Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for سپتامبر 2014


آقای حسن روحانی در سخنرانی چهارشنبه ۲۴ سپتامبر خود در بنیاد آمریکای نو گفته است که ایران شهروندی یا تابعیت دوگانه را نمی پذیرد. این چندمین باری است که مقامهای جمهوری اسلامی در سالهای اخیر اظهاراتی غیر منطبق با قانون اساسی و قوانین مدنی ایران درباره تابعیت ایراد می نمایند، که فقط منافع تنگ و موضعی حکومتگران را در بر می گیرد و نه منافع ایران و مردم آن را در درازمدت.
سه سال پیش نیز حسن غفوری فرد یکی از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در جلسه علنی این مجلس هنگام بررسی طرح دو فوریتی اصلاح ماده ۹۸۲ قانون مدنی در خصوص ممنوعیت تصدی مشاغل دولتی به ایرانیانی که دارای تابعیت دوگانه هستند گفته بود: «در این طرح که توسط برخی ازنمایندگان تهیه شده این شائبه به وجود می آید که افراد مختلف می توانند تابعیت دوگانه داشته باشند ولی نمی توانند مسؤولیت یا پستی را کسب کنند.» (خبرگزاری ایرنا، ۲۸ دی ۱۳۹۰)
آقای غفوری فرد افزوده بود «بر طبق قانون مدنی تابعیت دوگانه خلاف است و هیچ فردی نمی تواند هم تابعیت ایرانی و هم تابعیت خارجی داشته باشد… اگر فردی دارای تابعیت دوگانه باشد جریمه و محکوم به زندان می شود پس به هیچ عنوان مطرح کردن این طرح درست نیست.»
دکتر محمد صادق کوشکی از حقوقدانان وابسته به دولت نیز نوشته است که تابعیت مضاعف در قوانین ایران پذیرفته نیست: «مروری بر قانون مدنی ایران مشخص می کند که مفهومی به نام تابعیت مضاعف در هیچ جای این قانون یافت نمی شود و قانون گذار درباره آن ساکت است. این سکوت به منزله عدم پذیرفتن چنین مفهومی است »! و هم ایشان: «براساس اصل ۴۱ قانون اساسی تابعیت ایرانی هر فرد تبعه ایران که تابعیت کشور دیگری را بپذیرد سلب خواهد شد.»! (سایت اسلام آنلاین، سوم آبان ماه ۱۳۹۰)
این بار اول نیست که برخی از شخصیتهای سیاسی و امنیتی درباره تابعیت دوگانه تفسیرهای خودسرانه و اظهارنظرهای غیر منطبق با قانون اساسی ایران ارائه می دهند. بعد ازانقلاب اسلامی چند بار موضوع تابعیت خارجی در سطوح رهبری جامعه مورد توجه قرار گرفت. دست کم یکی از وزرای دولت موقت و تعدادی از مشاوران دولت انقلابی و شورای انقلاب دارای تابعیت دوگانه بودند و بعد هنگام نخستین انتخابات ریاست جمهوری، موضوع تابعیت جلال الدین فارسی مطرح شد که نامزد اصلی حزب جمهوری اسلامی بود ولی از پدری افغان بوجود آمده بود که بحثهایی برانگیخت و بالاخره به فرمان آقای خمینی، و البته به بهانه نزدیک بودن او با مقامهای فلسطینی، از نامزدی ریاست جمهوری کنار نهاده شد. اما در سطح شهروندان عادی، اولین بار که این موضوع مورد توجه قرار گرفت، و در مطبوعات مطرح شد، بعد از نامه ای بود که یکی از ایرانی تباران امریکا به مقامات ایران نوشت که شهروند امریکاست و پاسپورت امریکایی دارد و از دفتر حفاظت منافع ایران در واشنگتن تقاضای ویزا کرده بود تا برای دیدار مادر ۸۵ ساله و بیمارش به ایران برود. این تقاضا با مخالفت دفتر حفاظت منافع ایران روبرو شد و نماینده ایران در این دفتر به خانم ایرانی تبار متقاضی ویزا گفته بود: «دولت ایران شما را به عنوان سیتی زن امریکا قبول ندارد.» و این باتوی ایرانی در نامه اش خطاب به مقامهای وقت نوشته است: «این حرف بدین منزله تلقی می شود که من به عنوان یک فرد مسلمان حق انتخاب و آزادی زندگی در سرزمینی را که می خواهم ندارم، در صورتی که کتاب آسمانی مسلمانان این حق را برایشان قائل شده است.»
وزارت امور خارجۀ ایران طی نامه ای که در کیهان هوایی شمارۀ ۷۸۰، مورخ ۸ ژوئن ۱۹۸۸ چاپ شد، به این درخواست چنین پاسخ داد:
«برابر قوانین تابعیت جمهوری اسلامی ایران تابعیت مضاعف مورد قبول نبوده و لذا مشارالیها چنانچه مایل می باشد تابعیت ایرانی خود را حفظ نماید، باید مدارک امریکایی خود را به دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران تسلیم و مدارک هویت ایرانی دریافت نموده و به کشور مسافرت نماید. در غیر این صورت بایستی از طریق دفتر مزبور رسماً تقاضای ترک تابعیت ایران را نموده و زمانی که سند ترک تابعیت جهت وی صادر شد، جهت اخذ روادید به کشور به دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران در واشنگتن مراجعه نمایند.»
هم پاسخ وزارت امور خارجه ایران در آن زمان و هم ادعای آقایان غفوری فرد و محمد صادق کوشکی در این زمان، در مورد قبول نداشتن تابعیت مضاعف از سوی ایران، مبتنی بر تفسیری یک جانبه از سوی ایشان است، بدون این که هیچ کدامشان حق تفسیر قانون اساسی را داشته باشند!
تابعیت به صورت امروز، یعنی رابطه حقوقی دوجانبه بین دولت و شهروندان امری است که با تشکیل دولتهای ملی در چند صد سال اخیر مطرح شده است.
در قانون اساسی مشروطۀ ایران، مسآلۀ تابعیت مسکوت است و سخنی از آن نمی رود و فقط اصل ۱۴ متمم آن قانون مصوب ۲۹ شعبان ۱۳۲۵ هجری قمری) را می توان حمل بر آن کرد که نویسندگان نظری به تابعیت داشته اند. متن این اصل چنین است: «هیچ یک از ایرانیان را نمی توان نفی بلد یا منع از اقامت در محلی یا مجبور به اقامت در محلی معین نمود، مگر در مواردی که قانون تصریح می کند.»
قانون مدنی ایران که در سه دورۀ قانونگذاری (ششم و نهم و دهم) مجلس شورای ملی به تصویب رسیده به طور نسبةَ مشروح (از مادۀ ۹۷۶ تا مادۀ ۹۹۱) به مسألۀ تابعیت پرداخته است. لازم به توضیح است که این قانون بعد از تشکیل دولت اسلامی با حذف چند ماده و جرح و تعدیل موادی دیگر و افزودن چند ماده و تبصرۀ جدید عملاً تنفیذ شده است.
بر اساس قانون مدنی ایران، تابعیتِ طبیعی بر اساس رابطۀ خونی استوار است: همه «کسانی که پدر آنها ایرانی است اعم از این که در ایران یا خارجه متولد شده باشند» ایرانی محسوب می شوند (بند ۲ ازمادۀ ۹۷۶). این قانون طی مواد ۹۸۸ تا ۹۹۱ به شرایط و چگونگی ترک تابعیت هم پرداخته است. به طور کلی می توان اظهار کرد که شیوۀ برخورد قانون مدنی ایران به مسألۀ تابعیت شیوۀ اعمال قیمومت و ولایت دولت بر رعایای خود است. این قانون اگرچه با اتکاء به قانون اساسی سابق ایران به تبیین و تصویب قوانین پرداخته، اما در اصل با حقوق ملت (مندرج در همان قانون اساسی) منافات دارد؛ همین طور که با قانون اساسی مصوب ۱۳۵۸ که بعد از انقلاب بر اساس آن تنفیذ شده، منافات دارد.
مبنای بسیاری از روالها و قواعد عرفی ایران بر دریافت و استنتاج از اسلام و فقه شیعه است. اسلام و فقیه شیعه، مانند همۀ ایدئولوژیهای صاحب جهان بینی، چون معتقد به مرزهای جغرافیایی و مسائل ناشی از ملیت نیست، لذا به تابعیت به معنی و تعریف عنوان شده نیز معتقد نیست. تابعیت دراسلام در چارچوب احکام الناس فقط در محدودۀ اطاعت صغیر و کودک و زن و محجور از قیم و پدر و شوهر و ولی مطرح است.
اعلامیۀ جهانی حقوق بشر که بر اساس «شناسایی حیثیت ذاتی کلیۀ اعضای خانوادۀ بشری و حقوق یکسان و انتقال ناپذیر آنان [که] اساس آزادی و صلح را در جهان تشکیل می دهد» نگاشته شده، و از سوی اکثریت مردم جهان پذیرفته شده، به همۀ آحاد بشر حق می دهد که محل اقامت و تابعیت خود را انتخاب نمایند. دولت ایران نیز این اعلامیه را پذیرفته است.
از آن گذشته، بند چهارم از مادۀ دوازدهم میثاق بین المللی حقوق مدنی و سیاسی به صراحت می گوید: «هیچ کس را نمی توان خودسرانه (بدون مجوز) از حق ورود به کشور خود محروم کرد.»
اصل ۴۱ قانون اساسی جمهوری اسلامی، که احتمالاً مورد استناد مقامهای ایرانی در تفسیر خود رأی شان از تابعیت مضاعف قرار گرفته، چهار بخش مجزا را تشکیل می دهد:
۱ – «تابعیت کشور ایران حق مسلم هر فرد ایرانی است و»
۲ – «دولت نمی تواند از هیچ ایرانی سلب تبعیت کند مگر»
۳ – «به درخواست خود او [دولت می تواند از او سلب تابعیت کند] یا»
۴ – «[دولت می تواند] در صورتی که [ یک شهروند ایرانی] به تابعیت کشور دیگری درآید [از او سلب تابعیت کند].»
قانون اساسی ایران در بخش اول این ماده به درستی تابعیت ایرانی را حق مسلم همۀ ایرانیها می داند و در بخش دوم نیز به درستی دولت را فاقد حق و قدرت سلب تابعیت از ایرانیان می شمارد؛ زیرا ایرانی بودن را دولت به شهروندان اعطاء نمی کند که بخواهد یا بتواند پس بگیرد.
بخش سوم مادۀ ۴۱ به دولت اختیار داده است که اگر یک شهروند ایرانی درخواست ترک تابعیت کرد آن را بپذیرد یا نپذیرد. به عبارت دیگر دولت الزامی ندارد که تقاضای ترک تابعیت کسی را بپذیرد. این که قانون مدنی ایران پذیرش تقاضای ترک تابعیت را منوط به طرح در هیأت وزیران و تصویب این هیأت کرده، تصادفی نیست.
در بخش چهارم مادۀ ۴۱ باز هم این اختیار به دولت داده شده که در صورتی که لازم بداند از یک شهروند ایرانی که به تابعیت کشور دیگری درآمده، سلب تابعیت کند؛ اما این اختیار، به مانند شق قبلی، هیچ الزامی برای دولت به وجود نمی آورد که از شهروندان سلب تابعیت کند، بلکه لازم است که همۀ موارد، یک به یک، مورد بررسی قرار گیرد و دولت نمی تواند مثلاً با تصویبنامه ای یکباره جمعی را از این حق محروم نمایند و یا با تصویبنامه ای این حق را به آنان به طور جمعی اعطاء کند.
بنابراین تفسیر مقرون به صحت و صلاح مردم و دولت ایران آن است که گفته شود: دولت ایران مختار است درخواست ترک تابعیت یک شهروند ایرانی را بپذیرد و یا نپذیرد و مختار است در صورتی که یک ایرانی به تبعیت کشور دیگری درآمد، از او سلب تابعیت بکند یا نکند.
به نظر می رسد که انشا کنندگان قانون اساسی به این نکته واقف بوده اند که اگر کسی از تابعیت ایرانی خود می گذرد و آن را ترک می نماید (بخش سوم اصل ۴۱)، در حقیقت ایرانی بودن خود را ترک نمی کند، بلکه از حق شرکت خود در سرنوشت سیاسی مملکت که به وسیلۀ قانون اساسی به او اعطا شده در می گذرد و خود آن را از خود سلب می کند.
همچنین معنای قبول تابعیت کشور دیگر، بدون درخواست ترک تابعیت ایران، آن است که او خواهان مشارکت در سرنوشت سیاسی و اجتماعی کشوری است که تابعیت آن را پذیرفته و این امر به هیچ وجه به منزلۀ سلب حق مشارکت در سرنوشت سیاسی و اجتماعی وطن اولی از خود نیست.
به این ترتیب می بینیم که قانون اساسی ۱۳۵۸ ایران راه اصولی را برای تهیه و تدوین قوانین تابعیت به صورتی که منافع و مصالح اکثریت جامعه – و نه فقط هیأت حاکمه – را در بر داشته باشد، باز گذاشته، ولی مقامهای دولت و برخی از نمایندگان مجلس ایران با تفسیری یک جانبه و نادرست از قانون اساسی، و تعمیم این تفسیر به یک اصل کلی، مرتکب دو فقره نقض قانون نیز شده اند: یکی آن که بند دوم از مادۀ ۹۸۸ قانون مدنی ایران را در نظر نگرفته؛ و دوم آن که خودشان را مرجع تفسیر قانون اساسی شمرده اند! و بدین ترتیب نه تنها در محدودۀ اختیارات هیأت دولت دخالت کرده، بلکه حق قوۀ قضایی، قانونگذاری، و دیوان عالی کشور را نیز به طور خاص زیر پا گذاشته اند.
از آن جا که قانون اساسی ۱۳۵۸ و قانون مدنی ایران که بر اساس آن تنفیذ شده، دربارۀ تابعیت مضاعف ساکت اند، این وظیفه مرجع تفسیر قانون اساسی است که تفسیری جامع الاطراف از تابعیت دوگانه به دست دهد و تا وقتی که چنین تفسیری از مرجعی صالح ارائه نشده، باید پذیرفت که چون هم قانون اساسی ایران و هم قانون مدنی ایران دربارۀ تابعیت مضاعف ساکت هستند، بنا به عرف جامعه سکوت علامت رضاست!

Advertisements

Read Full Post »


روزنامه شرق خبر از رضایت اولیای دم و گذشت از قصاص قاتلی داده که دو نفر را به «تصور» این که با همسرش رابطه داشته اند به قتل رسانده است. ماجرایی است واقعاً خواندنی، لطفاً بعد از خواندن گزارش شرق، در این چند نکته هم تأمل کنید، شاید فضای عاصمة البلاداسلام و روابط مسلمین ناب محمدی بهتر دستتان بیاید:
1 – مرد غیرتمندی که به «تصور» رابطه همسرش با 10 نفر قصد قتل همه آنها را کرده و در دو مورد موفق شده، خودش دست کم دو «رفیقه» داشته، که آنها هم احتمالاً – با توجه به بافت روایت سعید – خودشان شوهرانی غیرتی داشته اند یا هنوز هم دارند.
2 – قاتل و رفقایش به همراه نشمه هایشان – لابد برای پیشبرد صنایع اسلامی – فیلمهای پورنو تماشا می کرده اند.
3 – این فیلمهای پورنو ساخت مملکت اسلامی است با شرکت زنان و مردانی که همه تربیت یافته نظام مقدس جمهوری اسلامی هستند.
4 – سنت کتک زدن زن (ناشزه!؟) هنوز به عنوان «غیرت اسلامی» از ارزشهای اجتماعی برآمده از «اسلام ناب محمدی» است، به قول یکی از خواهران سابقاً دینی و آشنا با استدلالهای مذهبی – که همین جا کنارم نشسته – : «اگر سعید فریبا را طوری کتک نزده بود که جای آن باقی بماند، از کجا می فهمید که زن فیلم پورنو در خانه زیبا همان فریباست که قبلاَ از او کتک خورده بود؟» این هم از مزایای «اضربوا هُنّ» در آیه 34 سورۀ نساء است که تنبیه زن را روا می دارد! خواندن این آیه یک قایده دیگر هم دارد و آن آشنایی باواژۀ «مضاجع» است که بعداً در همین نوشته به دردتان می خورد!
5 – قاتل زنش را خیلی بیشتر از امام خمینی دوست دارد زیرا از حق شرعی خود در کشتن بلافاصله فریبا صرف نظر کرده است.
6 – قاتل با رویا رابطه نداشته است، رویا از فریبا و آن ده مرد در خانه اش پذیرایی می کرده.
7 – قاتل قبل از آغاز به قتل، شیشه کشیده. آیت الله خمینی قبل از انقلاب گفته و نوشته بود: «تعجب مي كنم که اين دولت (شاه) چگونه فكر می كند…در نظر دارند قاچاقچيان هروئين را اعدام کنند. اين موضوع نه تنها خلاف اسلام است. خلاف انسانيت هم هست.» (ولايت فقيه ، چاپ نجف، 1355) خوشبختانه اینجا به سخنان آیت الله توجه شده و برادر سعید که هم شیشه کشیده و هم دو نفر را کشته، مجازات نشده، چون خلاف اسلام است!)
8 – وقتی برای کشتن اصغر به خانه علی رفته و در محاصره پلیس بوده، موفق شده نه تنها فرار کند، بلکه اصغر را هم همراهش برده تا سر فرصت او را بکشد. پس این سؤال پیش می آید که اصغر چه فکر می کرده که مثل بره به دنبال قاتل خویش رفته، شاید هم راضی به قتل خویش بوده!؟ یا داستان اصلاً چیز دیگری است و این روایات از بابت پوشاندن خلافی بالاتر جعل شده؟
9 – خانواده های مقتولین از قصاص گذشت کرده اند، پس یا قاتل آن قدر با نفوذ است که خانواده مقتولین را زیر فشار قوه قضاییه قرار داده و وادار به رضایتشان کرده، یا آن قدر ثروتمند است که توانسته دیه مقتولین را بدهد، و یا هر دو. توجه کنید که:
* در ماده 297 قانون مجازات اسلامی آمده است که دیه کامل معادل «یکصد شتر سالم و بدون عیب [است] که خیلی لاغر نباشند.»
* بنابراین قاتل دست کم 200 نفر شتر یا بهای آنها را پرداخت کرده، که به قیمت روز – بر اساس قیمتهایی که خبرگزاری فارس منتشر کرده، بدون احتساب نرخ تورم اعلام شده توسط بانک مرکزی و به قیمتهای ثابت، معادل 400 میلیون تومان می شود. (بدون احتساب اختلاس سران بانک ها و بابک زنجانی یا علی شمس اردکانی که سالها پیش زن و بچه مردم را – ضمن مضاجعه! – به فتوای امام مصادره کرده بود!)
10 – قاتل ثروتمند است که توانسته 400 میلیون تومان (معادل 130 هزار دلار امریکایی) دیه بدهد. بقیه مخارج کسب رضایت و پول وکیل و رفت و آمد و غیره به کنار.
11 – فریبا همسر قاتل نیز در دادگاه جداگانه ای به جرم «رابطه نامشروع غیر از زنا» به 70 ضربه شلاق محکوم شده است.
لابد می پرسید «رابطه نامشروع غیر از زنا» یعنی چه؟ یکی از بزرگان علم تفسیر حقوق در نظام مقدس اسلامی در تفسیر ماده 637 قانون مجازات اسلامی فرموده اند رابطه نامشروغ غیر از زنا یعنی «عمل منافي عفت غير از زنا از قبيل تقبيل و مضاجعه»! تقبیل به زبان شیرین فارسی یعنی بوسیدن (که فقط شامل لب نمی شود) و مضاجعه یعنی «پهلو بر زمین نهادن» یا به عبارتی همخوابگی و همبستر شدن، بدون دخول بیواسطه، و به قول فقهادُبُراً اَو قُبُلاً. (ظاهراً جوانان دهه 1380 و 1390 از این عملیات با عنوان «ال. پی.» یاد می کنند.
و دست آخر این که:
12 – قاتل «پشیمان نیست.»
با همه این حرفها و بااین که چند بار این داستان را خوانده ام، هنوز 3 نکته برای من روشن نیست، که امیدوارم یکی از مومنین یا مومنات محضاً لله برایم روشن کند و دعای خیر مرا همراه خود گرداند:
1 – با آزادی قاتل چه تضمینی وجود دارد که وی 8 نفر دیگر را که از دستش در رفته اند به تصور «رابطه غیر مشروع غیر از زنا» با همسرش نکشد، و بعد دوباره با پرداخت صد نفر شتر برای هر کدام رضایت اولیاءشان را کسب نکند؟
2 – روشن نشده آیا برادر سعید، خواهر فریبا را طلاق داده یا هنوز فریبا همسر شرعی اوست، و اگر طلاق داده، پشیمان است و قرار است رجوع کنند یا نه، و این که آیا خواهر فریبا هنوز با خواهر رویا و خواهر فرزانه و خواهر زیبا در خیابانها و خانه های عفاف اسلامی چرخ می زند و فیلم می سازد یا نه؟
3 – برادر سعید – غیر از شیشه – چه حبّی می خورده که علاوه بر همسرش فریبا، زیبا و فرزانه – و احتمالاً برخی دیگر از مومنات – شهر قدس هم از او راضی بوده اند؟
**
عبید زاکانی حکایتی دارد شنیدنی در همین باب (اخلاق الاشراف، باب ۶):
شنیدم که در این روزگار بزرگی زنی بدشکل و مستوره داشت به طلاق از او خلاصی یافت و قحبه ای جمیله را در نکاح آورد. خاتون چنان که عادت باشد صلای عام در داد. او را منع کردند که زنی مستوره بگذاشتی و فاحشه ای اختیار کردی؟ آن بزرگ از کمال حلم و وقار فرمود که عقل ناقص شما به سرّ این حکمت نرسد، حال آن که من پیش از این گه می خوردم به تنها، این زمان حلوا می خورم با هزار آدمی.

Read Full Post »


رهبر انقلاب اسلامی از انتقاد از حکومت خویش چنان برآشفت که به دوست و همدرس و پسر استاد خویش گفت: «گـُه زیادی نخور»!

هنگام مرتب کردن آرشیو خصوصی خود به بسته ای از نامه هایی برخوردم که از دوران انتشار مجله پر به جای مانده است. یکی از این نامه ها، نامه ای است به قلم زنده یاد احمد علی بابایی، که بخشهایی از آن همان موقع در مجله پر چاپ شده است. نامۀ آقای علی بابایی عطف به چاپ فصلی از کتاب «حکمت و حکومت» آیت الله مهدی حائری یزدی در نشریه پر بود که توسط خود ایشان یا یکی از نزدیکانشان قبل از انتشار کتاب برای چاپ به مجله ارسال شده بود. آقای حائری در این کتاب مبانی نظریۀ ولایت فقیه و کارکرد آن را در حکومت به چالش کشیده و رد کرده است. آقای احمد علی بابایی با توجه به متن آن مقاله و آشکار شدن مخالفت آیت الله حائری با نظریۀ فاسد ولایت فقیه، خاطره ای نقل کرده و با تجاهل العارف ضمن گِلِه از مرحوم حائری، سوالی طرح کرده که خود جوابش را می دانست، ولی می خواست آقای حائری که حامل آن پیام بوده خودش آن را بیان کند. اینک که هر دو درگذشته اند و شاید اطلاعی که من دارم کمکی باشد به فهم تاریخ انقلاب اسلامی، آن را در این جا می نویسم. ابتدا متن کامل نامه احمد علی بابایی را می آورد، که به تاریخ 11 مارچ 1992 به دفتر مجله واصل شده بود:

«در اردیبهشت و خرداد 58 آغاز و گرماگرم عهد شکنی های آقای خمینی جلساتی از ناحیۀ دلسوختگان و احرار در پی چاره جویی به انحرافاتی که از طرف آقای خمینی و اصحابش به انقلاب تحمیل می شد، در گوشه و کنار تهران تشکیل می گردید. از آن جمله در منزل مرد بزرگوار و آزاده روزگار آقای حاج محمد تقی انوری، از معمرین و سرشناسان دست و دل باز قدیم جبهه ملی ایران.
گفتگوهای دردمندانه و پر از نگرانی در جلسات منزل آقای انوری به نامه سرگشاده ای خطاب به آقای خمینی منتهی شد که با امضاء حدود 20 نفری که در آن مجلس و آن گفتگوها شرکت داشتند چاپ و منتشر گردید. امضاء ها تقریباً به نیمه رسیده بود که شبی استاد حائری یزدی در معیت یکی از دوستان به آن مجلس آمدند. حضور ایشان و آگاه شدن جمع از خویشاوندی و مناسبات صمیمانه ای که از سابق بین ایشان و آقای خمینی بوده، بعضی را به وسوسه انداخت که بهتر است پیش از انتشار، نامۀ مزبور به طور خصوصی وسیله ایشان برای آقای خمینی فرستاده شود که شاید این طریقه بهتر و بیشتر در آقای خمینی تأثیر بگذارد. البته آقای حائری هم از این امر استقبال کردند که حامل آن نامه و تسلیم حضوری آن برای خمینی و حتی المقدر اخذ پاسخی از ایشان باشد. متأسفانه بردن نامه همان و و بیخبری از آقای حائری و اقدام ایشان همان!
یک سال یا بیشتر گذشته بود که بین من و ایشان به تصادف سر کوچه ای که منزل هر دوی ما در آن کوچه قرار داشت تلاقی و ملاقاتی دست داد. آقای حائری به خلاف فوق العادگیها و سجایایی که در آن مجلس از آقای خمینی و افکار او بر می شمردند، در این دیدار دل پر خونی داشتند و شکوه های بسیار از آقای خمینی به زبان آوردند. آن دیدار ما سر کوچه خیلی طولانی شد و سخنها گفتیم. در پاسخ من که از موضوع و سرنوشت آن نامۀ سرگشاده که ایشان حامل آن بودند، و قرار بود جوابی برای جمع بیاورند، گفتند: «متأسفانه ایشان جوابی برای من فرستادند که به قدری تلخ بود که من مسکوت گذاشتن آن را ترجیح دادم.»
عرض کردم بهتر است آنانی را که از طرف آنها آن نامه را برای خمینی برده بودید از مضمون جواب ایشان آگاه کنید.
فرمودند «حالا موقعش نیست.» بماند.
نامه ای که از طرف جمعی به امانت به ایشان سپرده شده بود اخلاقاً و انصافاً جواب می طلبید! ولی این نکته حائز توجه است اکنون که ایشان ملاحظات را کنار گذاشته پس از 14 سال به مقابله با «نظریۀ ولایت فقیه» آقای خمینی برخاسته اند آیا موقع انتشار پاسخ آقای خمینی به آن نامه سرگشاده نیست؟ یا لااقل صاحبان آن نامۀ سرگشاده بعضی که هنوز به دست اجل نرفته اند، به اقتضای تعهد اخلاقی و انسانی و از آن مضمون باخبر گردانند؟! هنوز که بحمدالله مجالی از متاع عمر باقی است، ردّ و الامانات الی اهلها!
و گلۀ دوم: جنابعالی که به عنوان مجتهد مسلّم و مخصوصاً آگاه به مصالح زمانه این عقیده را در بطلان نظریۀ «ولایت فقیه» نوشتید بهتر نبود همان روزگار که ریشۀ این ادعای «پر خسران دین و دنیا» محکم نشده بود این عقیدۀ اجتهادی خودتان را ابراز می داشتید؟ گمان ندارید که اگر مثل شمایی با آن موقعیت علمی و سوابق خانوادگی و مناسبات عاطفی (به قول خودتان) با آقای خمینی در آن موقع مقابل ابن قضیه می ایستادید مسیر خیلی قضایا عوض می شد؟!! از خدا بخواهیم از آنچه که هنوز فرصت داریم غافل نمانیم! هنوز دیر نیست، چه برای روشنی مردم چه خدمت به تاریخ و مهمتر که زدودن این پیرایه از دامن اسلام!
در پایان ذکر این نکته خالی از تنبـّه نیست. این عاقبت به خیری برای جناب آقای حائری جای خشنودی و سپاس است که بالاخره لحظه را غنیمت شمردند و زبان از کام بیرون کشیدند و نزد خدا و خلق حداقل ایفاء وظیفه ای کردند. بدا به حال دهها چون ایشان که در آن ذی و آن صلاحیت هستند و دانسته و آگاه با اربابان ستم و ضلالت و فریب، به طمع جیفۀ زودگذری، همکاری کردند در حالی که اغلب در خلوت بی اعتقادی خود را با این حرفهای آقای خمینی ابراز می کردند. و امروز نیز برای تحریم و تکفیر آقای خمینی به نوبت و فرصت نشسته اند چنان که ابطال آراء آقای خمینی در خصوص موسیقی یا حلال و حرام ماهیها و دهها از این قبیل که مقدسین قم اکنون از هم پیشی می گیرند طلیعۀ چنین رویدادی است! باش تا صبح دولتت بدمد.
با احترام
احمد علی بابایی
[حاشیه های آقای احمد علی بابایی]
نامۀ سرگشادۀ مزبور بعداً در تاریخ 14 یا 15 تیرماه 58 در روزنامه کیهان چاپ شد و ظاهراً مرحوم دکتر مبشری که آن زمان کیهان به او سپرده شده بود، به گناه چاپ همان نامه فدیه شد و کیهان از آن مرد دانشمندِ فرزانه گرفته شد.»
***
اما آیت الله خمینی به آقای حائری یزدی چه گفته بود که وی از بیان آن شرم می کرد؟این داستان را من شخصاً از مرحوم علی بابایی شنیدم، در حالی که اشک در چشمان آن مرد محترم جمع شده بود.
آقای خمینی خیلی ساده، خطاب به آقای حائری گفته بود: «گـُه زیادی نخور»!
به همین سادگی و به همین وقاحت. ظاهراً اطرافیان رهبر انقلاب باید می دانستند که تا چه میزان حق دارند گه بخورند که زیادشان نشود و برایشان رودل نیاورد و دچار بی مهری و میهمان «قهوه قجر» امام نشوند!
شاید در فرصتی مناسب به خاطرات آیت الله مهدی حائری یزدی بپردازم که توسط تاریخ شفاهی ایران – دانشگاه هاروارد منتشر شده، ولی در ایران بخشهایی از آن را سانسور کردند.
یاد هر دو به خیر.
کلیشۀنامه زنده یاد احمد علی بابایی:
alibabaieletter11March1992

Read Full Post »


مسعود انصاری درگذشت.

مسعود انصاری از آسیب دیدگان انقلاب اسلامی بود و تمام همّ خود را در دوران بعد از انقلاب صرف مخالفت بااسلام و گسترش بیدینی در میان ایرانیان می کرد. این که تا چه حد موفق بود از حیطه این نوشته خارج است.

در این یادداشت فقط قصد دارم به قولی که به وی داده بودم عمل کنم. داستان از این قرار است که بیست سالی پیش از این روزی مسودۀ کتاب جدیدش به من داد که ترجمه ای از نوشته «ابن وراق» بود که بعد آن را با عنوان اسلام و مسلمانی به چاپ رساند. با هم بحثی کردیم درباره منابع ابن وراق، که اصلاً پاکستانی است و از دانشمندان علوم دقیقه آن کشور ولی نوشته های انتقادی خود نسبت به اسلام را با این «قلمنام» چاپ می کرد.

از انصاری پرسیدم آیا اصلاً به خدا معتقد است یا نه؟ لختی تأمل کرد و پاسخ داد: نمی دانم خدایی وجود دارد یا نه ولی می دانم «الله»ی که مسلمانان خدای خود می خوانند از بیخ و بن نادرست و بی پایه است و چنین موجودی با این مشخصات که ذات اصلی اش انتقامجو و فحاش و نقل زبان و دهانش قتل و کشتار است، نمی تواند خدایی باشد که انسان و کائنات را آفریده؛ اما این که آفریننده ای برای کائنات وجود دارد یا نه، نمی دانم و نمی توانم بگویم که هست، یا که نیست.

به او گفتم: آقای انصاری اگر زنده بودم و خدای ناکرده شاهد فوت شما، این موضوع را به نقل از شما خواهم نوشت، و مقایسه ای خواهم کرد میان شما و آیت الله روح الله خمینی.

کمی ناراحت شد و گفت «چه تشابهی ممکن است میان من و آن مرد نامحترم وجود داشته باشد؟»

گفتم قصد من تشابه میان شما نیست، بلکه مقایسه ای است میان عقاید شما دو نفر که هر دو از سادات اید، شما مطمئن به وجود خدا نیستید و آن مرد نامحترم مطمئن از این که خدایی وجود ندارد!

**

دکتر انصاری از طریق تعلیم «هیپنوتیزم» و استفاده از تکنیکهای آن به ویژه در ترک سیگار معتادان زندگی می کرد. کتابی هم در این زمینه به زبان انگلیسی منتشر کرد که بارها تجدید چاپ شد. در این کار بسیار موفق بود. من در یکی از workshop هایش شرکت کردم و بسیار آموختم.

مسعودانصاری همه درآمد خود را صرف انتشار کتابهای اسلام ستیز خود می کرد. این است فهرست بخشی از آثار او در این زمینه: «زن در دام ادیان ابراهیمی»، «بازشناسی قرآن» (که بیش از ۶ بار تجدید چاپ شد)، «شیعه گری و امام دوازدهم»، «از کوروش بزرگ تا محمد بن عبدالله»، «الله اکبر»، «روز قیامت در اسلام»، «قرآن و حدیث در تصویر»، «اسلام و مسلمانی»، و نیز کتابی به انگلیسی با عنوان Psychology of Mohammed .

وی به علاوه کتابهایی نیز در زمینه مسائل سیاسی منتشر کرد، از جمله «پول خون» که ترجمه خاطرات سرهنگ اری مناشه اسرائیلی بود از روابطش با مقامهای ایران در بعد از انقلاب، فروش اسلحه به ایران و ارتباط وی با تعدادی از آیت الله ها و مقامهای ارشد نظامی و سیاسی؛ و نیز کتابی درباره قتل عام سال ۱۳۶۷ که به فرمان آیت الله خمینی انجام شد و در آن – به گفته آیت الله منتظری – دست کم چند هزار نفر از محکومینی که قبلاً محاکمه و محکوم شده بودند و دوران محکومیت خود را می گذراندند ظرف چند هفته اعدام شدند.

**
انصاری در دشمنی با روحانیان و مومنین به شیوۀ خود آنان رفتار می کرد، با این تفاوت که دروغ نمی گفت. می گفت مسلمان نیستم که دروغگویی بخشی از دیانتم باشد! برای لطمه زدن به روحانیان یا روحانی نمایانی که در سالهای اخیر در امریکا زیاد شده اند و کلی مجالس روضه خوانی و سینه زنی راه می اندازند و پولهای هنگفت برای خواندن خطبه های عقد یا مراسم کفن و دفن می گیرند، در روزنامه ها آگهی کرده بود که به صورتی مجانی خطبه عقد می خواند. اجازه نامه ای هم از یکی از دولتهای محلی گرفته بود که بتواند چنین ازدواجهایی را ثبت کند. پس به خرج خود به شهرهای دور و نزدیک می رفت و برای ایرانیان خطبه عقد می خواند و مطمئن می شد که همه بدانند معنای عبارت «انکحت و زوجتُ» چقدر وقیح و چقدر دور از شأن انسان است. خطبه عقدی نوشته بود که معلوم نبود به چه زبانی است. ترکیبی بود از مقداری کلمات فارسی باستان یا باستان زده و ساختگی که ظاهراً معنای خوبی داشت.
روزی او را دیدم در حالی که تخت کفشش از رویه آن جدا شده بود و آن دو قسمت را با نخ به هم بسته بود، و با عجله در خیابان می رفت. پرسیدم کجا با این عجله؟ گفت باید بروم در شارلوتزویل برای یک زوج خطبه عقد بخوانم! گفتم آنها که عقدشان را آخوند میخواند چه سرنوشتی پیدا می کنند که اینها که شما خطبه شان را می خوانید. خندید و گفت به هر حال هزار دلاری به یک اخوند شارلاتان لطمه می زنم، همین را عشق است!

**

همان طور که گفتم، انصاری زندگی بسیار فقیرانه ای داشت. همه درآمد خود را صرف اسلام ستیزی می کرد. گیاهخوار و خامخوار هم بود و به همین علت به او لقب آقای کلم داده بودم که وقتی به او گفتم باعث خنده اش شد. صبحانه ماست می خورد با کلم. ناهار سالاد کلم با خیار و چند سبزی دیگر، شام ماست می خورد با خیار یا اگر همت می کرد با مخلوط کلم و خیار. چای و قهوه هم نمی نوشید.

داستان آشنایی ما این بود که در دوران انتشار مجلۀ پر، روزی آقای انصاری تلفن کرد و پرسید که آیا دفتر ما کارهای جنبی برای انتشارات کتاب و مجله هم انجام می دهد یا نه. و سپس قراری گذاشت و یکی دو روز بعد آمد به دفتر. دستنوشته کتابی را همراه آورده بود حدود سیصد صفحه و پرسید که هزینه حروفچینین آن چقدر می شود و با شنیدن پاسخ من، مکثی کرد و گفت این مبلغ برای من بسیار زیاد است. و با اشاره به چند ماشین حروفچینی در دفتر کار ما، پرسید آیا می تواند در ساعاتی که ما نیازی به آن ماشین ها نداریم بیاید و خودش کتاب خودش را حروفچینی کند؟ از او پرسیدم که آیا تا به حال چنین کاری کرده یا نه. پاسخ منفی بود ولی گفت خیلی سریع یاد می گیرد. قرار شد بیاید و از ماشین ها استفاده کند و فقط هزینه کاغذ و مواد مربوط به فتوتایپستینک را بدهد.
چند هفته طول کشید تا کار با آن ماشین ها را یاد گرفت و آنقدر سریع شد که گاهی از او خواهش می کردم مطالبی را که ما نیاز داشتیم برایمان آماده کند و او می پذیرفت و انجام می داد. بسیار وقت شناس و خوش حساب بود.

**

روزی که به محل کارم آمده بود، دکتر ناصر طهماسبی ناشر مجله علم و جامعه هم آنجا بود و داشتیم درباره فهرستی گفتگو می کردیم که یکی از سازمانهای اطلاعاتی اروپایی منتشر کرده بود و در آن نام ایرانیانی آمده بود که نظام مقدس جمهوری اسلامی قصد ترور آنها را داشت. اکثر آنها در اروپا و آسیا بودند و از امریکا چند نفر در لیست بودند، که یکی از آنها دکتر منصور فرهنگ بود و دیگری ناصر طهماسبی.

دکتر انصاری از ماجرا خبر داشت و با لحتی تأسف بار چیزی گفت به این مضمون که این علمای اسلام خیلی احمق هستند زیرا در حالی که من این همه اسلام ستیزی می کنم و کثافت بالا و پایین شان را به تصویر کشیده ام، در لیست ترور آنها قرار ندارم، در عوض (رو کرد به دکتر طهماسبی) ایشان را که کاری به کارشان ندارد می خواهند ترور کنند!
من که همیشه با دکتر انصاری شوخی می کردم و او به دل نمی گرفت، گفتم:
آقای دکتر انصاری در صدور فتوای قتل به عنوان سبّ ائمه سه شرط باید وجود داشته باشد، اول بلوغ، دوم قصد، و سوم عقل. با فقدان یکی از این سه شرط شرعاً نمی توان دستور «ارهاب محمدی» یا «ترور دینی» داد!
دکتر انصاری خندید و گفت بله می دانم من پیچ و مهره های عقلم شُله!

**

گفتم که دکتر مسعود انصاری خیلی فقیرانه زندگی می کرد و همه درآمدش را صرف انتشار کتابهای اسلام ستیز می کرد. روزی آمد به دفتر کار من و خیلی ناراحت بود. گفت آقا عاجز شده ام، این آقای انواری که در لندن روزنامه جبهه چاپ می کند و کتاب هم می فروشد چند صد جلد کتاب «بازشناسی قرآن» از من گرفته، به گفته خودش همه را چون ورق زر فروخته و پولش را نمی دهد و هرچه نامه می نویسم جواب نمی دهد. نامه ای هم از انواری نشانم داد که نوشته بود کتابش چون ورق زر بفروش رفته و تقاضای صد جلد دیگر کرده بود. بعد دست کرد در کیفش و رسیدهای اداره پست را نشانم داد که حدود ۷۰۰ دلار فقط هزینه پست کتابها به لندن را داده بود و این که چند هزار از او طلب دارد و نمی دهد و نمی داند چه بکند. تقاضای راهنمایی داشت.
مشغول نوشتن مقدمه ای بر چاپ ششم کتاب بازشناسی قرآن بود. به او گفتم برای گرفتن پولش از آن جناب لندنی که رفت و آمدی هم به تهران داشت، یک راه وجود دارد و آن این که در مقدمه چاپ جدید کتابش در یکی دو جمله از او با اسم و رسم تشکر کند و یک کپی از آن مقدمه را برای خود ایشان بفرستد ولی چاپ نکند. او حتماً به فراست درخواهد یافت که باید بدهی اش را پرداخت کند و حتماً خواهد کرد.

انواری پول دوست داشت. یک بار هم در روزنامه اش – اندک مدتی پس از آن که واشنگتن پست فاش کرده بود منابع امریکایی پول نسبتاً هنگفتی به تیمسار احمد مدنی داده بودند – به صراحت نوشته بود آقای دکتر مدنی بخشی از آن پول را برای ادامه انتشار جبهه به وی داده، ولی گله کرده بود که آنچه به وی می داده – با توجه به آنچه واشنگتن پست اشکار کرده – کافی نبوده است و افزوده بود «کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما»!
**
دو ماهی بعد انصاری آمد به دفتر کارم و گفت آقای سجادی من در پیشنهاد شما یک تغییر جزیی دادم و آن را اجرا کردم. پرسیدم چه تغییری؟ گفت چیز مهمی نیست، یکی دو بخش از کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی را ترجمه کردم و به نام انتشارات جبهه به چاپ رساندم!
گفتم آقا خیلی کار بدی کردید، هیچ فکر کردید که ممکن است به قیمت جانش تمام شود؟ گفت نه، پول مرا نباید بخورد. او هم در روزنامه کیهان لندن آگهی داده که او هرگز در انتشار آیات شیطانی نقشی نداشته است، و در ضمن تماس گرفته و گفته کسی را در لندن معرفی کنم که پول مرا به او بدهد و من فلانی (پسر یکی از همکاران سابق) را معرفی کردم و قرار است همین یکی دو روز پول را به او بدهد…
چند هفته بعد که دوباره به دفتر آمده بود پرسیدم آیا بالاخره پول کتابهایش به دستش رسید یا نه. گفت نه، آن پسر دوست سابقم آن را گرفت ولی برای من نفرستاد. خوشحالم که لااقل از دست انواری به در آمد!
**
یک بار هم به گمانم از مرگ نجاتش دادم!
آمده بود به دفتر کار من و خیلی خوشحال و خندان بود که از سوی دانشگاهی در راولپندی برای سخنرانی درباره پیامبر اسلام دعوت شده. بلیط ارسالی دانشگاه و سندهای دیگری را هم نشانم داد و گفت ماه آینده عازم است!
یک ساعتی طول کشید تا توانستم قانعش کنم که دانشگاه راولپندی بدون اطلاع از نظرات آقا چنین دعوتی از وی به عمل آورده، زیرا احتمالاً عناوین کتابهای وی را به انگلیسی دیده اند و از متن آن اطلاعی ندارند و یا یک شیر پاک خورده ای پوست موز زیر پایتان گذارده. بالاخره راضی شد که به آن سفر نرود و به اسلام ستیزی خود در محدوده امن واشنگتن اکتفا کند!

یادش بخیر.

Read Full Post »


«اذا وقعت الواقعه»
نمایشنامه ای در 3 پرده و 4 نیم پرده
* توجه کنید مطالب منقول در این نمایشنامه از آثار آیات عظام و مربوطین آنها برداشته شده و زادۀ تخیل نیست!

پردۀ اول، اورال سکس: «داغ و مرطوب» چون سری بی مو !
مکان: بیمارستانی در تهران
با شرکت: آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، امام خمینی، حجت الاسلام احمد خمینی، دکتر عارفی وزیر بهداری وقت
زمان: سوم خرداد 1369 (به نقل از خاطرات آیت الله اکبر هاشمی) منبع این جاست
ساعت 9 صبح
صحنه روشن می شود:
(آیت الله هاشمی در لباس رسمی ایستاده. سید احمد خمینی گوشه اتاق تکیه داده به دیوار، دستانش را روی صورتش گرفته، کز کرده و گویی دارد گریه می کند. آیت الله خمینی روی تخت دراز کشیده، چشمهایش بسته و به سختی نفس می کشد. )
(صدای آیت الله هاشمی پخش می شود:)
– «به بیمارستان برای ملاقات امام رفتم.چند دقیقه ای ایشان را دیدم.رو به بهبودی می روند. چند کلمه ای صحبت کردم.»
امام نیم غلتی می زند و با ناله می گوید:
– «کمی درد دارم».
آیت الله هاشمی (در حالی که دستانش را به آرامی روی دست امام می گذارد و آن را لمس می کند…) می گوید:
– «داغ بود.حرارت دستشان تا اعماق وجودم را گرم کرد.»
و ادامه می دهد:
– «عشق به امام بی تابم کرد.» (مکث می کند و ادامه می دهد)
– «مایل بودم بوسه ای بر لبهای خشک و پژمرده ایشان بزنم.» (سرش را بلند می کند، به اطراف نگاه می کند و می گوید:)
– «شرم کردم.لبهایم را روی نقطه هایی از سرش که مو نداشت ، گذاردم. آن جا هم داغ و مرطوب بود، بی اختیار با زبانم کمی از رطوبت را برداشتم.» (مکث می کند و انگشت امام را فشار می دهد)
امام «با گرفتن انگشت شست» آیت الله هاشمی «که روی دستش بود » به وی «پاداش» می دهد.
(هاشمی مکثی طولانی می کند و بعد با صدای بلند می گوید:)
– «دکترها ابراز رضایت کردند!»
و بعد خطاب به احمد خمینی می گوید:
– «گوشه ای از صحنه های عمل جراحی را پخش» کنید.

صحنه تاریک می شود، و در حالی که تصنیف «من و تو کی ما میشیم، قطره قطره دریا می شیم» باصدای مرجان در پس زمینه پخش می شود، پرده می افتد.

پردۀ دوّم: عطر فَیَجی،
زمان: 6 عصر یکی از روزهای بهار 1369
مکان: بیت طباطبایی
( عکسی از آیت الله خمینی به دیوار است. و زیر آن بیتی از پارسا تویسرکانی یار غار امام در ایام جوانی: «با بوسه ای از آن دو لب، اکرام را اتمام کن/ هرچند باشد پارسا، شرمندۀ احسان تو.»)
روایت صادق طباطبایی، منبع اینجاست
با شرکت: امام خمینی، احمد خمینی، صادق طباطبایی، هانس دیتریش گنشر، آیت الله محمود دعایی، فاطمه طباطبایی (عروس امام، معروف به «فاطی عزیزم»، با خال بزرگی بر گوشه چپ لب بالا)

( صحنه روشن می شود.)
صادق و محمود دعایی چهار زانو نشسته اند روی مبل و تلویزیون تماشا می کنند. هانس به صورتی غربی! روی مبل نشسته و در حالی که به صادق طباطبایی خیره شده در فکر فرو رفته است.
صادق در حالی که چای داغی هورت می کشد می گوید:
– «امام از ذوق و طبع لطیفی برخوردار بود…. لطیفه‌های فراوانی كه نزدیكان ایشان از آن روح بلند به خاطر دارند، یكی و دو تا نیست. یك شب كه به اتفاق خواهرم و تنی چند از نزدیكان در حضورشان بودیم، تلویزیون میزگردی داشت و بحثی پیرامون مقوله هنر و سینما در جریان بود.»
محمود:
– بله، بله، «مجری برنامه از حُسن یوسف بی‌بهره بود، و در عوض از صوت داوودی نصیبی نداشت ولی در باب زیباشناسی، داد سخن می‌داد.»
فاطی عزیزم:
– «اصولا كسی كه از زیبایی بهره‌ای ندارد، نباید در تلویزیون از زیبایی و زیبایی‌شناسی سخن براند. اگر واقعا مطلبی برای گفتن دارد، در رادیو مطرح كند.»
احمد:
– «به نظر می‌رسد هم مدیران تلویزیون و هم بزرگمردان دولت، بی‌نصیبی از جمال را به عنوان یكی از ملاك‌ها و شاخصه‌های اصلی در انتخاب همكاران خود در نظر دارند… مسؤولان گزینش اصولا خوش‌قیا‌فگی را امتیازی منفی به حساب می‌آورند.»
هانس نگاه می کند به عکس امام، انگار با او سخن می گوید:
– «گمان می‌كنم اگر خارجیها برنامه های تلویزیون شما را ببینند، خیال می‌كنند در ایران، (با اشاره به صادق) افراد خوش‌سیما و زیباروی وجود ندارد. »
امام از داخل عکس بیرون می آید و خطاب به حضار می گوید:
– «من فكر می‌كنم، قوی‌ترین نهضتی كه بعد از انقلاب در ایران پا گرفته است، نهضت ضد جمال است».
صادق (خطاب به محمود و با اشاره به عکس امام):
ـ «اصولا امام بسیار منظم و خوش‌پوش و همواره دارای ظاهری آراسته بود. همیشه از بهترین عطرها استفاده می‌كرد. در پیراستگی سر و وضع و اطوی لباس بسیار مقید بود. حتی در رنگ جوراب دقت می‌كرد. اگر قبای ایشان مثلا خاكستری بود، حتما جوراب سرمه‌‌ای … به پا می‌كرد. این رفتار ایشان بارها توجه مرا جلب كرده بود. »
محمود: عجب؟
صادق خطاب به احمد:
– بله؛ «در یكی از سفرهایی كه از اروپا به نجف رفتم، عطر فیجی (Fiji) را برای ایشان برده بودم»، یادته احمد؟
احمد: بله، وقتی بهش گفتم «فلانی می‌گوید، این عطر جدید است و نام آن «فیجی» است، در جواب گفتند: «خیر، نام آن «فَیَجی» ـ به فتح فا و یا ـ است یعنی دنباله دارد»
محمود: عجب؟
فاطی عزیزم: بله « یكی از خانم‌ها گفته بود، آقا این عطر زنانه است گفته بودند، «نخیر شما خانم‌ها هر چه زیبا و لطیف است، به خود نسبت می‌دهید. خیر این طور نیست.»
صادق خطاب به محمود، در حالی که از گوشۀ چشم به هانس نگاهی می کند و چشمک می زند) می گوید:
– بله، «توصیه شریعت اسلامی به آراستگی و پیراستگی را همگان می‌دانند… مرحوم پدرم می‌گفتند، توجه به ظاهر، حتی در انتخاب افراد برای مناصب ویژه، مورد عنایت شرع است. مثلاً اگر در انتخاب امام جمعه یا جماعت به دو فرد برخورد كردیم كه شرایط و ضوابط یكسان داشتند، آن یكی را كه سیمای بهتر و ظاهری آراسته‌تر دارد، باید انتخاب كنیم.»
آیت الله دعایی: عجب، عجب! پس امتیاز آسید علی آقا به شیخ اکبر همین بود؟ شنیدم خجالتی بودنش هم بی تأثیر نبوده، راسته؟
صادق:
– بله و بله ، «خوبرویی و جمال و زیبایی، ثروتی است خدادادی كه زكات» آن واجب است. (بر می گردد و دوباره نگاهی می اندازد به هانس دیتریش گنشر، و چشمکی می زند به خواهرش فاطی. فاطی صورتش را بر می گرداند و خالش را می خاراند).
فاطی عزیزم: وا، حالا این زکاتو باید به کی داد؟
صادق: به هر کی دوس داری عزیزم، به اونی که خدا پیغمبر گفته.
(صحنه خاموش می شود، تصنیف «ما به هم محتاجیم، مث دیوونه به خواب، مث گندم به زمین» باصدای ابی پخش می شود و پرده پایین می آید)

نیم پردۀ اول: نداریم آقا، نداریم!
مکان: نیویورک، دانشگاه کلمبیا
زمان: 24 سپتامبر 2007
ساعت 8 بعد از ظهر
با شرکت:
دکتر محمود احمدی نژاد، دانشجویان دانشگاه کلمبیا، نیویورک
(صحنه روشن می شود. دکتر احمدی نژاد پشت تریبون دانشگاه ایستاده و در حالی که هاله ای از نور دور سرش می درخشد، به سوالات دانشجویان پاسخ می دهد و در حقانیت مجازات اعدام می گوید آنها که اعدام می شوند قاچاقچی هستند )
یکی از دانشجویان:
– آقای رئیس جمهوری، سوال درباره جنایتکاران و قاچاقچیان نیست، بلکه سوال درباره ترجیح جنسی و زنان است.
دکتر محمود:
– در ایران، ما همجنس باز نداریم، مثل کشور شما.
(خنده حضار)
دکتر محمود:
– ما در کشورمان این را نداریم.
(هو کردن حضار)
دکتر محمود:
– در ایران، ما این پدیده را نداریم، من نمی دانم کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
(خنده حضار)
دکتر محمود (دو بار تکرار می کند)
– کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
– کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
(در حالی که ادکتر محمود تکرار می کند که نداریم آقا، نداریم، صحنه آرام آرام تاریک می شود و پرده پایین می آید.)

نیم پردۀ دوم: هـ مثل هولو!
زمان: 29 مرداد 1388، 9 شب
مکان: صدا و سیمای جمهوری اسلامی
http://www.ettelaat.net/09-augusti/news.asp?id=40401

با شرکت: محمود احمدی نژاد، دکتر باقری لنگرانی، عیال دکتر باقری لنگرانی، والده دکتر باقری لنگرانی
صحنه روشن می شود.
دکتر محمود نشسته، پشت سرش پرچم نظام مقدس جمهوری اسلامی قرار دارد و خطاب به دوربین فرمایشات می نمایند.
آن طرف تلویزیون باقری لنگرانی در پیژامه در خانه اش نشسته، و در حالی که تلویزیون می بیند، با گوشتکوب چیزی را در کاسه می کوید، عیالش در حالی که چادر بر سر دارد و دو گوشۀ آن را با دندانهای نیش خود گرفته، مشغول ترید کردن نان است و والده اش چارقدی به سر، با مشت روی پیاز می کوبد. همه با هم به سخنان دکتر محمود گوش می دهند.
دکتر محمود:
– «از دکتر باقری لنکرانی تشکر و قدردانی می‌کنم. ایشان از مدیران شایسته و زحمت کش است. علاقه ویژه ای به ایشان داشته و دارم. اصلاً مثل هولو می ماند، و آدم می خواهد بخوره این جوونو!
دکتر باقری لنگرانی خطاب به عیال:
– می بینی عیال؟ یاد بگیر، رئیس جمهور مملکتمونه، نظاممونه، یاد بگیر و به جای ایراد گرفتن منو مثه هولو بخور!
عیال لنگرانی: مرده شور خودتو ببرن با رئیس جمهورتو و نظامتو. هولو منم که مجبورم کردین کفن بپوشم. مرتیکه بی حیا
(و همین طور در حالی که نصف نان سنگک در دست دارد بلند می شود و کانال تلویزیون را می چرخاند. اتفاقاً در کانال دیگر هم دکتر محمود سخنرانی می کند:)
– اون ممه رو لولو برد!
(عصبانیت عیال بالا می گیرد و باز هم کانال را عوض می کند. از شانس بد، باز هم در کانال جدید فیلم دکتر محمود پخش می کنند):
– آبو بریز اونجا که می سوزه!
(این جا والده دکتر لنگرانی هم از جا بلند می شود و می رود از اتاق بیرون در حالی که غر غر می کنه و با صدای بلند می گوید:)
– وا خدا مرگم بده این حرفا چیه این بیحیا می زنه؟
(صحنه تاریک می شود، تصنیف «شمسی جوونمرگ شده چند روزیه گم شده» با صدای بانو مهوش پخش می شود، و پرده می افتد)

نیم پردۀ سوم: دحیه بازی موقوف!
مکان: سایت آیت الله العظمی فی الاسماء والارضین حضرت ابوالمکارم شیرازی
زمان: سوم آوریل 2013
موضوع: انتخابات ریاست جمهوری
با شرکت: ابوالمکارم شیرازی، عبدالکریم پیشخدمت آیت الله
صحنه روشن می شود
آیت الله ابوالمکارم در حالی که روی زمین نشسته و یک میز کوچک در برابرش قرار دارد، به استفتاء مومنین و مومنات پاسخ می دهد، و گاهی چای هورت می کشد و نگاهی می اندازد به رحل قرآن که در برابرش قرار دارد. صدای تلاوت عبدالباسط به گوش می رسد. گاهی استخاره می کند و جوابش را برای مومنین می نویسد یا تلفنی جواب می دهد. تلفن را با دستمال بر می دارد و به گوش نمی چسباند که فعل حرام انجام نداده باشد.
عبدالکریم استفتای یکی از مومنین را می خواند:
– «آیا در لاطى احصان را شرط مى دانید؟»
آیت الله ابوالمکارم:
– بنویسید «در لواط فرقى میان محصن و غیرمحصن نیست.»
http://makarem.ir/question/viewquestion.aspx?lid=0
عبدالکریم:
– ممکنه توضیخ بدین حضرت آیت الله؟
آیت الله ابوالمکارم:
– بله، یعنی فرقی بین لواط محصنه و غیر محصنه نیست. لواط مثل زنا نیست که بین محصنه و غیر محصنه فرق باشد.
عبدالکریم:
– مگر لواط محصنه هم داریم؟ یعنی می شود کسی ملوطی را عقد کند که در حصن باشد؟
(آیت الله حوصله ندارد توضیح دهد که فرق لواط محصنه و غیر محصنه با زنای محصنه و غیر محصنه چیست و با صدای یواش و زمزمه مانند با خودش حرف می زند):
– باید فکری برای این انتخابات کرد. این همه استفتا که درباره لواط میشه؛ لابد معنیش اینه که لواط محصنه در جامعه بی طیقه توحیدی ما زیاد شده. باید فکری به حالش کرد. باید بیانیه ای در این باره صادر شود.
(بعد با صدای بلند می گوید):
– از این به بعد دحیه بازی موقوف!
(و مشغول نوشتن می شود و بعد آن را با صدای بلند برای خودش می خواند که ببیند چقدر خوب نوشته!)
آیت الله ابوالمکارم:
– «دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ ﻏﺮﺑﯽ آﻟﻮده ﺑﻪ ﺷﺮک و دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ اﺳﻼﻣﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺮک اﺳﺖ.»
– «در اﯾﺎم اﻧﺘﺨﺎﺑﺎت ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﻧﺪﯾﺪا ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﺮدم ﺻﺤﺒﺖ ھﺎﯾﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و ﻗﻮلھﺎﯾﯽ ﻣﯽدھﻨﺪ، آﻧﮫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ را ﻣﻄﺮح ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻮرد رﺿﺎﯾﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ اﺳﺖ، ﻧﻪ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺧﻼف رﺿﺎی ﺧﺪا ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺗﺎ آرای اﻓﺮادی را ﮐﻪ طﺮﻓﺪار اﻣﻮری ﺧﺎرج از ﺣﯿﻄﻪ اﻟﮫﯽ ھﺴﺘﻨﺪ را ﺟﺬب ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ؛ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮایﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﺑﺪﺣﺠﺎبھﺎ، ﻗﻤﺎرﺑﺎزھﺎ و همجنس بازها ﺷﻌﺎرھﺎﯾﯽ ﺑﺪھﯿﻢ، اﯾﻨﮫﺎ ﻧﻮﻋﯽ ﺷﺮک اﺳﺖ.»
عبدالکریم می پرسد:
– حاج آقا فرمایش شما بسیار متین و موقر و شایسته است. اما مگر چه تعداد «قمارباز» و «همجنس باز» و «حجابِ باز»! در نظام مقدس داریم که جلب رای آنها ممکن است نتیجه انتخابات را تغییر دهد؟
آیت الله ابوالمکارم:
– این فضولی ها به تونیامده. یه چایی بریز، بعد برو به متعلقه بگو امشب نوبت اونه، قر و قنبیلم بیاد میرم سراغ اکرم.
(صحنه تاریک می شود، آهنگ محلی «دختر شیرازی، جووونم دختر شیرازی، کجاتو به من بنما تا شوم راضی» پخش می شود و پرده می افتد)

پرده سوم: «شکست جنسی لنین»

مکان: نوفل لوشاتو، بیت موقت امام، زیر درخت سیب (به نقل از صحیفه امام، جلد چهارم، چاپ نخست، ص 219 – این بخش در چاپهای بعدی و اینترنتی حذف شده است)
زمان: 30 مهر 1357
موضوع: از تو «حرکت» از خدا «برکت»
با حضور: ابراهیم یزدی، روژه گارودی جدید الاسلام، و ابوالحسن بنی صدر
و با شرکت: صادق قطب زاده، عسگراولادی نومسلمان، محسن سازگارا، عاتقه رجایی، طاهره صفارزاده، و جمعی دیگر از ریش و سبیل دارهای نهضت انقلابی
و با هنرنمایی میشل فوکو فیلسوف چپگرای فرانسوی و بوی فرند ایرانی اش

(پرده بالا می رود، صحنه روشن می شود، بزرگان نظام آینده در چهارگوشه حیاط چهارزانو نشسته اند و تعدادی از جوانان دانشجو این سو و آن سو نشسته و ایستاده اند. آق محسن آب منگل سینی چای در دست در گوشه ای ایستاده. موسیو میشل کنار طاق نما ایستاده و زیر چشمی به روژه گارودی نگاه می کند و آق محسن از خجالت سرخ می شود)
امام وارد می شود و همه الله اکبر خمینی رهبر می گویند و 4 بار صلوات می فرستند. امام می نشیند زیر درخت سیب و می گوید:
– «بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم
بعضی آقایان می‏گویند که اگر تو امری داشته باشی، ما در اطاعتش حاضریم. آقایان بدانند که من امری ندارم….»
حضار:
– الله اکبر ، خمینی رهبر!(4 بار)
آیت الله خمینی:
– اسلام… سد بزرگ است… گفتند… یک مخدری است….
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
جمعیت با رهبری دکتر صادق:
– الله اکبر، ، خمینی رهبر! (4 بار)
آیت الله خمینی: (ادامه می دهد)
– «اینها بازی می‏دهند شما را آقا! آن رئیس کمونیست را آن وقتی که جنگ عمومی بود، خوب من یادم است … که متفقین وقتی رؤسایشان آمدند به ایران، چرچیل با همان اتومبیل خودش آمد رفت آنجا، روزولت هم با یک ترتیب معمولی آمد؛ ولی استالین از آنجا که بارش کردند، گاوش را هم آوردند که مبادا یکوقتی یک شیری بخورد که اشکالی داشته باشد!…»
(عسگراولادی تکبیر می گوید، و جمعیت 4 بار تکرار می کند. عده ای هم در بیرون بیت در پیاده رو کنار ژاندارم ها ایستاده شعار می دهند:
خمینی عزیزم/ بگو تا خون بریزم!
امام ادامه می دهد:
ـ «من خودم در راه خراسان دیدم که اینها برای یک سیگار می‏آمدند گدایی می‏کردند. آن وقت «قارداش» می‏گفتند به آنها! »
محسن آب منگل (با اشاره به دیگر برادران و تشویق آنها به سینه زدن با دست چپ با ریتم سه ضرب):
– الله اکبر، خمینی رهبر!
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
امام مکث می کند و ادامه می دهد:
– «لنین كه اینقدر از او تعریف می كنند و كذا، اولا به واسطه یك شكست جنسی خودش وارد شده و مخالفت كرده است با آنهایی كه دیانت داشتند؛ با آن علمایی كه آن وقت بودند و علمای خودشان !یك مسئله جنسی بوده است كه آنها منعش كردند و او عصبانی شده»!
(در همین موقع عاتقه رجایی وارد قسمت زنانه می شود، در حالی که چادرش را به کمرش بسته، با دست لچکش را صاف و صوف می کند و می رود پهلوی طاهره صفارزاده که به شیوۀ لبِ خزینه یکوری نشسته است… )
امام (همچنان از زیر درخت سیب در حالی که با نگاه عاتقه و طاهره را سرزنش می کند):
– « غالباً ماها وقتی که چیزی دستمان نیست؛ بله، خوب و چیز است! وقتی دستمان آمد دیگر اینطورها نیست! … فردا نیایید آنجا، شما هم همین‏جور، وقتی پُستی دستتان بیاید همان طور بشوید….»
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
چراغهای صحنه آرام خاموش می شود و صدای آق محسن آب منگل و صادق خان به همراه گروه کر بالا می گیرد، و سرود ملی انقلاب خوانده می شود:
– ما همه احشام توایم خمینی (مکث و تکرار دوباره)
– بره و بزهای توایم خمینی (تکرار 2 بار)
(صدا اوج می گیرد و پرده به آهستگی پایین می آید)

نیم پردۀ چهارم: شب مراد
مکان: بیمارستانی در تهران
زمان: 9 سپتامبر 2014
با شرکت: آیت الله هاشمی رفسنجانی، آیت الله سید علی خامنه ای.
(فیلم آن بر روی اینترنت , و یوتیوب هست به نشانی : https://www.youtube.com/watch?v=UjZI1j0JCqA(
پرده بالا می رود و صحنه روشن می شود.
آیت الله خامنه ای روی تخت خوابیده. آیت الله هاشمی پا پیش می گذارد و پیشانی او را می بوسد. آیت الله خامنه ای خوشش می آید، اگرچه معلوم است چند روزی است ریش خود را سفید نکرده، می خندد و به سخن می آید:)
آیت الله خامنه ای خطاب به آیت الله هاشمی:
– «شما خوبی؟»
آیت الله هاشمی:
– «شما خوب باشید ما هم خوبیم.»
آیت الله خامنه ای:
– «راضی نبودم به زحمت شما. راضی نبودم من. واقعاً راضی نبودم»
آیت الله هاشمی:
– «این که چیزی نیس. ما عشق مان را می آییم ببینیم»
(سپس گامی به عقب می گذارد و سینه را جلو می دهد و اضافه می کند)
– الان با خیال راحت می رم خونه
چراغ صحنه آهسته آهسته خاموش می شود و پرده می افتد، در حالی که گروه کُر مشغول خواندن ای یار مبارک باد هستند…

نیم پردۀ پنجم: اذا وقعت الواقعه
مکان: هر جا
زمان: هر موقع
با شرکت: عاشوراییان، عبدالباسط و هر کس دیگر که دلش می خواهد:
صحنه روشن می شود و صدای عبدالباسط پخش می شود که به تلاوت قرآن مشغول است و با صوت داودی خود می خواند:
از اول تا ثانیه 21: اینجا ببینید
اذا وقعت الواقعه ( = این واقعه ای عظیم است)
لیس لوقعتها کاذبه ( = هیچ نتواند انکار کند)
خافضة رافعة ( = برخی در زیرند و برخی بر رو)
اذا رجت الارض رجّا ( = پس زمین به شدت به لرزه درآید)

پرده می افتد آق محسن آب منگل روی صحنه می آید و علامت (پایان) را با دستهایش بالا می گیرد، و در حالی که جست و خیز می کند، دور سن می گردد و به تماشاچیان نشان می دهد. لـُپّش گُل انداخته و می خندد.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: