Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژانویه 2014


سید جعفر سجادی (اسفند 1303؟ – 25 دی 1392)

ساعتی پیش پژمان عزیزم خبر داد که پدرم و پدر بزرگش امروز چهارشنبه بیست و پنجم دیماه بعد از یک بیماری طولانی در تهران فوت کرده است.

خبر مرگ پدر هجوم خاطره ها را به دنبال دارد، خوب و بد، از زمان بچگی و نوجوانی تا سالهای کمال ما و پیری او، سالهای جدایی های چاره ناپذیر، سالهای بد….
اما سالهای خوبی هم بود، لااقل برای من که هرکاری می خواستم می کردم.
یادم هست تازه کلاس اول را تمام کرده بودم، شش هفت سالی بیش نداشتم و تابستان به اصفهان رفته بودیم که پدرم در آن جا خانه ای داشت، در یکی از کوچه های منشعب از خیابان نظر، پشت مدرسه همدانیان، و رو به روی بیشه صاحبان و نه چندان دور از پل مارنون و خواربارفروشی ناهید که شیرینی هایی بسیار خوشمزه داشت. تابستانها یکی دو ماهی را در آنجا سر می کردیم و پدرم گاهی از تهران به آن جا می آمد و چند روزی می ماند. روزی قرار بود با مادرم به نجف آباد بروند، به دیدن یکی از همدرسها و دوستان سابقش – که او هم چند سالی پیش درگذشت.
بانویی بود در همسایگی ما به نام پورسلیمی که گاهی ما بچه ها را نگاه می داشت تا پدر و مادرم به جایی بروند. آن روز حاضر نشد مرا نگاه دارد چرا که «شیطان» بودم و «از دیوار راست بالا» می رفتم! پس به همراه مادر و پدر رهسپار نجف آباد شدم.

باید همین جا بیفزایم که مادر ما به ندرت چادر سر می کرد، اما وقتی به اصفهان می رفتیم و به خصوص به نواحی اطراف آن همیشه چادری روی لباس می انداخت و پدرم – دست کم با معیارهای آن روز – آدمی خوش لباس نبود، خاصه وقتی به گارماسه که خاستگاه او بود یا دیگر روستاها می رفتیم همیشه یک کلاه نمدی روی سرش می گذاشت که باعث دلخوری ما بچه ها می شد!

باری، در راه نجف آباد مقداری شیرینی زنجفیلی – که بسیار مورد علاقه من بود و هست – برایم خریدم و تا وقتی به نجف آباد رسیدیم همه را خورده بودم. به بازار نجف آباد رفتیم که از آنجا به دیدار دوست پدر بروند. از مادرم خواستم باز هم برایم شیرینی زنجفیلی بخرد، گفت نه، باید برویم ناهار بخوریم. من ناهار نمی خواستم و شیرینی زنجفیلی را به ناهار ترجیح می دادم، هنوز هم می دهم. اصرار کردم، گفت نه. از پدر خواستم، گفت نه هر چه مادرت می گوید. گریه ام گرفت و در حالی که گریه می کردم ناگهان پاسبانی را دیدم که در گوشه ای ایستاده بود. به نظرم مردی آمد بسیار قدرتمند که می توانست «حق» مرا بگیرد! او را صدا کردم، پدر و مادرم را نشان دادم و با صدایی گریه آلود به او گفتم:
اینها مرا از تهران دزدیده به این جا آورده اند!

پاسبان نگاهی به سر و وضع من و پدر و مادرم انداخت و به سرعت دست پدرم را گرفت که باید برویم به «کُمیسری» و من همچنان گریه می کردم.
در طرفة العینی جمعیت انبوهی دور و بر ما جمع شدند و طبیعتاً با دیدن پسربچه ای که گریه می کند و پاسبانی که دست مردی کلاه نمدی را محکم گرفته و زنی چادری، به آنها بد و بیراه می گفتند و برای من دلسوزی می کردند!
یادم نیست چقدر طول کشید، فقط می دانم که مادرم به من می گفت علی جان این چه حرفیه که می زنی که تو پسر ما نیستی… و من به او می گفتم چرا وانمود می کنی که مادر من هستی؟ …
در این میان مرد جوانی که بعداً فهمیدم دانشجوی پدرم در دانشگاه تهران بود، او را شناخت و بعد از مکالمه ای طولانی با پاسبان و تعهد پدرش که در آن بازار مغازه ای داشت، غائله را ختم کردند…. من تنبیه نشدم، هیچ نوعی، اما این واقعه باعث شهرتی برای من شد که تا سالهای بعد هم ادامه یافت….
… چهل سالی بعد از این واقعه، روزی در فالس چرچ ویرجینیا در خانه بودم و میزبان پدر و مادرم که از ایران برای چند هفته به دیدنم آمده بودند. بر سر موضوعی با مادرم بحث می کردم، در حالی که پدرم روی مبل نشسته بود و سرگرم خواندن کتابی بود. مادرم مطلبی گفت که به نظرم درست نبود، پس به او گفتم چرا در مورد موضوعی که اطلاعی از آن نداری اظهارنظر می کنی؟ پدرم مکالمۀ ما را قطع کرد و با لحنی طنز آمیز و شوخی وار خطاب به مادرم گفت:
– خانم ولش کن، سربسرش نگذار. این وقتی شش هفت ساله بود ما را در وطن خودمان داد دست پلیس. اگر این جا – که زبانشان را هم نمی فهمیم – ما را دست پلیس بدهد، چه کنیم؟
و من یکباره به چهل سال پیش از آن و واقعه نجف آباد برگشتم و از او پرسیدم، شما هنوز آن را به یاد دارید؟ گفت مگر می شود پدری فراموش کند که پسرش برای او پاسپان بیاورد؟
این یکی از معدود دفعاتی است که من حقیقتاً در زندگی شرم زده شده و احساس خجالت کرده ام، اما این یگانه باری نبود که باعث اذیت و آزار آنها شده بودم، بدترین مورد هم نیست، اما از میان آن همه مصیبتی که در دوران کودکی و جوانی بر سر پدر و مادر آورده ام فقط به یکی دوتای نه چندان بد دیگر اکتفا می کنم:
یکی دو سالی بعد از این واقعه، روزی پدرم مرا با خود به محل کارش در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران برد، زیرا مادرم آن روز نمی توانست «عهده دار آشوب شیطانی من» بشود. صبح زود بود، به زیرزمین دانشکده رفتیم. پدرم مرا در اتاقی گذاشت و خود به کلاس رفت. من نشسته بودم و کتاب حسین کرد شبستری را می خواندم که دست پرورده و پا پرورده بابا حسن بید آبادی بود و کتاب را هفته ای قبل از آن از دکتر حسن سادات ناصری جایزه گرفته بودم. بعد از مدتی مردی با هیکلی نسبتاً بزرگ و سری طاس وارد اتاق شد. سلام کردم. پاسخ داد و نشست. بعد از مدتی از من پرسید نام شما چیست؟
– سجادی
– آه، پسر دکتر سجادی هستی؟
– نخیر! دکتر سجادی پدر منه!
سنگینی نگاهش را حس کردم. مدتی سکوت شد و بعد از مدتی دوباره پرسید:
– می خواهی وقتی بزرگ شدی مثل پدرت دانشمند و استاد ادبیات عربی شوی؟
– نخیر، ابداً!. من وقتی بزرگ شدم آدم حسابی خواهم شد، معلم ادبیات و این حرفها به چه دردی می خورد؟
مرد، که بعداً فهمیدم نامش دکتر حسین بحرالعلومی است، ساکت شد و چیزی نگفت. اما بعد از مدتی شخص دیگری وارد اتاق شد و سلام و احوالپرسی کرد. دکتر بحرالمعلومی مرا به او نشان داد و گفت:
– ایشان پسر دکتر سجادی است و می خواهد وقتی بزرگ شد آدم حسابی بشود، نه مثل ما معلم ادبیات!
من هیچ نگفتم.
بعد از مدتی دیگر شخص دیگری وارد شد، باز هم آقای بحرالعلومی بعد از سلام و احوالپرسی مرا به همان ترتیب معرفی و همان عبارت را تکرار کرد. و این داستان چند بار دیگر هم تکرار شد تا بالاخره پدرم از کلاس به دفتر بازگشت و آن وقت همه همکارانش شروع به شوخی کردند که این چه شغل و حرفه ای است که ما داریم و بچه ها هم آن را نمیخواهند و می خواهند آدم حسابی شوند….

پدرم بر من دو بار حق حیات دارد، بار دوم آن وقتی بود که مرا عملاً از ایران بیرون کرد، چون جوانی بودم «احمق که بیست سالم شده» بود و نمی دانستم که «آخوند دروغ می گوید» و «بدتر از دروغ» و «صد کار کند که می غلام است آن را…»…

سال 1357 بود، چند ماهی بود که ایران شلوغ بود و دانشگاه تعطیل و ما دانشجویان عملاً خانه نشین بودیم… پدرم مخالف آن بود که بچه هایش قبل از گرفتن فوق لیسانس به خارج از کشور بروند، چون نمی خواست خود را و فرهنگ خود را از دست بدهند و این حرفها را چند باری در پاسخ من گفته بود.
روزی از دانشگاه به خانه برگشت، مادرم و دیگر بچه ها نبودند. غذا آبگوشت بود و آن را کشید و مشغول کوبیدن گوشت آن شد و در ضمن از من پرسید که چه خبرهای جدیدی شنیده ام. آن روز برای گرفتن کتابی به کتابخانه محل رفته بودم و کسی اعلامیه ای از آیت الله خمینی به دستم داد که در آن مطلبی درباره شاه گفته بود که الان خاطرم نیست چه بود. آن را نقل کردم. پدرم به سادگی گفت دروغ می گوید، و من به سادگی پرسیدم: مگر آخوند هم دروغ می گوید؟
نگاهی به من کرد و چنان عصبانی شد و کاسه گوشت در حال کوبیده شدن را چنان به روی میز کوبید که محتوی آن تمام دیوار و سقف و فرش را کثیف کرد و در همان حال کلمات تندی به من گفت که «چرا این قدر احمق» ام و «چرا این قدر نادان» ام که بیست سالم شده ولی نمی دانم که «آخوند دروغ می گوید، آخوند صد کار می کند که دروغ بهترین آنهاست….»
باری مدتی طول کشید تا عصبانیتش فروکش کرد و دیگر آن روز با هم حرفی نزدیم. روز بعد از سر کار تلفن کرد و شماره تلفن کسی را در وزارت علوم به من داد که با او تماس بگیرم و پذیرشی بگیرم و از ایران بروم، که داستانی جدا دارد ولی در کمتر از 3 ماه از ایران به قصد ادامه تحصیل خارج شدم، که البته بازگشتی در پی نداشته است….

پدرم ایران را دوست داشت و به فرهنگ و ادب آن عشق می ورزید. در سالهایی که مدرسه می رفتیم، ما – من و برادر بزرگم صادق – و بعدها دیگر بچه ها – صبح زود بلند می شدیم و قبل از مدرسه یک ساعتی نزد پدر درس می خواندیم، منطق و ادبیات، و گاهی حتی هندسه و جبر و مقابله. همه را در حدودی بیش از مامی دانست. البته من بیشتر مواقع از زیر منطق و درسهای قدیمی در می رفتم و همیشه این عبارت را تکرار و آن را مسخره می کردم که در ابتدای جامع المقدمات است که «بدان که آدمی را قوه ای است دراّکه که از آن منبعث می شود….» الخ
در کنار جامع المقدمات، گلستان سعدی را هم می خواندیم، گاهی شاهنامه، و گاهی حافظ. درس می داد و روز بعد سوال می کرد…

«آقا» آدم لیبرال مسلک و آزاده ای بود. یادم هست روزی خواندن حمد و سوره و نماز را به من می آموخت و نُه ده سالی داشتم. پرسیدم اینها به چه درد می خورد؟ گفت باید بلد باشی، لزومی به انجام آن نداری، ولی باید بلد باشی، به درد می خورد. به دردم خورد. چهل سالی بعد از آن در اورشلیم وقتی می خواستم از قلعه «بیت المَقدِس» دیدار کنم دو سرباز عرب/مسلمان اسرائیلی جلویم را گرفتند و امتحان کردند که آیا مسلمانم یا نه. غیر مسلمانان حق ورود به آن قلعه را ندارند و از من خواستند سوره الرحمن را بخوانم و بعد اجازه ورود دادند!

به سلامت ما اهمیت می داد. در همان ایام در ماه رمضان، من و برادر بزرگم به تقلید از دیگران نیمه شبی برخاستیم و به اصطلاح روزه گرفتیم. صبح آن روز هنگام درس خواندن صبحگاهی برای من و برادرم چای ریخت و متوجه شد که نمی نوشیم و نان نمی خوریم. پرسید چرا؟ گفتیم روزه ایم. گفت بیخود کرده اید. این کارها به سلامت شما لطمه می زند، تا وقتی غذا نخورید نمی توانید به مدرسه بروید.

به فلسفه و علوم جدید علاقه مند بود و ذهنی متوسع و باز داشت. یادم هست روزی در ویرجینیا نشسته بودم و دوست قدیمی من دکتر رسول نفیسی هم بود، صحبتشان بر سر فلسفه غرب و نقش هگل و دیگر فلاسفه آلمان بود و چند ساعتی با هم به مباحثه پرداختند، و چند روزی بعد نفیسی به من گفت که نمی دانستم پدرت با فلسفه غرب هم این گونه آشناست.

در یکی از دفعاتی که برای دیدن من به آمریکا آمده بود، با هم جدلی کردیم چند هفته ای، بر سر دین و این که آیا بهترین نوع خداپرستی، یکتاپرستی است یا چند خدایی؟ او استدلال می کرد که یگانه پرستی بهترین و پیشرفته ترین نوع خداپرستی است، در حالی که می گفتم «وحده لا اله الا هو» همیشه به استبداد و دیکتاتوری می انجامد، چه استبداد در ذات خود یگانه گراست، و او می گفت آمیزش دین و دولت است که به استبداد می انجامد و ذات خدا فارغ از این شعبده بازی آخوندی ست…

پدرم، علاوه بر حافظه ای قوی، ذهنی وقاد داشت، با طنزی شگفت. یادم می آید خیلی سال پیش که روزی درباره مرگ حرف می زدیم به شوخی به من گفت ما نمی میریم، بلکه آنقدر پیر می شویم و آن قدر بدنمان خشک می شود که بالاخره روزی به درختی یا دیواری خواهیم خورد و خواهیم شکست، درست مثل «مضحک قلمی» (کارتون) های تلویزیون. شکستن ما مرگ ماست…

دریغ و درد که ده سالی پیش از این، هنگامی که در مقابل در خانه اش قرار داشت، نوجوانی بدون گواهینامه و ناآشنا به رانندگی، با اتومبیلی که بی اجازه برداشته بود وارد پیاده رو شد و به پدرم زد، و «آقا شکست»… چندین عمل جراحی روی لگن خاصره و کاسه سر و پشت و دست و پا ظرف دو سال، از او موجودی علیل ساخت که فقط می توانست چند گامی با عصا بردارد، و حافظه اش مختل شد و به تدریج از دست رفت، تا جایی که این اواخر گاهی صدای مرا هم نمی شناخت و از دور می شنیدم که فقط مادرم و برادر بزرگم را به جا می آورد که در این سالهای پیری و مریضی همواره یاورش بودند و وظیفۀ همسری و فرزندی را در حق او تمام کردند.
شاید «آقا» از رنج این زندگی رَست، شاید.

چند روزی بود که حالم خوب نبود، نمی دانم چرا، حس خیلی بدی داشتم. دلم می خواهد باور کنم که آدمی احساساتی نیستم. می دانستم که مرگ پدر نزدیک است، ولی با این حال، روبرو شدن با مرگ سخت است. از لحظه ای که پژمان عزیزم این خبر را داد این بیت حافظ در سرم می چرخد که: به یاد رفتگان و دوستداران، موافق باش با ابر بهاران…
تسلیت بزرگ برای مادرم و برادر ارشدم که حقیقتاً ولی عهدِ اوست، مِن جمیع جهات و در این سالهای آخر همه زحمات را بر عهده داشت.
خدایش بیامرزاد.

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: