Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for ژوئن 2015


islamic violence
در فیسبوک یکی از دوستان سوالی طرح شده بود درباره بمبگذاری و قتل و انقجار و دیگر وقایع روزمره در جهان اسلام، و این که این همه اعمال خشونت آمیز تقصیر کیست؟ یاد یادداشتی افتادم که سیزده چهارده سال پیش نوشته بودم و در ماهنامۀ پر چاپ شده بود. این توجه را هم بدهم که این نوشته به ارتباط اخلاق با فلسفه و علوم انسانی نمی پردازد و فقط نقش وجود یا فقدان نظام اخلاقی در جامعه اسلامی را مورد نظر قرار داده است.این است آن مقاله:
***
ایران امروز با یک بحران اخلاقی روبروست که در تاریخ ایران بی سابقه بوده است.
این بحران ناشی از چیست؟ چرا و چگونه نظام جمهوری اسلامی، که برخاسته از انقلابی بود که در درجۀ اول ادعای اخلاق و کرامت و انسانیت داشت، ایران را در چنین ورطه ای از بحران اخلاقی فرو برده است؟ اینها سوالاتی اساسی است که باید بی پرده و صریح آنها را طرح کرد و سعی در یافتن پاسخ نمود، زیرا بدون وجود یک نظام اخلاقی در هر جامعه، فروپاشی آن قطعی است.
قبل از این که به عامل بحران اخلاقی در جامعه ایران بپردازم، لازم میدانم نکات مختصری را دربارۀ اخلاق و نظام اخلاقی یادآوری کنم.
مبحث اخلاق به طور کلی به اصول و قواعدی می پردازد که روابط میان مردم را شکل می دهد. شایستها و ناشایستها را بیان می کند. قدمای ما آن را «علم معاشرت» نیز نام نهاده اند که یکی از شاخه های حکمت عملی به شمار می رود.

اخلاق در جوامع مختلف معمولاً ارتباط نزدیکی با اعتقادات دینی دارد و تا حد زیادی بر اساس آن معتقدات تعریف و به کار برده می شود. یادآوری این نکته ضروری است که بسیاری از قوانین هر جامعه ای نیز برخاسته از اصول اخلاقی آن جامعه است که بعدها جامۀ قانون به خود پوشیده و نقض آن با مجازاتهایی همراه شده است.
نکتۀ بسیار مهم در اصول اخلاقی هر جامعه «شامل بودن» آن است. یعنی اصول اخلاقی جامعه بر تمام آحاد جامعه، صرف نظر از جایگاه اجتماعی، سیاسی، یا اقتصادی آنان، به یکسان روا داشته شود. در ضمن این که برخی از اصول اخلاقی جهانشمول هم هست، مثل ناروا بودن قتل نفس یا خیانت و دروغ. تقریباً همۀ ادیان و جوامع این دو عمل را – لااقل در حرف – مذموم و قابل مجازات می دانند.

با این مقدمه به اصل مطلب باز می گردم. بحران اخلاقی در ایران امروز ناشی از چیست؟
به عقیدۀ نگارنده بحران اخلاقی امروز ایران در درجۀ اول ناشی از دین اسلام است. واقعیت امر این است که هم دین اسلام و هم روحانیتی که خود را متصدی اسلام می داند، از یک نظم اخلاقی منسجم برخوردار نیستند، و جامعه متأثر از این عدم انسجام اخلاقی مذهب غالب است.

اسلام، چنانچه از مآخذ تاریخی معتبر مسلمانان بر می آید، و اسلام شناس برجستۀ معاصر – آیت الله خمینی – نیز در آثارش به خصوص در کتابهای ولایت فقیه و کشف اسرار، آن را موکداً مورد تأیید قرار داده است، در درجۀ اول حکومت به شمار می رود نه دین.
آقای خمینی در اثبات این امر تا جایی پیش رفت که آقای بیگدلی (معروف به آذری قمی) منویات وی را در مورد اصالت حکومت در اسلام و تقدم آن بر دین و اخلاق به صورت زیر فرمولبندی کرد:
«ولی فقیه تنها آن نیست که صاحب اختیار بلامعارض در تصرف در اموال و نفوس مردم و خودمختار در تصرف در احکام و شرایع الهی می باشد، بلکۀ ارادۀ او حتی در توحید و شرک ذات باریتعالی نیز مؤثر است و اگر بخواهد می تواند حکم تعطیل توحید را صادر نماید و یگانگی پروردگار را در ذات و یا در پرستش محکوم به تعطیل اعلام دارد»! (به نقل از مقالۀ «انتخاب خبرگان و ولایت فقیه»، روزنامۀ رسالت، چاپ تهران، 19 تیرماه 1368)
تا کنون هیچ یک از علمای اسلامی – اعم از مکلا و معمم – متعرض این برداشت تاریخی آقای خمینی نشده است و این خود سندی است بر صحت آن. یعنی باید بپذیریم که اسلام در درجۀ اول روش حکومت بوده و سپس صبغۀ دینی به خود گرفته است. البته این بدان معنا نیست که آقای خمینی و یارانش اولین کسانی هستند که به این امر وقوف یافته اند یا آن را برملا کرده اند. مراجعه به متون اساسی تاریخ اسلام که مورد استناد همۀ فرقه های مختلف اسلامی است – چون کتابهای «سیرت رسول الله» (موسوم به سیرۀ ابن هشام و ابن اسحق) و نیز «تاریخ طبری» – این موضوع را معلوم و مسجل می سازد که هدف پیامبر اسلام ابتدائاً و اصولاً تشکیل حکومت بوده است و نه رهبری و ارشاد اخلاقی جامعه؛ چنان که با مطالعۀ جنگهای پیامبر (غزوات و سرایا) در می یابیم که هدف اصلی پیامبر و یارانش از این جنگ و گریزها به دست آوردن غنائم جنگی و منکوب کردن مخالفان حکومتشان بوده است، نه رواج اخلاق، چنان که برخی پنداشته اند. یکی دو حدیث که خلاف این برداشت تاریخی را روایت می کند، مانند «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» (= برگزیده شده ام تا کامل کنم مکارم اخلاق را) اگر از زمرۀ احادیث جعلی نباشد، حتماً از مقولۀ تعارفات است. بر اساس «اصول»، حدیث یا روایت از پیامبر یا ائمه هنگامی قابل قبول است که با سیرت و رفتار ایشان سازگاری داشته باشد، در حالی که این حدیث یا حدیث احتمالی نظیر آن را به دلیل مباینت با شیوع زندگی و حکمرانی پیامبر اسلام نمی توان اصیل دانست.
این نکته هم – دست کم در مورد ایران – باید مورد توجه قرار گیرد که بار اخلاق و شعائر اخلاقی در ایران همیشه بر دوش عرفان و تصوف بوده که اگرچه ظاهری «اسلامی» دارد، ولی در ذات خود از نهضتهای ضداسلامی سرچشمه گرفته و اساس تعلیماتشان بر آموزه های هندی – مسیحی با تلفیقی از پند و اندرزها و ارزشهای ایران باستان است و از جمله به همین دلیل است که پیروان نحله های مختلف تصوف از بعد از انقلاب اسلامی مورد آزار و بازداشت و تبعید و حتی شکنجه و قتل قرار گرفته اند، اموالشان مصادره شده و خانه هایشان به آتش کشیده شده.
به هر حال نقش و رد پای شعارهای غیر اسلامی چون «پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیم» در همۀ متونی که به ایّ نحو کان به مقولۀ اخلاق در ایران مرتبط اند انکارناپذیر است.

حکومت با اخلاق جمع نمی شود.
خشونت، دورویی، فساد، دروغ، حیله، و نیرنگ ذاتی حکومت است، خاصه وقتی که حکومت بر اساس اجماع و خرد جمعی تشکیل نشده باشد، چون حکومتهای دینی که بر اساس استبداد رای نماینده خدا بر روی زمین عمل نماید.
اسلام هم بعد از تحکیم قدرت خود، به هر حال مانند دیگر ادیان – از یهودیت گرفته که مأخذ بخش اعظم احکام اسلامی است تا پیروان جادوگران قبایل دورافتاده زلاند نو – دارای شایست و ناشایست شده است، اما چیزی که فقدان آن در اسلام چشمگیر است، نظام نیافتگی اصول اخلاقی است. چنان که گفتیم اصول اخلاقی باید در هر جامعه ای «شامل» باشد یعنی همۀ افراد جامعه در برابر آن یکسان باشند. مثلاً اگر دروغگویی بد شمرده می شود، فرقی نکند که دروعغگو پینه دوز باشد یا رئیس مملکت، فقیر باشد یا غنی، ولی فقیه باشد یا رفتگر شهرداری.
در اسلام این طور نیست. بعضی اشخاص در اسلام از حقوق ویژه ای برخوردارند. یعنی بعضی اعمال هست که از برخی از اشخاص پذیرفته و تحسین می شود، ولی از برخی دیگر نه فقط پذیرفته نمی شود، بلکه موجب مجازات ایشان نیز می گردد. عدم تساوی میان شهروندان جوامع اسلامی – از جمله ایران – ناشی از همین طرز تفکر و «نسبی» بودن اخلاقیات است. به طور مثال در جمهوری اسلامی نابرابری اجتماعی میان پیروان ادیان مختلف، زنان با مردان، اهل تشیع با اهل تسنن، روحانیان و غیر روحانیان، دارایان و نادارایان و… نیز ناشی از عدم نظم اخلاقی است. یکی از این موارد و بلکه مهمترین آن دروغگویی و دررویی و خدعه است.
در متون تاریخی و دینی اسلام می بینیم که دو رویی و خدعه از یک جهت بد و ناروا شمرده می شود – مثلاً منافقین را به آتش جهنم حواله می دهند – و از سوی دیگر نه تنها پیامبر و جانشینان وی برای پیشبرد کارشان از خدعه و نیزنگ استفاده می کنند («قال رسول الله اول الحرب خدعه» = پیامبر گفت: [قدم] اول جنگ نیرنگ است) و برای رسیدن به هدف از هیچ کاری روگردان نیستند («الغابات مبرر المبادی»)، حتی خداوند هم در قرآن خود را «خیر الماکرین» (= بهترین نیزنگ بازان) معرفی می کند و مکر و حیله را – که از خویشاوندان نسبی دروغ است – ابعاد الهی می بخشد.
همین نمونه به طور شفاف و مشخص مخدوش شدن مرز بین حکومت و اخلاق را باز می تاباند. شخصی که متصدی حکومت است، در جنگ و صلح و برای ادارۀ جامعه مجبور به دروغگویی و خدعه می شود. اگر این شخص پیامبر هم باشد، لاجرم این دروغگویی و خدعه بخشی از پیامبری او به شمار می رود، مگر این که حکومتِ او را – چنان که برخی از اهل سنت می دانند – نه مبعوث از طرف خداوند، بلکه ناشی از اجماع مردم بدانیم، که بعداً به آن خواهم پرداخت. اما اجمالاً متصدی حکومت – در همه جوامع و در همه تاریخ – از دروغ و نیزنگ به عنوان یکی از ابزار حکومت استفاده می کنند. همین امروز هم – مثلاً در جمهوری اسلامی – رهبران حکومت که در عین حال از متصدیان اسلام هم هستند، مجبورند برای ادارۀ جامعه بنا به شرایط روز، هم دروغ بگویند و هم خدعه و نبرنگ به کار ببرند. به عبارت دیگر ما بارها شاهد بوده ایم که آقای خمینی، آقای خامنه ای، آقای رفسنجانی، آقای خاتمی، و سایر آقایان روحانی در حکومت، صریحاً و علی رؤوس الاشهاد در مسائل گوناگون دروغ گفته اند و می گویند. این دروغها عمدتاً از نوع دروغهایی بوده است که در دنیای امروز – با پیشرفت تکنولوژی و وجود اینترنت و رادیو و ماهواره – به زودی فاش می شود و دروغگویان به سرعت رسوا می گردد، ولی البته این امر مانع ادامۀ دروغگویی حکومتگران نمی شود، چون این بخشی از حرفه آنهاست.
اثر این دروغگویی ها در جامعه اسلامی بی نظیر است. نمی توان به کودک، نوجوان، یا جوان برآمده از نظام جمهوری اسلامی دروغ گفت و انتظار راست گویی از ایشان داشت، خاصه وقتی که می بینند رهبران نظام اسلامی جز دروغ نمی گویند و جز حیله و ریا در دستارشان نیست.
این مسأله، به نظر من، ناشی از رفتار روحانیان نیست، یعنی این طور نیست که روحانیان علیرغم متون دینی چنین رفتاری در پیش گرفته باشند. ایشان همان طوری که در درسها و بحثهایشان دربارۀ زندگی ائمه و چگونگی حکومت ایشان فرا گرفته اند، حکومت می کنند. بنابراین ایرادی متوجه روحانیان نیست، ایراد متوجه اسلام است که فاقد نظام اخلاقی است و به همین علت هم نمی توانند نظم اخلاقی در جامعه ایجاد کنند. نگاهی به کتابهای تعلیمات دینی مدارس در جمهوری اسلامی – که تماماً توسط روحانیان تهیه و تایید شده – آشکار می سازد که اخلاق کمترین فضا را در تعلیمات دینی اسلامی داراست. به نمونه های زیر توجه کنید:

* تعلیمات دینی سوم دبستان 66 صفحه دارد و فقط دو صفحه آن در مورد اخلاق است و آن دو صفحه هم خلاصه می شود به آداب سلام گفتن و عطسه کردن.

* تعلیمات دینی چهارم دبستان، 70 صفحه دارد و فقط دو صفحه به اخلاق اختصاص داده شده است و آن هم دربارۀ احسان به مادر و مسخره نکردن دیگران است.

* تعلیمات دینی پنجم دبستان، 74 صفحه دارد و 10 صفحۀ آن به اخلاق و رفتار اسلامی اختصاص یافته که دربارۀ پاسداری از دین و قرآن و نهی از منکر وامر به معروف و برخی روایتهای دینی است.

* فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی سال اول دورۀ راهنمایی (ششم)، 122 صفحه است و بخش اخلاق ندارد.

* فرهنگ اسلامی و تعلیمات دینی سال دوم دورۀ راهنمایی (هفتم)، 114 صفحه است و بخش اخلاق ندارد.

* بینش اسلامی، سال دوم دبیرستان، 118 صفحه است و بخش اخلاق ندارد.

* بینش اسلامی، سال سوم دبیرستان، 126 صفحه است و 20 صفحۀ آن به «اخلاق» اختصاص یافته است. این «اخلاق» منحصر است به «آثار گناه در زندگی انسان» و مسائل جنسی و «حفظ جریم درروابط زن و مرد»!

بررسی کتابهای درسی تعلیمات دینی در جمهوری اسلامی فرصت دیگری می طلبد، اما اجمالاً می توان گفت که دراین کتابها که برای کودکان و نوجوانان – بر اساس مأخذ اسلامی – نگارش یافته، جای اخلاق و تعلیمات اخلاقی کاملاً خالی است. در هیچ یک از این متون حتی یک مطلب چند خطی دربارۀ تأثیرات دروغ بر روابط افراد یا جامعه نمی توان پیدا کرد. این کمبود ناشی از کاهلی و سستی روحانیان نویسندۀ کتابهای تعملیات دینی نیست، بلکه ناشی از فقدان اندیشه و نظام اخلاقی در دیانت اسلام است.
[از این طنز تاریخ هم نمی توان گذشت گه در کتب تعلیمات دینی رژیم سابق برای کلاسهای مختلف همیشه یکی دو صفحه دربارۀ مضار دروغگویی برای کودکان و نوجوانان وجود داشت و اکثراً از قول پیامبر اسلام و سایر ائمه شیعه نقل می شد که دروغگویی نادرست است. ظاهراً روحانیان با تسلطی که بر تاریخ اسلام و زندگی پیامبر دارند، برای جلوگیری از رشد دروغ، این مطالب «ناباب» و «نادرست» را از کتابهای تعلیمات دینی مدارس در جکومت اسلامی حذف کرده اند!]

اهمیت اخلاق و تبیین اصلهای اخلاقی در اسلام وقتی بیشتر نمایان می شود که متوجه ارتباط میان اخلاق و قانون شویم. فقدان نظام اخلاقی در جامعه اسلامی، به فقدان نظم قانونی در جامعه می انجامد. آیا این همان فقدانی نیست که همۀ جوامع اسلامی، و در صدر آنها جمهوری اسلامی ایران از آن رنج می برد؟
آیا هیچ جامعۀ اسلامی می شناسیم که قانون مند باشد؟

(به نقل از ماهنامۀ «پر» چاپ واشنگتن، آذز ماه 1381)

Advertisements

Read Full Post »


در جستجوی تایید گزارشی بودم که یکی از دوستان از فلسفی واعظ نقل کرده بود: «در روز ششم اردیبهشت ماه ١٣٣٤ کوشش های حجت الاسلام فلسفی در متقاعد کردن شاه برای محدود کردن فعالیت های بهاییان در ایران به نتیجه رسید و سپهبد نادر باتمانقلیچ ، رئیس ستاد ارتش وقت ، مأمور انجام این عملیات شد و خود شخصأ اقدام به تخریب معبد بهایيان ( حظیره القدس ) واقع در خیابان حافظ ، تهران نمود….
فلسفی این درخواست را پیشتر از دکتر مصدق کرده بود ، ولی دکتر مصدق در جواب با خنده به وی گفت که بهاییان ایرانی هستند و حقوقی برابر من و شما دارند.»

آقای فلسفی البته در خاطراتشان مطالبی گفته اند که خلاف حافظه عمومی و اسناد منتشره در پنجاه سال اخیر است، از جمله این که مدعی شده اند هرگز در بالای منبر در هیچ زمانی محمد رضا شاه را «دعا» نکرده اند!
حالا من به این موضوع کاری ندارم، اما مطلبی که از دکتر مصدق نقل کرده بود دربارۀ بهائیان برایم بسیار جالب توجه بود. دوباره به کتاب خاطرات فلسفی مراجعه کردم. فلسفی می گوید در سال اول نخست وزیری دکتر مصدق دو بار با او ملاقات کرده است. این است آنچه او نوشته (به نقل از «خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفی» از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول 1376، صفحات 132 – 133) :

« بعد از اين كه مصدق نخست وزير شد، در همان سال اول نخست وزيرى، دوبار با وقت قبلى به ملاقات او رفتم.
بار اوّل روزى بود كه من، مرحوم حاج آقاباقر قمى، مرحوم آقا سيدمحمدعلى سبط و گويا آقاى سيد على نقى تهرانى كه از علماء سرشناس تهران بودند، براى موضوعى -كه الآن در خاطرم نيست- به منزل دكتر مصدق واقع در خيابان كاخ -فلسطين كنونى- رفتيم. او روى تختخواب دراز كشيده و زير پتو بود و ما هم روى صندلى نشسته بوديم. ظهر شد. مرحوم حاج آقاباقر برخاست و گفت مى خواهيم براى نماز به مسجد برويم. مصدق با تعجب گفت: «شما هر روز براى نماز به مسجد مى رويد؟!» گويى آن طور كه بايد و شايد، چندان از كم و كيف برگزارى نماز جماعت در مساجد كشور وقوف و آگاهى نداشت، زيرا اين جمله پرسشى را دكتر مصدق به صورت جدى در حضور خود من گفت.
عجيب تر از اين استعجاب، قضيه اى است كه در دومين ملاقاتم با دكتر مصدق، بين من و او اتفاق افتاد. موضوع از اين قرار بود كه بهايى ها در شهرستانها مسأله ساز شده بودند و قدرت نمايى مى كردند. به امر حضرت آيت اللّه العظمى آقاى بروجردى وقت ملاقات گرفتم و نزد او رفتم. مانند همان دفعه قبل، او روى تختخواب و زير پتو خوابيده بود. پيام آقاى بروجردى را به ايشان رساندم و گفتم: «شما رئيس دولت اسلامى ايران هستيد و الآن بهايى ها در شهرستانها فعال هستند و مشكلاتى را براى مردم مسلمان ايجاد كرده اند، لذا مرتباً نامه هايى از آنان به عنوان شكايت به آيت اللّه بروجردى مى رسد. ايشان لازم دانستند كه شما دراين باره اقدامى بفرماييد».
دكتر مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به گونه تمسخرآميزى، قاه قاه و با صداى بلند خنديد و گفت: «آقاى فلسفى از نظر من مسلمان و بهايى فرق ندارند؛ همه از يك ملت و ايرانى هستند»! اين پاسخ براى من بسيار شگفت آور بود زيرا اگر سؤال ميكرد فرق بين بهايى و مسلمان چيست؟ براى او توضيح مى دادم. امّا با آن خنده تمسخرآميز و موهن ديگر جايى براى صحبت كردن و توضيح دادن باقى نماند. لذا سكوت كردم و موقعى كه به محضر آيت اللّه بروجردى رسيدم و اين جمله را گفتم ايشان نيز به حال بهت و تحير پيام وى را استماع كرد.
درباره دكتر مصدق آنچه مى توانم بگويم اين است كه او با ناديده گرفتن اسلاميت مردم، اشتباه بزرگى مرتكب شد. او از طرفى هميشه مى گفت «من متكى به ملت هستم» و از طرف ديگر با تفكر روشنفكرانه غربى كه داشت، به خداگرايى مردم ايران و روحيه مذهبى آنها چندان بها نمى داد و ملى گرايى را شعار خود ساخته بود. اين خطاى آشكار را آخرين بار درروز 27 مرداد در جواب هشدار مرحوم آيت اللّه كاشانى نسبت به وقوع كودتا تكرار كرد و در حالى كه مردم متدين از او فاصله گرفته بودند و عملاً حمايت عمومى را از دست داده بود، به ايشان نوشت «من مستظهر به پشتيباى ملت هستم». روز 28 مرداد هم كودتاعليه او اتفاق افتاد و آن شد كه شد و اكثريت ملت نقش تماشاگر را ايفا كردند.»
البته آنچه فلسفی درباره نادیدع گرفتن اسلامیت مردم توسط دکتر مصدق می گوید نادرست است. شاید دکتر مصدق یکی از معدود نمایندگان مجلس شورای ملی باشد که همواره قرآنی در بغل داشته و درموارد متعدد به آن سوگند خورده است، اما آنچه در این اظهارات قابل توجه است این که دکتر مصدق مسلمان بودن خود را منافی رعایت حقوق مدنی و انسانی بهائیان نمی دیده است. از آن جایی که سخنان آقای فلسفی در کتاب خاطراتشان در موارد متعدد خلاف آن است که تاریخ معاصر ایران ضبط کرده است، برای تأیید این سخنان دکتر مصدق که در ملاقاتی خصوصی به فلسفی گفت بوده است، در منابع دیگر به جستجو پرداختم. بالاخره در کتابی با عنوان «محمد مصدق و بهائیان» (تحقیق و نوشته بهرام چوبینه، صفحات 21 – 23) به سندی برخوردم که موید این سیاست دکتر مصدق علیه بهائی ستیزی در داخل ایران بود:

«در تاریخ 18 مهر 1330 دکتر محمد مصدق طی سخنرانی پر شوری در شورای امنیت از ملی شدن صنعت نفت دفاع کرد و از مظالم دولت استعماری انگلیس سخن گفت. یک روز پس از این روز تاریخی که حافظه ملت ایران آن را فراموش نخواهد کرد؛ نمایندگان محفل ملی بهائیان آمریکا (شورای کشوری و انتخابی بهائیان آمریکا)، با کسب اجازه از دکتر محمد مصدق، برای شرح اوضاع اسف انگیز متهمین قتلهای ابرقو و عدم رعایت عدالت حقوقی بهائیان ایران و دادخواهی، بملاقات نخست وزیر ایران در محل اقامت او رفتند. دکتر محمد مصدق در کمال خوشروئی به گفته های آنان گوش فرا داد و جالب توجه آنکه به نمایندگان بهائیان توصیه هایی کاملا صمیمانه و فرزانه می نماید.
]چند سال پیش در همین بلاگ شرح مختصری درباره قتلهای ابرقو و انتساب آن به بهائیان نوشته ام. علی سجادی[

این دیدار دوستانه نمایندگان جامعه بهائی آمریکا با رهبر جبهه ملی و نخست وزیر ایران را به محفل ملی بهائیان آمریکا این گونه گزارش کرده اند، که انتشار و مطالعه بی غرضانه آن در این ایام، می تواند روشنی بخش اقدامات ملت ایران در داخل و خارخ کشور، بویژه جبهه ملی ایران علیه بهائی ستیزی حکومت جمهوری اسلامی باشد.

گزارش ملاقات دکتر محمد مصدق نخست وزير ايران

ساعت [ملاقات]: 11 صبح جمعه، 19 اکتبر 1951 [جمعه 26 مهر ماه 1330] «روز تولد حضرت اعلی»

محل [ملاقات]: اطاق نخست وزير در هتل ريستز تاور، خيابان پارک، خيابان پنجاه و هفتم، نيويورک

گزارش: نهايت دقت به عمل آمد تا مصاحبه [گفتگو] در موقعيتی آنجام پذيرد که برای اظهارات خود، حد اکثر آزادی را داشته باشيم. بنابراين موضوع وقت برای ما حائز اهميت بود.

همراه دکتر فضلی ميلانی شرفياب شديم. نمايندگان محفل روحانی ملی، آقای بورا کاولين [Bora Kawlin] و دکتر [فضلی] ميلانی بودند. دکتر [حسین] نواب، وزير مختار ايران در هلند، ما را پذيرفت و به نخست وزير معرفی کرد. دکتر [سید علی] شايگان، عضو مجلس شورای ملی ايران و معاون شواری نفتی و همچنين دختر نخست وزير حضور داشتند. دختر نخست وزير و دکتر نواب با عده‌ای از عکاسان که وسائل خود را آماده می‌کردند، مشغول صحبت بودند. بدين ترتيب مصاحبه [گفتگو و ملاقات] با دکتر مصدق نخست وزير در شراط بسيار خوبی آنجام گرفت.

دکتر مصدق انگليسی صحبت نمی‌کرد. از دکتر [فضلی] ميلانی خواهش کرد که مترجم باشد. اين موضوع به ما کمک بسزائی کرد که توانستيم، نه تنها مطالب خود را بيان کنيم، بلکه جوهر کلام را به خوبی تفهيم کرديم. دکتر شايگان بسيار خوب انگليسی حرف می‌زد، فقط گوش می‌داد و به ندرت در مصاحبه‌ی [گفتگوهای] ما شرکت می‌کرد.

به نخست وزير گفتم: «مفتخرم که از طرف محفل روحانی ملی بهائيان و هزاران بهائی امريکايی ورود شما را به کشور خود خير مقدم بگويم و سلامتی شما را مسئلت نمايم.» او از اين بيانات اظهار تشکر نمود و اظهار داشت، خوش وقت است و اين خير مقدم را می پذيرد.

بعد به ايشان گفتم: «بهائيان آمريکا که علاقه‌ی خاصی به رفاه و آسايش ملت ايران و ترقی و پيشرفت کشورشان دارند، نه فقط به اين سبب است که کشور ايران زادگاه ديانت جهانی بهائی است، بلکه موطن عده‌ی کثيری از برادران بهائی ما است.» سپس گفتم: «در تمام دنيا بهائيان ايرانی تا آنجا که برايشان مقدور و ميسر باشد، صادقانه به نفع کشور [ایران] خدمت می‌کنند و يک حکومت عادل را خدمتگزار حقيقی خداوند می‌دانند. بهائيان ابداً در امور سياسی دخالت نمی‌کنند. فکر اصلی و آرزوی قلبی آنها اين است که انصاف و عدالت برای تمام افراد وجود داشته باشد. آنها تا حد امکان پشتيبان حقيقی دولت عادل هستند.»

نخست وزير با دقت به سخنان من توجه می‌کرد. گفت: «در ايران موازنه‌ی دوستانه‌ی بيشتری نسبت به بهائيان در مقايسه با ساير اقليت‌ها وجود دارد.»

من گفتم: «بهائيان آمريکا از تعقيب و اذيت و آزار بهائيان در ايران نگرانند.»

نخست وزير سؤال کرد، که آيا موضوع خاصی را در نظر دارم.

پاسخ دادم: «مدارک بسياری درباره‌ی اين وقايع در اختيار داريم.»

پس از شنيدن اين مطالب با تأسف گفت: «اين قضايا را رهبران دينی که تحت نفوذ بعضی از نهضت‌های سياسی مانند کمونيست‌ها هستند، موجب شده‌اند.»

نخست وزير گفت، دولت او نظر سوئی عليه بهائيان ندارد و اميدوار است، به همان گونه که در تمام دنيا دين آزاد است، در ايران هم همانطور باشد.

نخست وزير اظهار داشت، تعقيب و ستم‌های وارده بر بهائيان مربوط به زمان گذشته است و اميدوار است، ديگر در آتيه تکرار نشود و قول داد، تا آنجا که بتواند، از کمک به بهائيان دريغ ننمايد و از هر فرصتی برای اجرای عدالت استفاده کند.

از احساسات دوستانه‌ی او عميقاً تشکر نموده، گفتم: «بهائيان برای سلامتی شما دعا می‌کنند.»

پاسخ داد: «من برای موفقيت اشخاصی که افکار عالی و نظر خوب برای ايران دارند، دعا می‌کنم.»

اظهار تأسف کردم، هديه‌ای که محفل امريکا برای ايشان تهيه کرده بودند، هنوز نرسيده، به محض اين که برسد، ارسال خواهم داشت. در ضمن مقاله‌ای که در مجله‌ی لايف در تمجيد ديانت بهائی نوشته شده بود، به ضميمه‌ی رونوشت برنامه‌ی صلح بهائی [را] به ايشان نشان دادم.

دکتر شايگان اظهار علاقه‌ی خاصی به مقاله‌ی مزبور نمود. من هم مجله را به او هديه دادم.

روح اين ملاقات رسمی بسيار دوستانه بود، زيرا هيچ عجله و شتابی در کار نبود و فرصت کافی داشتيم، تا آن چه حائز اهميت است، بيان نمايم. دکتر ميلانی و من هر دو احساس کرديم که دکتر مصدق در بيانات و نيت خود صادق است. او در موقع خداحافظی‌ شخصاً تا درب اطاق ما را مشايعت کرد و دست ما را با گرمی فشرد.

عصر جمعه به دکتر ميلانی تلفن کردند که به آپارتمان دکتر مصدق برود، چون هديه‌ی محفل ملی آمريکا رسيده بود. به دکتر ميلانی دادم، تا آن را همراه ببرد. دکتر ميلانی ابتدای ورود هديه را به دکتر مصدق تقديم کرد. نخست وزير بی‌نهايت خوشحال شد که يک آلبوم چرمی زيبا حاوی عکس‌های داخلی و نمای خارجی معبد [بهائیان در شهر شیکاگو] آمريکا و گزارش پيوست آن را که حاکی از مظالم و ستم‌های بسياری بر بهائيان ايران بود، به ايشان تسليم کرد.

دکتر مصدق گفت، از بازداشت بهائيان يزد اطلاع دارد، چون تيمسار سرلشکر علائی او را ملاقات کرده و به او گزارش داده‌اند که با بهائيان با عدالت رفتار نمی‌شود. نخست وزير اظهار داشت که مايل است، در ايران به بهائيان کمک کند، اما نامه‌ی محفل ملی آمريکا که حاکی از توسعه و نفوذ ديانت بهائی است، مورد علاقه‌ی او نيست. آنچه او احتياج دارد، اين است که روی کاغذ مارک‌دار محفل ملی، يک نامه‌ی رسمی بنويسيم و برای کمک به برادران بهائی ما که درايران در معرض اذيت و آزار قرار دارند، دادخواهی کنيم و ذيل آن نامه را مهر و امضاء نماييم، تا ايشان بتوانند، برای کمک به بهائيان ايران، مورد استفاده قرار دهد. حتا نخست وزير با صراحت گفت: «در آخر اين نامه‌ی رسمی بنويسيد: «جای بسی شگفتی است، در کشوری که دارای تمدن باستانی و قانون اساسی است و تمام افراد در برابر قانون دارای حقوق مساوی هستند، متأسفانه با بهائيان خلاف قانون رفتار می‌شود.»، نخست وزير تأکيد کرد که اين موضوع بايد کاملاً محرمانه بماند، وگرنه دست او بسته خواهد شد.

نخست وزير از دکتر [فضلی] ميلانی سؤال کرد و تعداد محصلين بهائی را در آمريکا جويا شد. دکتر ميلانی پاسخ داد، تعداد آنها قليل است، در حدود 10 الی 15 نفر می‌باشند.

دکتر ميلانی و من از پيدا شدن چنان فرصتی گرانبها که همزمان با سالگرد تولد حضرت اعلی [سید علی محمد باب] بود، بی‌نهايت شاکر و اميدواریم که اين پيش آمد طليعه‌ی دوران اجرای عدالت و آزادی برای برادران بهائی ما در ايران باشد.

منشی محفل روحانی ملی آمريکا- هوراس هلی [Horace Holey]»

بنابراین نقل قول آقای فلسفی از دکتر مصدق درباره بهائیان درست است. ولی این که وی شاه را متقاعد کرده بوده باشد که حظیرة القدس را ویران کند، البته توسط هیچ منبع مستقلی تایید نشده و هنوز هیچ سندی که آن را تایید کند نیافته ام. اگر چنین ادعایی درست باشد، چگونه می توان ادعاهای دیگر افراط گرایان اسلامی را پذیرفت که می گویند بهائیان دربار و دولت شاه را اداره می کرده اند؟

Read Full Post »


آیا ملاهای ایران به اندازه ملاهای یهودی خردمند هستند؟
یکی از دوستانم مرا با داستانی فولکوریک از یهودیان لهستان آشنا کرد، با عنوان «از این بدتر هم می توانست باشد». داستانی است از خردمندیهای ملای یک ده، که شباهت بسیاری با وضع کنونی ایران و روحانیان آن دارد. داستان را ترجمه کرده ام، مطمئنم شما هم با من هم عقیده اید که شباهتهای ناگزیری میان ملاهای یهودی لهستان و ملاهای شیعه ایران وجود دارد:

در زمانهای دور، خانواده ای کشاورز در یک خانه کوچک زندگی آرام و شادی داشت. یک روز آنها شنیدند که پدر و مادر همسر کشاورز می آیند تا با آنها زندگی کنند. همه خوشحال شدند. اما پدر و مادر بچه ها نگران بودند که چطور همه در آن خانه کوچک می توانند به زندگی آرام خود ادامه دهند. آنها می دانستند که با آمدن پدربزرگ و مادر بزرگ خانه شلوغ و پر سر و صدا می شود.
مرد خانه نزد «ربای» یا ملای ده رفت و نظر او را پرسید. ملا گفت: بگذارید بیایند.
پدر بزرگ و مادر بزرگ آمدند و وسایل خود را نیز به همراهشان آوردند و آنها را در هال و اتاقهای دیگر خانه جا دادند، و در هال می خوابیدند. خانه شلوغ شد و پر سر و صدا. مرد کشاورز دوباره نزد ملای ده رفت و به او گفت: من کاری را که گفتی کردم. حالا پدر و مادر همسرم اینجا هستند و خانه خیلی شلوغ شده.
ملا اندکی فکر کرد و از کشاورز پرسید: شما مرغ هم دارید؟
کشاورز گفت: البته که داریم.
ملا گفت: آنها را هم به داخل خانه تان ببرید.
کشاورز گیج شده بود اما می دانست که ملا خیلی آدم خردمندی است. پس به خانه اش برگشت و همه مرغهایش را هم به داخل خانه آورد تا همه با هم زندگی کنند ولی این کار کمکی به کاهش سر و صدا و بازگشت آرامش نکرد. در واقع وضع با قد قد و بال به هم زدن مرغها بدتر هم شد.
کشاورز دوباره رفت سر وقت ملا و به او گفت:ملا من هر آنچه گفتی کردم. حالا با حضور پدر و مادر همسرم و مرغها خانه واقعا شلوغ شده.
ملا لختی فکر کرد و از کشاورز پرسید: شما بز هم دارید؟
کشاورز گفت: البته که بز هم دارم.
ملا گفت: آنها را هم به داخل خانه ببر.
کشاورز دوباره گیج شد، اما می دانست که ملای دهشان خردمند است. پس بزهایش را هم به داخل خانه برد تابا آنها زندگی کند. ولی این هیچ کمکی به آرامش و شلوغی خانه نکرد. در واقع وضع بدتر هم شد. حالا نه فقط مرغها قد قد می کردند و بال می زدند، بلکه بزها هم سرشان را به دیوار می زدند یا به سرهای همدیگر می کوفتند، و صدای بع بع شان بلند بود.
روز بعد کشاورز دوباره نزد ملای دهشان رفت و به او گفت: من هرچه گفتی کردم. حالا پدر و مادر همسرم جایی برای خوابیدن ندارند چون مرغها تخت آنها را اشغال کرده اند و بزها هم سرشان را به هر چیزی می کوبند و صدا می کنند.
ملا فکری کرد و قیافه متعجبی به خود گرفت و گفت: آه فهمیدم! تو حتماً گوسفند هم داری؟
کشاورز گفت: البته که گوسفند دارم.
ملا گفت: آنها را هم به داخل خانه ببر.
کشاورز می دانست که ملایشان خیلی خردمند است. پس گوسفندها را هم به داخل خانه برد ولی این کار نه از سر و صدای داخل خانه کاست و نه از شلوغی آن. در واقع هم شلوغتر شد و هم سر و صدا زیادتر گردید. حالا مرغها قدقد می کردند و بالهایشان را به هم می زدند، بزها بع بع می کردند و سرهایشان را به هم می کوبیدند و گوسفندها هم بع بع می کردند و یکی از آنها هم روی عینک کشاورز نشست و آن را شکست.
نه تنها آرامش از خانه رفته بود بلکه بوی آغل هم در خانه به مشامی می رسید.
کشاورز عاجز شده بود و دوباره به نزد ملای ده رفت و به او گفت همه پندهای تو را به کار بستم و هرچه گفتی کردم. حالا پدر و مادر همسرم جا برای خوابیدن ندارند چون مرغها در جای خواب انها تخم گذاشته اند. بزها دائما بع بع می کنند و سرشان را به هم می کوبیند و گوسفندها همه چیز را می شکنند و خانه بول آغل گرفته است.
ملا چشمهایش را بست و اندکی فکر کرد و بالاخره گفت: باید این کار را بکنی: گوسفندها و بزها را به آغل بازگردان و مرغهایت را نیز به لانه شان برگردان.
کشاورز به خانه اش برگشت و همان کار را کرد و در حالی که آنها را از خانه بیرون می برد، همسر، بچه ها و پدر و مادر همسرش مشغول تمیز کردن خانه شدند. تقریباً وقتی که مرغها را به لانه شان باز می گرداند، خانه تمیز و مرتب شده بود و البته آرام.
بعد از این ماجرا همه خانوده فهمیدند که چه خانه دلباز و آرام و راحتی دارند!
فکر می کنم هیچ داستانی به اندازه این قصه فولکوریک یهودیان لهستان گویای وضعی که روحانیت محترم در پانزده سال اخیر با آوردن سانتریفیوژ و کیک زرد و موشک و غنی سازی به داخل خانه مردم ایجاد کرده اند نیست.
حالا با بازگرداندن مرغ و بز و گوسفند به جای اصلی شان، همه فکر می کنند: وای، چه خانه خوبی داریم و چه ملاهای خردمندی!

اگر علاقه دارید اصل داستان را به انگلیسی بخوانید به اینجا مراجعه کنید.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: