Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for آوریل 2015


تقدیم به دوست عزیز دکتر ناصر طهماسبی، و «علم و جامعه» اش که مروّج تعقّل بود

عصر یکشنبه گذشته مراسمی به منظور بزرگداشت دکتر ناصر طهماسبی در منطقه واشنگتن بزرگ برگزار شد. به این منظور «جشن نامه» ای نیز فراهم آمده بود شامل مطالبی از دوستان دکتر طهماسبی دربارۀ زندگی و خدمات وی. این جشن نامه در این نشست به دکتر طهماسبی اهدا شد.
آنچه در زیر می خوانید نوشته ای است از من که در آن کتاب آمده است:
***
در اوایل قرن جدید میلادی یک باشگاه کتاب در نروژ از یکصد نویسنده سرشناس در سراسر جهان پرسیده بود بهترین، مهمترین، و تأثیرگذارترین کارهای ادبی جهان در طول تاریخ کدام است. بر اساس نظرسنجی این باشگاه فهرستی از ۱۰۰ کتاب برجسته ادبی فراهم آمد، که کتاب دن کیشوت مانش اثر میگل سروانتس، با فاصلۀ زیاد در صدر فهرست قرار داشت. چرا این داستان؟
من – که ترجمۀ محمد قاضی از این کتاب را به زبان فارسی چهل سال پیش در ایام نوجوانی در تهران خوانده بودم، و بخشهایی از آن را هنوز در یاد داشتم – نتوانستم بلافاصله دریابم که چرا مهمترین نویسندگان دوران ما، دن کیشوت و داستانهای خیالبافانه وی را تأثیرگذارترین کتابی دانسته اند که تاکنون منتشر شده است؟ داستانهای مردی نیمه مجنون که به همراه مهتر نیمه عاقلش پای در راه نهاده، با ذهنی مالیخولیایی به کشف و شهود دنیای اطرافش پرداخته، و در راه آنچه بسط عدل و برانداختن ظلم می پنداشته، با آسیابهای بادی – که آنها را به جای دیو و دد می گرفته – به جنگ می پرداخته، و مانند سیاستمداران و بچه پرروها و لاتهای میدان سیاستِ ایران در عصر حاضر، هر بار که سرش سخت تر به سنگ و دیوار می خورده، بیشتر رجز می خوانده است.
پس تصمیم گرفتم دن کیشوت را دوباره بخوانم.
[قبل از این که به بقیه داستان بپردازم باید بیفزایم که قبلاً هم تجربۀ مشابهی دربارۀ رمان و فیلم دکتر ژیواگو داشتم، که در ایام نوجوانی، هم داستان آن را خوانده بودم و هم فیلمی را دیده بودم که بر اساس آن ساخته شده بود. داستان و فیلمی که بر هر دو، در دوران نوجوانی ما و شاید نسلهای پیش از ما، مُهر «ضد انقلابی» خورده بود، و «روایتی امپریالیستی از انقلاب خلقها» در روسیه شوروی قلمداد می شد. وقتی آن فیلم را دوباره بیست سالی پیش دیدم، با تجربه ای که از انقلاب اسلامی ایران پیش رو داشتم، دریافتم که چقدر دکتر ژیواگو و روایتش از انقلاب می تواند دقیق بوده باشد، الا این که نویسنده از ترس متهم شدن به اغراق، شاید از شداید انقلابی در داستان خودکاسته بوده است.
بعد از دیدن دوباره فیلم دکتر ژیواگو فکر کردم شاید بهتر است انسان کتابهایی را که در دوران نوجوانی و جوانی می خواند، بار دیگر – با توجه به تجربه هایی که در زندگی کسب کرده – در ایام میانسالی نیز بخواند و برداشتهای سابق خود از جهان بار دیگر محک بزند.]

باری، بسیاری از منتقدان ادبی و اجتماعی دن کیشوت را نخستین رمان مدرن و مبّشر مدرنیته خوانده اند. می گویند با این کتاب است که جستجو در دنیای ناشناخته بیرونی آغاز می شود؛ و پایه های نبرد برای دگرگونی، توجه به تجربه های اجتماعی، اتکاء به خود، و توسعۀ مفهوم فردیت – که اساس جوامع مدرن و نیز مدرنیته به شمار می رود – استوار می گردد.
دن کیشوت نجیب زاده ای است فقیر، که با خواندن داستانهای شوالیه‌ها خود را یکی از آنها می پندارد و برای کمک به مردم فرودست و خدمت به آرمانهایی والا، چون عدالت و پاکی و شرافت انسانی، وارد ماجراهایی می شود که یکی از بدیع ترین سرگذشتهای داستانی ست. دن کیشوت مانش با مادیانش «رُسی نانته» و به همراه مهترش سانچو پانزا که از جمیع جهات «بر خر خود سوار است»، در خیال به جنگ بدیها می رود، طلسم دیوان را می شکند، دست افتادگان را می گیرد، بیچارگان را یاری می کند، قربانیان افسون شده را نجات می دهد، نصایح بدیعی به پیروزمندان و شکست خوردگان می کند…، ولی بالاخره به نافرجام بودن کارهایش پی می برد و…
نقش سانچو پانزا در این داستان دست کم به اهمیت نقش دن کیشوت است. اگر دن کیشوت نجیب زاده ای ست که اعمالش به دیوانگی می زند، سانچو پانزا همراهی ست که همه «دانش» خود را مدیون دن کیشوت است، اما بیش از او پا بر روی زمین دارد و خیالبافیهای مراد و استادش را درک می کند، اگرچه با صبر تمام بالاخره همیشه کاری را می کند که دن کیشوت می خواهد.

اما قدرت این رمان شاید در برآوردن نیاز خلایق به تصور چیزهایی باشد که وجود ندارد. دن کیشوت آرزو دارد جهانی به وجود آورد که هر چیز و هر کسِ آن در جای خودش باشد، احتیاجات هر کس به درستی تامین شود. اما برخورد این آرزوها و تصورات ناشی از آن با واقعیات صحنه های مضحکی به وجود می آورد.

آنچه نظر مرا هنگام خواندن دوبارۀ دن کیشوت، بیشتر جلب کرد تشابه کم نظیر شخصیتهای این کتاب بود با شخصیتهای سیاسی و اجتماعی ایران معاصر. سخنان و رفتار دُن کیشوت و مهترش سانچو چه از نظر محتوا و چه از نظر لفظ، بسیار شبیه سخنانی ست که در پنجاه شصت سال اخیر از سیاستمداران ایران شنیده ایم و هنوز می شنویم. خاصه نوع رفتار سانچو پانزا با دن کیشوت، خواننده را به یاد مردان دوم سیاست در ایران می اندازد، که در مقام نخست وزیر یا رئیس جمهوری همواره نقش «رئیس دفتر» «رهبر عالیقدر» را ایفا می کنند، و بر «نظرات داهیانه» اعلیحضرت، ولایت فقیه، «پیشوا» یا «مصلح اجتماعی» بر سریر قدرت صحه می گذارند و مجری «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه» می شوند!

هنگام خواندن کتاب، صفحات مختلف را علامت گذاشتم که اگر خواستم چیزی دربارۀ آن بنویسم راحت تر به آنچه خوانده ام مراجعه کنم. اما امروز که تصمیم گرفتم چیزی درباره آن تشابهات بنویسم، به نظرم رسید شاید بهتر باشد به جای نقل آن همه تشابهات، بخشی از مقدمۀ فارسی دن کیشوت (ترجمۀ محمد قاضی) را نقل کنم که به قلم «دکتر میترا» (چاپ چهارم، 1361 خورشیدی) نوشته است. وی در این مقدمه با شیوایی تمام بدون اشاره مستقیم به هیچ یک از رهبران ایران، این تشابهات را فرموله کرده است. بخشهایی از آن از این قرار است:

«دن کیشوت نجیب زاده ای ست که در دورانی که شوالیه گری (عیاری و پهلوانی قرون وسطایی) دیگر رونقی ندارد می خواهد بساط پهلوانی علم کند. قصد او این است که به اوهام و تخیلات خود…. صورت واقعیت بخشد. با آن که توان آن را ندارد که مگسی را از خود براند، زره می پوشد و کلاه خود بر سر می گذارد و زوبین در دست و شمشیر بر کمر بر اسبی ناتوانتر از خود سوار می شود و در جستجوی حوادث و ماجراهای پهلوانی سر به دشت و بیابان می نهد. اما واقعیتهای زندگی کجا و اوهام و پندارهای او کجا! دن کیشوت بی هدف نیست و افکار و آرمانهای عالی دارد، ولی چون واقعیتها با او سر یاری ندارند و زندگی با اندیشه های او جور در نمی آید، به جنگ واقعیت می رود. نبرد تن به تن او با آسیابهای بادی زنده ترین نمونۀ درافتادن خودسرانه و کورکورانۀ او با مظاهر عینی و واقعی حیات است.
خیالبافی قوت و غذای روزانۀ دن کیشوت است. کاروانسرای مخروبه را قلعۀ مستحکم، رهگذران بی آزار را جادوگران بدکار، زنان خدمتکار و روسبیان را شاهزاده خانمها، و آسیابهای بادی را دیوان افسانه ای می پندارد…» (صفحۀ پنج مقدمه)

ببینید چقدر شباهت است میان دن کیشوت مانش با آیت الله خمینی یا خامنه ای و یا پیشینیانشان در مسند قدرت:

«سرپیچی و ناتوانی از درک واقعیت موجب می شود که دن کیشوت قدرت سنجش و تشخیص خود را از دست بدهد و با نیروها و عواملی که قدرتشان چندین برابر توان اوست در افتد، و سرانجام هم، شکستها و توسری خوریها و رسواییهای ببار آمده را نه از ضعف خود، بلکه ناشی از «عوامل دیگر» بداند و پس از آن که از بیست تن گردن کلفت چوب و چماق خورده است، خود را این گونه تسکین دهد که: «قطعاً چون از قواعد و قوانین الهی [در اصل پهلوانی] سرپیچی کرده ام خداوند این کیفر را در حق من روا داشت تا تنبیه شوم.
دن کیشوت در ضدیت لجوجانۀ خود با واقعیتها به جایی می رسد که دیگر تجربه های روزمره و تلخ زندگی در عوض این که او را بیدار سازد و به خود آورد، سر در گم تر و مغرورتر و خودستاتر می کند و از این رو، هر لحظه در سراشیبی سقوط دردناک و اجتناب ناپذیر خود بیشتر می لغزد. هر بار که ضربات شدیدتری می خورد و چک و چانه و دنده هایش بیشتر خرد می شود، بیشتر رجز می خواند و باد در آستین می اندازد.»

دکتر میترا (که احتمالاً نام مستعار مترجم است) دن کیشوت را – به قول رفقا در تحلیل نهایی – این گونه ارزیابی می کند:

«دن کیشوت شریف و نوع دوست و خوش قلب است و هدفهای بشر دوستانه دارد: می خواهد که از مظلومان و ستمکشان رفع ظلم و ستم کند و یار و یاور رنج دیدگان باشد. پس چگونه است که چنین انسان دوست داشتنی و قابل احترامی ما را دائماً به خنده می آورد؟ راز این نکته در این است که دن کیشوت به عوض این که برای رفع مظالم راه حلهای عملی و واقعیت پیدا کند و از مقتضیات و امکانات مساعد اجتماعی بهره گیرد، سعی می کند که این مقتضیات و امکانات را به مدد مخیلۀ بیمار خود و در عالم وهم و پندار به وجود آورد؛ و به جای این که برای عملی ساختن آرمانهای بلند پایۀ خود واقعیت را به کار گیرد، لجوجانه و خودسرانه بر ضد آن قیام می کند. به کسی می ماند که می خواهد به بیچاره ای که در پشت دیوار به خاک افتاده است و ناله می کند، کمک کند ولی راه آن را نمی داند، به شتاب خود را به دیوار می زند و سر و صورت خود را خونین می کند و گاه هم چند متر خود را از دیوار بالا می کشاند ولی مذبوحانه به پایین سقوط می کند. ازاین رو ما با این که هدف عالی او را که دستگیری از درماندگان است می ستاییم، باز نمی توانیم از خنده و تمسخر خودداری کنیم.»

چه شباهتهایی بزرگی ست میان دن کیشوت مانش و مثلاً رهبران امروزی ایران!
توانایی سر وانتس در این است که توانسته شخصیتهایی بسازد که اندکی از آنها در اکثر مردم وجود دارد، و بسیاری از مردم جنبه هایی از آن را در وجود خودشان، دوستانشان، دشمنانشان، همکارانشان، همشهریانشان، و رهبرانشان می بینند. و به خصوص رهبرانی که توانایی و تشخیص تفاوت میان «امکانات» و «آرزوها» را درک نمی کنند و از این رهگذر اعمالشان ملتها را به ذلت و بدبختی می کشاند. در همین پنجاه شصت سال اخیر، محمد رضاشاه، دکتر مصدق، آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای از نمونه های بارز دن کیشوت های ایرانی هستند، الا این که بسیاری – با توجه به سابقه و اعمال رهبران کنونی ایران – در «خوش قلبی» و «نوع دوستی» آیات عظام تردیدهای جدی ابراز می دارند!

هنگام خواندن کتاب گاه آرزو می کردم کاش رهبران ایران قبل از رسیدن به قدرت دن کیشوت را خوانده بودند، یا بخوانند.
در بخشی از کتاب، دوک و دوشسی که میزبان دن کیشوت و سانچو پانزا هستند، بعد از ماجراهایی حکومت جزیره ای را به سانچو می دهند. هنگامی که سانچو آماده حرکت به سوی مقر حکومت خود می شود، دن کیشوت او را به کناری می خواند و او را در باب حکومت کردن چنین نصیحت می کند:

«رفیق سانچو خدا را سپاس بی پایان می گذارم که پیش از این که من خود با بخت و اقبال مساعد مواجه گردم، بخت به استقبال تو آمده و دست تو را گرفته است. منی که می پنداشتم از لطف و مدد تقدیر مزد خدمات و زحمات تو را خواهم داد، خود هنوز به جایی نرسیده و هنوز اندر خم یک کوچه ام، ولی تو پیش از وقت و بر خلاف موازین عقل و منطق به آمال و آرزوی خود رسیده ای. برخی از راه نیل به مقصود هدیه ها می دهند و مهمانیها می کنند و کرم و سخا از خود نشان می دهند، با بیشرمی و گستاخی رو می اندازند و هر روز صبح زود در پی منظور از خواب بر می خیزند و تضرع و زاری و پافشاری می کنند و الحاح و اصرار می ورزند و با این همه به مطلوب خود نمی رسند؛ یکی نیز بی آن که خود بداند چگونه و چرا چنین شده است همان شاهد مقصود را که عشاق فراوانی در پی آن بوده اند در آغوش می کشد. این جاست که باید گفت در طلب مقام و منزلت، هیچ عاملی به جز خوشبختی و بدبختی موثر نیست. تو که در نظر من حیوان خشن و نافهمی بیش نیستی بی آن که سحر خیر باشی یا شب زنده داری کنی و بی آن که کمترین سعی و مجاهدتی از خود نشان داده باشی به صرف این که نفس گره گشای حرفه پهلوانی در تو گرفته است اینک مقامی یافته و بی کم و کاست حکمران جزیره ای شده ای. به هر حال سانکو، من اینها را از آن جهت گفتم که تو لطف و موهبتی را که در حقت روا داشته اند پاداش لیاقت و شایستگی خود ندانی بلکه نخست به درگاه خداوند سپاس گزاری که کارها را به لطف و عنایت خود به نحو دلخواه روبراه کرده است …. از خدای بترس… دوم آن که همواره در مد نظر داشته باش که کیستی و تا ممکن است بکوش که خود را بشناسی، چه، خودشناسی از کسب هر علم و فضیلتی مشکل تر است و ثمرۀ خود شناسی این است که دیگر نخواهی کوشید چون وزغ خود را باد کنی تا به بزرگی گاوی شوی، و نیز چون ناز و تبختر و کبر و تفرعن تو مانند طاووس چتر گشود نظری به پای خویش خواهی انداخت و خجل و منفعل خواهی شد و آن گاه به یاد خواهی آورد که روزی در ولایت خود خوک می چراندی…» (ص 986 – 987)

و در جای دیگری از کتاب، دن کیشوت در پاسخ به اظهارات توهین آمیز یک روحانی می گوید:

«هر که ذاتاً توهین پذیر نباشد گفتار و کردار او هم توهین آور نیست. زنان و کودکان و کشیشان چون نمی توانند، ولو در هنگامی که به ایشان تعدی می شود از خود دفاع کنند،لاجرم، هیچ عملی نسبت به ایشان توهین تلقی نخواهد شد…. ما بین توهین و تعدی این فرق بارز وجود دارد که توهین از کسی سر می زند که به انجام آن قادر است و می کند و پای آن هم می ایستد؛ تعدی از هر کس ممکن است سر بزند بی آن که عمل متعدی نسبت به زیان دیده همیشه اهانت تلقی شود. من باب مثال عرض می کنم که مثلاً شخصی در کوچه است و فارغ از هر فکر و خیال راه می رود، ده مرد مسلح ناگهان سر می رسند و با چوب و چماق به جان او می افتند؛ وی دست به شمشیر می برد و به وظیفۀ خود عمل می کند لیکن کثرت عدد دشمنان مانع از این می شود که آن بیچاره به آرزوی خود برسد یعنی چنان که باید انتقام خود را از ایشان باز گیرد. باید گفت چنین مردی مورد تعدی واقع شده است نه اهانت… کسی که چوب خورده است مورد تعدی واقع شده نه مورد اهانت و برای آن که عمل ضارب توهین تلقی شود، می بایستی که وی به پای آن بایستد و نگریزد. در حقیقت کودکان و زنان هیچ یک احساس توهین نمی کنند؛ ایشان قادر به فرار از چنگ حریف نیستند … در مورد عُمال مذهب مقدس ما ]یعنی روحانیان[ نیز این حکم صادق است زیرا این سه طایفه فاقد اسلحۀ تهاجمی و تدافعی اند…» (ص 896 – 897)

البته در جمهوری اسلامی ایران روحانیون هم دارای سلاح دفاعی اند و هم سلاح تهاجمی، بنابراین دیگر در گروهی قرار نمی گیرند که مصون از توهین باشند، بلکه حکومت ایشان نشان داده که هم عامل تعدی اند، هم مجری توهین، الا این که آن قدر شهامت ندارند که پای توهین خود بایستند. ای کاش این دسته از روحانیان ایران دست کم به اندازه دن کیشوت از شعور برخوردار بودند تا بدانند تعدی به افراد بیدفاع – مانند زندانیان – از رده توهین به ایشان خارج است و جنایت به شمار می آید. اگر در حد دن کیشوت شعور داشتند، احتمالاً می فهمیدند که تجاوز جنسی به زنان و مردان اسیر در زندانهای تحت نظارتشان، توهینی به آن اسیران نیست، بلکه نشان از سبوعیت و خوی بیابانی و قبیله ای و قرون وسطائی آنان دارد؛ و از این راه هیچ گونه خدشه ای به شرافت و حیثیت قربانیان وارد نمی شود؛ به قول مولانا:

مه فشاند نور و سگ عو عو کند…
هر کسی بر طینت خود می تَنَد

کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس

در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و وع وع ایشان چه باک

سگ وظیفه خود به جا می آورد
مه وظیفه خود به رخ می گسترد…

خس، خسانه می‌‏رود بر روی آب
آب صافی می‌‏رود بی‏ اضطراب

مصطفی مه می‌‏شکافد نیمه شب
ژاژ می‌خاید ز کینه بو لهب!

[همین جا باید بیفزایم که من بنده به هیچ وجه با آوردن این شعر مولانا قصد مقایسه بلاتشبیه و توهین به مقام ازجمند سگ، و پایین آوردن ارزشهای آن موجود دوست داشتنیِ با وفای هوشیار و دوستِ انسان در حد روحانیان حکومتی ندارم؛ این چند بیت را از باب مَثَل آورده ام، زیرا از قدیم گفته اند در مثل مناقشه نیست!]

امروز که برای بار دوم خواندن اثر برجستۀ میگل سروانتس را تمام کردم، برخلاف چهل سال پیش که آن را خیالبافیهای مضحک مردی نیمه مجنون می پنداشتم، داستان دن کیشوت را از زمره داستانهای موسوم به «مجانین العقلا»یی یافتم که در تاریخ ادبیات فارسی پردامنه است: از ملانصرالدین و طلحک گرفته تا بهلول و لقمان سرخسی، که «الجنون فنون» را دربارۀ معرفت ایشان گفته اند!

عطار نیشابوری چه خوب دربارۀ ایشان فرموده است:
قصۀ دیوانگان آزادگی ست
جمله گستاخی و کار افتادگی ست

آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی؟

ای کاش اندکی از این معرفت را سیاستمداران ریز و درشت و وقاحت پیشه ایران داشتند!
شهر واشنگتن، دوازدهم فوریه 2015

Advertisements

Read Full Post »


بعد از این که نوشته فرهاد میثمی و نکته سنجی وی را با عنوان «روزی که فهمیدم فرزند دو نفرم!»
روی فیسبوکم به اصطلاح share کردم، یکی از دوستان قدیمی داستانی را به من یادآوری کرد که خودم سالها پیش به مناسبت مشابهی برایش گفته بودم، با این تفاوت که تاکید آن داستان بر نَسَب بردن از مادر بود و نه پدر و مادر.
فکر کردم شاید نوشتن آن داستان در این جا بی فایده نباشد.

سالها پیش در دوران بچگی و سالهای نخست نوجوانی معمولاً تابستانها به اصفهان می رفتیم که پدر در آن شهر خانه کوچکی داشت. خودش اصلاً متولد روستایی بود در منطقه پل ورگون به نام «گارماسه» یا «کارماسه» که بر ساحل زاینده رود واقع شده. گاهی اوقات چند روزی را هم در آن روستا می گذراندیم.
بعد از ظهر یکی از روزهای تابستانی که شاید 12/13 سال بیشتر نداشتم، و در خانه یکی از اقوام مشغول چرت زدن بودم، ناگهان صدای اذان بی موقعی برخاست، و از آن بدتر این که اذان گو واقعاً مصداق انکر الاصواتی بود که از قدیم درباره اش گفته اند «ببرد آبروی مسلمانی»!
از پدرم درباره اذان بی موقع و معنای آن پرسیدم، گفت لابد همسر اذان گو در حال زاییدن است، و افزود گفتن اذان در موقع زایش زن توسط شوهر و پدر نوزاد، سنتی است که از صدها بلکه هزاران سال پیش باقی مانده است.
از چرایی آن پرسیدم که زایمان زن چه ربطی به اذان گفتن شوهر دارد؟ کسی از میزبانان داستانی تعریف کرد کم و بیش بدین شرح:

در ازمنه پیش زنان پیرو یکی از پیامبران اولوالعزم – شاید جناب کلیم الله – نزد او شکایت بردند که منصفانه نیست زنان زحمت 9 ماه و بیشتر بارداری فرزند را بر خود هموار دارند، و درد زایمان نیز از آنان باشد، و پدر فرزند از این بابت هیچ رنجی متحمل نشود که به قول خاقانی: «دشوار بود زادن، نطفه ستدن آسان»!
کلیم الله این شکایت پیش خدا برد، و خدا فرمود در این امر حکمتی است، و خوب است که زنان شاکر باشند.
زنان نپذیرفتند و حکایت دوباره و سه باره و چند باره تکرار کردند، عاقبت حوصله خداوند سر آمد و تصمیم گرفت درسی به دختران حوا بدهد. پس کلیم الله را گفت درخواست مومنین شما را اجابت کردیم، از این پس حمل فرزند از برای مادران باشد و درد زایمان از برای پدران!
بعد اتفاقات عجیبی افتاد. مثلاً هاجر در خانه اش مشغول زاییدن بود، دو محله آن طرف تر ابراهیم درد زایمان می کشید، یا الیصابات که وضع حمل می کرد، اسماعیل سه محله این طرف تر درد می کشید. کار به جایی رسید که نظم جامعه درهم ریخت و همه با همه درافتادند و بالاخره زنان کلیم الله را نزد خداوند واسطه کردند، که وضع سابق را برگرداند، و آنها هم حمل را بر عهده می گیرند و هم درد زایمان را.

این داستان علاوه بر این که حکمت بالغۀ درد زایمان توسط مادران را توجیه کرد، یک نتیجه اخلاقی هم داشت که تا به امروز باقی مانده: از آن به بعد تصمیم گرفته شد که نَسَب فرزند به مادر باشد نه به پدر. و البته سنت دردکشیدن «پدرِ» فرزند هنگام زایمان مادر به صورت گفتن اذان هنگام زایمان تا روزگار ما باقی مانده است.

البته روایتهای خلقی هم درباره نسب بردن فرزند از مادر به جای پدر وجود دارد. مثلاً سی سالی پیش از این یکی از بانوان دانشمند ایرانی تبار به نام آزاده آزاد در کانادا، رسالۀ خویش را با عنوان «پدریت غاصب (منشا ستم كشي مشترك زنان جهان)» منتشر کرد، و در آن بر اساس یک حدیث نه چندان قوی یهودی از ازدواج نخست آدم با زنی به نام لیلیت (قبل از حوا)، از جمله نتیجه گرفته بود: دعوای زن و مرد (یعنی آدم و لیلیت) از وقتی آغاز شد که هر یک اصرار داشتند هنگام عشق ورزیدن روی دیگری قرار گیرد! (نقل به مضمون) و لابد به این ترتیب، نسب بردن فرزند از آن کسی باشد که «رو» قرار می گیرد!
و این مرافعه آدم و لیلیت – اگرچه هر دو توسط یهوه و مساوی آفریده شده بودند – با پادرمیانی یهوه (که خدایی مذکر بود) به نفع آدم تمام شد و «مادر سالاری» اقوام نخستین تبدیل به «پدرسالاری» شد که «غاصب» هم بود! و ظاهراً هیچ یک از استادانی که رساله وی را تصویب کردند، نپرسیدند که:
1- اگر دعوای «کی رو بخوابه» به نفع لیلیت یا زن تمام شده بود، آیا امروز مردان نمی توانستند مدعی «مادریت غاصب» شوند؟ و
2 – اگر پدریت غاصب نتیجه مشاجرۀ «کی رو بخوابه» میان آدم و لیلیت همسر اول اوست، پس چرا هنوز که هنوزه نسب در میان قوم یهود از طریق مادر انتقال می یابد، یعنی کسی یهودی محسوب می شود که مادرش یهودی باشد (حتی اگر روی مردش نخوابیده باشد)؟
خانم آزاده آزاد همچنین پیش بینی کرده بود که با پیشرفت علم در آینده ای نزدیک برای آفرینش فرزند نیازی به «مرد» وجود نداشته باشد و زنان بتوانند بدون نیاز به مرد بچه دار شوند.
البته نوشته ها و استدلالهای ایشان بیشتر ناشی از وقایع و جهت گیری های سیاسی روز بود. خانم آزاد همان سالها در مقاله ای در مجلۀ «نیمۀ دیگر»، که توسط تعدادی از زنان فعال ایرانی منتشر می شد، نوشته بود: نیمه دیگر مفهومی عمیقاً مردسالارانه است و حتی «استدلال» کرده بود که مفهوم مکمل بودن زن و مرد هم عمیقاً نادرست و به معنای «استیلا»ی مرد و «انقیاد» زن است! به همین جهت خانم آزاده آزاد پیشنهاد کرده بود نام مجلۀ «نیمه دیگر» به «سلیطه» یا «پتیاره» عوض شود! زیرا «سلطیه ستودنی است»! (اصل مجله اکنون در اختیارم نیست، نقل به معنی کرده ام). به نظرم تنها چیزی که در آن سالها خانم آزاده آزاد را راضی می گرداند این بود که همه مردان جهان را «آلت بریده بیند، بی جرم و بی جنایت»!

(در ضمن نمی دانم که سنت اذان گویی شوهر زائو بعد از پیروزی انقلاب شکوهمند هنوز بر جای خود باقی است یا نه، چون می دانیم که ولی فقیه نظام اسلامی حتی «در تعیین فواصل همخوابگی زن و شوهر» حق نظر و دخالت دارد، تا چه رسد به این که چه کسی رو بخوابد! پس ممکن است که ولی فقیه سنت اذان گویی شوهر زائو را هم تعطیل کرده باشد!)

***
به هر حال همه این حرفها را نوشتم که تاییدی باشد بر عبارت آخر فرهاد میثمی که «با حالتی حق به جانب» به متصدی مربوطه گفته بود: «خب می دانید، آخر من فرزند دو نفرم … فرزند یک نفر که نیستم»!

باید بیافزایم که بله درست است، ما همه فرزند دو نفریم، اما فقط در مورد یکی از آن دو نفر یعنی مادر، – بدون مراجعه به DNA – مطمئنیم، ودیگری را فقط به واسطۀ اذانی که گفته یا سندی که صادر شده می شناسیم.
غیر از این است؟

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: