Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for اکتبر 2015


خولی در گفتگوی اختصاصی: کذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا

حرمله به علت شرایط ویژه مکه و ربودن دیپلماتهای ایرانی توسط اسرائیل فعلاً از گفتگوی اختصاصی سرباز زد و ما را حواله به «علم الهدی» داد!

خولی: مختار ثقفی در جنات بهشت غرفه زده و با توصیه اولیا الله سفته بازی می کنه.

متن گزارش و مصاحبه
خبرنگار ما پس از پایان نشست خبری موفق شد در گفتگویی اختصاصی با خولی اصبحی نور تازه ای بر وقایع کربلا بیفشاند، اما حرمله گفت به دلیل شرایط خاص اجرایی شدن توافق هسته ای چون نمی خواهد «آب به آسیاب دشمن بریزد» حاضر به مصاحبه نیست. ولی افزود، «اگر اصرار دارید نظرات جدید مرا بدانید، مصاحبه اخیر آقای علم الهدی بخوانید، که فرموده است: «کسی که بصیرت دارد باید قدم خود را در ادامه قدم‌های رهبری بگذارد و دنباله‌رو رهبری باشد.» حرمله افزود «العاقل یکفی بالاشاره.»، و از حضار پرسید: «رهبری در آن زمان بر عهده کدام امیرالمومنین بود؟!»

به هر حال صاحب این قلم به همراه خولی و حرمله به هاویه رفتم و آنچه در زیر می آید متن مصاحبه اختصاصی بنده است با خولی بن اصبحی.

خولی: علت پیوستن وهب به فتنه، ختنه بیش از حد وی توسط شمر بود!

این عکس تزئینی نیست!
12063476_10206896930717252_4130532413939953089_n
رفاقت یعنی این: ابوالفضل العباس نشئه جات به خولی تزریق می کند:
پسرعموها گوشت هم را می خورند، اما استخوان هم را دور نمی ریزند!

مخبر: آقای خولی چرا دختر مالک بن عقرب از شما جدا شد؟
خولی: اون جدا نشد، ناشزه بود؛ طلاقش دادم.
مخبر: ناشزه؟ چکار می خواستین بکنین که تمکین نمی کرد؟
خولی: هیچی بابا گیر می داد می گفت چرا فلانی رو آوردی خونه.
مخبر: کی رو برده بودید خونه؟
خولی: همین سر امام حسینو بردم کوفه به در دارالاماره بسته بود و عبیدالله خواب بود، بردمش خونه که صبح برگردونم، نمی تونستم که فرمان امیرالمونین رو نادیده بگیرم. نمی دونم از کجا فهمید، شروع به داد و بیداد کرد.
مخبر: چی می گفت؟ اعتراض داشت که چرا سر بریده امام رو بردی خونه؟
خولی: نه بابا، اولش می گفت مردای دیگه سیم و زر می برن خونه تو سر بریده آوردی؟
مخبر: خوب لابد از سر بریده می ترسیده، می دونی که زنها دلرحم اند.
خولی: نه بابا، ادا می اومد، چند شب قبلش داشت با این شعر می زد و می رقصید که:
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی/ ما را ز سر بریده می ترسانی؟/ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم/ در مجلس کربلا نمی رقصیدیم.
مخبر: عجب! اینو درباره وهب می خوند؟
خولی: نه بابا، اصلاً وهب رو نمی شناخت، یعنی هیچ کس وهب رو نمی شناخت.
مخبر: شما در نشست خبری تون به سوال مادر وهب جواب درست ندادید. چرا؟
خولی: اون حالیش نیست چی میگه. خوب فرزند از دست داده دلش می سوزه، ولی اصلاً ماجرای وهب این طوری نبود که اون تعریف کرد.
مخبر: چه طوری بود؟
خولی: وهب تو اردوی خودمون بود و چند روز بعد از عروسی اش مسلمان شد. خوب می دونید که باید سنّت می شد، و کسی نبود غفله را ببرّه، سپردنش به شمر ذی الجوشن، اون بدبخت هم درسته که فقیه بوده و همرزم امام علی، ولی پیر شده بود و دستش می لرزید، هم غفله را برید و هم حشفه رو. اصل اختلاف وهب با ما و رفتنش به اردوی فتنه به این دلیل بود. زنش هم کلی شاکی شد، چون بدبخت وهب از مردی هم افتاد و دائم فریاد می زد «کذلک وجعلناکم امة وسطاً لتکونوا» (یعنی: ما قرار دادیم امت خود را برای وسطش ولی کون – مترجم)… و از خدا طلب مرگ می کرد… بله این جوری شد که بعد از بریدن، از ما بریدن و رفتن خیمه فتنه… من نخواستم درد همسر و مادر وهب رو تازه کنم.
مخبر: پس این درسته که سر بریده رو چون ازش نور ساطع بود گذاشتین زیر سبد؟
خولی: نه آقا این حرفا کدومه؟
مخبر: پس بعد که گذاشتین تو تنور نور ازش ساطع شد؟
خولی: آقاجان این حرفا چیه می زنین. اگه از سر بریده نور ساطع میشد که همه به معجزه اش ایمون میاوردن و ظرف ایکی ثانیه دودمان عبید و من و دیگران بر باد بود، احتیاجی به مختار نبود که بیاد خون بپا کنه. تازه اون موقع تنور وجود نداشت، اصلاً نان به صورت امروز پخته نمی شد. عقل هم بد چیزی نیستا برادر دینی؟!
مخبر: خوب حالا … بگذریم. در برخی منابع آمده شما اصلاً جزو عمله طرب بودین، چه کار به جنگ و جدال داشتین و چطور وارد معرکه کربلا شدین؟
خولی: راس میگی والله، معرکه وای معرکه! می دونین اون وقت قبل از شروع جنگ مقداری مذاکره شد بین طرفین. یزید و دار و دسته میخواستن اصحاب فتنه رو راضی کنن دست بردارن و بذارن حکومت عدل الهی به کارش برسه. نماینده امیرالمومنین یزید بهشون گفت آقا حالا بذارین چهار سال هم اون حاکم باشه، بعدش نوبت شما میشه. آسیاب به نوبت، بصیرت داشته باشین. ولی اصحاب فتنه می گفتند نه ما حکومتو می خوایم، همه شو می خوایم، همین الانَم میخوایم. خوب شما بودی چه می کردی؟
مخبر: باهاشون کنار می اومدم یه جوری.
خولی: اصلاً من هم به همین مناسبت وارد شدم. گفتن من چون مطربم، بلدم خوب حرف بزنم، خوب مذاکره کنم، رفتم نمسه، گفتن اگه من برم وزن مذاکرات سنگین تر میشه، شاید جواب بده.
مخبر: نتیجه نداد؟
خولی: نه میخواستن تمدید کنن مذاکره رو، عبید الله با شمر مشورت کرد، بهش گفت تمدید بی تمدید، اگه ولش کنی از این جا بره، بعداً مشکل درست می کنه. الان که حکم شرعی داری از قاضی، طرف هم از ترس، کیک زرد میزنه، و حارث کندی هم که اون موقع حکم دبیرکل شورای قبایل جهانی رو داشت، فرمان داده بود، میشه طرفو زد و کشت، تا فرصت هست بزنین که بعد نمیشه.
مخبر: خیلی رمزی حرف می زنین، چی چی میشه یا نمیشه؟
خولی: من هم هنوز مثل دکتر یزدی بازنشسته نشدم که صریح جواب بدم.
مخبر: خوب بالاخره نگفتید بعدش چه شد؟
خولی: هیچی دیگه ما حتی یه کله قند و یک توپ فاستونی بردیم خدمت رهبر، و حاضر شدیم بهش لقب شوالیه بدیم، گفت مگه من شجره ام که شوالیه بخوام؟ نمی خوام، میخوام تا آخر عمرم حسین بن علی باقی بمونم. نشد آقا، هر کار کردیم نشد که نشد.
مخبر: داستان مختار چیه؟
خولی: مختار رو از خودش بپرس. الان در جنات بهشت غرفه زده و با توصیه اولیا الله سفته بازی می کنه.
مخبر: درسته که زیلو را از زیر زینب کشیدی و گوشواره هایش را به زور گرفتی؟
خولی: بله درسته، خوب حقم بود. ما از زمان خود پیامبر هر وقت می رفتیم غزوه، اموال غارتی را بین خودمون تقسیم می کردیم. لابد در تاریخ طبری خوانده ای که در غزوه ایران برای کسب دستبندهای طلایی، دست شکست خوردگان را هم می بریدیم چون وقت نداشتیم ولی این کار را با عترت پیامبر نکردیم، واقعاً امیرالمومنین فرمان رأفت داده بود.
مخبر: عجب شما به این می گویید رأفت که گلیم زیر پای کسی را بکشید و گوشواره اش را بدزدید؟
خولی: شما که در بلده الباریس بودید باید بدونید که مساله رو باید توی «کانتکست» نگاه کنید، و الا گمراه می شوید.
مخبر: اوه پس شما هم باریس بودین؟ نوفل لوشاتو با اورسوارز؟
خولی: اونوقت هنوز باریس نبود، بهش میگفتن سوربان یه جایی بود شبیه رود هن، بیشتر پاتوق سورچی ها و سوزن بان ها بود!
مخبر: اها فهمیدم، چرا خمینی به شما گفت شاگرد صحاف؟ صحافی کار می کردین؟
خولی: نه بابا! این از فحشهای حوزه های دینیه! منظورش این که کسی با من کاری، انگلی کرده باشه که گفتنی نیست!
مخبر: آها! یعنی در حضور ساواک؟ برای همین ساواکی خطابتون کرد؟
خولی: ای بابا تو هم که خیلی پرتی، معلومه اصلاً تاریخ نخوندی. نه، اون اشاره اش به «حسن خولی» بود که به گزارش ساواک از سوی جمال عبدالناصر رفته بود دیدن این سید هندی در بغداد. لابد فکر می کنه من همونم میخواست بهم فحش بده!
مخبر: عجب شما با اون خولی هم نسبتی دارین؟
خولی: نه آقا ندارم. من آدم خوبی بودم، منو ساواک بدنام کرد گفت با عبدالناصر مربوط بودم!
مخبر: سرنوشت خانواده تون چه شد، بالاخره دختر مالک عقرب به خونتون برگشت؟
خولی: نه، نوار دیگه با من خوب نشد، بعدش رفت زن عبیدالله شد، یک دوجین گوینده لا اله الا الله تحویل یزیدیان داد.
مخبر: بچه های شما چی شدن؟ الان کجان؟
خولی: اونا وضعشون خوب شد، همه را قبل از این که مختار سر و کله اش پیدا بشه فرستاده بودیم قرطبه، شنیدم از اونجا رفتن مادرید و یکی دوتاشون حرفه خانوادگی رو پیشه کردن و خیلی موفق اند.
(در این جا بلند شد و از روی قفسه کتابهایش یک سی. دی. آورد و به من داد و گفت: بیا این آخرین آلبوم خولیو ایگلسیاس نواده منه، به نظرم اینو به یاد من خونده.
sometimes alone…
so alone, so fucked…
مخبر: خیلی ممنون آقای خولی از این اطلاعات دست اول که دادین.
خولی: حضرت حق نگهدارتون!
در این لحظه خولی شروع کرد به بشکن زدن و همراه با قر شش و هشت و با صدای بلند این تصنیف را می خواند:
«شاه کج کلا، رفته کربلا… نون شده گرون، یک من یک قرون»!

***
گفتگوی بعدی با حرمله همزمان با اربعین منتشر خواهدشد.
«حرمله: من به سوی علی اصغر تیر نینداختم، اینها شایعه رافضی هاست»!

Advertisements

Read Full Post »


بنیانگذار تهدید کرد خداوند را از نمایندگی ولی فقیه در آسمانها عزل می کند!

حرمله: در آن دوران هم، عده ای «بی بصیرت» از «اهالی ورشکسته سیاست» سعی در بحرانی نشان دادن عالم اسلام کردند….

بنیانگذار المنجلاب الشریعه: «آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست….» (6 آذرماه 1363، به مناسبت تولد پیامبر)

متن گزارش:

امشب به مناسبت سالگرد عاشورای حسینی و شام غریبان، برای نخستین بار بعد از 1375 سال، دو تن از شخصیتهای محوری واقعه جانسوز، یعنی «خولی اصبحی» و «حرمله بن کاهل اسدی» یک نشست «خبری- تحلیلی» در سالن تحتانی جهنم برگزار کردند، و نظرات خود را از آن واقعه مولمه با خبرنگاران در میان گذاشتند، و به سوالهای آنان پاسخ دادند.
Heavon or Hell

حاشیه های نشست خبری اربعین
این نشست ابتدا قرار بود در «جنة المأوی» برگزار شود که محل پذیرایی بهشتیان است، اما با اعتراض بنیانگذار المنجلاب الشریعه در جهنم روبرو شد. آیت الله که بنا به روایات به دلیل «حطام دنیوی» و «حکومت جابرانه» به صورت فردی کور وارد محشر شده، اجازه بازدید از بهشت ندارد. وی باری تعالی را تهدید کرد که اگر با درخواستش موافقت نکند، اعتصاب سراسری و توفانی شبیه نوح در جهنم به راه خواهد انداخت و وی را از پادشاهی دو عالم «اسقاط» می کند!

یک منبع نزدیک به حضرت باری، که هاله نور دور سر داشت، و از ترس سربازان گمنام المنجلاب الشریعه نخواست نامش فاش شود، گفت بنیانگذار خداوند را تهدید کرده بود که با کمک صنف ندّافان خیابان سپه، و سازگارایی با علی محمد / یک میلیون لباس همافری ملائکه بر تن اهالی جهنم خواهد کرد، و با انتشار عکس آنها از پشت سر، در حال سوار شدن بر قایقهای کمکی کشتی نوح، ضمن استفاده از کلاههای بی حجابی دورۀ رضاشاهی، وانمود خواهد کرد که فرشتگان علیه خداوند قیام کرده اند و خواهان عزل وی از نمایندگی ولی فقیه در آسمانها شده اند.
همین منبع افزود، باری تعالی به استناد السابقون والسابقون این تهدید را جدی تلقی کرد، و اجازه داد این نشست رسانه ای به جای بهشت در جهنم برگزار شود. ولی احتیاطاً فرمان داد به منظور جلوگیری از هر گونه برخورد، رهبران المنجلاب الشریعه را به شیوه قبطیان در جایگاهی خاص، با حفاظ میله های آهنی نگاه دارند.
به گفته منابع غیبی، چون قبلاً یکی از طبقات علیای جهنم برای این نشست «بوک» نشده بود، نشست اجباراً به طبقۀ تحتانی آن مکان الهی (موسوم به درک اسفل) منتقل و در سالن تعزیرات، جنب محلۀ سادات هندی برگزار شد.

جلسه نیم ساعتی دیر شروع شد و بعد از آن که همه روشنفکران و اکابر گردنکشان عالم خبر از رسانه های عالم سر رسیدند، خولی اصبحی پشت تریبون قرار گرفت و آغاز به سخن کرد.
وی با یادی از حضرت حق گفت بیش از 1374 سال است که خلیفه وقت، از سوی معاندان و مخالفان «بی بصیرت» بد معرفی شده، و کار به جایی رسیده که «مقدس مآب ها» خیال می کنند «وظیفه ما فقط دعاگویی و نماز و روزه» بوده است!

آقای خولی اصبحی در این جا حضار را دعوت به تماشای یک فیلم کرد با نام مختارنامه که در سیمای عاصمة المنجلاب تهیه و پخش شده، و در آن مختار ثقفی با حرمله به شیوه گاوچرانهای تکزاس دوئل می کند! به این ترتیب که مختار و حرمله روبروی هم ایستادند و مثل کابوی های فیلم «ده ساعت تا قطار گان هیل»، به سوی هم خنجر پرتاب کردند. خنجر حرمله بازوی مختار را زخمی کرد، اما خنجر مختار گلوی حرمله را پاره کرد، و این به انتقام تیر سه شاخ وی بر گردن علی اصغر بود، همان طور که در احادیث و روایات چهارصد سال بعد از واقعه پیش بینی شده بود.
Mokhtar Gangster

بعد از نمایش فیلم، آقای خولی عنوان تعدادی از سرمقاله های روزنامه های کثیرالانتشار صبح یازدهم محرم 61 قمری را به حضار نشان داد و برخی از آنها را بدین شرح قرائت کرد:

* روزنامه «والعصر»: امواج سهمگین فتنه در هم پیچیده شد!
* روزنامه «ان الانسان لفی خسر»: پیوند امت و عاشورا حماسه آفرید!
* روزنامه «نبرد ملت»: دیروز کربلا زیر پای سربازان رشید اسلام می لرزید.
(در اینجا آقای حرمله توضیح داد که چگونه فداییان اسلام در ایران سال 1332 این عنوان را دزدیدند و از آن برای خبر دادن از برکناری دکتر مصدق استفاده کردند.)
* روزنامه «پرچم اسلام»: درس عاشقان ولایت به منکران در صحرا
* روزنامه «توده» ارگان سوسیالیستهای خداپرست: فتنه تعدادی انگشت شمار از معاندان خلیفه سرکوب شد
* روزنامه «رسالت»: بازی خوردگان به سزای خود رسیدند!
* روزنامه «انصار»: بصیرت بیروز شد!

دکتر خولی که اینک در دانشگاه پیام آتش شعبۀ رود هن (واقع در پرکنۀ اول) به تدریس «استراتژی به عنوان زبان دوم» مشغول است، بعد از قراءت این عناوین ، پرسید چرا بعضی بی بصیرت ها با این که بنیانگذار حجت را بر ایشان تمام کرده، هنوز با منسی کردن اصل واقعه به افسانه سرایی می پردازند؟

در این جا بنیانگذار از داخل جایگاه شروع به فریاد زدن کرد و در حالی که با عصبانیت میله ها را تکان می داد خطاب به خولی اصبحی فریاد زد:
* شاگرد صحاف! ساواکی! «هر مكتبي، تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه كُن نباشد… حفظ نمي شود» (ج 8، ص 70)
* «گريه كردن بر عزاي امام حسين عليه السلام، زنده نگه داشتن نهضت، و زنده نگه داشتن همين معنا است كه يك جمعيت كمي در مقابل يك امپراتور بزرگ [در این جا با انگشت اشاره خدا را نشان می داد] ايستاد… آن‌ها [دوباره اشاره به باریتعالی] از همين گريه‌ها مي ترسند، براي اينكه اين گريه اي است كه گريه بر مظلوم است، فرياد مقابل ظالم است» که روزی هزار بار می سوزند و زنده می شوند… (ج 10، ص 31-32)
* «امامهای ما هم همه جُندی بودند… همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست.» (30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر)

سید محمود یکی ازمسؤولین حراست (معروف به «پدر» و «مجاهد نستوه») به منظور حفظ «آرامش گورستانی» در این مکان الهی، بشکنی زد و در طرفة العینی سیمرغ سررسید و چادری سیاه و ضخیم و بزرگ و آهنی بر روی جایگاه انداخت، و صدای اعتراض قطع گردید.

بعد از خولی اصبحی، حرمله بن کاهل اسدی تریبون را در اختیار گرفت و سخنان کوتاهی به این شرح ایراد کرد:
«بسم الله الرحمن الرحیم
دوست و نوه عموی گرامی من آیت الله بیگدلی موسوم به آذری قمی، چند سال پیش در مطالبی در روزنامه رسالت، وظیفۀ «ولی فقیه» و «خلیفه مسلمین» را در ارتباط با خداوند و حیطه اختیارات هر یک منتشر کرد که مورد توجه کلیه آیات عظام و خلفای بالقوه و بالفعل قرار گرفت، و حتی مورد اعتراض بنیانگذار نیز واقع نشد!
باید بگویم که از بعد از آن واقعه، ما هزاران بار مورد هجمه وهتک حرمت قرار گرفتیم و با تمام تلاشی که در 1374 سال گذشته کردیم، نتوانسته بودیم حیطه اختیارات خلیفه را به این خوبی فرموله کنیم و بر اساس آن، بیگناهی و بلکه رشادت سربازان خلیفه وقت را در رفع فتنه به عالم نشان دهیم. جایگاه آقای بیگدلی در این جهان بسی رفیع تر از فقهایی چون شمر و ابن زیاد است.
آقای حرمله سپس گفت: آیت الله آذری قمی امروز به علت قرار قبلی با چند نفر از غلمانان دودی پوست مخصوص جهنم، از حضور در این نشست خبری عذر خواستند، و به من بنده اجازه دادند اجتهاد ایشان را در باب حیطۀ اختیارات مقام خلافت به عرض شما برسانم:
«ولی فقیه تنها آن نیست که صاحب اختیار بلامعارض در تصرف در اموال و نفوس مردم و خودمختار در تصرف و احکام و شرایع الهی می باشد. بلکه ارادۀ او حتی در توحید و شرک ذات باریتعالی نیز موثر است واگر بخواهد می تواند حکم تعطیل توحید را صادر نماید و یگانگی پروردگار را در ذات و یا در پرستش محکوم به تعطیل اعلام دارد.» (رسالت، چاپ عاصمة المنجلاب، 19 تیرماه 1368)
(فریاد احسنت حضار)
آقای حرمله سپس نتیجه گرفت که در آن دوران هم، عده ای «بی بصیرت» از «اهالی ورشکسته سیاست» سعی در بحرانی نشان دادن عالم اسلام می کردند. در حالی که آنچه به منظور کنترل فتنه انجام شد، خاموش کردن آتشی بود که می توانست اساس منجلاب را بخشکاند، در حالی که امروز تاریخ نشان داده که با گذشت 1374 سال از آن واقعه، هر روز بر عظمت منجلاب افزوده شده و جُنود ما حتی موفق شده اند برج بابِل در بلده یورغ جدید از پرکنۀ هفتم کفار را تخریب کنند.

باپایان گرفتن سخنان حرمله و خولی، روشنفکران و خبرنگاران رسانه های بین المللی سوالات خود را مطرح کردند.

ابتدا اکبر گنجی فرستاده ویژه روزنامه «والعصر لیسارات المبتذل» بعد از پایین آوردن میمون از درخت و وادار کردنش به ایستادن بر روی دو پا و اشاره ای به تئوری خلقت و نقش داروین و مارکس و انگلس و نظریات پوپر و آندره مالرو، و با اشاره به این ئتوری چامسکی که «کودک مجموعه محدودی از اطلاعات را از محیط زبانی خویش می‌گیرد و خود قادر است ترکیبات جدیدی بسازد»، گفت: «نظریه‌پردازان پیش‌تر معتقد بودند زبان مادری تنها از راه شنیدن گفتار اطرافیان و به صورت اکتسابی وارد مغز کودک می‌شود»، و آن گاه از حرمله بن کاهل اسدی پرسید: «آیا نگاه شما به عاشورا پُست مُدرن نبود؟»
حرمله نگاهی به وی کرد و به لهجه شصت و نهم اعراب مستعربه گفت: «اکبر! لِسان تو نه فهم کرد.»

سپس «مادر وهب» مخبر «الیوم النصرانی» به شرح ماجرای پسرش در کربلا پرداخت و گفت: می دانید که من و پسرم به دست امام حسین شیعه شدیم. روز عاشورا وهب حدود 17 روز بود که ازدواج کرده بود. به او گفتم: برو پسر پیغمبر را یاری کن! امّا همسرش ممانعت کرد و ‎گفت نرو! بالاخره گفت به یک شرط حاضرم تو بروی.
وهب گفت چه شرطی؟!
همسر وهب گفت: با هم پیش امام برویم، من آنجا حرف‎هایم را می‎زنم، بعد اگر خواستی برو.
این دو خدمت امام حسین به خیمه درآمدند.
وهب گفت: آقا، من می‎خواهم به میدان بروم، امّا همسرم مانع می‎شود!
همسرش گفت: بله، من مانع می‎شوم! من خدمت شما آمدم که با دو شرط اجازه دهم که وهب به میدان برود و شما باید این دو شرط را ضمانت کنید. اوّل اینکه می‎دانم اگر وهب برود، شهید می‎شود. امّا من یک زن جوان و تنها در این بیابان هستم؛ می‎خواهم در این بیابان تنها نباشم و پیش بی‎.بی.‎ها. و خاندان شما بیایم؛ شما این را ضمانت کنید! دوم اینکه شما قول بدهد من و او با هم به بهشت برویم.
امام حسین شروع کرد های‏های گریه کردن. بعد هم هر دو شرط را ضمانت کرد و فرمود «نعم»، وهب که شهید شد، تو بیا پیش این بی.‎بی.‎ها. باش! (یادآوری این نکته لازم است که در بخشی از نسخه ها که این روایت را نقل کرده اند به جای «بی. بی. ها.» (یعنی بانوان حرام) «بی. بی. سی.» آمده که این خود نشانی از پیش بینی های دقیق پیشوایان مذهبی ما دارد.)
مادر وهب در ادامه سوال خود پرسید: می دانید که وقتی وهب به میدان رفت؛ طولی نکشید که یک دستش قطع شد. همسرش وارد میدان شد و… دستِ دیگر وهب هم قطع شد. من که ام وهب باشم «عمود خیمه» را در دست گرفتم و اینجا بود که امام حسین رو کرد به من و گفت: إرجِعِی ألَی النِّساءِ رَحِمَکِ اللهُ…
مادر وهب سپس پرسید نظر و حسّ شما در این باره چیست؟
خولی و حرمله نگاهی به هم کردند و تقریباً همزمان گفتند: «هیچی»!

در این جا ما شاء الله شمس الواعظین فرستاده ویژۀ روزنامه «صوت الاغنام» پشت تریبون رفت و گفت: «جرداق شخصیتی بسیار آرام و اهل مطالعه بود و به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، عربی و لاتین مسلط بود و با زبان سریانی و خط میخی هم آشنایی داشت…. جرداق ]مثل وهب[ یک مسیحی شیعه بود…». شمس الواعظین در این جا با اشاره به یگانه متنی که تاکنون به خط میخی توسط هادی صداقت منتشر شده اشاره، و آن را به این صورت خطاب به حرمله قرائت کرد: «میخی پیخی، ار نمیخی، درت مینم»! و بعد رفت سر جایش نشست.
حرمله و خولی نگاهی به هم کردند و گفتند: باشه!

سپس ابراهیم نبوی معروف به قضیب الاسلام، نماینده تایمز اشبیلیه در حالی که به افق نگاه می کرد گفت:« چرا می‌خواهید سال ۶۷ را به یاد بیاورید؟» و سپس فرمودند: در روایات آمده است که مرد به خلاف زن لازم نیست که بعد از وفات ھمسر مدتی از ازدواج پرھیز نمایید واز نظر اخلاقی نیز این مطلب قبح عقلی ندارد… و بهتر است زن وصیت کند شوهرش بعد از وفات وی همسر دیگری بگیرد و بهترتر آن که خود همسر قبل از وفات همسر دیگری برای شوهرش بیابد. مثلاً «از وصیت ھای حضرت زھرا این بود که امیرالمومنین بعد از او با امامه دختر خواھر خودش ازدواج کند.»
وی سپس رو به حرمله و خولی کرد و از ایشان پرسید: آیا شما خبری یا اطلاعی از سرنوشت امامه دارید؟
خولی در پاسخ گفت: شما دست از سر زنان مردم و لاس بیدمشکی بردارید، با امامه چکار دارید؟ از سرنوشت آن روزنامه نگار بدبختی که با زن جوان آیت الله مصباح روی هم ریخته بود عبرت نگرفتید؟

آقای نبوی سپس تقاضای follow up کرد و از حرمله و خولی پرسید: شما که می دانستید امامه زن پدر و دختر خاله امام است، چرا از روش اسب تروا برای سرنگونی خلیفۀ بدکار استفاده نکردید؟
حرمله گفت: جزئیات تصمیم گیری استراتژیک ما جزو اسناد طبقه بندی شده است و هنوز موعد افشای آن فرا نرسیده است، بعد هم من و حرمله هنوز از نظر سیاسی بازنشسته نشده ایم که جزئیات طرح تروا را فاش کنیم.

در این هنگام مسعود بهنود نماینده بنگاه سخن پراکنی اجازه گرفت و خطاب به خولی و حرمله گفت: «شما از زندگی تون راضی بودین؟» و افزود «اصلا روشنفکر دینی بدون شیعه معنی نداره… تو خونه مونه» به قول گلستان… «علیرغم درهم پاشیده شدن اون سیستم قدیم دوتا چیز باقی مونده: یکی سیستم قلدری قدیم… یکی حماقت اشخاصی که خودشون رو روشنفکر حساب می کنن… یعنی … روشنفکره همون مزخرفا رو میگه… نه که فقط چپ یا راست.هردوشون همینجوری هستن دیگه. راست ها همون مزخرافات رو می گن. منقدا همون حرفا رو میزنن…. هیچ چیز دیگه ای نمیگن دیگه. هیچ چیز تازه ای توی ذهن اینها نیومده….»
حرمله درپاسخ گفت: بله، درسته همه هنوز همون مزخرفارو میگن، شما خودتون چه فرقی کردین، چیز جدیدی میگین؟ یگانه روشنفکر کره زمین از آیدین راضیه؟ شنیدم از سوم برادران سوشیانت راضی نبود، واسطه شین یه پادرمیونی برامون بکنه، بلکه از این جا خلاص شیم، زندگی ما هم گلستان بشه
و خولی خطاب به بهنود گفت: شما چی؟ شما از زندگیتون راضی هستین؟ لازم نیست جواب بدین، همین سرخ شدن صورتتون جواب ما بود.

علیرضا نوری زاده که تا کنون ساکت ایستاده بود به عنوان نماینده جریده عُکاظ پرسید: پول تعمیر پنجره مرا که به روی خانه پدری باز شده چه کسی می پردازد؟

در این موقع عیسی سحرخیز نماینده «سواعد الاخاء» در حالی که دور و بر خود رامی پایید پشت تریبون قرارگرفت، و با نشان دادن جای کبودی دندان روی شانه اش ، خطاب به حرمله و خولی گفت: شما خجالت نکشیدید مثل آیت الله محسنی ایژه ای، فرزندان پیغمبر رو گاز گرفتین و شل وپل کردین، حالام دو قورت و نیمتون باقیه، اومدین لکۀ ننگو از خودتون پاک کنین؟
(در همین موقع آیت الله محسنی ایژه ای از درون قفس شروع به داد و فریاد کرد و در حالی که دهنش کف کرده بود، خطاب به سربازان گمنام امام زمان گفت: بده اون قندونو، هر دو شو بده ! بگیرید این پدرسوخته رو، می بینین داره توهین می کنه به پیغمبر؟ و در حالی که دهنش کف کرده بود فریاد می زد: «ببندید اون دهنشو، بشکنید اون قلمشو، من بگیرم جلوشو؟».
و عیسی سحرخیز که رنگ به رویش نمانده بود، دستهایش را صلیب وار بر روی شرمگاهش قرار داد و رفت نزدیک در که اگر مورد حمله قرار گرفت بتواند فرار کند)
منبع خبری که در کنارم نشسته بود گفت: میدونی چرا دستاشو اینجوری نگهداشته؟… پزشکی قانونی تصدیق کرده بود که آقای اژه ای کنار بیضه سحر خیز را هم گاز گرفته، می ترسه دوباره بپره گاز بگیره بقیه شو هم آسیب بزنه….

در اینجا روح شاهزاده ایرج میرزا در قالب یکی از ملائک مقرب از بهشت ظاهر شد و در بالای سر قفس حجت الاسلام ایژه ای این قصیده را خواند و رفت:

حجت الاسلام کتک می زند
بر سر و مغزت دگنگ می زند
گر نرسد بر دگنگ دست او
دست به نعلين و چسک می زند
اين دو سه گر هيچ کدامش نشد
با حنک و تحت حنک می زند
ور بکند پا به ميانی فلک
چوب به پاهای فلک می زند
دستش اگر بر فکلی ها رسد
گوز يکايک به الک می زند
ور الکِ تنها کافی نشد
هم به الک هم به دو لک می زند
منعش اگر کس نکند بی ريا
دستِ تصرف به فدک می زند
وان جگر نازکش از بهر پول
روزی دو صد مرتبه لک می زند
قافيه هر چند غلط شد ولی
شيخ به بيکاری سگ می زند.

…و ایژه ای همچنان داد می زد، که سید محمود نستوه فرمان داد یک چادر سیاه آهنی هم روی قفس او بیاندازند و صدایش را کوتاه کنند. با کوتاه شدن صدای ایژه ای، صدای نحیفی از درون قفس سید هندی بیرون می آمد که خطاب به ایژه ای می گفت: حالا دیگه حرفای منو به اسم خودت قالب می کنی؟ اینارو من درباره روزنامۀ آیندگان گفتم….

در این جا محسن فلاحیان پسر آیت الله وزیر اطلاعات که از برزخ به منظور شرکت در این نشست خبری به جهنم آمده بود، در حالی که پرچم رنگین کمانی هیات عزاداران موسوم به Islamic LGBT با حاشیه ای سیاه در دست داشت و آن را تکان می داد، پشت تریبیون رفت و به جای سوال از حرمله گفت: «والله من از بابام نخواسته بودم سیامک رو بکشه، اون سر خود اینکارو کرد، من هیچ وقت نمی بخشمش. سنجری عشق من بود»!
و بعد در حالی که هق هق گریه می کرد رفت سر جایش مابین مادر وهب و حبیب بن مظاهر نشست، و حبیب با چشمان نمناکش شانه های محسن را مالش می داد.

در این هنگام سید محمود به علت گرم شدن هوای طبقه اسفل جهنم و از کار افتادن تهویه، دستور ختم نشست خبری خولی و حرمله را داد، و ایشان به اتفاق یکدیگر به «هاویه» رفتند، که در مرز با بهشت قرار دارد و از هوای بهتری برخوردار است، اگرچه مملو است از مار و عقرب و کشیش و حاخام و آخوند و اژدها.

ناگفته نماند که مدیریت این سطح از جهنم به عهده خاندان آیت الله ابوالمکارم شیرازی است، که گفته می شود با در دست گرفتن صادرات شکر و فتوای حلیت فحشا و پااندازی ثروتی افسانه ای اندوخته است، و در حالی که جای سازمانی اش در جهنم و در غرفه ای در نزدیکی غرفۀ سید هندی است، اما با پرداخت رشوه به دربان جهنم، گاهی از درک خارج شده و یواشکی به بهشت می رود تا با مریلین مونرو و مایکل جکسون و الن دیجنرس محشور و عاقبت به خیر شود.

منتظر باشید:

به زودی: گفتگوی اختصاصی با خولی اصبحی و حرمله بن کاهل اسدی!

Read Full Post »


دو روز پیش دیدم سایت هافینگتون پست مقاله ای از آقای اکبر گنجی منتشر کرده با عنوان The Transformation of American Democracy to Oligarchy . مقاله را خواندم. دربارۀ نظام سیاسی آمریکاست و تحولات آن. در واقع نویسنده سعی کرده با کنار هم گذاردن برخی مطالب جسته گریخته از منتقدان نظام سیاسی آمریکا، نتیجه هایی بگیرد که ریشه ای در واقعیات ندارد. من هرگز نتوانسته ام فهم کنم که چگونه آدمی به خود جرات می دهد با چند سال اقامت در کشوری مثل امریکا (و در حالی که هنوز حتی به زبان آن کشور مسلط نیست، و مجبور است نظرات خود را به فارسی بنویسد و بعد کسی آن را به انگلیسی ترجمه کند، تا قابلیت چاپ در یک نشریه انگلیسی زبان بیاید) می تواند با این رشادت و شجاعت درباره موضوعی که احتمالاً – و بنا بر آنچه نوشته اند – از ابعاد آن اطلاعی کافی و همه جانبه ندارد، چنین اظهار نظرهای قاطع بنماید؟
البته این نخستین بار نیست که آقای گنجی مطلبی را محض اظهار دانش و اطلاعات در خارج از متن تاریخی و اجتماعی درخور و قابل فهم ارائه می کنند. ایشان چهارده پانزده سال پیش از این هم – هنگامی که در جمهوری اسلامی ایران زندانی بودند – مقاله مفصلی نوشتند با عنوان «زندان» و در آن به تشریح نظرات یک فیلسوف فرانسوی پرداختند به نام میشل فوکو و قیاس آن با نظام زندان در ایران. در حالی که چنین قیاسی از بن نادرست بود، و هست.
دکتر ناصر طهماسبی دوست عزیز بنده که در آن زمان نشریه «علم و جامعه» را منتشر می کرد تصمیم گرفت این مقاله را منتشر کند. به همراه مقاله مفصل آقای گنجی من هم یادداشتی نوشتم که خوانندگان علم و جامعه هر دو مطلب را در کنار هم بخوانند. قبل از این که به مروری بر مقالۀ اخیر آقای گنجی در هافینگتون پست بپردازم، لازم می دانم نکات اصلی آن مطلب قبلی را هم در این جا بازنشر کنم، تا زمینه ای باشد برای درک نوع تفکر ایشان، زیرا همان 14 سال پیش هم ایشان از همان مشکلات شیوه تحقیق و مقایسه ای رنج می بُرد که در مقاله اخیر ایشان شاهدیم.
عنوان مقاله ای که در «علم و جامعه» اوت 2001 منتشر شد چنین بود: «پس از خواندن «زندان» اکبر گنجی: کعب بن اشرف یا میشل فوکو؟ مسأله این است! چالش اصلی طرد اسلام از نظام دولتی است»

این است متن آن مقاله:

یکی از سنتهای نادرست در میان اغلب روشنفکران ایرانی که به مسائل سیاسی و اجتماعی می پردازند این است که نظریات زندانیان سیاسی را معمولاً به اعتبار و پشتوانۀ «دربند» بودنشان، بی هیچ نقد و تاملی می پذیرند و رواج می دهند، یا دست کم در قبال آن سکوت اختیار می کنند. نمونه های زیادی از این نوع نگرش را به خصوص در دوران رژیم سابق شاهد بودیم و هر کدام از ما کسانی را می شناسیم که پشتوانۀ سخن و اعتبار کلامشان بیش از آن که برآمده از استقلال رأی و فهم و درک درست مسائل سیاسی و تاریخی ایران باشد، ناشی از اقامتشان در «زندان» بود. البته صدمات ناشی از این نوع نگرش را هم در حکومت بیست و چند سالۀ نظام مارکسیستی – اسلامی کنونی شاهدیم.
در این جا قصد نقد تمامی مقالۀ آقای اکبر گنجی را ندارم و نیز اذعان دارم که اکبر گنجی یکی از معدود روزنامه نگارانی است که مورد هجوم هر دو جناح اصولگرا و اصلاحگرای نظام اسلامی قرار گرفته، ولی نگهداری غیرقانونی او در زندان و ستمی که بر او می رود نباید حکم و دلیلی بر صحت نظرات سیاسی و اجتماعی شاذ او باشد.
اکبر گنجی اساس مقالۀ خود را بر نظریات میشل فوکو قرار داده، و نظرات وی را درمورد زندان، تنبیه، جرم، اتهام، قانون و قانون شکنی، آزادی عقیده، مشکلات روانی زندانی، فداکاری، اطاعت، نافرمانی، عقل، استبداد، شکنجه، کتک، بازجویی؛ شلاق، و… به شرح یا اشاره مورد بررسی قرار داده است، که همه در جای خود مهم و قابل بررسی و تعمق هستند، اما نه در چارچوب یک نظام مبتنی بر شریعت اسلامی چون جمهوری اسلامی ایران.

مشکل اصلی مقالۀ آقای گنجی این جاست که مطالب مورد اشارۀ میشل فوکو – و در مواردی نلسون ماندلا – هیچ گونه ارتباطی با نظام اسلامی و شیوه های حکومت دینی ندارد. میشل فوکو از زندان به عنوان یک نهاد اجتماعی یاد می کند و ابعاد آن را مورد بررسی قرار می دهد، در حالی که در اسلام زندان یک نهاد اصیل به شمار نمی رود، بلکه جزو نهادهایی است که نظام اسلامی ایران مانند بسیاری از نهادهای دیگر – همچون دادگستری، آموزش و پرورش؛ دارایی و امور مالی، امور خارجه و غیره – از نظام قبل به ارث برده اند و – از نظر خودشان متأسفانه – موفق نشده اند آنها را کاملاً نابودکنند، اگرچه تلاش بزرگی در این راه به عمل آورده اند. حتی وجود قوای سه گانه مقننه و قضاییه و مجریه و تفکیک آنها از یکدیگر نیز در همین ردیف قرار می گیرد، یعنی نهادهایی که ار رژیم سابق به نظام اسلامی به ارث رسیده و نتوانسته اند آن را کاملاً نابودکنند، ولی البته این توفیق را یافته اند که – مانند رژیم گذشته ولی گسترده تر از آن – این نهادها را از مفهوم خودشان خالی نمایند و به صورت شیر و بی یال و دم اشکمی درآورند که آلت فعل خلیفه یا ولی فقیه باشد.
آقای گنجی و دیگر کسانی که نهادهای مستقر در ایران را با نهادهای مشابهشان در کشورهای اروپایی یا آمریکایی می سنجند از این نکتۀ بدیهی غافل مانده اند که کشورهای اروپایی و امریکایی از نعمت اسلام بی بهره اند. چون قسمت اصلی مقالۀ آقای گنجی دربارۀ زندان و شکنجه است، در این مختصر فقط به همین موضوع، یعنی زندان و شکنجه به گونه ای گذرا اشاره می کنم.

برای دریافتن نقش زندان یا شکنجه در نظام اسلامی ما چاره ای نداریم الا این که به دوران صدر اسلام رجوع کنیم و ببینیم در آن دوران پیامبر اسلام و جانشینان بلافصل وی در موارد یاد شده چه می کردند؟
ما در صدر اسلام زندان نداشته ایم و بنابراین زندان و برخی مسائل ناشی از آن از ابداعاتی به شمار می رود که سابقۀ آن در اسلام به حدود دویست سال بعد از پیدایش دین مبین بر می گردد، یعنی زمانی که خلفای اسلامی بعد از تصرف سرزمینهای متمدن و آگاهی از قوانین آن جوامع – یعنی سرزمینهای مفتوحه – دریافتند که می توان گاهی اوقات مخالفان را در بند نگاه داشت و لزومی ندارد که همه را در جا به قتل رساند!

در صدر اسلام و در زمان پیامبر و خلفای راشدین، مخالفان را – در برخی مواقع حتی قبل از احراز مخالفتشان و به صرف احساس مخالفت از جانب ایشان – به قتل می آوردند، به همین راحتی. یعنی اگر نوع آقای گنجی در آن زمان پیدا می شد که کلمه ای به پیامبر (معادل امروزی آن: آیت الله خامنه ای یا آیت الله هاشمی و اعوان و انصارشان) می گفت که باعث رنجش او می گردید، حکمش قتل بود و بریدن سر. نمونه های تاریخی آن فراوان است. ای کاش آقای گنجی در زندان این فرصت یا امکان را پیدا می کرد که تاریخ طبری و سیرت رسول الله و تاریخ بلعمی و سایر تواریخ اسلامی و فتح نامه ها و قرآن را مورد مطالعه قرار دهد تا به طور دقیق از رفتار پیامبر اسلام با مخالفانش آگاه شود و دریابد که رفتار نظام اسلامی کنونی در قیاس با آنچه بنیانگذار شریعت غرا مجری می داشت تا چه میزان «انسانی» و توأم با رأفت و محبت و تلطیف شده است!
مثلاً در دوران پیامبر ما «روزنامه نگار» نداشتیم و نزدیکترین حرفه به روزنامه نگاری در آن دوران شعر و شاعری بوده است که البته خود پیامبر هم در آن دستی داشته. حال ببینیم که پیامبر با شاعران که روزنامه نگاران و خبرنگاران دوران خود محسوب می شده اند، چگونه رفتار می کرده است.

در غزوۀ بدر – بنا به روایت تاریخ طبری از عبدالله بن مسعود، پیامبر فرمان داد همۀ مقتولین را به داخل چاهی ریختند و خود حضرت بر سر چاه ایستاد با اجساد بیجان آنان سخن می راند. شخصی به نام «کعب بن اشرف» که از قتل دسته جمعی ایشان متأثر شده بود، از داخل قلعه – که پیامبر را بر آن دسترسی نبود – اشعاری در وصف مقتولین و شجاعت ایشان می سرود و می خواند. پیامبر از شعر او عصبانی شد و فریاد زد «کیست که شرّ این اشرف را کم کند و سر او را بیاورد؟»

بنابراین می بینیم که پیامبر برای مقابله با یک شاعر مفلوک که احساس خود را نسبت به دوستان و اقوام مقتولش بیان می کرده فرمان قتل و آوردن سر می دهد. داستان کامل را در تاریخ طبری بخوانید، اما نکتۀ قابل توجه و بدیع دیگری نیز در این واقعه وجود دارد که دریفم می آید نقل نکنم.

کسی که تصدی قتل را قبول می کند «محمد بن مسلمه» برادر رضاعی کعب بن اشرف است. محمد بن مسلمه به پیامبر می گوید که نتوان کعب بن اشرف را از داخل قلعه بیرون کشید، مگر آن که من به رسول خدا ناسزا بگویم و به کعب بقبولانم که از مخالفان و دشمنان رسول خدا هستم!
محمد بن عبدالله، صاحب شریعت اسلامی، فرمود هرچه می خواهی بگوی (از ناسزا و توهین ولی) سر او را به دست آور!
پس محمد بن مسلمه به همراهی یک مومن دیگر به نام «سلکان سلامه» در شامگاه به در قلعه می روند و در آن جا محمد بن مسلمه برادر رضاعی خویش کعب بن اشرف را صدا می زند و با زاری و ناسزاگویی به پیامبر اسلام به وی می گوید که محمد بن عبدالله از ایشان پول و باج می خواهد و او آمده است تا زره اش را نزد برادر گرو بگذارد و وامی بستاند تا شرّ محمد بن عبدالله را از سر خود باز کند.
کعب بن اشرف فریب برادر می خورد و برای کمک به او از قلعه بیرون می آید، چند قدیمی همراه او راه می رود و ناگهان محمد بن مسلمه گردن برادر را می گیرد و خطاب به سلکان که کمین کرده بود فریاد می زند که «بکش این دشمن رسول خدا را»!

پس از قتل کعب بن اشرف، سرش را بریده هنگام صبح به عنوان تحفه نزد پیامبر اسلام که در حال نماز بود عرضه می کند و حضرت شادی می کند و – به روایت تفسیر سورآبادی – بعد از نماز فرمان می دهد هر یهودی که دیدند خونش بریزند!

آقای گنجی اگر می خواهند دربارۀ جامعۀ اسلامی و نظام اسلامی حاکم در ایران و نگرش این نظام به زندان صحبت و حکم صادر کنند، و فرمایشاتشان برای مردم مسلمان قابل اصغا و فهم باشد، باید معیارهای خودشان را عوض کنند و با استناد به تاریخ اسلام و شیوه هایی که مورد اجرای پیامبر اسلام و جانشینان او بوده، در مورد مسائل مبتلابه نظام اسلامی اظهار نظر نمایند، نه این که به امثال میشل فوکو یا نلسون ماندلا و نظراتشان استناد کنند، که کمترین ارتباطی با جامعه بی طبقه توحیدی اسلامی ایران ندارد.
این که فوکو دربارۀ شکنجه چه می گوید چه ربطی به نظام اسلامی ما دارد؟ ما در نظام اسلامی خود از شکنجه و ترور به عنوان یک سنت نبوی سابقه داریم. در صدر اسلام هم شکنجه می کردند. خود حضرت رسول بارها فرمان شکنجه داد، حضرت علی هم شکنجه می کرد، امیرالمومنین عمر هم شکنجه می کرد. روایات و نمونه های تاریخی آنها فراوان است، فقط همتی می خواهد که به کتب تاریخی رجوع کرده و آنها را بازخوانی کند و متوجه شود که رهبران امروزی نظام اسلامی حقیقتاً به مردم ایران از باب زجر و شکنجه های اسلامی تخفیفهای نود و نه درصدی داده اند، والا اگر اسلام ناب محمدی در همه ابعادش در ایران پیاده می شد، در پهندشت ایرانزمین امروز جز مشتی مردم معلول یک دست و یک پا و یک چشم، یا بدون دست و بدون پا و بدون چشم و دماغ و گوش، کسی باقی نمانده بود.

نمونه می آورم، باز هم از جنگ بدر: پیامبر تصمیم گرفت چاههای آب نزدیک «بدر» را خراب کند تا مخالفانش از داشتن آب محروم بمانند. یعنی همان کاری که قریب پنجاه سال بعد به روایات شیعیان شمر بن ذی الجوشن تکریتی – همشهری صدام حسین – علیه نوه پیامبر در صحرای کربلا کرد.
وقتی پیامبر و یارانش بر سر چاه رسیدند دو نفر به نامهای «اسلم» و «عریض ابویسار» مشغول کشیدن آب بودند. تاریخ طبری می گوید «حضرت فرمود آن قدر آنها را بزنند تا بگویند از کجا می آیند و تعداد سواران و لشکریان» آنها چیست؟ ادامه داستان و داستانهای مشابه آن را در کتب تاریخ پی بگیرید، که در این مختصر مجال آن نیست.

دیگر آن که آقای گنجی به محاکمه از دید میشل فوکو می پردازد و من غیر مستقیم به عدم محاکمه در زندانهای اسلامی – محاکمۀ عادلانه که جای خود دارد – اشاره می کند.
واقع امر و حقیقت قضیه این است که ما در صدر اسلام هرگز محاکمه نداشته ایم و آقای گنجی و دیگران هرگز نمی توانند حتی یک مورد از محاکمه در صدر اسلام نشان بدهند. پیامبر اسلام تمام مخالفان حکومت خود را – بی هیچگونه اغماض و بی روبایستی و بی ریا – از میان بر می داشت و در اکثر موارد زاد و رودشان را هم نابود می کرد و منازلشان را به آتش می کشید.
باز در همان روز جنگ بدر وقتی اسیران را آوردند، عباس بن عبدالمطلب از بستگاه پیامبر نیز جزو اسرا بود. پیامبر به او گفت «تو که مال داری فدیه ات را بپرداز و برو.» در مورد سایر اسرا که مالدار نبودند ابوبکر به پیامبر گفت «یا رسول الله، آنها قوم و خویش تو هستند، آنها را نگهدار و مهلتشان ده، شاید خدا توبۀ آنها را بپذیرد.» عمر گفت «ای پیغمبرخدا، تو را تکذیب کردند، گردنشان را بزن.» و عبدالله رواحه گفت «در دره ای هیزم بسیار بریزیم و آتش بزنیم و اسیران را در میان آتش اندازیم.»
پیامبر در پاسخ این سه تن فرمود: «هیچ اسیری را از دست ندهید، مگر فدیه بگیرید و یا گردن بزنید که شما عیالوار هستید»!

آیا انصافاً امروز نظام قضایی جمهوری اسلامی ایران جز این رفتار می کند که از اسرایی که در اختیار دارد فدیه می گیرد یا از آنان به عنوان گروگان استفاده می کند؟ آیا کسی می تواند ادعا کند که شیوۀ قضات جمهوری اسلامی در گرفتن فدیه و باج از اسرای دربند شیوه ای غیر اسلامی است؟

آقای گنجی همچنین – با استناد به میشل فوکو – به ارزش انسان و فرد و این گونه قضایا پرداخته که کمترین محلی از اعراب در نظام اسلامی ندارد و پرداختن به آن هم موجب ملال است و هم در این مختصر نمی گنجد.
***
غرض از این چند سطر این بود که برای رسیدگ به مسائل مبتلا به مردم ایران در روزگار حاضر باید تاریخ ایران و تاریخ اسلام را، و شیوه های حکومت دینی را در طول زمان به دقت خواند و و از آنها یاد گرفت. تاریخ ما و شریعت ما و سنت ما با اروپا و آمریکا فرق می کند و اگر هم می خواهیم برخی از سنتهای نیکوی غربی را با سنتهای خودمان گره بزنیم، ابتدا باید از سنتهای غلط خودمان کاملاً آگاه باشیم.
امروز شرایطی فراهم شده که اکثر مردم می توانند احکام اسلام و شریعت اسلامی را با گوشت و پوستشان لمس کنند و به طور عینی و عمیق درک کنند که نظام اسلامی یعنی چه. این که برخی این جا و آن جا و با تکیه بر این استدلال نادرست که حالا موقع رسیدن به این حرفها نیست، می خواهند مسائل سیاسی و اجتماعی مبتلا به ایران را از مسألۀ اسلام جدا نمایند، فقط ناشی از فرصت طلبی سیاست بازانه ایشان است. اکثر این جماعات و گروهها – هر یک به نوعی – چشم به قدرت دوخته و امیدوارند در زمانی به شیرینی وصل آن نائل آیند، بنابراین در مورد این اساسی ترین مشکل مردم ایران، یعنی تضاد حل ناشدنی دموکراسی با اسلام، چشم می پوشند و از دیگران نیز می خواهند که دربارۀ آن سخن نگویند. مشکل حکایتی است که تقریر می کنند! اکثر ایشان در نوشته های خود به نوعی سعی می کنند که مسیر توجه مردم را از علت العلل مشکلات امروزی ایران منحرف کرده و مسائل دیگری را به قول «رفقا» عمده کنند!

حقیقت امر این است که مشکل اساسی مردم ایران «جمهوری اسلامی» نیست، بلکه خود اسلام است و چالش اصلی مردم برای رسیدن به آرامش اجتماعی و طرد اسلام از دولت و نظام سیاسی است؛ اسلامی که کاملاً در همه صحنه ها و زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و از همه مهمتر اخلاقی، شکست خورده است. کامل و واضح.
ده سال پیش از این در مقاله ای استدلال کردم که اگر گروهی از روحانیان شیعه متوجه خطیر بودن موقعیت خود و اسلام نشوند و برای جدایی دین از دولت پیشقدم نگردند، آینده دین در ایران در مخاطرۀ جدی قرار خواهد گرفت. امروز اضافه می کنم، اگر اسلام از دولت طرد نشود، طرد اجتماعی آن در دستور روز مردم قرار خواهد گرفت.
***
هم اینک، صبح دوشنبه 16 ژوئیه 2001، که مشغول بازخوانی و تصحیح این نوشته بودم، خبر رسید که گروههای اسلامی در الجزایر که خواهان به دست گرفتن قدرت و تشکیل دولت اسلامی هستند، یازده نفر اعضای یک خانواده را در برابر اهالی محل سر بریده اند. «گناه» خانوادۀ مذکور این بوده است که پدر خانواده و یکی از پسران او کارمند دولت هستند و حاضر نبوده اند در خدمت نهضت مسلمانان در سرنگونی دولت الجزایر و اسلامی کردن آن قرار گیرند. معلوم نست که مجاهدین مسلمان الجزایر هنگام کشتار اعضای این خانواده چگونه عمل خود را برای حاضران توجیه کرده اند، ولی می توان با توجه به شیوه هایی که رهبران حکومتهای اسلامی از صدر اسلام تا کنون برای کسب قدرت و حفط آن در پیش گرفته اند، استنادات دینی ایشان را دریافت. به خاطر بیاوریم که نهضت اسلامی ایران نیز در تابستان 1357 برای ایجاد هیجان در میان مردم، سینما رکس آبادان را آتش زد و باعث قتل فجیع چند صد نفر شد.
خدا نکناد که این شیوه های اسلام ناب محمدی در کشورهای اسلامی رایج گردد.
16 ژوئیه 2001، فالس چرچ، ویرجینیا
***
این را در نظر داشته باشید که مقاله آقای گنجی درباره زندان، درباره مملکتی بود که در آن رشد کرده و بالیده، بخشی از نهضت انقلابی و حکومت برخاسته از آن بوده، و با این حال تا این حد از تاریخ و فرهنگ و مذهب آن بی اطلاع بوده است. در بخش بعدی به مقاله اخیر آقای گنجی خواهم پرداخت و نظرات ایشان درباره نظام سیاسی آمریکا و فرهنگی که این نظام از آن برخاسته و جهان را زیر نفوذ خود گرفته است.

Read Full Post »


علی اکبر صالحی رئیس سازمان انرژی اتمی و محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه ایران، از سوی یکی دو تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، از جمله حجة الاسلام روح الله حسینیان (از روحانیان سرشناس) به مرگ تهدید شده اند. این نخستین باری نیست که یک نماینده مجلس در ایران، یک مقام دولتی را به مرگ تهدید می کند. تا جایی که می دانم، بار نخست شادروان دکتر محمد مصدق در جلسه هشتم تیرماه ۱۳۲۹ رزم آرا را که نخست وزیر بود – و لایحه قرارداد الحاقی نفت موسوم به «گس – گلشاییان» را به مجلس برده بود – به مرگ تهدید کرد و گفت: «…خدا را شاهد است اگر ما را بکشند،‌ پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی رویم. به وحدانیت حق خون می کنیم. خون می کنیم، می زنیم و کشته می شویم…. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی ترم، می کُشم، همین جا شما را می کُشم…. اين طرح اگر به تصويب برسد ، من با دست خودم تو را می کُشم!»
جمال امامی در پاسخ دکتر مصدق گفت: من از آقای مصدق تعجب می‌کنم! مجلس جای استدلال و بحث است نه جای منازعه و مشاجره و فحش. اگر جای فحش بود چند نفر چاله‌میدانی می‌آمدند این جا!

به هر حال رزم آرا لایحه الحاقی را – که منافع ایران در آن لحاظ نشده بود – در ۵ دی ۱۳۲۹ از مجلس پس گرفت، و خودش در روز ۱۶ اسفند همان سال توسط خلیل طهماسبی از فداییان اسلام ترور شد. روز بعد در ۱۷ اسفند کمیسیون نفت در مجلس قانون ملی شدن را تصویب کرد و بر اساس آن، بعد از ابراز تمایل مجلس به نخست وزیری دکتر مصدق، وی از سوی شاه به نخست وزیری منصوب شد.
(خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا که موقتاً به واسطه مصوبه جبهه ملی از مرگ نجات یافت)
khalil tahmasebi

در آن زمان شایعات و گزارشهای ضد و نقیضی که عمدتاً از سوی حزب توده ایران و طرفداران جبهه ملی منتشر می شد حکایت از این داشت که شاه در قتل رزم آرا دست داشته است. از جمله مهندس سحابی در خاطراتش نوشته است: «عده ای از محققین را نظر بر این است که گلوله ای که رزم آرا را از پا درآورد از سوی یکی از محافظین خود او و با هدایت شاه و دربار شلیک شده باشد. شاه نگران کودتا بود. اما ترور رزم آرا در هر حال در برنامه فداییان اسلام بود».

تبرئه خلیل طهماسبی توسط لایحه جبهۀ ملی
در روز 16 مرداد ۱۳۳۱ (در دوره زمامداری دکتر مصدق) نمایندگان جبهه ملی طرحی با قید سه فوریت مبنی بر عفو و آزادی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا به تصویب مجلس رساندند. در مصوبه آمده بود: «چون خیانت حاج‌علی رزم‌آرا بر ملت ایران ثابت گردیده هر گاه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد به موجب این قانون مورد عفو قرار می‌گیرد و آزاد می‌شود.»
(شادروان دکتر مصدق و آیت الله ابوالقاسم کاشانی: روزهای خوش همکاری!)
Mosadeq kashani
مخالفان دکتر مصدق می گویند تعجیل در تصویب این طرح – که مباین روح قانون اساسی و اصل تفکیک قوا و مداخله قوه تقنینیه در قوه قضاییه به حساب می آمد – به این دلیل بود که مبادا محاکمه خلیل طهماسبی و احضار مطلعین و تهدید کنندگان به دادگاه، مشکلاتی برای اعضای جبهه ملی، از جمله شادروان دکتر مصدق و آیت الله ابوالقاسم کاشانی به وجود بیاورد.

خلیل طهماسبی تجسم ارادهٔ ملی
از میان اعضای جبهه ملی، دکتر مظفر بقایی که در آن زمان هنوز از دکتر مصدق جدا نشده بود و از ارکان جبهۀ ملی به شمار می رفت با تهدید نظام قضایی کشور در مجلس گفت: «چون سپهبد علی رزم‌آرا در دوران ریاست ستاد ارتش و ریاست دولت… از هیچ قانون‌شکنی من‌جمله مداخله و ارعاب و تخویف دستگاه قضایی و قوهٔ مقننه دریغ نکرد… بنابراین امضاکنندگان زیر آقای استاد خلیل طهماسبی را تجسم ارادهٔ ملی و عمل او را اجرای قضاوت افکار عمومی دانسته رجاء واثق داریم که به احترام افکار عمومی و حکومت مشروطهٔ ایران از طرف دادگاه رأیی بر خلاف عدل و وجدان صادر نخواهد گردید چه در این مورد ملت ایران است که مشمول رأی قضات آن دادگاه قرار خواهد گرفت»!

آیت الله کاشانی نیز به عنوان یکی دیگر از ارکان جبهه ملی و نهضت ملی شدن نفت، ضمن تایید قتل توسط خلیل طهماسبی گفت: «این عمل به نفع ملت ایران بود و این گلوله و ضربه عالی‌ترین و مفیدترین ضربه‌ای بود که به پیکر استعمار و دشمنان ملت ایران وارد آمد. قاتل رزم‌آرا باید آزاد شود؛ زیرا این اقدام او در راه خدمت به ملت ایران و برادران مسلمانش بوده‌است.»

در جبهۀ فداییان اسلام
و اما در میان جبهه فداییان اسلام، در خاطرات سید محمد واحدی و حاج مهدی عراقی از رهبران فداییان اسلام درباره توطئه قتل رزم آرا آمده که برنامه ترور با همفکری جبهه ملی و با اطلاع دکتر مصدق انجام شده بود.
به گزارش همین خاطرات، در جلسه ای که به این منظور برگزار شده بود این اشخاص حضور داشته اند: عبدالقدیر آزاد، مظفر بقایی، ابوالحسن حائری زاده، کریم سنجابی، سید علی شایگان، حسین فاطمی، نریمان، و حسین مکی، از جبهه ملی ایران؛ و نواب صفوی از فداییان اسلام.
دکتر فاطمی در جلسه گفته بوده که «من اصالتاً از طرف خودم هستم و وکالتاً از طرف مصدق» و بر این نکته تاکید کرده اند که دکتر مصدق گفته‌اند هر تصمیمی که در این جلسه گرفته شود «برای خود من هم لازم‌الاجرا است»؛ اگرچه خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا در بازجویی گفته بود در آن جلسه ابوالحسن حائری زاده از طرف دکتر مصدق حضور یافته بود، ولی به هر حال نقشه توطئه قتل رزم آرا با همکاری جبهۀ ملی ایران، و دست کم با آگاهی دکتر مصدق و دیگر بزرگان جبهه ملی و آیت الله کاشانی ریخته شده بود.

مهندس عزت الله سحابی در کتاب خاطرات خود با عنوان «نیم قرن خاطره و تجربه» می نویسد: «در جلسه ای با حضور نواب صفوی از فداییان اسلام و دکتر فاطمی، بقایی، مکی ، شایگان از جبهه ملی و البته بدون حضور مصدق و کاشانی برخی از چهره های جبهه ملی گفتند شاه فعلا خطرناک نیست و کارها زیر سر رزم آراست. نواب، فنجان چای خود را بر می گرداند و می گوید: به فرض که رزم آرا ساقط شد. آیا شما قول می دهید احکام اسلامی را اجرا کنید؟» (خاطرات عزت الله سحابی، ص 99)

ظاهراً باید پذیرفت که همه طرفهای سیاسی در ایران – از مصدق و جبهۀ ملی گرفته تا کاشانی و فداییان اسلام و شاه – از قتل رزم آرا راضی بودند.
با همه این حرفها و اسناد و شواهد، دکتر مصدق در خاطرات و تألمات خود می‌نویسد: قاتل رزم‌آرا هر که بود رفع کدورت از اعلیحضرت کرد!
***
برگردیم سر تهدید علی اکبر صالحی و محمد جواد ظریف توسط حجة الاسلام روح الله حسینیان.
حجة الاسلام روح الله حسینیان همان شخصیت معروفی است که گفته بود «آخه باباجون والله ما خودمان یک زمانی قاتل بودیم»!
(فرمایش حجة الاسلام روح الله حسینیان تیتر روزنامه ها شد!)
Roohollah ghatel
بفرمایید سری بزنیم به به مجلس انس حجة الاسلام در مدرسه شهیدین مشهد در شانزده هفده سال پیش و از فرمایشات ایشان فیض ببریم:
«می گویند (سعید امامی) دارو هم استفاده کرده و خودش را تمیز کرده بود. چند بسته شما به ایشان دادید؟ می گویند «یک بسته»، می گویم: خب از یک بسته چقدر باقی می ماند که خورده باشد و مرده باشد؟ می گویند دکترها گفتند که محلول یک استکان. گفتم آخه باباجون، آخه ما خودمان یک زمان قاتل بودیم. یک زمانی زندانبان بودیم. یک زمانی همۀ این چیزها را گذراندیم. تاکنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند. آخه چطور با یک استکان که آن هم شما می گویید که بلافاصله بردند به بیمارستان و شست و شو دادید، این خورد و مرد؟….» (کیهان ۲۱ دی ماه ۱٣۷۷) البته ایشان فرموده بودند که سعید امامی (معروف به اسلامی) از «درِ امام حسین» وارد بهشت شدند!

بر ما و شما و همه مسلمین و مسلمات واضح و مبرهن است که تخصص حجج الاسلام والمسلمین در قتل با چاقو، واجبی، و تصادف با اتومبیل است، و ما هنوز خبری از قتل و دفن جسد زیر سیمان و بتن توسط روحانیان نشنیده ایم، اما می دانیم که روحانیان ما ماشاء الله همه فن حریفند!
حضرت امام خمینی هم فرموده بودند: «… آن شبیه خوانهای سابق را یادتان است که شبیه می‌خواندند. حالا هم خیلی می‌پرسند. و ما هم می‌گوییم بهتر این است روضه بخوانند. شمر خوب آن بود که در شمری خوب باشد. و شبیه سیدالشهدای خوب این بود که شبیه او را خوب درآورد. در این امور آن کسی که کار خودش را، این تصرف در کار او نکند. آن هم تصرف در کار او نکند. هر کسی کار خودش را خوب انجام بدهد. اگر هر کسی خودش را موظف داشت به اینکه آن کاری که محول به اوست خوب انجام بدهد، خواهد خوب انجام گرفت….» (صحیفۀ نور، جلد 11، ص 283)

آخرین خبر:
و آخرین خبر این که حجة الاسلام والمسلمین روح الله حسینیان بعد از تهدید علی اکبر صالحی به قتل و دفن او زیر سیمان، حال خودش خراب شده و به بیمارستان رفته است. جالب این که بعد از بستری شدن «قاتل بعد از این»، علی اکبر صالحی (یعنی «مقتول بعد از این») به عیادت وی رفته است. واقعاً که قدما راست گفته اند که: صید از پی صیاد دویدن مزه دارد!

بعد از تحریر:
این نکته را هم یادم رفت بگویم که عنصر دیگری نیز در شباهتِ بین تهدید به قتل رزم آرا توسط شادروان دکتر مصدق در مجلس شورای ملی، و تهدید به قتل علی اکبر صالحی توسط حجة الاسلام روح الله حسینیان در مجلس شورای اسلامی، دخیل است و آن عنصر «سیمان» است.
سری هم بزنیم به جلسه خصوصی مجلس شورای ملی در هشتم تیرماه 1329: قبل از آن که شادروان دکتر مصدق رزم آرای نخست وزیر را تهدید به قتل کند، رزم آرا خطاب به نمایندگان گفته بود: «آقایان شما یک کارخانه سیمان را هنوز نمی توانید اداره کنید. شما که کارخانجات کشور را در نتیجه عدم قدرت فنی به صورت فعلی انداخته اید که ضرر می دهند با کدام پرسنل و با کدام وسایل می خواهید نفت را شخصا استخراج و ملی کنید.»
البته آنها که از جلسه خصوصی مجلس این عبارت را به خارج بردند و پراکندند، این طور نقل کردند که گویا رزم آرا گفته بوده است «ما لولهنگ (آفتابه) هم نمی توانیم بسازیم…»! و حالا بعد از 65 سال – با توجه به رابطه لولهنگ و آخوند – روشن می شود که چه کسی از جلسۀ خصوصی مجلس این حرف را به خارج برده بوده است.
به علاوه می فهمیم که سیمان هم در فرهنگ سیاسی و ترورهای سیاسی ما نقش داشته، و هنوز هم دارد.
بیخود نبود که آن بزرگوار در رقابت با قرآن فرموده بود: «ای کسانی که ایمان آورده اید، ای کاش سیمان آورده بودید»!

Read Full Post »


map caspian
امروز وبسایت فارسی رادیو آلمان در گزارشی نوشته بود «کنوانسیون امنیتی خزر استفاده نظامی از این دریا را ممنوع کرده است.» (لینک)
کنوانسیون امنیتی خزر با عنوان «موافقتنامه مربوط به همکاری در زمینه امنیت دریای خزر» در 9 تیرماه 1393 به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده است. در این موافقتنامه فقط یک بار به «ابعاد نظامی امنیت» اشاره شده و آن بند دوم از ماده دوم است که می گوید:
«طرفها در چهارچوب این موافقتنامه٬ به استثنای ابعاد نظامی امنيت٬ در سایر زمينه های مربوط به موضوع این موافقتنامه و مورد علاقه متقابل نيز همکاری می کنند.»
و هنوز گزارشی از توافق میان کشورهای حاشیه دریای خزر درباره «ابعاد نظامی امنیت» دریای خزر منتشر نشده است، و ما نمی دانیم آیا توافق محرمانه ای میان این کشورها صوت گرفته یا نه، این قدر می دانیم که با توجه به اظهارات مقامات ایران و روس، باید یکی از اهداف اصلی چنین توافقنامه ای دور نگاهداشتن کشورهای خارج از حوضۀ دریای خزر از ورود به بزرگترین دریاچه دنیا باشد. ایران و روسیه البته در این مورد پافشاری خاصی دارند و بر سر این موضوع با جمهوری های آذربایجان و قزاقستان نیز مشاجره هایی داشته اند؛ زیرا جمهوری آذربایجان که در کرانه غربی دریای خزر واقع شده، از آغاز استقلال در سال 1990 با کمکهای آمریکا دست به ایجاد پایگاههای نظامی زده و ناوگان دریایی نسبتاً قابل توجهی فراهم کرده است. به علاوه قصد عضویت در پیمان دفاعی آتلانتیک شمالی (ناتو)، باعث شده ایران این کشور را به صورت تهدیدی بالقوه برای خود ارزیابی کند.
قزاقستان و ترکمنستان نیز در سالهای اخیر قراردادهایی برای همکاری امنیتی و نظامی با ترکیه و آمریکا بسته اند و دست به ایجاد و گسترش نیروی نظامی خود در دریای خزر زده اند.
باید افزود که ایران و روسیه دلایل مختلفی برای مخالفت با حضور کشورهای بیگانه در دریای خزر دارند، روسیه بیشتر مانند ابر قدرتی رفتار می کند که تحمل رقیب در منطقه را ندارد، در حالی که مخالفتهای ایران بیشتر جنبه ایدئولوژیکی دارد.

نکته قابل توجه دیگر این است که از بعد از فروپاشی شوروی، با گذشت قریب 24 سال از آغاز مذاکرات، هنوز رژیم حقوقی دریای خزر به تصویب کشورهای ساحلی آن نرسیده است. بنابراین قاعدتاً هنوز باید قرارداد دوستی میان ایران و اتحادجماهیر شوروی در سال 1921، و سپس قرارداد تجاری میان آن دو در سال 1940 معیار عمل باشد. اما این دو قرارداد – در این زمینه – خودشان مبنای قرارداد ترکمانچای را پذیرفته اند:
بر اساس قراردادهای میان دو کشور ایران و روسیه تزاری (گلستان در سال 1813، و ترکمانچای در سال 1929)، اجازه داشتن نیروی دریایی در دریای خزر از ایران سلب شد. این موضوع در قرارداد مودت سال 1921 و قرارداد تجاری سال 1940 میان ایران و شوروی همچنان به قوت خود باقی ماند، تا در سال 1990 که شوروی فروپاشید و ایران مصمم به ایجاد نیروی دریایی در خزر شد، اگرچه هنوز رژیم حقوقی جدید دریای خزر مورد توافق قرار نگرفته است.

قبل از این که این موضوع را ادامه دهیم، بی فایده نیست نگاهی بیاندازیم به تحولات نیروهای دریایی ایران و روسیه در دریای خزر.
در 25 سال گذشته ایران یک پایگاه مدرن نیروی دریایی در بندر انزلی ایجاد کرده است. بندر انزلی تا این تاریخ عمدتاً اهمیتی تجاری داشت، و نیروی دریایی ایران – بر اساس قراردادهای دوجانبه با اتحاد شوروی و پیش از آن با روسیه تزاری – فقط در محدودۀ آبهای ساحلی خود قدرت و نفوذ داشت. در بندرهای بابلسر و نوشهر نیز تاسیساتی بنا شده یا در دست ساختمان است.
* در مرداد 1389«ناوچه‌ موشک‌انداز سینا» – ساخت ایران – با حضور وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران، و جمعی از مقامات کشوری و لشکری به آب انداخته شد.
Sina
بنا به گزارش مطبوعات ایران ناوچه سینا «به بیش از یکصد سیستم راداری، موشکی، توپخانه، ‌الکترونیکی، ‌مخابراتی و … مجهز و از قابلیت بالایی در تحمل امواج سهمگین و حفظ تعادل شناوری برخوردار است.» به علاوه «قابلیت واکنش سریع در مقابله‌ با تهاجم الکترونیک و ضدالکترونیک و برخورداری از سامانه‌های پیشرفته‌ ناوبری، ‌هواشناسی و سیستم هدایت تیر» نیز هست. در آذرماه 1391 نیز دو فروند دیگر سینا به ناوگان دریایی ایران در دریای خزر پیوست.
Jamaran2
* در فرودین 1392 نیز جماران2 به عنوان پیشرفته ترین نمونه از کشتیهای جنگی کلاس موج ساخت ایران در بندر انزلی به آب انداخته شد. توانایی های این شناور – بر اساس آنچه در مطبوعات ایران اعلام شده – به مراتب بیشتر از ناوچه سیناست.
احمدی نژاد رئیس جمهوری وقت جماران2 را «ناوشکنی» خواند که آماده است با هر کشوری که امنیت ایران را به مخاطره بیاندازد مقابله کند، و رسانه های ایران آن را حافظ منافع 20 درصدی ایران در رژیم حقوقی آینده دریای خزر می خوانند.
البته هنوز رژیم حقوقی دریای خزر مورد توافق قرار نگرفته است، ولی کارشناسان بر اساس ساحل کشورهای حاشیه دریا، سهم ایران را حدود 14 درصد ارزیابی می کنند، اگرچه معیارهای دیگری وجود دارد که سهم ایران را بیشتر از آن می داند.
به علاوه روسیه به عنوان قدرت برتر کشورهای پنجگانه ساحل خزر، هم از نیروی نظامی خود و هم از نیروی سیاسی خود – به ویژه در شورای امنیت و در دفاع از سیاستهای ایران – توانسته است فشار زیادی در زمینه حق ایران در دریای خزر بر این کشور وارد کند.
* مدتی بعد از به آب انداخته شدن جماران2، ایران نمونه ای از زیردریایی غدیر را در دریای خزر به آب انداخت. صنایع ارتش ایران می گوید این زیردریایی متوسط القامه (2 متر در 29 متر) اصلاً برای عملیات در خلیج فارس و دریای عمان ساخته شده است ولی بنا به گزارشها چند نمونه آن با شرایط دریای خزر نیز تطبیق داده شده و در آن جا به کار افتاده است.

به هر حال حضور نظامی ایران در دریای خزر از سال 1990 آغاز شده و تا کنون ظرفیت آن – در قیاس با کشورهای ساحل آن دریا – افزایش چشمگیری یافته است، اگرچه هنوز قابل قیاس با قابلیتهای نیروی دریای روسیه در دریای خزر نیست.

منابع روسي در آوریل 2011 از قول ولاديمير وسوسکي فرمانده نيروي دريايي روسيه اعلام کردند مسکو قصد دارد علاوه بر استقرار يگان‌هاي جديد موشکي و هوايي در درياي خزر، حضور نظامي دراز مدت خود را نیز در اين دريا تقويت کند. بر اساس این گزارش و گزارشهای مشابه روسيه تا سال 2020 ميلادي، 16 فروند ناو جنگي جديد مجهز به مجموعه‌اي از سامانه‌هاي موشکي در نزديکي بنادر آستارخان مستقر می کند.

ترکمنستان نیز پایگاه نظامی دریایی در ساحل دریای خزر احداث کرده است که قصد دارد آن را با سامانه های موشکی تجهیز کند.

در سالهای اخیر چند بار کشتیهای ایرانی و روسی به بنادر یکدیگر سفر کرده اند و به هر حال به نظر می رسد که روابط نظامی میان دو کشور در دریای خزر آمیزه ای است از همکاری به منظور صلح و امنیت – که البته تاکید ایران بر صلح و امنیت بیشتر از روسیه است. محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه ایران در روز دوم اردیبهشت 1393، در نشست وزرای امور خارجه کشورهای حاشیه دریای خزر گفت: «تبدیل دریای خزر به دریای صلح، دوستی و ثبات، پرهیز از رقابت های تسلیحاتی، خودداری از کاربرد نیروهای مسلح و عدم حضور نیروهای مسلح کشورهای غیر ساحلی، از پیش فرضهای اساسی برای تضمین صلح و ثبات پایدار در منطقه محسوب می شود. این امنیت نیز به خودی خود، شکوفایی اقتصادی و رفاه مردم را در پی خواهد داشت. خوشبختانه «موافقتنامه امنیتی» در دریای خزر به امضا رسیده است؛ و مشتاق هستیم که در آینده نزدیک، بتوانیم در خصوص ساز و کارهای مربوط به ساخت و ساز و همکاری های نظامی نیز به تفاهم برسیم.»

باز می گردیم به موضوع توافق امنیتی و نظامی کشورهای حاشیه دریای خزر:
تا جایی که می دانیم هنوز توافقنامه یا تفاهمی درباره «کارهای مربوط به ساخت و ساز و همکاری های نظامی» میان این کشورها به امضا نرسیده است. اما این قدر هست که ایران آشکارا خواهان «خودداری از کاربرد نیروهای مسلح» در دریای خزر و «عدم حضور نیروهای مسلح کشورهای غیر ساحلی» در آن دریاست.
پس چه قانون یا توافقنامه ای ناظر بر عملیات نظامی در دریای خزر است؟

نوشتم که در قراردادهای دوستی 1921 و بازرگانی 1940 میان روسیه شوروی و ایران، هیچ اشاره ای به قوای نظامی در دریای میان ایران و روسیه شوروی نشده است، بلکه با سکوت، توافق در قراردادهای قبلی میان دو کشور تنفیذ شده است. یگانه قراردادی که موضوع قوای نظامی در دریای خزر در آن آمده، همان قرارداد معروف ترکمانچای 1838 است که در فصل هشتم آن چنین آمده است:
«سفاین تجارتی روس مانند سابق استحقاق خواهند داشت که به آزادی بر دریای خزر به طول سواحل آن سیر کرده به کناره های آن فرود آیند و در حالت شکست کشتی در ایران اعانت و امداد خواهند یافت و همچنین کشتیهای تجارتی ایران را استحقاق خواهد بود که به قرار سابق در بحر خزر سیر کرده، به سواحل روس آمد و شد نمایند و در آن سواحل در حال شکست کشتی به همان نسبت استعانت و امداد خواهند یافت. در باب سفاین حربیه که علم های عسکریه روسیه دارند چون از قدیم بالانفراد استحقاق داشتند که در بحر خزر سیر نمایند، لهذا همین حق مخصوص کما فی السابق امروز به اطمینان به ایشان وارد می شود، به نحوی که غیر از دولت روسیه هیچ دولت دیگر نمی تواند در بحر خزر کشتی جنگی داشته باشد.»

می دانیم که ایران و روسیه در وقایع سوریه منافع مستقیم دارند و هر دو خواهان ابقای رژیم بشار اسد هستند، از این جهت همکاری دو کشور در کمک رساندن به اسد قابل فهم است. و روشن است که روسیه با اطلاع دولت ایران موشکهای کروز خود را به سمت مخالفان اسد در سوریه روان کرده است. ولی ظاهراً دیگر کشورهای حاشیه دریای خزر از عملیات روسیه اطلاعی نداشته اند.

نخستین سوالی که پیش می آید این است که استفاده از ناوهای جنگی در دریای خزر علیه کشوری که در حریم آن دریا قرار ندارد – حتی با توافق کشور یا کشورهایی که موشک از مسیر آنها می گذرد – چه تاثیری بر مذاکرات میان کشورهای حاشیه دریای خزر برای تعیین رژیم حقوقی آن دریا خواهد گذاشت؟ و آیا توافق ایران و روسیه بر سر استفاده نظامی از دریای خزر – بدون مراجعه به دیگر کشورهای حاشیه این دریا – باعث تحریک آذربایجان و ترکمنستان و قزاقستان برای نزدیکی بیشتر به کشورهای خارج از کشورهای پیرامون خزر نخواهد شد؟

و اگر واقعاً مبنای حقوقی روسیه برای محق دانستن خود در استفاده نظامی از دریای خزر، توافق ترکمانچای است، سوال دیگری مطرح می شود و آن این که آیا ایران به این موضوع توجه کرده است که زنده کردن ماده ای از توافق ترکمانچای احتمالاً چه تاثیراتی در آینده روابط آن کشور با روسیه خواهد گذاشت؟
منطق اقدام روسیه منطبق است بر روح قرار داد ترکمانچای، حاکم بلامعارض بودن در دریای خزر.
سوال آخر این که اگر مبنای حقوق مورد استفاده روسیه برای استفاده از دریای خزر، قرارداد ترکمانچای نیست، چه توافق یا قراردادی است؟

Read Full Post »


خبر مثل همیشه کوتاه بود: امروز صبح هوشنگ شکیبائی بعد از بیماری طولانی در فیرفکس ویرجینیا درگذشت.

من بسیار جوان بودم که با هوشنگ آشنا شدم و آشنایی ما به همکاری چهار ساله در هفته نامه ایرانشهر در واشنگتن (فروردین 1359 – اردیبهشت 1363) و سپس دوستی انجامید. در سه سال آخر، در عمل او بود و من که کارهای ایرانشهر را از نوشتن خبر و تحلیل تا کارهای فنی و اشتراک و پست انجام می دادیم. گاه می شد که از بامداد سه شنبه تا غروب پنجشنبه که هفته نامه را به پست می سپردیم یکسر کار می کردیم.
امکانات مالی ایرانشهر بسیار محدود بود. سرمایه اولیه آن بخشی از سوی گردانندگان ایرانشهر لندن – به نظرم دکتر غلامحسین باقرزاده – فرستاده شده بود با این هدف که به رغم بازگشت آنان به ایران، ایرانشهر ادامه یابد و بخشی از آن توسط هوشنگ شکیبایی، محمود گودرزی، و محمد حسین حبیبی – که آن موقع دانشجوی دکتری جامعه شناسی در دانشگاه آمریگایی واشنگتن بود – تأمین شده بود. عمده درآمد آن از حق اشتراک تامین می شد. شاید چند صد نسخه ای هم در شهرهای مختلف تکفروشی داشت. به علاوه معدودی از خوانندگان گاهی مقداری کمک می کردند، چنان که یک بار هم به نظرم یکی از ایرانیان کالیفرنیا چند هزار دلاری به تفاریق به عنوان کمک می فرستاد، دو سه نفری هم در سال آخر ماهانه صد دلاری یاری می رساندند. مقداری هم سفارش کارهای چاپی به زبان فارسی می گرفتیم، که گاه بود و گاه نبود. این همه وضعیت مالی ایرانشهر بود. زندگی هوشنگ از طریق کار همسرش گیتی تأمین می شد، و من که هنوز دانشجو بودم، گاهی چند صد دلاری می گرفتم، بقیه هرچه بود خرج هفته نامه می شد.

وقتی در سال 1982/ 1362 اوضاع مالی مجله رو به وخامت رفت، چند تن از بزرگان و نام آوران روشنفکری ایران – از جمله کریم لاهیجی، محمد علی همایون کاتوزیان، امیر پیشداد، علی اصغر حاج سید جوادی، غلامحسین ساعدی، خسرو شاکری، هما ناطق، و نعمت میرزازاده؛ به حمایت از ادامه انتشار ایرانشهر برخاستند. در فراخوان از جمله آمده بود: «یک نشریه مستقل و غیر وابسته، نه به وسیلۀ تک فروشی، و نه به وسیلۀ اشتراک معدود می تواند بر پای خود بایستد و در ادای تعهد خویش پای برجا بماند. بنابراین، برای چنین نشریاتی دو راه بیشتر وجود ندارد: یا آن که از راه راستین بی غرضی و استقلال مشی سیاسی خویش منحرف شوند و سر بر آستانۀ خریداران قلم و فکر فرود آورند و یا دستگاه خود را برچینند و میدان را برای نشریاتی باز بگذارند که اگر حقیقتی در نوشته های آنان وجود داشته باشد، تازه فقط جزء کوچکی ازحقیقت است که خود به نتیجه ای جز گمراه کردن فکر خواننده و ایجاد سوابق ذهنی غلط برای او نخواهد رسید…»

هوشنگ صمیمانه به این امر – یعنی «قلم در دراه صلح، آزادی، و حقیقت جویی» که شعار ایرانشهر بود – اعتقاد داشت و به آن متعهد بود، نه از آن نوع تعهدی که رفقا به ایدئولوژیهای تمام خواه و کامل خود دارند، بلکه از نوع تعهدی که به تفاوت اندیشه ها، استقلال فکر، دوستی میهن، و تلاش در راه آرمانهای انسانی احترام می گذاشت. و وقتی بعد از چهار سال تلاش بی وقفه کار به تعطیل ایرانشهر کشید، در سرمقاله آخرین شماره با اشاره به عبارتی از فراخوان که در بالا نقل شد، نوشت: «ما راه دوم را انتخاب کردیم» و با اشاره به راه و روش ایرانشهر یعنی «افشای جنایات رژیم حاکم…انتقاد از هژمونی طلبی سیاسی و ایدئولوژیکی افراد وسازمانها و گروههایی که در عمل… اعتقادی به تنوع و گوناگونی افکار، اندیشه ها و اعتقادات مردم ندارند…» افزود «واقعیت آن است که اندیشه و اعتقاد به پلورالیسم فکری، به طور کلی در فرهنگ سیاسی ما بسیار جوانتر از آن است که هواداران معدود آن بتوانند از خود نشریه مستقلی داشته باشند…»

و در راستای همین اندیشه بود که بعد از مورد حمله قرار گرفتن ایرانشهر از سوی طرفداران «یگانه آلترناتیو موجود» – که بعدها به عراق پیوستند، در مقاله «ایرانشهر و چشم انداز پنجمین سال» آمده بود: «دموکراسی برای ایرانشهر بدین معناست: قلم، خرمگس قدرت است. اگر قلم به مزد نیستی، مروت آن است که با دلسوزی تمام، از انحراف قدرت جلوگیر باشی. نوشتن، از همه زوایا نوشتن، و به همه اجازه تنفس دادن، و قضاوت را به عهده خواننده گذاشتن، این است مسؤولیت یک روزنامه متعهد. روزی برشت نوشت: «آن کس که خواننده را احمق تصور کند، خود ابلهی بیش نیست.» ما دقیقاً بر این اعتقادیم. ما تصور نمی کنیم که هر ایرانشهر تیری است نشانه رفته به کسی. حاشا و کلا. هر ایرانشهر تنفس گاهی است برای لحظه ای غالب آمدن بر اندیشه استبدادی. ایمان بیاوریم که اندیشه ها بایستی در برخورد و تعارض شکفته شوند و تنها به قاضی رفتن جز خشنودی از «من» به ارمغان نخواهد آورد… انتقاد از دیدگاه ما به «سازنده » و «غیر سازنده» تقسیم نمی شود. تجربه ما ایرانی ها نشان داده است که همیشه، تنها دیکتاتور علاقه مند به این تقسیم بندی است. مردم نمی توانند و نمی خواهند مرزبندی کنند. در واقع وسواس این که کدام یک «سازنده» و کدام یک «مخرب» است، چه بسا که مانع از ابراز اصل انتقاد شود… به نظر ما، اکنون دیگر کار از برخورد با خمینی از حد انتقاد گذشته است… به نظر می رسد که با توجه به قامت برافراشتن اپوزیسیون – به مثابه «آلترناتیو» یا غیر آن – بایستی لبه انتقاد را بیش از پیش به سوی اپوزیسیون متوجه نماییم. ما، که نگران، شکاک، و ناآسوده ایم، و چونان مرد مارگزیده، از هر سیاهی و سفیدی ترسان. و چون نیک آگاهیم که تنها بر اریکه قدرت است که چهره واقعی رهبران به نمایش گذاشته می شود، لذا برای ارزیابی هرچه زودتر کارکرد آنان، اعمال روزانه آنان را سنجیده وبا گذشته شان جمع می زنیم، و می کوشیم که تصویری از آینده ای که خواهند داشت، و خواهیم داشت، مجسم کنیم….»

هوشنگ در بیان منویاتش بسیار صریح و گاه تلخ بود. به قول خودش «اهل دادن و گرفتن آجیل» نبود. معتقد نبود که اشتباه نمی کند یا نکرده، اهل بحث و کنگاش بود، و به راحتی تسلیم نمی شد.

امروز که به گذشته می اندیشیم، فکر می کنم که چقدر از همکاری با هوشنگ در آن سالها و نیز از طریق آن آشناییهایی که ایرانشهر سبب آن را فراهم کرد، آموخته ام و چقدر آن سالها در تعیین مشی زندگی من تاثیر داشته است.

یاد هوشنگ شکیبایی را گرامی می دارم و درگذشت او را به همسرش گیتی و خواهرانش تسلیت می گویم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: