Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2014


چند روز پیش مشغول تمیز کردن فایل نوشته های شخصی ام بودم به مطلبی برخوردم که سال پیش در همین ایام و به مناسبت انتخابات نوشته بودم، به قصد انتشار در «برباد» که یادم رفته بود. از یکی دو نفر از دوستانم خواهش کردم بخوانند ببینند هنوز هم موضوعیت دارد که منتشر شود یا نه. گفتند بله. هذا داستان هوشیاری والی فقیه!
***
یکی از داستانهایی که در ایام نوجوانی از عزیز نسین طنزپرداز بزرگ ترکیه خواندم درباره یک شهردار نجیب و مردم دوست و معاون نانجیب و ستمکار وی بود.
قبل از این که اصل داستان و هدفم از یادآوری آن را بنویسم، باید بگویم که امروز دیگر نمی دانم داستانهایی که از عزیزنسین خوانده ام واقعا اثر طبع وی بوده یا نه. یادم می آید که یکی دو سالی بعد ازانقلاب، مجله ای به نام «جوان» مصاحبه ای کرد با نویسنده و مترجم سرشناس آن روزها آقای رضا همراه. این مصاحبه خواندنی همراه بود با اعترافی دلخراش از این نویسنده و مترجم. آقای همراه اعتراف کرده بود که اکثر داستانهایی که به عنوان ترجمه از آثار عزیز نسین منتشر کرده در واقع اثر طبع و به قلم خود اوست و هیچ ربطی به عزیز نسین ندارد. وی در توجیه این کار خود گفته بود داستانهایی که به اسم خود می نوشته، فروش نمی رفته، ولی وقتی اسم عزیز نسین را روی آن می گذاشته به چندین چاپ می رسیده و خوب فروش می رفته است! بله، خبر و گزارش غم انگیزی بود ولی واقعیت داشت و شاید هنوز هم از این وقایع در ایران کم اتفاق نیفتد. تا جایی که بعد معلوم شد مجموع ترجمه های رضا همراه از عزیز نسین چندین برابر کل داستانهایی بود که از وی به ترکی استانبولی منتشر شده بود.

به هر حال عزیز نسین – یا رضا همراه – داستانی دارند درباره شهری که در آن زندگی می کردند، و معاون شهرداری آن شهر که بنا به گزارش همین نویسنده آدمی بود بسیار نانجیب. مثلاً یک روز صبح مردم از خواب بیدار می شدند و می دیدند که قیمت بلیط اتوبوس از ۲ قروش به ۱۲ قروش افزایش یافته. و وقتی می پرسیدند چرا؟ جواب می شنیدند: به دستور معاون شهردار. معاون شهردار هم به مطبوعات و خبرنگاران می گفت مجبور به افزایش قیمت بوده ایم چون درآمدها کفاف هزینه را نمی کند. مردم عصبانی می شدند و شلوغ می کردند و تظاهرات و نفرین و ناله و به قول آن سیّد نامرحوم جد به کمر زده، چه و چه و چه ها و چه… بالاخره شهردار شهر که انسانی رئوف و نجیب بود، در این ماجرا دخالت می کرد و بهای بلیط اتوبوس را به ۶ قروش کاهش می داد. همه مردم او را دعا می کردند و متشکر می شدند و بر می گشتند سر کارشان.

دو روز بعد، دوباره مردم از خواب بیدار می شدند و این بار می دیدند که قیمت نان از هر قرص ۱۰ قروش شده است ۴۰ قروش. باز هم سوال و اعتراض و… معلوم می شد معاون شهردار حکم صادر کرده که قیمت آرد گران شده و دولت نمی تواند بیش از این سوبسید کند و قیمت تمام شده نان ۴۰ قروش است و…. باز هم تظاهرات و نفرین و ناله و چه و چه ها و کذا و کذا و کاخ و کوخ و کذا و چه. این بار هم شهردار نجیب دخالت می کرد و قیمت نان را «کاهش» می داد به 25 قروش… باز هم مردم او را دعا می کردند که چه مرد نجیبی است و چقدر مردم دوست است و دعا می کردند خدایی که شأنش اجل وجود اوست، وی را حفظ کند و معاونش را لعنت که باعث بدنامی چنین مرد نیکنام و نجیبی شده و قس علی هذا….

به قول راوی کلیله و دمنه این قصه بدان آوردم که مقایسه ای کنم با وضع کنونی عاصمة البلاد اسلام که همان ایران خودمان باشد.
چند شب پیش که رفقا جمع بودند و می گفتند روحانی بهتر از احمدی نژاد است و خوشحالی مردم را شاهد می آوردند یاد این داستان عزیز نسین/ رضا همراه افتادم، وقایع امروز ایران آنچه از این داستان کم دارد دعای خیری است که باید نثار آقای خامنه ای شود که به نیابت از پروردگار، هشت سال پیش مردانقلابی مسلمانی چون دکتر احمدی نژاد را بلای جان مردم و کشور کرد، و البته با این تاکید که نظرات احمدی نژاد از همه دیگران به نظرات وی – و پروردگار – نزدیکتر است. امروز کشتیبان را سیاستی دگر آمده و یکی از مقامات امنیتی را – که بنا به طبیعت کارشان – سهل گیرتر هستند، بر سرنوشت مردم بیچاره ایران گمارده، و این انتخاب حقاً مستحق دعاگویی است!

اما چرا والی فقیه و نماینده مستقیم خداوندِ قادرِ قهّارِ جبّارِ مکّار این کار را می کند؟ باز هم باید به داستانی اشاره کنم که گویا در چهل طوطی آمده که آن هم اصلا داستانهای هندی ترجمه شده از سانسکریت است. این داستان درباره شیوه ای است که بر اساس آن می توان یک گوسفند را هر روز علوفه داد ولی نگذاشت وزن او افزایش یابد. چگونه؟ عرض می کنم:
آورده اند که وزیر دستِ راست پادشاهی ستمکار از دربار – به دلیلی که لابد گفتنی نبوده ولی معمولاً از امور «ناموسی» تلقی می شود – فرار کرده بود. خداوندگار وزیر دست راست، از وزیر دست چپ که کبادۀ فقاهت هم می کشید، مشورت خواست که چگونه باید وی را یافت و سیاست کرد. وزیر دست چپ که مردی بدخواه بود و فقیهی هشیار – که معمولاً دو صفت لازم و ملزوم فقهاست – گفت: وزیر دست راست حتماً در خانه یکی از نزدیکان خداوندگار پنهان شده، و راه یافتن وی آن است که یک صد گوسفند به یک صد نفر اطرافیان بدهی و به آنها بگویی هر کس گوسفند خود را بعد از فلان مدت باز آورد، فلان جایزه را خواهد برد – به شرط آن که وزن گوسفند نه افزوده شده باشد نه کم. پادشاه چنین کرد.

یکی از این گوسفندها نصیب خانواده ای شد که وزیر دست راست در آن پنهان شده بود. صاحبخانه از وزیر کاردان پرسید چه کنم که وزن گوسفند افزایش نیابد و او از خوردن هم محروم نباشد؟ وزیر کاردان گفت هر روز به او علوفه کافی بده، اما در روبروش گرگی را به ریسمان ببند. گوسفند علف خورَد و چاق شود و نگاه به گرگ کند و گوشت تنش بریزد!
صاحبخانه چنین کرد. موعد اعطای جایزه رسید. گوسفندها را وزن کردند، و او یگانه کسی بود که گوسفندش تغییر وزن نداده بود. پس وزیر دست چپ به پادشاه گفت در خانه این مرد بروید و وزیر دست راست را بیابید. چنین کردند و آن وزیر سیاست شد.

حالا حکایت ایران اسلامی است. پادشاه/فقیه نظام مقدس بعد از ۸ سال حکومت خاتمی، متوجه شد که مردم بد جوری چاق شده اند و حرفهای گنده گنده می زنند و تقاضاهای غیر اسلامی و نامربوط از قبیل حق شهروندی و چه و چها دارند و تهدید می کنند و کذا و کذا. پس تصمیم گرفت برای ۸ سال به عقوبت آن ۸ سال خاتمی، گرگی به نام احمدی نژاد را به جان مردم بیاندازد تا گوشت تنشان بریزد.
فایده آن که حالا بعد از 8 سال حکومت نانجیبان منتخب والی فقیه، با نصب روحانی با به مقام ریاست؛ مردم خوشحال و خندان شده اند و فقط مانده دعا کنند به جان خداوندگار و مالک هفت آسمان و زمین حضرت آیت الله العظمی الامام خامنه ای، که همان آسید علی آقای خودمان باشد… جزاکم الله خیرا!

نتیجه اخلاقی اول:
تکلیف آن علوفه ای که گوسفندان خورده اند و گوشت های اضافه ای که باید تولید می شده چه می شود؟ تبدیل می شود به هشتاد و چند هزار میلیارد تومان و یکی یا چند تن از حواریون والی فقیه آنها را انتقال می دهند به تورنتو، یا جایی در همان حوالی.

نتیجه اخلاقی دوم:
حواریون پادشاه یکصد خانواده بوده اند، در حالی تا کنون فقط فسق سی و چند تا از این حواریون والی فقیه آشکار شده، و ملت شهید پرور با اشتیاق اسلامی منتظر آشکار شدن فسق بقیه اند.

نتیجه اخلاقی سوم:
از شاه زی فقیه چنان بود رفتنم
کز بیم مور در دهن اژدها شدم! (ناصرخسرو)

بعد از تحریر:
به قول نویسندگان و روزنامه نگاران سرشناس برآمده از نظام مقدس، «خواهشاً»! یا حتی «خواهشن»! ایراد نگیرید که چرا خلق قهرمان و شهید پرور این ملت آریایی – امت اسلامی با گوسفند مقایسه شده اند. شباهتهای ناگزیر تقصیر زبان سانسکریت است و عزیزنسبن که هر دو فوت کرده اند.

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: