Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2013


چند روز پیش به دوستی گفتم به نطر من نظام مقدس جمهوری اسلامی یک معذرت خواهی و یک تشکر به آمریکا بدهکار است و تا آن بدهی را نپردازد، راهی به دهی نمی برد. پرسید چرا؟ گفتم:

لابد شنیده ای که مجلس شورای اسلامی در نظام مقدس سرگرم تهیه طرحی است که از آمریکا طلب غرامت کند. چه غرامتی؟ به خاطر برکناری حکومت دکتر مصدق در 60 سال پیش!

من در حال حاضر اصلاً به این موضوع کاری ندارم که دکتر مصدق چگونه از حکومت برکنار شد و آیا آنچه رخ داد کودتا بود یا نه و… آنچه فهم آن در این جا برای من مهم است این که بدانم چرا روحانیان «سیاسی» کار ما این قدر دروغگو و دغل و دورو و دودوزه باز هستند؟ روحانیان در همه حال همواره خواهان حفظ منافع آنی و آتی و همیشگی شان هستند. آنها هم از برکناری مصدق از حکومت استقبال کرده اند و هم از آن بهره برده اند، و به اغلب احتمال در آن برکناری آن هم نقش مهمی هم ایفا کرده اند، در عین حال – هر وقت دست بدهد – مدعی مخالفت با برکناری مصدق از حکومت هم هستند! خدا حفظ کند ابوی بنده را که سالها پیش در نامه ای و در پاسخ به سوالی که از او پرسیده بودم: چرا آخوندها این قدر دو رو و دغل هستند، و چگونه می توان آخوند را تعریف کرد، نوشته بود: یگانه تعریف جامع و مانع از این موجود این است که «آخوند شقّ سوم هر پدیده ای است که دو شقّ بیشتر ندارد»!
و در توضیح آن نوشته بود: «مثلاً آدمها تقسیم می شوند به خوب و بد. اما شق سومی هم وجود دارد که همان آخوند است! یا: نظام اقتصادی در نهایت به دو صورت تعریف می شود: یا سرمایه داری است یا سوسیالیستی، و البته نوع آخوندی آن هم وجود دارد؛ یا: انسان یا گرسنه است یا سیر، یا آخوندی که یعنی هیچکدام و در عین حال هر دو! یا: آدم یا راستگوست یا دروغگوست یا هیچکدام بلکه آخوندی است؛ ماحصل آن که آخوند جماعت هیچ گونه پرنسیب و اعتقاد و اصول اخلاقی ندارد، و می تواند بسته به موقعیتی که در آن قرار می گیرد هر چیزی بگوید و هر کاری بکند، بدون این که کمترین اعتقادی به آن داشته باشد…» و در جای دیگر از نامه افزوده بود که «آخوندها همانها هستند که شیخ سعدی درباره شان گفته است: ترک دنیا به مردم آموزند/ خویشتن سیم و غله اندوزند!».

حالا بعد از سی سال من هم به همان نتیجه رسیده ام. تصور بکنید که این جماعت بی اعتقاد و بی اخلاق، به سیاست هم آلوده شوند، یعنی همان چیزی که بزرگشان آقای مدرس درباره اش گفته است «پایه و کلاس اول سیاست عوام فریبی است…» (به نقل از زندگینامه مصدق السلطنه، دکتر بهمن اسماعیلی، صفحۀ 69) اما ظاهراً وقتی سیاست با دین آمیخته می شود – که خود حد اعلای عوامفریبی است، میزان این عوام فریبی چنان بالا می رود که لااقل برای من قابل فهم نیست. به همین دلیل است که می بینیم پیروان و رهبران «اسلام سیاسی» در سراسر جهان از دو دوزه بازی و دروغگویی و جعل هیچ ابایی ندارند، و همه پیرو این «حدیث نبوی» نه چندان معتبر اند که «الغایات مبرّر المبادی» یعنی نهایت نشان دهنده راه رسیدن به آن (نهایت) است، به عبارت ساده تر یعنی: هدف وسیله را توجیه می کند، آنچه صدها سال بعد از پیامبر ما، ماکیاولی در رسالۀ شاهزادۀ خود عنوان کرد). نمونه های وطنی آن را در این سی چهل سال اخیر به کرات دیده ایم. در این جا قصدم فقط اشاره به یکی از آنهاست.

در سی و چند سال اخیر، بعد از گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی و قطع رابطه امریکا با ایران – که هنوز هم ادامه دارد – هرگاه صحبت از برقراری مجدد رابطه میان دو کشور می رود، رهبران و پیروان «اسلام سیاسی» بلافاصله به طرح این مطلب و مرثیه خوانی می پردازند که آمریکا در سال 1332 کودتا کرد و دولت مصدق را ساقط کرد و چه و چه ها.
صرف نظر ازاین که در آن روزها در ایران چه روی داد و حکومت مصدق چگونه ساقط شد، قطعی است که روحانیت و اسلامگرایان هیچگونه رابطه خوبی با مصدق و حکومت او نداشتند و آنها هم خواهان سرنگونی او بودند. به عنوان نمونه در 25 خرداد 1360، وقتی جبهه ملی طی بیانیه ای از لایحه قصاص که روحانیان آن را برای تصویب تهیه کرده بودند انتقاد کرد، آقای خمینی بلافاصله طی سخنانی نه فقط آنها را تکفیر کرد – بلکه به نکاتی اشاره کرد که نشان دهنده دشمنی وی و یارانش در سال 1332 با حکومت مصدق بوده است. این است بخشهایی از سخنان آیت الله خمینی در 25 خرداد 1360، به نقل از صحیفۀ نور، جلد 15، ص 15:
«یک گروهی که از اولش باطل بودند، من از آن ریشه هایش می دانم، یک گروهی که با اسلام و روحانیت اسلام سرسخت مخالف بودند، از اولش هم مخالف بودند، اولش هم وقتی که مرحوم آیت الله کاشانی دید که اینها خلاف دارند می کنند و صحبت کرد، اینها کاری کردند که یک سگی را نزدیک مجلس عینک به آن زدند اسمش را آیت الله گذاشته بودند. این در زمان آن بود که اینها فخر می کنند به وجود او (مصدق)، او هم مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زدند و به اسم آیت الله توی خیابانها می گردانند، من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست، این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی را بر اسلام می زد.»
بنابراین روشن است که آیت الله خمینی و دیگر روحانیان «اسلام سیاسی» «کودتای 28 مرداد» را سیلی به حقی دانسته اند که بر صورت مصدق نواخته شده، زیرا اگر چنان سیلی ای نواخته نمی شد، او بود که به «اسلام» سیلی می زد. حالا از این طنزینه هم در می گذریم که بنا به صورت مشروح مذاکرات مجلس شورای ملی در تاریخ هفتاد ساله اش و مجلس شورای اسلامی در تاریخ سی ساله اش، هیچ کس به اندازه مرحوم دکتر مصدق در صحن مجلس و کمیسیون هایش به قرآن مجید یا کریم سوگند نخورده است!

به هر حال از نظر تئوری هم اسلامگرایان سیاسی – و در راس آنان آیت الله خمینی – معتقد بودند که سقوط مصدق از حکومت ناشی از اشتباهات وی بوده و شاه در شرایطی کاملاً قانونی او را از نخست وزیری برکنار کرده بوده است. همین آیت الله خمینی در 16 آبان 1357 درباره اشتباهات مصدق و برکناری وی به صورتی قانونی توسط شاه گفت:
«غفلت دیگر این که مجلس را ایشان (مصدق) منحل کرد و یکی یکی وکلا را وادار کرد که بروید استعفا بدهید. وقتی استعفا دادند یک طریق قانونی برای شاه پیدا شد و آن که بعد از این که مجلس نیست تعیین نخست وزیر با شاه است.» (نقل از صحیفۀ نور، جلد 3، صفحه 36)
آقای خمینی قبل از آن هم هنگام مخالفت با همه پرسی اصلاحات ارضی توسط شاه گفته بود که همه پرسی یا رفراندوم مصدق غیر قانونی بوده است و این مطلب را در سخنرانی خود در چهارم تیرماه 1360 نیز تکرار کرد:
«… آنها در صدد بودند رفراندوم کنند و با رفراندوم قانون اساسی را تحریم کنند. سنخ رفراندومهای دکتر مصدق که رفراندوم این طور بوده یک صندوق برای مخالف و یک صندوق برای موافق می گذاشتند و پای صندوق مخالف، یک دسته از اشرار بودند و جزء مخالفین یک الاغ آورده بودند که رای بیندازد…» (صحیفۀ نور، جلد 15، صفحۀ 36)
یک نمونه هم از خاطرات آقای هاشمی رفسنجانی می آورم. وی در کتاب «هاشمی رفسنجانی دوران مبارزه» که در سال 1376 درتهران چاپ شده، در صفحات 108 تا 112 به خاطرات خود از سقوط دولت مصدق پرداخته و در صفحه 110 از جمله بعد از اشاره به رفتار جبهه ملی نسبت به کاشانی و فداییان اسلام و لطمه ای که به آنها خورده بود، نوشته است «خیلی از مردم از سقوط مصدق خوشحال شدند، در یک مورد من شاهد تبریک کسی به این مناسبت بودم.»
طبیعی است که آقای هاشمی از کسانی نقل می کند و درباره کسانی حرف می زند که وی در اطراف آنها بوده یعنی روحانیان و اسلام گرایان.
از سوی دیگر روز بعد از برکناری مصدق، یعنی در روز 29 مرداد 1332، روزنامه اصلی اسلامگرایان یعنی روزنامه نبرد ملت نوشت:
«دیروز تهران در زیر قدم های مردانه افراد ارتش مسلمان و ضد اجنبی می لرزید. مصدق غول، پیر خون آشام در زیر ضربات محو کننده مسلمانان استعفا داده و حسین فاطمی خائن که از خطر گلوله برادران نجات پیدا کرده بود قطعه قطعه شده و نخست وزیر قانونی و انقلابی سر لشکر زاهدی برای مردم سخنرانی کرد.»

خوب پس این سربازان مسلمان و ضد اجنبی بودند که به مصدق که قصد سیلی زدن به اسلام را داشت، سیلی زدند و او را برکنار کردند و به جای او – که غیر قانونی خود را نخست وزیر می دانست – «نخست وزیر قانونی و انقلابی سرلشکر زاهدی» را بر سر کار آوردند.
بنابراین چاره ای نداریم جز این که بپذیریم اسلامگرایان سیاسی و در راس آنها رهبران جمهوری اسلامی چون آقایان خمینی و هاشمی و فدائیان اسلام از این که «مصدق غول، پیر خون آشام» سیلی خورده بوده راضی و خوشحال، و مطمئناً – دست کم در ته دلشان (به قول آقای خمینی) – از سیلی زننده متشکر بوده اند.

بنابراین اگر بپذیریم که آمریکا مصدق را ساقط کرده، روحانیت یک تشکر به آمریکا بدهکار است، و بابت این همه فحش و فضیحتی هم که در سی سال اخیر نسبت به آمریکا – و بر اساس منطق خودشان من غیر حق – روا داشته اند، یک معذرت خواهی هم به آمریکا بدهکارند. نمی شود که هم از سقوط مصدق خوشحال شد و بهره مند، و هم به بانیان آن تف و لعنت فرستاد و مدعی غرامت شد. اگر چنین کاری کنند حقاً مستحق همان تعریف بالا هستند که آخوند موجودی است که بنا به تعریف… شق سوم هر پدیده ای است که دو شق بیشتر ندارد… یعنی بی اخلاق، بی اصول، و عاری از شأن انسانی.
هیچ مومنی هست که بتواند خلاف این را استدلال کند؟

Advertisements

Read Full Post »


سالها پیش، بعد از قتل محمد باقر صدر و خواهرش بنت الهدی توسط رژیم صدام حسین، یادداشتی نوشته بودم درباره نقش آیت الله خمینی در گرفتاری و قتل آنها، که نمی دانم آن را جایی چاپ کرده ام یا نه. به هر حال سواد آن را در میان نوشته هایم یافتم، و با نگاهی به کتاب «صحیفه امام» که سالها بعد از آن قتل چاپ شده، سندی یافتم که موید آن ماجراست. آن را هم بر آن یادداشت افزوده ام، که در زیر می بینید:
آقای خمینی در قتل محمد باقر صدر و خواهرش توسط صدام حسین نقش اساسی ایفا کرده است. گزارشهای رسیده از منابع نزدیک به آقای خمینی می گویند سال گذشته [اوائل ۱۳۵۸] آقای صدر طی نامه و پیامی توسط مسافر، به آقای خمینی به او اطلاع داده که خود و خانواده اش از سوی رژیم صدام زیر فشار قرار گرفته اند تا از عراق خارج شوند. آقای صدر در آن نامه و طی آن پیام خصوصی از آقای خمینی درخواست کرده بود که: حالا که بحمدالله در ایران مستقر شده اید اجازه بدهید ما هم بیایم در خدمتتان… (نقل به معنی از راوی ثقه).
آقای خمینی در پاسخ به نامه و پیام خصوصی محمد باقر صدر، تلگرافی به وی فرستاد که رونوشت (بخشی از؟) آن در یکی از شماره های روزنامه اطلاعات خرداد ۱۳۵۸ نیز چاپ شد، و در آن از وی خواسته بود در عراق بماند و به مبارزات خود ادامه دهد. متن (کامل؟) این تلگراف را به نقل از کتاب «صحیفۀ امام»، ج ۷، ص ۴۲۲ (از انتشارات مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی، تهران) در زیر می خوانید:
«بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏
حضرت حجت الاسلام و المسلمین آقاى صدر- دامت بركات
از قرار مسموع جنابعالى به واسطه بعض پیشامدها خیال هجرت از عراق دارید. این جانب از این امر نگران هستم. هجرت جنابعالى را از نجف اشرف مركز علوم اسلامى صلاح نمى‏دانم. امید است ان شاء اللَّه رفع نگرانى جنابعالى بشود. و السلام علیكم و رحمة اللَّه.» روح اللَّه الموسوی الخمینى».

دو سوال اساسی درباره پاسخ آقای خمینی به نامه و پیام خصوصی آقای صدر قابل توجه است :
اول این که چرا آقای خمینی پاسخ نامه و پیام را با نامه یا پیامی توسط حامل نامه یا دیگری به وی نفرستاد، و پاسخ نامه – پیام او را تلگراف کرد؟،
دوم: آیا آقای خمینی نمی دانسته که همه تلگراف ها در کشوری مثل عراق از سوی سازمان امنیت عراق کنترل می شده است؟

اجازه بدهید نخست به سوال دوم بپردازیم و پاسخی برای آن بیابیم:
آقای خمینی حتماً می دانست که همه تلگرافها توسط اداره امنیت عراق بازبینی و گزارش می شوند. خود او بارها از تضییقات و سانسور در عراق، و فشار بر روحانیان شیعه، گزارش کرده بود. بنابراین شکی نیست که انتخاب وسیله تلگراف از سوی آقای خمینی برای پاسخ به سوالی که از طریق مسافر و نامه خصوصی ارسال شده، با آگاهی کامل انجام شده است.
اما چرا؟ پاسخ درستی نداریم، این قطعی است که آقای خمینی می دانست با فرستادن تلگراف برای آقای صدر، برای وی از سوی رژیم صدام حسین گرفتاری درست خواهد شد، و به نظر می رسد عالماً و عامداً قصد درست کردن چنین گرفتاری برای او را داشته است.
درمورد متن منتشر شده در صحیفه امام هم نمی دانیم که آیا متن کامل تلگراف است یا چیزی از آن افتاده یا افزوده شده. می دانیم که بعد از چاپ «صحیفه نور»، و انتشار برخی از نامه ها و یادداشتهای آقای خمینی که مطلوب نبود، آن را جمع آوری کردند و روایت دیگری – که در مواردی با صحیفه نور متفاوت است، با عنوان «صحیفه امام» منتشر کردند. من از راوی ثقه شنیدم که در متن اصلی تلگراف آقای خمینی به آقای صدر از جمله آمده بوده است که «… بمانید و به مبارزات خود ادامه دهید…» (نقل به معنی) و ظاهراً این عبارت در روایت صحیفه امام حذف شده است.

بود و نبود این عبارت در تلگراف در اصل مطلب تفاوتی ایجاد نمی کند، که ارسال تلگراف در پاسخ به پیام و نامه ای خصوصی، نه تنها خلاف اخلاق و مغایر با شرافت انسانی است، بلکه فقط اجازه یک استنباط از نحوه رفتار آقای خمینی در ارسال تلگراف باقی می گذارد، و آن این که آقای خمینی قصد ایجاد گرفتاری برای آقای صدر داشته است، اگرچه شاید گمان نمی کرده که رژیم صدام وی را به همراه خواهرش اعدام کنند.

خمینی از طریق خانوادگی نیز با خانواده صدر منسوب بود. خواهر زاده آقا موسی (خانم طباطبایی، خواهر صادق طباطبایی)، با احمد خمینی ازدواج کرد و عروس آقای خمینی به شمار می رفت. بسیاری از اشعاری که خمینی سروده، به همین بانو اهدا شده است.
در شرح حال های رسمی آقای خمینی نیز آمده است که محمد باقر صدر هنگام تبعید خمینی در نجف از هیچ گونه کمکی به وی خودداری نکرده بود و مرحوم محمد باقر صدر با اشاره به همان یاریها در زمان اقامت خمینی در نجف از وی درخواست اجازه کرده بود که به ایران برود.

درباره حسادت و کینه جویی های آقای خمینی بسیار نوشته اند، و من قصد ندارم رفتار آقای خمینی با آقای صدر و فراهم آوردن موجبات قتل او را به کینه جویی و حسادت وی ربط بدهم. اما ناگزیرم به چند نکته اشاره کنم. یکی این که رفتار آقای خمینی با کسانی که به او خدمت کرده بودند، بسیار سبعانه بود، به طور مثال رفتار وی با آیت الله کاظم شریعتمداری که هنگام گرفتاری اش در سالهای 1341 و 1342 در ایران، با کمک سرلشکر پاکروان رئیس وقت سازمان امنیت (که همه جز به نیکی از او یاد نکرده اند)، موجباتی را فراهم آورد که از اعدامش جلوگیری شد. سرلشکر پاکروان در اوان انقلاب به دستور آقای خمینی تیرباران شد (و به روایتی جسد او را به پشت اتومبیلی بستند و روی خیابانها کشیدند)، و آقای شریعتمداری را خلع لباس کردند، و من از پزشک شخصی شریعتمداری شنیدم که او را تهدید کرده بودند در صورت استنکاف از «عذرخواهی از امام» در حضور خودش به دخترش یا یکی از اعضای خانواده اش (تردیداز بنده است) تجاوز خواهند کرد.
این نیز آشکاراست که خاندان صدر – چه در لبنان و عراق و چه در ایران – از احترامی ویژه در میان شیعیان برخوردار بودند، که آقای خمینی از آن برخوردار نبود. اگر به نوعی اریستوکراسی یا اشرافیت درمیان روحانیان شیعه معتقد باشیم، خاندان صدرعاملی در کنار یکی دو خاندان دیگر، به یقین در ردیف اول چنین اشرافیتی قرار می گیرد.
به هر حال ما دقیقاً نمی دانیم که میان آقای باقر صدر و آقای خمینی چه گذشته بوده، که آقای خمینی برخلاف شرافت و وجدان انسانی چنین رفتاری با آقای صدر کرد، اما این را می دانیم که کینه چنان عمیق بوده که حتی پس از قتل محمد باقر صدر توسط رژیم صدام حسین، دو هفته ای طول کشید تا آقای خمینی – بنا به سیاستش و برای بهره برداری سیاسی – قتل یا شهادت آقای صدر را تسلیت گفت.
بنا به گزارشها آقای صدر و خواهرش بنت الهدی در 19 فروردین 1359 کشته شدند. خبر آن بیست و یکم فروردین منتشر شد و آقای خمینی دوم اردیبهشت (12 روز بعد) پیامی به این مناسبت صادر کرد.
در مورد دلخوریهای آقای خمینی از این خانواده مسائل دیگری هم وجود دارد که در این مختصر نمی گنجد، از جمله این که وی از همکاری آقا موسی صدر، رهبر شیعیان لبنان و رئیس وقت مجلس آن کشور – با رژیم گذشته ایران به شدت ناراحت بود، و دور نیست که با انتشار اسناد محرمانه رژیم برکنار شده قذافی در لیبی، و اسناد محرمانه دولت ایران، این راز نیز آشکار گردد که آقای خمینی در ناپدید شدن موسی صدر (و احتمالاً) قتل وی توسط قذافی چه نقشی ایفا کرده است.
این قدر می دانیم که وقتی آقای موسی صدر در سفری به لیبی «ناپدید» شد، وزارت امور خارجه رژیم شاه رسماً و علناً خواهان پاسخگویی رژیم قذافی در لیبی شد. از روحانیان انقلابی هیچ صدایی برنخاست و روابط ایشان با قذافی تا سالی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بسیار حسنه بود.
در ضمن در «صحیفه» امام (جلد 3، ص 458) تلگرافی چاپ شده که ظاهراً آیت الله خمینی آن را برای یاسر عرفات فرستاده و در آن خواهان دریافت خبر سلامتی موسی صدر شده است. در مشخصات تلگراف آمده است: «زمان: شهریور 1357/ شوال 1398» و در موضوع آن (خارج از متن تلگراف) آمده است «مفقود شدن امام موسی صدر».
اما در متن تلگراف هیچ اشاره ای به مفقود شدن امام موسی صدر ندارد و از این جالب تر این که در پاورقی همین صفحه اشاره شده که این تلگراف در «صحیفه نور» در ذیل تاریخ 2/7/56 آمده است که ربطی به مفقود شدن امام موسی صدر ندارد.
این هم از همان مواردی است که به نظر می رسد ناشران «صحیفه نور» دست به تاریخ سازی و حذف و جانشینی و جعل در اسناد تاریخی زده اند.

Read Full Post »


خبرگزاری مهر گزارش داده است که در ابرکو (ابرقو) «موزه عبرت»ی تشکیل شده که نشان دهنده «بغض فرو خفته مردم مسلمان ایران در اعتراض به فرقه ضاله بهائیت است»….

داستان بر می گردد به قتلهای فجیعی که ۶۴ سال پیش در ابرقو روی داد در آن قتلها، در بامداد ششم دی ماه سال ۱۳۲۸، چند نفر به خانه بانویی به نام صغرا حسینیان رفتند و وی را به همراه فرزندانش (معصومه ۱۵ ساله، خدیجه ۱۱ ساله،بی بی ۸ ساله، و علی اکبر ۶ ساله) کشتند.

حالا – 64 سال بعد – به همت نظام مقدس جمهوری اسلامی خانه آن بانو را با بازسازی صحنه های فجیع قتل به عنوان «موزه عبرت» بازگشایی کرده اند.

آنچه حیرت آور است این که این قتلها به عنوان قتلهایی عنوان شده که از سوی محفل بهائیت سازمان داده شده است، در حالی که اگر به «متن کیفرخواست دادستان شهرستان یزد علیه متهمین قتل فجیع ابرقو» رجوع کنید می بینید که این قضیه هیچ ربطی به بهائیان ندارد و با هزار من سریشم هم نمی توان آن را به ایشان بست.

متن این کیفرخواست – صرف نظر از این که اصل واقعه چگونه بوده است – نشان دهنده کینه و نفرت مذهبی کسانی است که آن را تهیه کرده اند. اگرچه با وجود آن همه کینه مستتر در جملات و شیوه نگارش، هیچ سندی یا شاهدی دالّ بر انجام قتل یا برنامه ریزی قتل توسط بهائیان یا مشارکت آنان در کیفرخواست نمی توان یافت.

با خواندن دقیق این ادعانامه متوجه می شوید که قاتلین – یا آنها که متهم به قتل شده اند عبارتند از «محمد شیروانی» و فرزند او «علی محمد شیروانی» که اصلاً بهایی نبوده اند. در ردیف ۱۲ محمد شیروانی فرزند حاجی رضا «خود را مسلمان معرفی کرده»، ولی دادستانی به آن افزوده که «لکن طبق تحقیقات به عمل آمده مشارالیه بهائی و نام او در دفاتر بهائی های «ده بید» ثبت گردیده…»، در حالی که سند آن تحقیقات ضمیمه عرضحال نشده است. اگر سندی وجود داشت به آن اشاره می شد که مثلاً به چه شماره ای و در کدام دفتر ثبت شده. در ضمن دفاتر سجلی بهائیان – که هیچگاه در ایران به عنوان دینی رسمی شناخته نشده اند – دفاتری رسمی و دولتی نبوده که با مراجعه به آن بتوان چنین تحقیقی کرد، حداکثر این که مثلاً با مراجعه به «خاله طوطی» ها و «خاله شلخته» های محلی می توان چنین روایتی را ساخت!

درباره متهم به قتل دیگر یعنی علی محمد شیروانی در بند ۱۳ اصلاً ذکری از مذهب به میان نیامده است. و با توجه به متن ادعانامه می توان مطمئن بود اگر کمترین شبهه ای در بهایی بودن وی وجود داشت حتماً ذکر می شده است.

اما نکته مهم دراین ادعانامه دادستان این است که ادعانامه با نام بردن از ۱۱ بهایی آنها را «محرکین قتل» معرفی کرده است و خواهان مجازات آنها شده است. مهمتر این که ادعانامه «محرکین به قتل» شدیدتر از ادعانامه علیه «قاتلین» است و گویی که جرم «قاتلین» – یعنی کسانی که قتل را انجام داده اند یا متهم به انجام آن هستند – از جرم محرکین کمتر است و به همین دلیل ادعانامه ابتدا علیه محرکین صادر شده و در بخش آخر به قاتلین اشاره شده است.

علاوه بر این، ادعانامه قبل از آن که ادعانامه ای علیه قتل و دفاع از حقوق مقتولین باشد، علیه «فرقه ضاله» است به هدف منکوب کردن آنها و نه روشن کردن موضوع قتلهای فجیع.

در بخشی از این «ادعانامه» به «جنایات بهایی ها» در دیگر جاهای یزد پرداخته شده و معلوم است نویسنده ادعانامه قصد رسیدگی به قتلها را ندارد، بلکه قصد پرونده سازی علیه بهائیان را دارد.

اصل ادعانامه علیه محفل بهایی است که گویا قصد داشته مردم ابرقو را به دین خود دعوت کند و ابرقویی ها هم علاقه ای نداشته اند و فقط گویا عده ای در «ده بید» و «اسفندآباد» بهایی بوده اند، که هیچ کدام ربطی به قتلهای فجیع ندارد، و نویسنده کیفرخواست ابداً موفقیتی در ایجاد ارتباط بین دو موضوع نداشته است.

دراین ادعانامه هیچ توضیحی درباره علت قتل ها داده نشده، و روشن نیست آیا متهمین به قتل فقط به دلیل این که بانو صغرا به آنها فحش داده او را به همراه فرزندانش به قتل رسانیده اند؟ و اگر هم این طور باشد متهمان به قتل که مسلمان بوده اند، چرا قتلهای فجیع به بهائیان نسبت داده شده؟ تنها دلیلی که در ادعانامه آمده این است که گویا شب قبل از قتل سه نفر از بهائیان اسفندآباد میهمان قاتلین بوده اند!

در آخرین سطرهای ادعانامه دادستانی آمده است که متهمان به قتل «به اتفاق چند نفر اسفند آبادی بهائی که تا کنون شناخته نشده و پرونده نسبت به آنها مفتوح است مرتکب این قتل شده اند و طبق ماده 170 قانون کیفر عمومی تقاضای مجازات مشار الیه دارد.» اتفاقاً دم خروس از همین جا روشن می شود. چگونه می شود دادستانی که به اسناد داخلی یک مذهب غیر رسمی دسترسی داشته، و بهائی های آن منطقه همه شناخته شده و به قول معروف گاو پیشانی سفید بوده اند، از شناسایی آن «سه نفر» عاجز مانده باشد. کل ده اسفند آباد در آن زمان مگر چند خانوار جمعیت داشته که 3 نفر بهائی ساکن آن ناشناس بمانند؟ مگر این که این را رمزی و تهدیدی تلقی کنیم علیه کسانی که «شناخته نشده اند»، که لابد می بایستی پیشکشی چیزی به ارباب قدرت تقدیم کنند، تا شناخته نشوند، و به نظر می رسد چنین هم شده باشد، چون شناخته نشدند، و فقط همان شیروانی مسلمان به مجازات رسید.
به نظر بنده سناریویی که بیشتر از آنچه منتشر شده قابل تأمل است این است که چند نفر در ابرقو قتلهای فجیعی انجام داده بودند، و عده ای از مقامها – مثلاً از دادستانی یا امام جمعه – با توسل به آن قتلها قصد گرفتن باج از بهائیان داشته اند، که یا فلان ساختمان و فلان پول و فلان مرزعه را می دهید، یا قتلها را به شما منسوب می کنیم و با توجه به جوّ موجود در منطقه و زمان علیه بهائیان، چنین داستانی را سر هم کرده اند که امروز با خواندن ادعانامه آن مرغ پخته هم به خنده می آید و فقط به درد سوء استفده کسانی می خورد که بر موج نادانی و تعصب و حماقت توده ها سوارند. و دود این گونه کینه توزیها فقط به چشم مردم می رود.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: