Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for نوامبر 2015


از جمله خدمات جمهوری اسلامی به مردم ایران، یکی هم ترجمه و چاپ و انتشار فرمایشات حضرت امام به زبانهای زنده و مرده دنیا است، تا همه مردم بتوانند به زبان خواهر و مادر و مادر اندرشان، از حبشی و بنگالی گرفته تا زبان مردم بورکینا فاسو و ساکنان جزیره وقواق در پرکنۀ سوم و جابلقا و جابلسا در قرآن، سخنان ایشان را به قول قدیمی ها اصغا کنند، که به گفتۀ سنایی:
سخن کز روی حق گویی جه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

باری یکی از این فرمایشات، پیام حضرتشان بود به حجاج بنگالی در سال 1358 که چون آن دسته از حجاج – به مانند امام سیزدهم – نه زبان فارسی فهم می کردند و نه زبان عربی (که زبان دین مبین باشد)، حضرت تصمیم گرفتند پیام خود را به زبان بنگالی برای ایشان بفرستند و متن آن را هم بواسطه یکی از پسر عموهایشان در کشمیر هند، برای بنگالی های مقیم تهران در روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 19 مهرماه 1358 منتشر کنند.
خوشبختانه حجاج بنگالی و مردم شریف و آگاه آن کشور غیر باستانی، به پیام امام توجهی نکردند، زیرا با نگاهی به تولید ناخالص سرانه بنگلادش می توان دریافت که از سال 1358 تا کنون، درآمد سرانه مردم بنگلادش (به دلیل همین بی توجهی به فرمایشات امام) بیش از 5 برابر شده است، در حالی که امت شهید پرور و همیشه در صحنه ایران که به فرمایشات حضرتشان گوش کردند، در ظرف همین مدت درآمد سرانه شان فقط دو و نیم برابر شده، آن هم به شرطها و شروطها!
و شرط و شروط این که :
اولاً مردم بنگال نفت ندارند و مردم ایران نفت دارند.
ثانیاً درآمد نفت ایران از 1358 سال تا کنون دست کم 10 (دَه) برابر مجموع درآمد نفت ایران از زمان دارسی تا زمان انقلاب اسلامی بوده است.
ثالثاً وقتی صحبت از درآمد سرانه می کنیم باید بیفزاییم که در مملکت اسلام تعدادی پدیده های اسلامی و تعدادی شهروندان از ما بهتران وجود دارند مثل بابک زنجانی، که تا ده سال پیش راننده یک نماینده مجلس بوده و اینک شخصاً 24 میلیارد یورو ثروت دارد، یا آن دسته از آقازاده های آیات عظام، که با سرقت اموال عمومی و بیت المال «توی دهن آمریکا» زده اند، یا نوه فلان آخوند شیرازی که در خاطراتش نوشته از راه دستفروشی گذزان زندگی می کرده، اتومبیلی می راند که فقط تک و توکی از بچه میلیاردهای آمریکایی می توانند آرزوی راندنش را داشته باشند. در حالی که این میزان سرقت و دزدی اموال عمومی قطعاً در بنگلادش وجود ندارد. یعنی اصلاً این قدر ثروت بی حساب در بنگلادش وجود ندارد، و مردم آنجا چون زیر سایه آخوند زندگی نمی کنند، و هنوز قبض و بسط دینی به آن جا نرسیده و هنوز این قدر اسلامی نشده اند که از رئیس بانک مرکزی تا قاضی دادگاه و رئیس صندوق بازنشستگانشان همه به شیوه غرای محمدی «غزوه» و راهزنی پیشه کرده باشند، پس لاجرم باید میلیونها ایرانی درآمدشان مثلاً زیر 500 دلار در سال باشد تا متوسط درآمد اهالی ممالک محروسه بشود معادل 5800 دلار و به قول آن نامرحوم: چه و چه و چه ها!
به هر حال این است ترجمه نامه امام به زبان های بنگالی و اردو !
ImamtoBangali
روی عکس کلیک کنید تا بزرگ شود.
باشد که در پیشگاه خداوند مقبول افتد!

Advertisements

Read Full Post »


ماحصل حرف خمینی این است که اسلام به كفاري كه كشته ميشوند مرحمت مي كند چون باعث ميشود كه نتوانند بيشتر معصيت كنند!

من البته با این حرف مخالفم که هر که مسلمان است تروریست است. با عبارت «تروریسم اسلامی» هم مخالفم، همان طور که با «هنر اسلامی» مخالفم. اگر هنر اسلامی وجود داشته باشد، لابد باید هنر مسیحی هم داشته باشیم، و اگر تروریسم اسلامی وجود داشته باشد، لابد باید تروریسم مسیحی یا تروریسم یهودی یا تروریسم بودایی هم داشته باشیم. اما آنچه داریم برخی از مسلمانان و مسیحیان و پیروان ادیان دیگر هستند – مثلاً آیت الله خمینی و آدولف هیتلر – که تروریسم را صبغه اسلامی یا مسیحی یا دینی دیگر می بخشند و بر آن لباس دینی می پوشانند.
آنچه در زیر می آید متن کامل سخنرانی آیت الله خمینی است در روز میلاد پیامبر اسلام (20 آذر ماه 1363) و در آن تروریسم را به زبان خیلی خیلی ساده که همه بچه ها هم بفهمند توضیح داده و به مردم انقلابی توصیه کرده است. بخواهیم یا نخواهیم آیت الله خمینی همان حرفهایی را می زد و عمل می کرد که امروز داعش می کند. درست است که سی و پنج سال و بیشتر از آن زمان گذشته و رهبران اسلامی ایران امروز تجربه آموخته اند، ولی اساس حرف آیت الله خمینی و پیروانش با اساس حرف داعشی ها یکی است، مبنای ایدئولوژی وارونه آنها هم یکی است: آیت الله خمینی با ابوبکر بغدادی و ملا عمر طالبانی از یک سرچشمه آب می خورند. (متن سخنان آیت الله خمینی به نقل از : صحیفه نور، ج‏19، صفحات 113 تا 118 است)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏
رحمت بودن قرآن و پیامبر اسلام براى بشر
من متقابلًا این عید بزرگ را که باید گفت هم عید، بزرگترین عید اسلامى و هم بزرگترین عید مذهبى است به همه آقایان و به همه ملت و به همه ملل اسلامى و مستضعفین جهان تبریک عرض مى‏ کنم. پیغمبر اکرم- صلى الله علیه وآله وسلم- که ختم همه پیامبران است و کامل ترین دین را عرضه کرده است بر بشر، قرآن را که به وسیله وحى بر او نازل شده است عرضه کرده است. قرآن یک کتابى است که نمى‏ شود در اطراف او با این زبان‏هاى الکن صحبت کرد. قرآن یک سفره گسترده‏ اى است از ازل تا ابد که از او همه قشرهاى بشر استفاده مى‏ کنند و مى ‏توانند استفاده کنند. منتها هر قشرى که یک مسلک خاصى دارد، روى آن مسلک خاص تکیه مى‏ کند؛ فلاسفه روى مسائل فلسفى اسلام، عرفا روى مسائل عرفانى اسلام، فقها روى مسائل فقهى اسلام، سیاسیون روى مسائل سیاسى و اجتماعى اسلام تکیه مى ‏کنند، لکن اسلام همه چیز است و قرآن همه چیز. قرآن یک رحمتى است براى همه بشر و پیغمبر اسلام یک رحمتى است براى عالمین که در همه امور رحمت است.
جنگ‏هاى رسول اکرم، رحمتش کمتر از نصایح ایشان نبوده است. اینهایى که گمان‏ مى ‏کنند که اسلام نگفته است «جنگ جنگ تا پیروزى»، اگر مقصودشان این است که در قرآن این عبارت نیست، درست مى‏گویند، و اگر مقصودشان این است که بالاتر از این با زبان خدا نیست، اشتباه مى ‏کنند. قرآن مى‏فرماید: قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لاتَکُونَ فِتْنَة، [سوره بقره، آیه 193: «با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روى زمین برطرف شود.»] همه بشر را دعوت مى‏ کند به مقاتله براى رفع فتنه؛ یعنى «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم»، این غیر از آنى است که ما مى‏ گوییم، ما یک جزء کوچکش را گرفته‏ ایم، براى این که خوب! ما یک دایره خیلى کوچکى از این دایره عظیم واقع هستیم و مى ‏گوییم که: «جنگ تا پیروزى». مقصودمان هم پیروزى بر کفر صدامى است یا پیروزى بر، فرض کنید بالاتر از آنها. آنچه قرآن مى‏ گوید این نیست، او مى‏ گوید: «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم»؛ یعنى، باید کسانى که تبعیت از قرآن مى‏ کنند، در نظر داشته باشند که باید تا آن جایى که قدرت دارند ادامه به نبردشان بدهند تا این که فتنه از عالم برداشته بشود. این، یک رحمتى است براى عالم و یک رحمتى است براى هر ملتى، در آن محیطى که هست.
رحمت بودن جنگهاى پیامبر براى عالم جنگ‏هاى پیغمبر، رحمت بوده است بر عالم و رحمت بوده است حتّى بر کفارى که با آنها جنگ مى ‏کرده است. رحمت بر عالم است، براى این که، فتنه در عالم اگر نباشد، همه عالم در آسایش‏ اند. اگر چنانچه آنهایى که مستکبر هستند، با جنگ سرجاى خودشان بنشینند، این رحمت است بر آن امتى که آن مستکبر بر او غلبه کرده است. بر خود مستکبر رحمت است، براى این که اساس عذاب الهى بر اعمال ماست.
هر عملى که از ما صادر مى ‏شود، در آن عالم یک صورت دارد، رد برانسان مى ‏شود.
این‏طور نیست که عذاب آخرت شبیه عذاب‏هاى دنیایى باشد که مأمورین بیایند، بکشندش و ببرندش، و از باطن خود- ذات انسان- آتش طلوع مى ‏کند. اساس جهنم، انسان است، و هر عملى که از انسان صادر مى‏شود بر شدت و مدت عمل، بر شدت و مدت عذاب مى‏افزاید. اگر یک کافرى را سر خود بگذارند تا آخر عمر فساد بکند، آن‏ شدت آن عذابى که براى او پیدا مى‏کند، بسیار بالاتر است از آن کسى که جلویش را بگیرند و همین حال بکشندش. اگر یک نفر فاسد که مشغول فساد است بگیرند و بکشند، به صلاح خودش است، براى این که این اگر زنده بماند فساد زیادتر مى‏کند و فساد که زیادتر کرد، عمل چون ریشه عذاب است، عذابش در آن جا زیادتر مى‏شود. این یک جراحى است براى اصلاح. حتى اصلاح آن کسى که کشته مى‏شود، یک کسى که دارد یک زهر کشنده را به خیال این که یک شربت است، مى‏خواهد بخورد. اگر چنانچه جلویش را شما بگیرید و با فشار و زور و کتک از دستش بگیرید، یک رحمتى بر او کردید ولو او خیال مى‏کند که طعمه او را از دستش گرفتید و یک زحمتى برایش ایجاد کردید؛ لکن خیر، این‏جور نیست. اگر امروز، این سران استکبارى بمیرند، براى خودشان بهتر است از این که ده سال دیگر بمیرند. اگر امروز، یک کسى که فساد در ارض مى‏کند کشته بشود، براى خودش رحمتى است، به خیال این که به صورت یک تأدیب، نه این است که این یک چیزى باشد که برخلاف رحمت باشد. پیغمبر، رحمةٌ للعالمین است و تمام جنگ‏هایى که او کرده است، دعوت‏هایى که او کرده است، همه‏اش رحمت است.
این که مى‏فرماید که: قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لاتَکُونَ فِتْنَة بزرگترین رحمت است بر بشر. آنهایى که خیال مى‏کنند که این آسایش دنیایى رحمت است و بودن در دنیا و خوردن و خوابیدن حیوانى رحمت است، آنها مى‏ گویند که اسلام چون رحمت است، نباید حدود داشته باشد، نباید قصاص داشته باشد، نباید آدمکشى بکند. آنهایى که ریشه عذاب را مى‏دانند، آنهایى که معرفت دارند که مسائل عذاب آخرت وضعش چى است، آنها مى‏ دانند که حتى براى این آدمى که دستش را مى ‏برند براى این کارى که کرده است، این یک رحمتى است. رحمتش در آن طرف ظاهر مى‏ شود. براى آن کسى که فساد کن است، اگر او را از بین ببرند یک رحمتى است بر او. این‏طور نیست که این جنگ‏هاى پیغمبر مخالف با رحمةً للعالمین باشد، مُؤَکِّدِ رحمةً للعالمین است. الْجَنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ‏ السُّیُوفْ‏ [بهشت، زیر سایه شمشیرهاست.] ممکن است یک معنایش هم این باشد که اشخاصى که در این جنگ‏ها هم کشته مى‏ شوند، باز هم به آن مرتبه از عذابى که باید برسند نمى ‏رسند، و ممکن است که یک مرتبه رحمتى براى آنها باشد.
بنابراین، قرآن و کتاب الهى یک سفره گسترده ‏اى است که همه از آن استفاده مى ‏کنند، منتها هرکس به وضعى استفاده مى ‏کند و عمده نظر کتاب الهى و انبیاى عظام بر توسعه معرفت است. تمام کارهایى که آنها مى ‏کردند، براى این که معرفت الله را به معناى واقعى توسعه بدهند؛ جنگ‏ها براى این است، صلح‏ها براى این است، و عدالت اجتماعى، غایتش براى این است. این‏طور نیست که دنیا تحت نظر آنها بوده است که مى‏ خواستند فقط دنیا اصلاح بشود. همه را مى‏خواهند اصلاح بکنند. آن مذهبى که جنگ درش نیست، ناقص است اگر باشد. و من گمانم این است که حضرت عیسى- سلام اللَّه علیه- اگر به او مهلت مى ‏دادند، آن هم همین ترتیبى که حضرت موسى- سلام اللَّه علیه- عمل مى‏ کرد، همان طورى که حضرت نوح- سلام الله علیه- عمل مى‏کرد، آن هم با کفار آن‏طور عمل مى ‏کرد. این اشخاصى که گمان مى‏کنند که حضرت عیسى اصلًا سر این کارها را نداشته است و فقط یک ناصح بوده، اینها به نبوت حضرت عیسى لطمه وارد مى‏کنند. اگر این‏طور باشد، معلوم مى‏شود که یک واعظى بوده، نه یک نبى‏اى بوده است. واعظ غیرنبى است. نبى، همه چیز دارد؛ شمشیر دارد، نبى جنگ دارد، نبى صلح دارد؛ یعنى، جنگ اساسش نیست، براى این که اصلاح را در دنیا توسعه بدهد، براى این که مردم را نجات بدهد جنگ مى‏کند. براى این که مردم را از شرخودشان نجات بدهد، حدود را، تعزیرات را وضع کرده است. براى این که هم تربیت بشود این آدم و هم راحت بشود امت. اگر امروز ما جنگ مى‏ کنیم و جوان‏هاى ما مى ‏گویند: «جنگ‏تا پیروزى»، این‏طور نیست که اینها یک امرى برخلاف قرآن مى‏گویند. این یک ذره‏اى است، یک رشحه‏ اى است از آنکه قرآن مى‏گوید. آنى که قرآن مى‏گوید، بیشتر از این حرف‏هاست. این که ما مى ‏گوییم، به اندازه حدود خودمان مى ‏گوییم. ما چون امروز با- فرض کنید که- صدام یا با کسانى که مؤید صدام هستند جنگ داریم، در این محیط ناقص، مى‏گوییم که «جنگ جنگ تا پیروزى».

خداى تبارک و تعالى، چون نظرش به اول و آخر است- تا آخر نظر دارد- مى‏گوید که «جنگ تا رفع فتنه». غایت، رفع فتنه است؛ یعنى، اگر ما پیروز هم بشویم یک کمى فتنه را کم کردیم، اگر ما به جاى دیگر هم پیروز بشویم، باز یک جاى کمى پیروزى حاصل شده است. اگر همه دنیا را هم ما فرض کنید که جنگ بکنیم و پیروز بشویم، باز همه دنیاى عصر خودمان را پیروزى درست کردیم. و قرآن این را نمى‏گوید، قرآن مى‏گوید: «جنگ تا رفع فتنه»؛ باید رفع فتنه از عالم بشود. بنابراین غلط فهمى است از قرآن که کسى خیال کند که قرآن نگفته است «جنگ جنگ تا پیروزى». قرآن گفته است، بالاتر از این را گفته، اسلام هم گفته است و بالاتر از این را گفته است. و رحمت است این، نه این است که نقمتى‏ [=ضد رحمت] بر مردم است، یک رحمتى است بر تمام بشر، که خداى تبارک و تعالى مردم را دعوت به مقاتله کرده است، نه این که خداى تبارک و تعالى مى‏خواهد زحمتى براى مردم ایجاد کند؛ مى‏خواهد رحمت درست کند، توسعه رحمت مى‏خواهد عنایت کند.
بنابراین، نباید از قرآن سوء استفاده کرد و آنهایى که با رژیم ما مخالف هستند، بگویند: این مخالف قرآن است؛ یا آخوندهاى دربارى بگویند: این مخالف قرآن است؛ یا آخوندهاى بدتر از آخوندهاى دربارى بگویند: این مخالف قرآن است. خیر! این موافق قرآن است. و اگر کسى بگوید که: با فاسد جنگ نکنید، مخالف قرآن است؛ اگر کسى بگوید: فتنه را با جنگ رفع نکنید، مخالف قرآن است. و مابحمدالله، جوان هایمان الآن‏ مشغول هستند و همان دستورى که خداى تبارک و تعالى در قرآن داده است به اندازه محیط خودشان، به اندازه سعه وجود خودشان را دارند انجام مى‏دهند، و امیدواریم که خداى تبارک و تعالى به آنها توفیق بدهد که هرچه بیشتر این امور را انجام بدهند. و دیروز یا پریروز- که مثل این که دیروز بوده است، یا پریروز بوده است- که روز حقوق بشر بوده، حرف‏هایى زده‏اند. آنهایى که بشر را پایمال مى‏کنند، دم از حقوق بشر مى‏زنند! آنهایى که از آن‏ور دنیا آمده‏اند و این‏ور دنیا را به آتش کشیده‏اند، صحبت از حقوق بشر مى‏کنند. آنهایى که قضیه اختلاف نژادى مبدأ امرشان است، حتى نژادسفید را هم قبول ندارند، فقط یک نژاد و آن نژاد خودشان را قبول دارند، آنها از وحدت نژاد صحبت مى‏کنند، آنها از این که نباید نژاد مختلف باشد. دنیا، وضعش این‏طور شده است که ظالم بیشتر کانّه داد رحمت مى‏دهد از مظلوم. آن کسى که مردم را پایمال دارد مى‏کند، بیشتر از حقوق بشر صحبت مى‏کند. شما ببینید که در این هواپیماربایى که همه دست اندرکاران ایران محکوم کردند این را، و بعد هم به این وضع خوب حل قضیه را کردند، باز هم مى‏گویند که خود اینها دخالت داشتند. این دلیل بر این است که اضطراب درشان پیدا شده، مضطربند. کسانى که مضطرب مى‏شوند در یک امرى، دست و پایشان را گم مى‏کنند، نمى‏دانند چى چى بگویند. اگر چنانچه این هواپیماربایى از ایران شده بود و در یک جاى دیگر بود و این طورى حل شده بود، حالا مى‏دیدید که چه بساطى در دنیا درآمده بود، و در تبلیغات درآمد که چه جور خوب درست شد، چه جور خوب عمل شد، چه جور شد، چه جور شد. لکن وقتى که ایران این کار را کرده است، اصلًا سکوت کردند در آن. گاهى یک چیزى مى‏گویند، لکن رئیس امریکا مى‏گوید که باز ما شواهدى بر این که احتمال این را بدهیم ایران کرده است، نمى‏دهیم. لکن از آن‏ور مى‏گویند که- همان امریکایى‏ها مى‏گویند- خود ایران دخالت داشتند در این امر؛ شواهد واضح است که خود ایران دخالت داشته! این، براى این است که مضطربند. جمهورى اسلامى و این نهضت همگانى اسلامى، اینها را مضطرب کرده که نمى‏دانند چى چى بگویند، هر وقتى‏ یک چیزى مى‏گویند. و این براى این است که، این یک قدرت اسلامى است که یک جلوه کمى کرده است و اینها را این‏طور مضطرب کرده است، والّا چرا باید این‏طور فتنه بکنند و این‏طور افترا بزنند؟ دائماً مشغول افترا زدنند به جمهورى اسلامى. دائماً راجع به این که در جمهورى اسلامى حقوق بشر دارد از بین مى‏رود و جاهاى دیگر نه! حقوق بشر سر جاى خودش هست. امریکا سرجاى خودش هست و رؤساى استکبار حفظ مى‏کنند حقوق بشر را! فقط در ایران است که حقوق بشر از بین مى‏رود! این براى این است که، مضطرب‏اند اینها. از اسلام اضطراب دارند، از این که اسلام پیشبرد بکند، اینها مى‏ترسند. از این جهت، این‏طور مى‏گویند و این موجب تقویت شما بشود.
هرچه آنها در بوق هایشان بر ضد شما صحبت کنند، دلیل بر قوّت شماست و دلیل بر عظمت اسلام و عظمت جمهورى اسلامى است، و این باید باعث تقویت ما بشود. آنها براى تضعیف ما این‏طور بوق‏ها را به بار مى‏آورند و ما از اثر این معنا- چون ریشه را مى‏دانیم که چى هست- تقویت مى‏شویم. اگر ایران، یک جایى بود که سستى داشت و جمهورى اسلامى دیگر از بین مى‏خواست برود، این قدر سروصدا نمى‏شد. چون مى‏بینند که استقرار پیدا کرده است، همه چیزش مستقر شده است و دارد پیش مى‏رود، اینها دست و پایشان را گم کرده‏اند و شروع کرده‏اند به این حرف‏ها زدن، و این موجب تقویت روحى شما و ملت ما باید بشود و جنگنده‏هاى ما بشود.
ان شاء اللَّه خداوند تبارک و تعالى به برکت این روز شریف که هم ولادت مؤسس اسلام و مؤسس توحید است- و توحید به معناى اعلا- و هم ولادت ناشر احکام اسلام است، به همه مسلمین و به همه مظلومان مبارک کند، و خداوند همه شما را مؤید کند.
والسلام علیکم و رحمة اللَّه‏

Read Full Post »


تقریباً دو طبقه از یکی از قفسه های کتابخانه محقر من اختصاص دارد به کتابهایی که درباره شادروان دکتر مصدق نوشته اند. تعدادی از اینها از دیگر کتابها ممتازند، از جمله «مصدق در محکمۀ نظامی» نوشتۀ جلیل بزرگمهر، که مشروح محاکمه وی است به قلم یکی از مریدانش، و «خاطرات و تألمات» که نوشته خود دکتر مصدق است، «نگاهی به زندگی سیاسی دکتر مصدق» تحقیق دکترجلال متینی، «زندگی سیاسی مصدق در متن نهضت ملی ایران» تحقیق و نوشتۀ فواد روحانی از ملّیون سرشناس ایران، و «خواب آشفتۀ نفت» اثر تحقیقی دکتر علی محمد موحد.
زندگی سیاسی – و حتی خصوصی – شادروان دکتر مصدق سالهاست که تبدیل به یکی از مشغله های سیاستمداران و محققان ایرانی شده است و به نظر نمی رسد هنوز هیچگونه تفاهمی درباره نقش این رجل سرشناس قرن بیستم ایران میان ایرانیان وجود داشته باشد. آیا نمی توان و نباید رشته ای درباره «مصدق شناسی» در یکی از دانشگاههای ایران برقرار کرد؟

به هر حال در یکی دو ماه اخیر شروع کرده ام این آثار را که به تفاریق ظرف سی و چند سال گذشته خوانده ام، بار دیگر به طور منظم بخوانم. فعلا و تا این جا از خواندن این مطالب یادداشتهایی برداشته ام که از این به بعد به تدریج با شما در میان خواهم گذاشت و امیدوارم نظرات دیگران را هم در این باره بشنوم.

*
نخستین مطلبی که نظرم را جلب کرده است، تشکیک درباره «فرمان عزل» دکترمصدق از نخست وزیری در اولین ساعت بامداد 25 مرداد 1332 است. اهمیت «فرمان عزل» از جمله در آن است که شادروان دکتر مصدق در دادگاه نظامی به اتهام عدم تمکین به «فرمان عزل»، حکومت غیر قانونی، و تلاش در راه خاتمه دادن به سلطنت محمد رضا شاه (کودتا؟) محاکمه شد.
هدف از این نوشته کوتاه این است که وقایع آن شب تا صبح، یعنی بعد از دریافت فرمان عزل از ساعت 1 بامداد 25 مرداد تا 8 بامداد همان روز به رشته تحریر درآید، زیرا فکر می کنم توجه به توالی اتفاقات به درک بهتری از وقایع آن شب می انجامد.

دکتر مصدق در نخستین ساعات بامداد روز 25 مرداد ماه ۱۳۳۲، فرمان عزل خود را از نخست وزیری، توسط سرهنگ نعمت الله نصيری (فرمانده گارد سلطنتی) دریافت کرد و به آورنده رسیدی داد، که عکس آن موجود است و بر روی آن به خط دکتر مصدق آمده است: «ساعت یک بعد از نصف شب 25 مردادماه 1332 دستخط مبارک به این جانب رسید.»
farman azl
دکتر مصدق در محاکمه خود چندین ایراد بر این فرمان عزل می گیرد:
«نظر به این که فرمان ملوکانه روز 22 مرداد صادر شده و علت عدم ابلاغ آن تا ساعت یک صبح روز یکشنبه 25 مرداد معلوم نبود و ساعت 6 بعد از ظهر روز شنبه 24 که جناب آقای ابوالقاسم امینی کفیل وزارت دربار اینجانب را ملاقات و از پاره ای از نظریات اعلیحضرت همایون شاهنشاهی اینجانب را مستحضر فرمودند، چنین تصمیمی را به اینجانب ابلاغ ننمودند؛ و به جای این که فرمان با جریان عادی و معمول به این جانب ابلاغ می شد، به صورت کودتا یعنی پس از دستگیری دو نفر وزرای خارجه و راه و بعضی از وکلا در ساعت یک بعد از نضف شب روز یکشنبه که رفت و آمد به واسطۀ حکومت نظامی جایز نبود به وسیلۀ قوای نظامی که در رأس آن فرمانده گارد سلطنتی قرار داشت به اینجانب ابلاغ گردید، لذا در اصالت فرمان مشکوک شدم، زیرا اعلیحضرت شاهنشاهی خوب می دانستند که اگر می فرمودند مایل به ادامۀ خدمت من نیستند دقیقه ای در خدمت باقی نمی ماندم. … تردید در اصالت فرمان سبب شد که این جانب از پیشگاه ملوکانه توضیحاتی بخواهم. پس از تحقیق معلوم شد اول وقت یکشنبه از کلاردشت به رامسر و از آن جا رهسپار بغداد شده اند که این عمل نیز در جامعه سوء اثر نمود و به فرار تلقی شد.» (به نقل از کتاب «مصدق در محکمۀ نظامی» جمع آوری و نوشتۀ سرهنگ جلیل بزرگمهر وکیل تسخیری دکتر مصدق، صفحات 3 – 4 )

بنابراین دکتر مصدق چند ایراد اساسی به «فرمان عزل» دارد:
1 – فرمان به تاریخ 22 مرداد بوده و در ساعت یک بامداد 25 مرداد تحویل شده.
2 – عصر روز قبل از دریافت فرمان کفیل وزارت دربار نزد ایشان بوده و چنین تصمیمی را (به فرض اتخاذ) به وی ابلاغ نکرده است.
3 – و در صبح روز 25 مرداد که خواهان توضیحاتی در اصالت فرمان از شاه بوده، وی به رامسر و از آنجا به بغداد رفته بوده است.
شاید با قرار دادن وقایع، یکی پس از دیگری (آن طور که بر اساس اسناد موجود به نظر می رسد انجام شده بوده است) پاسخهایی برای تردید دکتر مصدق به اصالت «فرمان عزل» بیابیم.

ابتدا اشاره به این نکته ضروری است که دکتر مصدق بر اساس آنچه گذشت در «اصالت فرمان عزل» تردید می کند، ولی در اصل موضوع که شاه در دوره فترت مجلس (بر اساس قانون اساسی) حق عزل و نصب نخست وزیر را دارد تردید نمی کند، و تاکید او که اگر در اصالت فرمان شکی نداشت آن را اجرا می کرد، دلیلی بر همین مدعاست، اگرچه قبل از وقایع روزهای 25 تا 28 مرداد، و هنگامی که قصد داشت برای انحلال مجلس رفراندوم کند، بسیاری از یارانش به او گفته بودند که با انحلال مجلس و در غیاب مجلس، شاه حق عزل او را دارد و از او پاسخ شنیده بودند که شاه «جرات نمی کند»، نه این که قانوناً نمی تواند. اگرچه بعداً در جلساتی از دادگاه اصل چنین حقی را زیر سوال قرار داد، که بررسی آن نیاز به مطلب دیگری دارد.
این است ترتیب وقایع به صورتی که روی داده است و می توان از اسناد استخراج کرد (همه تأکیدها در این مطلب از من است):
1 – دکتر مصدق در ساعت 1 بامداد 25 مرداد بعد از دادن رسید دریافت فرمان عزل، سرهنگ نصيری را بازداشت می کند و بشیر فرهمند مدیر کل ادارۀ تبلیغات و رادیو ایران را تلفنی به خانه اش احضار می کند:
«… شب 25 مرداد سال 1332 از منزل دکتر مصدق مرا احضار کردند، و دکتر مصدق گفت « معزول شده ام». شما وسايل را برای ضبط آخرين پيام بياوريد که من (دکتر مصدق) آخرین پیام خود را به ملت ایران بگویم. من وسایل را از اداره به منزل دکتر مصدق بردم و پیام را ضبط کردم تا در آغاز برنامه صبح روز بعد از رادیو پخش شود. در پیام، صدور فرمان عزل و تقاضا از ملت که سرنوشت خود را در دست گیرد گفته شد، در این موقع دکتر [حسین] فاطمی [وزیر خارجه] با پیژاما و مهندس [احمد] زیرک زاده و [جهانگیر] حق شناس و تنی چند از یاران دیگر وارد شدند. دکتر مصدق گفت من معزول شده ام و پیام خداحافظی از ملت را هم داده ام که صبح پخش شود. دکتر فاطمی شدیداً اعتراض کرد و گفت شما نخست وزیر قانونی هستید و هیچ مقامی نمی تواند شما را عزل کند. در این ضمن دکتر شایگان و سه نفر دیگر هم تلفنی احضار شدند. در نتیجۀ تبادل نظر و اصرار شخص دکتر فاطمی قرار شد دولت بماند و استعفا نکند. ولی مردم به وسیلۀ اعلامیه ای از کودتای نافرجام و ضد ملی مطلع شوند.»
سحرگاه به بشیر فرهمند تلفنی دستور می دهند به جای خبر استعفا این پیام را پخش کند: «دیشب کودتایی در شرف وقوع بود که دولت جلوگیری نمود و محرکین و نیز عاملین را بازداشت کرده است.» (از مصاحبۀ احمد انواری از ملیون صاحب نام و سردبیر روزنامۀ «پرخاش» در سال 1358 (بعد از پیروزی انقلاب اسلامی)، با بشیر فرهمند به نقل از کتاب: «شاه، مصدق، زاهدی»، نوشتۀ نور محمد عسگری؛ ص 107 – 108)
دکتر مصدق در خاطرات و تألمات خویش نیز نوشته است: «… اگر اعليحضرت همايون شاهنشاهی حق عزل نخست وزير را داشتند، چرا دستخط مبارک را آن وقت شب،‌ آن هم با افراد مسلح… ابلاغ نمودند. چنانچه روز روشن ابلاغ می نمودند اگر اطاعت نمی کردم، متمرد بودم…» (خاطرات و تألمات، چاپ اول، ص 294)
– بنابراین نخستین واکنش دکتر مصدق به فرمان عزل پذیرش آن بوده است، و حتی آخرین پیام به عنوان نخست وزیر را هم ضبط کرده بوده که پخش شود، ولی دکتر فاطمی و دکتر شایگان و تنی چند ازدیگر یارانش نظر او را عوض می کنند.

2 – دکتر مصدق در اولین ساعات روز 25 مرداد، بعد از دریافت «فرمان عزل»، و تغییر رای به واسطه تشجیع دکتر فاطمی و شایگان، ابتدا دستور خلع سلاح گارد سلطنتی، و تعویض نگهبانان کاخ های سلطنتی را می دهد. فواد روحانی از طرفداران دکتر مصدق و نهضت ملی ایران در کتاب «زندگی سیاسی مصدق در متن نهضت ملی ایران می نویسد:
«دستور خلع سلاح به سرتیپ ریاحی داده شد. او معاون ستاد سرتیپ کیانی و فرماندار نظای سرهنگ اشرفی را مامور این کار نمود و آنها این عمل را به این صورت انجام دادند که گارد جاویدان حافظ شخص شاه را که از افراد داوطلب تشکیل می شد همچنان باقی گذاشتند (هر چند طی دادرسی گفته می شد که آنها هم خلع سلاح شدند) ولی در مورد افراد وظیفۀ گارد شاهنشاهی برای این که مبادا دست به اسلحه ببرند و اتفاقی بین آنها رخ دهد اسلحۀ آنها را جمع آوری کردند و در سربازخانۀ گارد شاهنشاهی نگاه داشتند و پاسداران کاخهای شهر و سعد آباد و باغشاه را تعویض نمودند. این کار تا پیش از صبح انجام شد.» (صفحۀ 515)

به فرمان دکتر مصدق، بعد از خلع سلاح گارد سلطنتی و تعویض نگهبانان قصرهای شاه قبل از دمیدن آفتاب، ابوالقاسم امینی کفیل وزارت دربار، رحیم هیراد نویسنده «فرمان عزل»، و بهبودی کارمند تشریفات دربار را بازداشت کردند.
به نظر می رسد که هم رحیم هیراد و هم بهبودی و ابوالقاسم امینی، بعد از بازداشت اصالت فرمان عزل را برای دکتر مصدق تایید کرده باشند، زیرا وی در طول محاکمه خود هیچ اشاره ای به این موضوع نکرد. یعنی اگر هیراد و بهبودی و امینی اشاره ای کرده بودند که مثلاً در اصالت «فرمان عزل» تردیدی هست و یا آنها اطلاع نداشته اند یا ترتیب نوشتن آن غیر عادی بوده است، حتماً دکتر مصدق از آن در دادگاه یاد و استفاده می کرد.
بنابراین با بازداشت این 3 نفر قطعی است که اگر هم دکتر مصدق هنگام دریافت «فرمان عزل» به اصالت آن مشکوک بوده، بعد از بازداشت نویسندۀ فرمان که مستقیماً و مشخصاً در صدور فرمان نقش داشته، از اصالت آن آگاه شده بوده است.

3 – بین ساعات 7 و 8 بامداد، بعد از خلع سلاح گارد سلطنتی، تعویض نگهبانان کاخ های سلطنتی، و بازداشت امینی و هیراد و بهبودی، رادیو ایران به جای آخرین پیام دکتر مصدق بعد از دریافت «فرمان عزل» – که به خواست دکتر مصدق و توسط بشیر فرهمند رئیس رادیو برای اطلاع رسانی به مردم ضبط شده بود – این خبر را چندین بار پخش می کند که در ساعات بعد هم تکرار می شود:
«دیشب کودتایی در شرف وقوع بود که دولت جلوگیری نمود و محرکین و نیزعاملین را بازداشت کرده است.» و ساعتی بعد اعلامیه دولت پخش می شود: «از ساعت 11 و نیم دیشب یک کودتای نظامی به وسیلۀ افسران گارد شاهنشاهی به مرحلۀ اجرا گذاشته شد. بدین ترتیب که ابتدا در ساعت مزبور نفرات نظامی مسلح به شصت تیر و اسلحۀ دستی وزیر امور خارجه (دکتر فاطمی) و وزیر راه (حق شناس) و مهندس زیرک زاده را در شمیران توقیف کردند و برای توقیف رئیس ستاد ارتش نیز به منزلشان مراجعه نمودند ولی چون تیمسار ریاحی در ستاد ارتش مشغول کار بودند به دستگیری ایشان موفق نشدند. در ساعت 1 بعد از نیمه شب نیز سرهنگ نصری رئیس گارد شاهنشاهی با چهار کامیون نظامی مسلح و دو جیپ ارتش و یک زره پوش به منزل [و محل کار] آقای نخست وزیر آمده به عنوان آن که می خواهند نامه ای بدهد قصد اشغال خانه را داشته است ولی چون محافظین منزل نخست وزیر مراقب کار خودبودند بلافاصله سرهنگ مزبور را توقیف کردند. …. مامورین انتظامی از این ساعت [5 بامداد] ابتکار عملیات را به دست گرفته و چند تن از توطئه کنندگان دستگیرگردیدند.» (نقل از کتاب روحانی، ص 454 – 455)
شادروان دکتر مصدق، بعد از بازداشت هیراد و امینی و بهبودی و کسب اطمینان از صحت «فرمان عزل»، نه تنها دریافت آن فرمان را با مردم در میان نگذاشت و از آن با لفظ «نامه» در بیانیه دولت استفاده کرد، بلکه به جز تعداد معدودی که با آنها در این مورد مشورت کرده و تسلیم نظراتشان شده بود، وجود فرمان عزل را از سایر همکارانش پنهان نگاه داشت.

4 – دکتر مصدق می گوید قصد داشته است اصالت فرمان را از شخص شاه استفسار کند، ولی وقتی سعی در تماس با وی می کند، در می یابد که «اول وقت یکشنبه از کلاردشت به رامسر و از آن جا رهسپار بغداد شده اند… »
رفتن شاه به کلاردشت و رامسر و سپس «فرار» به بغداد بعد از آگاهی وی از پنهان کاری دکتر مصدق و عدم انتشار «فرمان عزل»، خلع سلاح گارد محافظ شخصی شاه توسط دکتر مصدق، بازداشت کفیل وزارت دربار، بازداشت نویسنده «فرمان عزل» و مسؤول تشریفات ارسال فرمان بود.
– آیا احتمالاً به همین دلیل نیست که کرمیت روزولت «داستان تاریخی» خود را از وقایع 25 تا 28 مرداد Counter Coup نام نهاده که به معنی «ضد کودتا»ست؟ در داستان روزولت، عملیاتی که وی مدعی رهبری آن است، بر ضد کودتایی بود که دکتر مصدق علیه شاه انجام می داد. با این حال هنوز مریدان شادروان دکتر مصدق به نوشته های این داستان تاریخی به عنوان «حکم» و «سند» استناد می کنند.

5 – دکتر مصدق در رد اتهامش می گوید «فرمان عزل» تاریخ 22 مرداد را داشته است. اما این موضوع، نه اهمیتی دارد و نه قابل اثبات است، خاصه این که به گفته شادروان دکتر مصدق «در ساعت 6 بعداز ظهر روز شنبه 24 مرداد که آقای کفیل وزرارت دربار با اینجانب ملاقات نمود، از این دستخط به هیچ وجه صحبتی به میان نیامد.» (مصدق در محکمۀ نظامی، ص 134)
فرمان نخست وزیری فضل الله زاهدی هم در همان روز 22 مرداد نوشته شده.
shah-zahedi
فرض دکتر مصدق بر این است که چون «فرمان عزل» در تاریخ 22 مرداد نوشته شده و کفیل وزارت دربار – که پسر خالۀ شادروان دکتر مصدق و برادر وزیر دارایی منتخب وی نیز بود – از این فرمان اطلاع نداشته و ایشان را از آن مطلع نکرده بوده است، پس فرمان اصالت ندارد. این منطق درست نیست؛ از جمله به این دلیل که مرحوم ابوالقاسم امینی به عنوان کفیل وزارت دربار، از سوی شادروان دکتر مصدق به دربار تحمیل شده بود و گزینه شاه برای این کار نبود، پس عجبی هم نبوده است که برخی از تصمیم های حساس و مهم را از او پنهان نگهدارند. البته می توان فرض کرد که مرحوم امینی چشم و گوش دکتر مصدق در دربار شاه بوده و این موضوع حتماً از شاه هم پنهان نبوده است.
به فرموده شادروان دکتر مصدق اصل این فرمان نزد ایشان بوده و از بین رفته: «بسیار متأسفم که اکنون در دسترس نیست. زیرا مقارن ساعت 1 بعد از ظهر روز چهارشنبه 28 مرداد که خانۀ اینجانب در خطر بود، آن را با کلیۀ نوشتجات مهم دولتی که در ضبط من و در طاقچۀ پهلوی تختخوابم بود برداشته در صندوق آهنینی که در اطاق مجاور بود گذاشتم… که روز 28 مرداد به عنوان اموال غارتی از بین رفت والا دستخط ملوکانه را ارائه می دادم و یقین داشتم که تصدیق خواهید فرمود متن دستخط بعد از توشیح نوشته شده؛ و نویسنده سعی خود را به کار برده بودکه متن را به امضای ملوکانه وصل نماید.» (همان کتاب، همان صفحه)
دکتر مصدق در این توضیح خود به همه جزئیاتی که معتقد است در فرمان وجود داشته، از جمله فاصله خطوط و درشتی و ریزی کلمات اشاره می کند ولی اشاره ای به تاریخ بالای فرمان ندارد.
نمی دانم که در آن زمان از فرمان ها و نامه های وزارت دربار – یا سایر وزارتخانه ها – کپی برای آرشیو یا سوابق کارها تهیه می شد یا نه، چنان که نمی دانیم آیا هنگام بازداشت امینی و هیراد و بهبودی، دفاتر و اسناد آنها هم توسط بازداشت کنندگان توقیف و به جای دیگری منتقل شده بوده است یا نه. آنچه مسلم است نسخه ای از «فرمان عزل» باقی نمانده و نه متن آن و نه شیوه نگارش یا فاصله خطوط یا اندازه کلمات قابل رویت و استناد نیست. با توجه به آنچه گذشت پذیرفتنی این است که ابوالقاسم امینی کفیل وزارت دربار در ساعت 6 بعد از ظهر روز 24 مرداد و هنگام ملاقات با شادروان دکتر مصدق از «فرمان عزل» مطلع نبوده باشد. این موضوع به هر حال اهمیتی در اصل فرمان و اصالت فرمان ندارد.
بهترین کسانی که می توانسته اند در این باره شهادت بدهند، نویسنده فرمان عزل رحیم هیراد، و بهبودی مسؤول تشریفات وزارت دربار بوده اند که هیچکدام در زمان بازداشت خود در بامداد 25 مرداد علیه اصالت این فرمان چیزی نگفته اند.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: