسی روابط با اعراب، آنها را به صورت (دو ژور) درنیاورده بود. بعد از قرارداد الجزایر، اسرائیلی ها ناراحت شده بودند ولی روابط ادامه داشت و شاه نقش عمده ای در نزدیک کردن انورسادات به اسرائیل بازی کرد. البته شاه چون مطبوعات و رادیو تلویزیونهای غربی، به ویژه امریکایی را تحت نفوذ کلیمی ها می دانست، پس از آن در آن سالها به شاه حمله می کردند، ممکن است ]فکر می کرده است که[ اسرائیلی ]ها[ ، پشت این تحریکات بوده باشند.

شما مصاحبۀ مایک والاس با شاه را دوباره ببینید، می گوید: «آمریکا به نفعش نیست که این قدر یهودی ها در آن جا، نفوذ دارند و هرچه هست دست آنهاست…» والاس می گوید: «من کلیمی هستم معتقدید که آمریکا دست یهودیهاست؟»، شاه می گوید: Yes!, that’s I mean (بله! منظورم همین بود).»

ثابتی دربارۀ انتخابات 1976 امریکا و روی کار آمدن کارتر و واکنش آن در ایران می نویسد:

پس از انتخاب کارتر، من گزارشی برای شاه فرستادم. این درست آذر 1355 است… نوشتم که با توجه به این که کارتر انتخاب شده و هنوز در داخل کاخ سفید رسماً بر کرسی ریاست جمهوری ننشسته است. با توجه به حرفهایش در کمپین انتخاباتی… مخالفان ایرانی را در ایران به جنب و جوش انداخته و امیدوارند که کارتر فشار زیادی را بر روی شاه بیاورد تا اعلیحضرت کنترل اوضاع را از دست بدهد و شرایط را مشابه سال 1960 (وقتی کندی انتخاب شد) می دانند که حرکت مخالفین در ایران آغاز شد و اینها می خواهند که آن داستان را دوباره تکرار کنند و تصور می کنند که آن سناریو را می توان دوباره اجرا کرد. اما الان اوضاع فرق کرده نسبت به سال 1960 (1339) در آن هنگام جمعیت ایران 27 میلیون نفر بود و الان 35 میلیون نفر است و جمعیت تهران از 1به 4 میلیون و تعداد دانشجو و دانش آموز رسیده به 10 میلیون و واحدهای بزرگ کارگری در اطراف تهران و تبریز و مشهد و اصفهان و … شهرهای بزرگ دیگر درست شده و گروههایی از کشاورزان و واحدهای کشاورزی و فلاحت آمده اند به حاشیۀ شهرها و… آسیب پذیرند. بعد یک element تازه ای اضافه شده و آن تجربۀ گروههای مسلح است که در این چند سال ضمن آن که الان شدیداً لطمه دیده اند به هر حال بقایایی هنوز  هستند و بعضیها هم که زندان بوده اند، آزاد شده اند و این تجربه را یافته اند که اگر این بار کار به همان منوال پیش رود و مثل دوران کندی بشود، ممکن است بحران شدیدتری ایجاد شود و به آن سادگی نشود کنترل کرد.

بنابراین از همان اول باید نشان دهیم که از این چیزها واهمه ای نداریم و به هیچ وجه عقب نشینی نمی کنیم. این گزارش را در آذر 1355 من دادم به ریاست ساواک که برای شاه ببرد و آمد و گفت شاه گفته: «این گزارش را ثابتی نوشته؟ او همه چیز را سیاه می بیند و به هیچ وجه پیشرفتهای ما را نمی بیند و ما این همه پیشرفت کردیم؛ در این 10-15 سال ما اصلاحات ارضی کردیم؛ کارگران را در سود کارخانه ها سهیم کردیم؛ به زنان حق رای و انتخاب کردن و انتخاب شدن دادیم؛ ارتش 150 هزار نفری رسید به 600 هزار نفر و ساواک و شهربانی و ژاندارمری، توسعه یافته و مجهزتر شده اند… ثابتی این اِلمنت ها را ذکر نکرده و فقط منفی ها را نوشته و می گوید خطر هست… نخیر!، اصلاً چنین خطری نیست!، این برداشت شاه در آذر سال 1355 بود.

پس از انتخاب کارتر به ریاست جمهوری امریکا در 4 نوامبر 1976، شاه تلکراف تبریکی برای او فرستاد ولی کارتر به موقع به تلگراف تبریک پاسخ نداد. من دوباره گزارشی تهیه کردم که: «مخالفین دارند، هر روز امیدوارتر می شوند و ما باید پیش بینی همه حوادث اجتماعی را به عمل آورده و عوامل و عناصر مرتبط به امریکایی ها (اعم از نظامی و غیر نظامی) را تحت مراقبت قرار دهیم». شاه ابتدا گفته بود: «این ترس و سوء ظن غیر منطقی و بی پایه و اساس است و آنها دیوانه نیستند به عملی علیه رژیم دست بزنند»، ولی پس از یک هفته دستور داد: «شناسایی و مراقبت از عوامل آمریکا را انجام دهید!». خود شاه با ادارۀ دوم ستاد ارتش راجع به نظامیان دستور لازم را داده بود و در ساواک، ادارات امنیت داخلی و ضد جاسوسی، سریعاً دست به کار شدند. (ص 390 – 391)

 ثابتی در ادامۀ تحلیل خود می گوید:

شاه بر سر یک دوراهی قرار گرفته بود. یک راه آن بود که در مقابل فشار کارتر ایستادگی کند و با آمریکا درگیر شود. راه دیگر این بود که با سیاست آنها همراه شده و مانند زمان کندی با خرید وقت، راهی برای برون رفت از بن بست پیدا کند. تشخیص او این بود که درگیر شدن با آمریکا در شرایط آن زمان که هنوز شوروی، خطری برای ایران محسوب می شد، به مصلحت کشور نیست لذا به راه دوم تن داد.»

ای کاش متن کامل این گزارش به شاه به عنوان ضمیمه ای در همین کتاب چاپ شده بود.

* آقای ثابتی نقش جمشید آموزگار را به عنوان نخست وزیر در دورانی که به پیروزی انقلاب اسلامی انجامید نیز بسیار منفی ارزیابی کرده است و به طور کلی آن را در جهت خواست امریکاییان و انقلابی ها دانسته است.

* در چند مورد  به نقل از دیگران اشاره شده است که «شاهنشاه از نمک نشناسی مردم خسته شده اند و اگر وضع به این ترتیب ادامه یابد ممکن است اصولاً این مردم را رها کنند و بروند.» (ص 442، به نقل از جمشید آموزگار) و همین معنا را به یک واسطه از حسین فردوست نقل می کند: «… به طوری که همکارم گزارش داد که فردوست ضمن حرفهای خود گفته بود: «شاهنشاه همه این تحریکات را از ناحیۀ دول غربی می دانند و حتی تصمیم داشته اند که از سلطنت کناره گیری و کشور را ترک گویند ولی بعداً اجرای این نظر را به تأخیر انداخته اند تا شاید بتوانند راههای تازه ای برای منصرف کردن دولتهای بزرگ از تغییر اوضاع ایران، پیدا کنند!» (ص 443) و بار دیگر  همین مطلب را با واسطه «از زبان والاحضرت اشرف شنیدم. اشرف پس از سفری که به مغولستان و شوروی رفته بود و برای چند روزی در تهران، توقف کرده بود تا برای همیشه از کشور خارج شود، در مذاکره با مهناز افخمی (وزیر اسبق مشاور و رئیس سازمان زنان) گفته بود: «شاه از حق ناشناسی این مردم، خسته شده اند و ممکن است سلطنت را رها  کرده و کشور را ترک گویند.» (ص 443- 444 و نیز 486). ثابتی گزارش این شنیده های خود را به مقدم رئیس ساواک می دهد و  می افزاید: «اظهارات آموزگار… مبنی بر خسته شدن اعلیحضرت… اشتباه خطرناکی بوده و اگر چنین مطلبی در بین پرسنل ارتش و مأمورین انتظامی و حتی مردم عادی منتشر شود، روحیۀ آنها بیش از پیش متزلزل خواهد شد.» (ص 443) این موضوع را به هویدا نیز می گوید و هویدا در جواب، با اشاره به عکس اعلیحضرت (که بالای سر او بود) گفت: «اگر آموزگار چنین مطلبی را از خود ایشان نشنیده باشد، جرأت نمی کند آن را بیان کند. قطعاً شاه، چنین مطلبی را نزد فردوست و آموزگار عنوان کرده است که آنها عمداً یا سهواً نزد افراد بیان می کنند و به تزلزل وضع، دامن می زنند.» من از هویدا خواستم که با شاه صحبت کند و او را از خطرات این شایعات آگاه سازد.» (ص 443). ظاهراً آموزگار این موضوع را دست کم یک بار  دیگر هم در میان جمعی از امیران ارتش تکرار کرده بوده است. (ص 485)

* در مواردی که کم نیست، پانوشتها – که قرار است متن تحقیقی برای روشن شدن زوایای کتاب باشد – خالی از کین توزی نیست. از جمله در جایی که آقای ثابتی از علی نقی منزوی یاد می کند و او را به تشکیلات عباس شهریاری از حزب توده (که با ساواک در ارتباط بوده) منسوب می کند، آقای قانعی فرد در پانوشتی نوشته است: علینقی منزوی «پس از انقلاب مدتی دستگیر شد و در جمعهای دوستانه اظهار می داشت که «عبدالکریم سروش» در زندان اوین از وی بازجویی کرده است!» (ص 165) نقل چنین حرفی  از مردی که درگذشته است، نسبت به مردی که اینک به دلیل تغییراتی که در نظراتش نسبت به جمهوری اسلامی و حکومت دینی پدید آمده، از مخالفان نظام ولایت فقیه به شمار می رود، و خود و خانواده اش هدف حملات حکومت اسلامی هستند، به انتقامجویی می ماند، به ویژه این که  آقای سروش نه موضوع خاطرات آقای ثابتی ست، نه در چارچوب کتاب می گنجد، و در واقع اصلاً معلوم نیست چرا باید در این کتاب به این موضوع (اعم از این که درست باشد یا غلط) پرداخته یا اشاره شود. [4]

* به نظرم پانوشتها و یادداشتها مطلقاً کار یک نفر نیست. همان طور که گفتم بخشهایی از آن – که اندک نیست – ادامۀ سخنان آقای ثابتی ست. در یکی دو مورد نام آقای قانعی فرد در پایان یک اظهارنظر یا پانوشت  آمده است (از جمله پانوشت صفحۀ 647)، که یعنی بقیۀ پانوشتها کار آقای قانعی فرد نیست.  برخی پانوشتها، بدون ذکر مأخذ از منابع دیگر برداشت شده اند. دو مورد آن را که به نظرم آشنا آمد و فکر کردم قبلاً جایی خوانده ام مورد تحقیق قرار دادم: 1 – در پانوشت  صفحۀ 200 دربارۀ فرهاد مِهراد خوانندۀ سرشناس قبل از انقلاب که چند سال پیش درگذشت، مطالبی آمده که عیناً بی کم و زیاد از  سایت اینترنتی ویکی پدیا (دانشنامۀ آزاد) برداشته شده و فقط مآخذ آن حذف گردیده است: (http://fa.wikipedia.org/wiki/)این است آنچه عیناً در هر دو جا آمده است:

فرهاد مهراد (29 دی 1322 در تهران – 9 شهریور 1381 در پاریس) معروف به فرهاد؛ خواننده، آهنگساز، و نوازندۀ پاپ راک اهل ایران بود. فرهاد از خوانندگان راک ایرانی بود و نخستین آلبوم راک اند رول ایران را منتشر کرد… آنچه فرهاد را از دیگر همدوره‎هایش متمایز می‎کند، ترانه‎های پوچ‌گرا و فرهنگ خیابانی ست که در موسیقی او متبلور شده‎است. این عناصر در ترانۀ مشهور «کودکانه» بیش از پیش نمود دارد.  او به عنوان یکی از سیاسی‌ترین خوانندگان ایران شناخته می‌شود.فرهاد در اوایل دهۀ ۱۳۵۰ شعرهایی با مضامین سیاسی می‌خواند و مدتی زندانی سیاسی بود.فرهاد بعداً از انقلابیون شد و در زمستان ۱۳۵۷ ترانه انقلابی «وحدت» را خواند، اما پس از انقلاب تا سال ۱۳۷۲ از ادامه کار منع شد.  از معروفترین آهنگهای او می‌توان به «جمعه»، «کودکانه»، «وحدت»، «گنجشکک اشی مشی»، «شبانه»، و «بوی عیدی» اشاره کرد. فرهاد آهنگهایی نیز به زبانهای غیرفارسی دارد.

تنها تفاوت آنچه در ویکی پدیا  بر اساس منابع متعدد آمده با آنچه آقای قانعی فرد نقل کرده، حذف نام فرهاد در آغاز جملۀپنجم است (فرهاد در اوایل دهۀ پنجاه…) که البته از نظر دستوری هم حذف درستی نیست. 2 – مورد دیگر که بدون ذکر مأخذ عیناً و بی کم و کاست از ویکی پدیا نقل شده، خلاصۀ شرح احوال خانم مهناز افخمی مدیر عامل بنیاد مطالعات ایران در منطقۀ واشنگتن است:

مهناز افخمی با نام اصلی مهناز ابراهیمی  (زاده ۱۳۱۹ کرمان) دومین زن در ایران است که به مقام وزارت رسید (پس از فرخ‌رو پارسا)، در سال ۱۳۵۵به عنوان «وزیر مشاور در امور زنان» در دورۀ پهلوی انتخاب شد.او از ۱۳۴۷ تا ۱۳۴۹ رئیس گروه آموزش زبان انگلیسی در دانشگاه ملی ایران بود، از ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷ به مدت ۸ سال دبیر کل سازمان زنان ایران، و از ۱۳۵۵تا ۱۳۵۷ به مدت ۳ سال وزیر مشاور در امور زنان بود. مهناز افخمی مؤلف کتابها و مقاله‌های متعددی در زمینۀ حقوق زنان است، از جمله «به سوی یک جامعه مداراگر»، «زنان در تبعید»، «ایمان و آزادی»، «زنان مسلمان و مشارکت در عرصه‌های سیاسی»، «حقوق زن در ایران» و «آموزش حقوق زنان در جهان اسلامی.» مهناز افخمی در اروپا تحصیل کرد و به ایران بازگشت. پس از آن به عضویت سازمان زنان ایران درآمد و بعداً دبیر کل این سازمان شد. او در سه سال آخر دورۀ محمدرضا شاه به وزارت امور زنان منصوب شد اما با وقوع انقلاب ایران در سال ۱۳۵۷ از ایران رفت. افخمی پس از خروج از ایران به همکاری با بنیاد مطالعات ایران پرداخت. او در سال ۱۹۹۵  «سازمان بین‌المللی آموزش و همکاری زنان» را در آمریکا بنیان گذاشت. این سازمان غیر دولتی پس از کنفرانس بین‌المللی زنان در پکن (۱۹۹۵) تأسیس شد و با ۲۰ کشور مختلف همکاری می‌کند (که ایران جزو این کشورها نیست.)

در این شرح حال برگرفته از ویکی پدیا نیز فقط یک کلمه حذف شده و آن نام کوچک خانم افخمی از ابتدای جملۀ سوم است! بعید نیست که تعداد دیگری از شرح حالها و ارجاعات را از این دانشنامه یا مآخذ دیگر، بدون ذکر نام آنها برگرفته باشد.[5]

* در پانوشتها بسیاری از ارجاعات به کتابهایی ست که در ایران به عنوان «تاریخ» چاپ شده، اعم از کتابهایی که از زبانهای دیگر به فارسی ترجمه شده و یا کتابهایی که بعد از انقلاب اصلاً به زبان فارسی ساخته و پرداخته شده اند، از  جمله کتابهای منتشر شده توسط مؤسسۀ مطالعات و پژوهشهای سیاسی از قبیل ظهور و سقوط سلطنت پهلوی.

استناد به این کتابها و انتشارات کمترین ارزش تاریخی ندارد، زیرا اسناد و شواهد متعدد  در دست است که چگونه  در داخل ایران با استفاده های گزینشی از اسناد باقی مانده از دوران قبل از انقلاب اسلامی به همراه جعل سند و مصاحبه، و دستبرد به کتابهای مرجع تاریخی و ادبی، «کتابسازی» می شود. انتشارات داخل ایران در سی و اندی سال اخیر چنان بی اعتبارند که من حتی برای نقل آیه ای از قرآن، به کتابهای چاپ خارج و کشورهای اسلامی مراجعه می کنم.

* و به عنوان آخرین نکته: این کتاب به هر صورتی که فراهم شده باشد، قطعاً به عنوان یکی از روایتهای انقلاب از زبان یکی از سرشناس ترین و با نفوذ ترین بازیگران عصر محمد رضا شاه پهلوی باقی خواهد ماند و مورد استناد قرار خواهد گرفت. بنابراین پیشنهاد می کنم اگر قرار است  چاپ دیگری از این کتاب به عمل آید، نواقص کتاب بر طرف گردد؛ غلطهای چاپی و عبارتهای نارسا در پانوشتها تصحیح شود؛  مآخذ اصلی پانوشتها به دقت ذکر شود؛ آقای قانعی فرد مقدمه ای بر کتاب بنویسد و در آن طرز کار و شیوۀ تهیه و تنظیم این کتاب را شرح دهد، فهرست اَعلامی برای کتاب فراهم شود که رجوع به آن را آسان نماید، و نوارهای این گفتگوی طولانی که «در نزد آقایان پرویز ثابتی، ]و[ عرفان قانعی فرد موجود است» (ص 11)  به صورت سی. دی. به ضمیمۀ کتاب منتشر  شود.

واشنگتن، دی. سی.


1 –  اگرچه از آقای قانعی فرد به عنوان «محقق تاریخ» یاد می شود، اما ایشان مورخ نیست، رشتۀ تحصیلی او هم تاریخ نبوده است. شیوۀ پرسش و پاسخ در این کتاب،  و وانهادن پاسخها بدون هیچ واکنش یا سؤال مجدد در اغلب موارد، حاکی از آن است که ایشان در روزنامه نگاری و فن و هنر مصاحبه هم دست بالا ندارد.

تخصص آقای قانعی فرد زبانشناسی ست. ایشان برخی از زبانهای اروپایی  را چنان خوب می داند که در ده سال اخیر موفق شده با پشتکاری مثال زدنی دیکشنری هایی شامل دهها هزار لغت از زبانهای نروژی و  یونانی به زبان فارسی منتشر کند که خدمتی بزرگ است.

2 –  هنگامی که موسی صدر در پائیز 1978 و به هنگام اوج ناآرامیهای ایران «ناپدید» شد، دولت شاه بود که خواهان پیگیری وضعیت او شد، و نه رهبران «روحانی» انقلاب ایران که خواهان حذف او از صحنه بودند.

3 – در ضمن نویسنده پانوشت  در این جا مرتکب اشتباه شده و تصنیف «بهاران خجسته باد!» را از آن کرامت دانشیان دانسته است. این شعر نسبةَ بلند با عنوان «بانوی سوگوار» اثر طبع دکتر بهزادی ست و تقدیم شده است به همسر پاتریس لومومبا: «به بانوی سوگوار، که در ماتم شهید/ بنالید و زان نوا، دل عالمی تپید/ … بهاران خجسته باد!» ظاهراً  کرامت دانشیان به این شعر علاقه ای خاص داشته و آن را در زندان زمزمه می کرده و بعد یارانش بدون توجه به شاعر آن را به وی منسوب کرده اند و ترانه ای انقلابی نیز بر آن اساس ساخته اند. نگارنده نخستین بار متن کامل این شعر را چند ماهی بعد از انقلاب در مجلۀ کاوه دیدم، که در برلین به همت شادروان عاصمی چاپ می شد.

4 –آقای قانعی فرد در تماسی فیسبوکی و سپس تلفنی به من گفت که نوار این گفتار آقای منزوی را در اختیار دارد و من او را تشویق کردم آن را منتشر کند و روی اینترنت بگذارد، و الا  این اظهار نظر در حد یک کین توزی و انتقامجویی ایدئولوژیک ارزیابی می شود.

5 – ویکی پدیا یا دانشنامۀ آزاد، اصولاً منبع دانشنامه ای به مفهوم سنّتی آن محسوب نمی شود و در بهترین حالت پژوهنده را به منابعی راهنمایی می کند که اصالت بیشتری دارند. در ویکی پدیا هر کس می تواند اطلاعات خود را، با یا بدون ذکر مأخذ،  به مدخلی اضافه کند، یا مدخل جدیدی بر آن بیفزاید. ویکی پدیا بر روی اینترنت و به زبانهای مختلف توسط کاربران مختلف هر روز  ویراستاری می شود و مطالب جدیدی بر مدخلهای قدیمی افزوده می گردد، و گاهی خالی از غلطهای فاحش نیست.

Read Full Post »


ترویج کینه و نفرت و ایجاد خشونت میان فرقه های اسلامی بخشی دیگر از میراث اخلاقی و سیاسی آقای خمینی است. وی مثلاً خلیفۀ دوم مسلمانان یعنی عمر ابن خطاب را «یاوه سرا» و حامل «کفر و زندقه» می داند (کشف اسرار، ص 119) و خلفای پیش از خلیفه چهارم را متهم می کند که در آیات قرآن و روایات شرعی دست برده اند و به این ترتیب تخم کینه و نفاق و دشمنی میان اهل تسنن و تشیع کاشته است. در مورد مسلمانان وهابی که مذهب رسمی عربستان سعودی است چنین القا نفرت می کند:

«این وهابی ها مشتی شتر چرانهای وحشی و عاری از دانش و تمدن و از رسواترین ملل جهان هستند که مراسم دینداری را به کلی ترک کرده و جمیع مراسم مذهبی را کنار گذاشته اند.» (کشف اسرار، ص 5)

آیت الله خمینی در همین کتاب کشف اسرار، صدها بار از کلمات و صفاتی برای نام بردن از مخالفان فکری خود استفاده کرده که نشانگر علاقه و الفت آقای خمینی به نفرت پراکنی و اعمال خشونت است. این است نمونه هایی از این صفات و کلمات:

وحشی، دروغ پرداز، یاوه سرا، بی خرد، بیابانی، لجام گسیخته، فاسد، حیانتکار، جنایتکار، جهالت، ترشحات سفلیسی، سفلیسی، ماجراجو، یک مشت سیاه نجدی، عاری از تقوا، هرزه گرد، وحشی بیابانی، لجام پاره، ننگین، تنفر آمیز، مشتی هرزه گرد، بیخرد خیابانگرد، شرم آور، پوسیده مغز و شاگرد صحاف! و…

یکی از آخرین فتواهای آقای خمینی آن است که برای قتل سلمان رشدی نویسنده مسلمان هندی الاصل صادر کرد:

«به اطلاع مسلمانان غیور سراسر جهان می رسانم، مؤلف کتاب آیات شیطانی که علیه اسلام و پیامبر اسلام و قرآن تنظیم و چاپ و منتشر شده است؛ همچنین ناشرین مطلع از محتوای آن محکوم به اعدام می باشند. از مسلمانان غیور می خواهم تا در هر نقظه که آنان را یافتند، سریعاً آنها را اعدام نمایند تا دیگر کسی جرأت نکند به مقدسات مسلمین توهین نماید و هر کسی در این راه کشته شود شهید است، ان شاء الله. ضمناً اگر کسی دسترسی به مؤلف دارد ولی قدرت اعدام او را ندارد، او را به مردم معرفی نمایند تا به جزای اعمالش برسد. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته، روح الله موسوی الخمینی.»

قصد آقای خمینی در صدور این فتوا – علاوه بر پنهان ساختن فتوایی دیگر که برای قتل عام زندانیان سیاسی داخل کشور صادر کرده بود و بر اساس آن بین پنج تا هشت هزار نفر – به گفته آیت الله منتظری – ظرف چند هفته به قتل رسیدند – ایجاد نفرت دینی میان پیروان اسلام و غیر مسلمانان جهان بود، که البته در این امر توفیق یافت.

درمورد این فتوای خاص باید افزود که گذشته از ترویج خشونت و نفرت و قتل، چند مطلب دیگر هم مطرح است که اجمالاً به آنها اشاره می کنم:

در صدور چنین فتواهایی لازم است که شخص فتوا دهنده، متنی را که به استناد آن فتوای ارتداد صادر می کند، شخصاً خوانده و فهمیده باشد. همه می دانیم که آقای خمینی به غیر از فارسی – و اندکی عربی، آن هم تا جایی که به برخی از آیات و برخی از احادیث مربوط باشد – هیچ زبان دیگری نمی دانست. کتاب سلمان رشدی هم آن زمان به فارسی یا عربی ترجمه نشده بود، به علاوه زبان آن رمان چنان مغلق و سخت است که حتی در میان ادیبان انگلیسی زبان نیز کسانی آن را قابل فهم ندانستند. به این ترتیب آقای خمینی شرعاً و عرفاً توانایی و حق نداشت درباره آن کتاب و محتویات آن اظهار نظر کند تا چه رسد به این که فتوا صادر نماید. ولی وی – بنا به سیاست کینه توزانه و روش اشاعه نفرت و خشونت – و به رغم مصالح مسلمانان و ایرانیان – چنین فتوایی صادر کرد که به نوبۀ خود لطمۀ بزرگی به ایرانیان و مسلمانان بود.

ادامه دارد.

Read Full Post »


چنان که گفتم آقای خمینی در همۀ تمهیداتی که برای از بین بردن و محو فیزیکی مخالفانش انجام داد لحظه ای از ترویج نفرت و خشونت دست بر نمی داشت، اما یکی از شاهکارهای او در تعمیق نفرت و خشونت تجلیلی بود که از زنی به نام «طریق الاسلام» به عمل آورد که ذکر آن خالی از فایده نیست.

داستان از این قرار بود که آقای خمینی از مردم و به خصوص از اطفال و جوانان خواست تا جاسوسی همدیگر را بکنند و دربارۀ یکدیگر و خانواده هایشان به دستگاههای امنیتی گزارش بدهند:

«دانش آموزان عزیز باید با کمال دقت اعمال و کردار دبیران و معلمین را زیر نظر بگیرید، که اگر خدای نکرده در یکی از آنها انحرافی ببینند بلافاصله به مقامات و مسؤولان گزارش نمایند و خود دبیران و معلمین با هوشیاری مواظب همکاران خود باشند…»

آقای مهدی بازرگان، اولین نخست وزیر دولت جمهوری اسلامی به این سخنان آقای خمینی اعتراض کرد و به استناد این آیۀ قرآن که «یا ایهاالذین  آمنو اجتنبوا کثیراً من الظن… و ات تجسسوا و لا یغتب بعضکم بعضاً» (سورۀ حجرات، آیۀ 13) یعنی «ای اهل ایمان، از سوء ظن در حق یکدیگر بپرهیزید و بعضی از شما بر بعضی دیگر جاسوسی نکنید» طلب جاسوسی از مردم را خلاف شرع دانست. البته آقای خمینی نیز به او پاسخ داد و او را نادان و غیر مطلع از اصول دینی دانست و به نوبۀ خود از بازگان پرسید: چرا فقط به آیات رحمت نگاه می کنید؟ در حالی که قرآن پر است از آیات انتقام و کشتار! یعنی اصول دینی که قرار بود فقط ضامن تشفی خاطر روح پر از کینه و نفرت آقای خمینی باشد!

این گزارشها البته در بسیاری از موارد به بازداشت و شکنجه و قتل انجامید و لااقل در یک مورد مادری به نام «طریق الاسلام» فرزندش را که از مخالفان آقای خمینی بود تحویل دستگاه امنیتی داد تا او را اعدام کنند. سپس آقای خمینی از آن زن تجلیل به عمل آورد و وی را به عنوان «مادر نمونۀ اسلامی» مورد تشویق قرار داد:

«این کار که تو کردی، ای زن، که پسرت را به مجازات سپردی، نمونه ای شد در اسلام. این کار را همه باید بکنند. وظیفۀ همۀ مردم مسلمان است که این کار را انجام بدهند.» (4 شهریور 1360)

البته تجلیل و تشویق خانم طریق الاسلام این «مادر نمونۀ اسلامی» به همین عبارتهای خشک و خالی مملو از نفرت ختم نشد و بنا به گزارشهایی که همان موقع منتشر شد، وی در ازاء تمکین از نفرت پراکنی آیت الله خمینی و ترویج آن که موجب قتل فرزندش شد، جایزه هایی از قبیل ماشین رخشویی و یخچال و ا زاین قبیل به او تعلق گرفت.

ولی این نوع مادری که فرزندش را به دست خود به جلاد سپرد و بعد از بابت آن جایزه بگیرد، چنان در جامغۀ ایران ناشناخته بود که از سوی مردم مورد انکار قرار گرفت و بلافاصله شایعاتی بر سر زبانها افتاد که وی به قتل رسیده است و دولت جمهوری اسلامی هم که با بازتاب منفی از سوی مردم مواجه شده بوه بود، دیگر اصراری بر تبلیغ عمل این مادر به عنوان «مادر نمونۀ اسلامی» به عمل نیاورد.

آقای خمینی قبل از رسیدن به قدرت، در مواردی هم به خشونت اعتراض کرده بود، ولی بعداً معلوم شد که قصد او از اعتراض به چنان خشونتی فقط در موضع دفاعی قرار دادن رژیم وقت بوده است، و الا او مردی نبود که از خشونت در کلام و رفتار و اشاعۀ نفرت میان مردمان کمترین باکی داشته باشد. به این نمونه توجه کنید که قبل از انقلاب دربارۀ فروشندگان مواد مخدر گفته است:

«اگر برای چند کرم هروئین چندین نفر را بکشند می گویند قانون است، این قوانین خلاف انسانی جعل می شود به نام این که می خواهند جلو فساد را بگیرند، من نمی گویم هروئین بفروشند، لیکن مجازاتش اعدام نیست.» (حکومت اسلامی، چاپ سوم، 1971 میلادی، ص 15)

این سخنان بعد از محکومیت چند قاچاقچی بین المللی اظهار شد که به جرم انتقال «چندین کیلو» هروئین به اعدام محکوم شده بودند. آقای خمینی به عنوان یک رهبر دینی با عنوان آیت الله ابتدا چند کیلو را به چند گرم تقلیل می دهند (همان طور که انسانی مخالف خود را از انسانیت خلع می کند تا  بتواند او را از میان بردارد) تا بتواند سخنان خود را منطقی جلوه دهد. باری آقای خمینی که چنین نظراتی را در رد اعدام چند قاچاقچی بین المللی ابراز کرده بود، بعد از رسیدن به قدرت چنین فرمود:

«اینها که به فروش هروئین اقدام می کنند، اینها که با قاچاق و فروش مواد مخدر جوانان ما را معتاد می کنند باید اعدام شوند. هیچ ترحمی در مورد آنها جایز نیست.» (30 اردیبهشت 1359)

در واقع آقای خمینی می فرمایند قوانین اسلام در خدمت ایشان است، اگر لازم باشد چند کیلو هروئین را می توان به چند گرم تقلیل داد و مجازات اعدام را رد کرد، و وقتی بن نفع حضرت است، «هیچ ترحمی» جایز نیست!

ادامه دارد.

Read Full Post »


بعد از پیروزی انقلاب نفرت آقای خمینی از مردم ایران مفرّی جدید برای تجلی یافت و این نفرت مرتباً در کلام و رفتار وی موج می زد. به عنوان نمونه حدود هفت ماه بعد از به قدرت رسیدن در تقابل با نیروهایی که انحصار قدرت توسط او را بر نمی تافتند گفت:

«اگر بنا بود از اول مثل سایر انقلاباتی در دنیا واقع می شود [به دستور من = آیت الله خمینی] چند هزار نفر از این فاسدها را در مراکز عام سر می بردند و آتش می زدند، تا قضیه تمام شود، اشکال بر طرف می شد… ما دیگر نمی توانیم آن آزادی را که قبلاً دادیم بدهیم و نمی توانیم بگذاریم این احزاب کار خودشان را ادامه بدهند. ما شرعاً نمی توانیم مهلت بدهیم. شرعاً جایز نیست که مهلت بدهیم. ما آزادی دادیم ولی خطا کردیم. ما با این حیوانات درنده نمی توانیم با ملایمت رفتار کنیم…» (معارفه با نمایندگان مجلس خبرگان، قم، 27 مرداد 1358)

آقای خمینی این سخنان را در پاسخ به کسانی گفت که با منطق و زبانی ملایم خواهان عرفی کردن حکومت بودند و آقای خمینی و یارانشان – برخلاف ادعای همیشگی شان – توانایی برخورد منطقی و «کلمه در برابر کلمه» با ایشان را نداشتند و در مناظره ها مغلوب می شدند، بنابراین تصمیم گرفتند که مخالفان انحصار قدرت (و منتقدان قدرت صرف و بالاگیرنده گروهک روحانیان) را ابتدا از «انسانیت» تهی کنند و آنها را «فاسد» بخواانند و شأن انسانی آنها را به «حیوان درنده» تقلیل بدهند و تأسف بخورند که چرا همه مخالفان را در ابتدای به قدرت رسیدن در مراکز عام سر نبریده و اعدام نکرده است؛ تا بعد زمینه را برای قتل عام همه فراهم کنند.  البته یکی دو سال بعد که زمینه لازم را فراهم کرد، چند ده هزار از مخالفانش را در مراکز عام، زندانها، و سیاهچالها اعدام کرد تا بلکه تشفی خاطری باشد بر کینه و نفرتی که از سالیان دراز از مردم ایران در دل انباشته بود و راهنمایی باشد برای ادامه دهندگان حکومت وحشت اسلامی، که بعدها از سیره او پیروی کنند.

آقای خمینی با هر کس که حکومت فرعونی و ولایت مطلقه اش را مورد تردید یا چالش قرار می داد، از در خشونت و امحاء فیزیکی وارد می شد و آنها را تهدید به قتل و کشتار می کرد:

«آنهایی که به اسم دموکراسی می خوانند مملکت ما را به فساد و تباهی بکشند باید سرکوب شوند. اینها از یهود بنی قریظه نیز بدترند و باید اعدام شوند. ما به اذن خدا و امر خدا آنها را سرکوب می کنیم.» (فیضیه قم، 27 مرداد 1358، هفت ماه بعد از پیروزی انقلاب)

باز هم روشن است که طرفداران دموکراسی و کسانی که حکومت مطلقه خمینی را مورد تردید قرار می دهند، ابتدا باید از انسانیت خلع شوند تا اعمال خشونت بر آنها «شرعی» و «روا» گرددو اعدام آنها «به اذن خداوند» (نام مستعار خودش) مقدور شود.

لازم به ذکر است که آقای خمینی در هر جا در سخنانش و نوشته هایش (به خصوص بعد از به قدرت رسیدن) که صحبت از «دین» و «قانون» و «شریعت» و «اسلام» و «تشیع» و… میکند ، نظورش دقیقا اعمال نظرات خود اوست. دقیقاً این شخص خمینی است که در این گونه موارد به جای خدا و پپغمبر و قرآن و امام و ائمه می نشیند.

هنوز یک سال از تسخیر قدرت توسط وی نگذشته بود که آقای خمینی نقشه های خشونت بار و لبریز از نفرت خویش را ابراز و اعمال می کند. به نمونه های زیر توجه کنید:

«این ریشه های گندیده که الان درکارهستند سرکوب می شوند و در نتیجه مملکت پاکسازی می شود. حضرت امیرالمومنین وقتی که مواجه شد با لشکر معاویه که از کفار هم بدتر بودند و همچنین با خوارج که آنها هم همین طور بودند با شدت تمام رفتار نمودند و خوارج را چنان سرکوب کردند که از آنها فقط چند نفری توانستند فرار کنند.» (قم، 11 شسهریور 1358)

نمونه ای دیگر:

«روز خوارج روزی است که امیر المومنین سلام الله علی شمشیرش را کشید و این فاسدها را مثل غده های سرطانی درو کرد و تمامشان را کشت. آن روز یوم الله بود. روزهایی که خدای تعالی برای تنبیه ملتها به آنها زلزله وارد میکند، سیل وارد می کند، طوفا وارد می کند و خلاصه به مردم شلاق می زند که آدم بشوید. اینها همه روز خداست و چیزهایی که به خدا مربوط است.» (17 شهریور 1358)

و باز هم نمونه ای دیگر:

«من توصیه می کنم به شما مخالفین که این قدر اجتماع نکنید، این قدر اعلامیه ندهید، این قدر نشریه ندهید، جرأت کرده اید سر در آورده اید؟ توی دهنتان می زنم. مگر قدرت این را دارید…» (30 مهر 1358)

ادامه دارد..

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: