Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘ادبیات معاصر’ Category


در میان شاعران معاصر ایران، به ندرت می توان کسی را یافت که با آغاز شورشهای خیابانی سال ۱۳۵۷ و طلیعۀ حکومت اسلامی و تثبیت ولایت مطلقه فقیه به رهبری آیت الله روح الله خمینی، به استقبال شورش و انقلاب و رهبران آن نرفته باشد. بررسی شعرهای مداهنه آمیزی که در اوان انقلاب و تا سالها بعد، از زبان و قلم شاعران انقلاب زده تراوش کرده خود مقوله ای است مفصل که در این نوشته نمی گنجد. فقط به عنوان نمونه اشاره می کنم که یکی از شاعران سرشناسِ اهل «فلسفه» در استقبال از آیت الله خمینی وی را به «خدا» ماننده کرد، دیگری در خوشامد از رهبر انقلاب سرود: «برگرفتی مشعل اندیشه را/ سوختی تاریکی این بیشه را» و سومی مدیحه ای را که گویا قبلا وقف یکی از بزرگان اتحاد شوروی کرده بود، با تغییراتی در خور موقعیت و زمان، پیشکش رهبر انقلاب کرد.
احمد شاملو یکی از استثناها بود. وی با این که از شاعران «متعهد» و «انقلابی» و طلیعه دار «خلق» به شمار می رفت، خیلی زود دریافت انقلاب اسلامی را با شعارهای «آزادی»، «عدالت»، «برابری»، و «برادری» کاری نیست و چند ماهی بعد از انقلاب به صراحت در مصاحبه ای با سردبیر مجله «تهران مصور» (شمارۀ ۲۲، اول تیرماه ۱۳۵۸) گفت «برنامه طلوع خورشید لغو شده است»!
این نوشته قصد دارد به دو قطعه از اشعار شاملو در اوان انقلاب بپردازد و زمینه های اجتماعی و تاریخی آن را نشان دهد: یکی با عنوان «در این بن بست» – که بازتاب وقایعی است از اوان انقلاب، با نگرشی عمیق نسبت به فلسفه حکومتی که می رفت بر جامعه حاکم شود و قیاسی میان آنچه در پیش بود با اسطوره ای توراتی – قرآنی؛ و دیگری با عنوان «عاشقانه» – که برداشت وی از فلسفۀ زندگی در حکومتی است که «بر می آید» – و این هر دو شعر در پیوندی مفهومی با یکدیگر، روایتی از انقلاب اسلامی و دیدگاه های آن نسبت به «بشر» و «زندگی» به دست می دهد که به نظرم – دست کم با توجه به زمان سرودن آنها – در میان آثار ادبی منظوم دربارۀ انقلاب اسلامی کم نظیر است.
به منظور آشنایی با زمینه های فکری و اجتماعی شاعر در زمان سروده شدن این دو قطعه شعر، نگاهی می اندازیم به آنچه احمد شاملو در نخستین سرمقالۀ «کتاب جمعه» دربارۀ شرایط اجتماعی و دورنمای حکومت انقلابی نوشته است:
«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی تواند داشت، از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه خود را بر زمینه ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می جوید.
این چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشه آزادی را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پایه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همه متفکران و آزاد اندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانه توفانی روبنده ایستاده ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت در آمده اند و غباری طاعونی از آفاق بر خاسته است. می توان به دخمه های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی کند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ای که بر اینان وارد می آید نشانه ای هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.» («کتاب جمعه»، شمارۀ ۱، سال اول، تیرماه ۱۳۵۸)
شعر «در این بن بست» که مدتی قبل از «عاشقانه» سروده شده، بیان مواضع «مکتبی» حکومتی است که می رفت بر زندگی مردم چیره شود، و شد. «در این بن بست» روایتی است از زندگی روزانه مردم در ماههای بعد از انقلاب، و پس از آن که روحانیان به اصطلاح ماشین دولتی را در اختیار و کنترل خود گرفتند. در این ماهها، گروههای فشار، حمله به افراد، گروهها، و تأسیساتی را که «اسلامی» نمی شمردند آغاز کردند. از خوراک و پوشاک تا نحوه آرایش زنان و مردان، تحت کنترل دین دولتی در آمد و کسانی که از «ارزش» های تازه و احکام حکومتی سرپیچی می کردند، در ملأ عام با شلاق تنبیه می شدند. بر سر چهارراهها، خیابانها و کوچه ها، پست های بازرسی به وجود آمد. اتومبیل ها را نگاه می داشتند و علاوه بر جستجوی داخل آنها، اگر مشکوک می شدند که راننده اتومبیل یا یکی از سرنشینان آن مشروب الکلی مصرف کرده «دهان» آنها را بو، و در صورت تشخیص مصرف مشروب الکلی آنها را بازداشت می کردند. بیشتر بازداشت شدگان محکوم به شلاق می شدند، و در ملأ عام تازیانه می خوردند. صحبت از روزگاری است که سرمای معنوی حاکم بر جامعه، با آتش زدن کتابها به فراموشی سپرده می شد. حمله مأموران کمیته های انقلاب به خانه های شهروندان – به منظور جمع آوری کتابها و آثار سیاسی و ادبی «ضاله»، عمده فعالیت روزانه این نهاد انقلابی را تشکیل می داد. مأموران حکومت اسلامی معمولا در نیمه های شب به خانه ها می ریختند و هر آنچه را «مضر» تشخیص می دادند به همراه فرد «خاطی» با خود می بردند. بسیاری از این بردنها، بازگشتی به همراه نداشت. بسیاری از مردم کتابهای خود را می سوزاندند و یا آنها را در حیاط خانه هایشان دفن می کردند. «نور» و «آگاهی» به درون افراد رانده شد، و «اندیشیدن» به صورت «خطر»ی در آمد که می توانست بنیاد و دودمان شخص را بر باد دهد. در همین روزگار است که قوانین قصاص نوشته شد و به اجرا در آمد. بریدن انگشت و دست و پا، در آوردن چشم، جدا کردن سر از تن، و پرتاب «گناهکار» از کوه یا بام، بخشی از قوانین موضوعه کشور شد و بنیانگذار حکومت اسلامی منکرین قصاص را تکفیر کرد. حضور پزشکانی که در نقش «قصاب» ظاهر می شدند، از دیگر بدایع این دوران بود. روزگاری که – باز هم به فتوای بنیانگذار دولت اسلامی – حدیث نبوی «حبّ الوطن من الایمان» جعلی شناخته شد و خندیدن و شادی از اعمال لغو به حساب آمد و – بنابراین – ماموران حکومتی شادی و خنده را نیز بر نمی تافتند و به «جراحی» و حذف آن از صورت آدمیان می پرداختند؛ تا چه رسد به «ترانه» و «شوق» از هر نوع که باشد. شوق و ترانه و سرود – به فتوای «پیشوا» در گفتگو با اوریانا فالاچی روزنامه نگار ایتالیایی – فقط در حدی قابل قبول بود که در جنگ و خونریزی به کار آید. دورانی که نفرت و خشونت توسط آیت الله خمینی تقدیس و رایج شد. روزگاری که به فرمان «رهبر»، بیان اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه برای داشتن حق حیات کافی نبود، بلکه شهروندان می بایستی «از ته دل» به نظام معتقد می شدند و ماموران وظیفه داشتند حتی «دلت را ببویند» تا مطمئن شوند از ته قلب با آنان همراه هستی! و البته این همه از نظر حکومتگران پیروزی محسوب می شد.
با این مقدمات و پیش زمینه سروده شدن «در این بن بست»، آن را می خوانیم:
در این بن بست
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راه‌بند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بست ِ کج ‌و پیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساطوری خون‌آلود
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را
بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
(ترانه های کوچک غربت، ص ۳۰-۳۲)[1]
احمد شاملو چند ماهی پیش از سرودن این شعر، و قبل از این که «ابلیس پیروز مست»، بر مسند خدا بنشیند و بر «عزای خلق» ضیافتی فراهم کند، در گفتگو با سردبیر «تهران مصور» سرخوردگی طلیعه داران انقلاب را چنین توصیف کرده بود:
اگر دیگر پای رفتنمان نیست
باری
قلعه بانان
این حجت با ما تمام کرده اند
که اگر می خواهید در این دیار اقامت گزینید
می باید با ابلیس
قراری ببندید!
(«تهران مصور»، شماره ۲۲، اول تیرماه ۱۳۵۸).
اما سیر وقایع سیاسی و اجتماعی منجر به حکومت تمامیت خواه (totalitarian) روحانیان و تسلط کامل روایت ایشان از «اسلام ناب محمدی» بر همه شئون زندگی، چنان سریع است که بازتاب آن را می توان در شعر «عاشقانه» و مقایسه آن با «در این بن بست» دید. شاعر، در همین فاصله کوتاه، از موضع «بن بستی» که گمان می کرده جامعه دچار آن شده، به موضع تسلیم و بی عملی کامل می رسد، و تصاویری که در این شعر ارائه می کند، بیانگر عمق تسلیم و بی عملی است:
بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری‌ ِ جبران‌ناپذیری‌ست.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی بگوی

درختان،
جهلِ معصیت ‌بارِ نیاکان اند
و نسیم
وسوسه ای ست نابکار.
مهتابِ پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

هر دریچه نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی بگوی،
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبرویِ جهان‌اند.

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند.

خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
از عشق
چیزی بگوی
(«ترانه های کوچک غربت»، ص ۴۷ – ۴۹، بی تاریخ، بی نام ناشر)
shamloo
چند محور اساسی در این شعر قابل مشاهده و تطبیق با نظریه های حکومتی – دینی است که بر ایران حاکم شد:
• بیان مفهوم زندگی در نظریه دینی – اجتماعی حاکم. بر اساس این نظریه، زندگی انسان محدود است به «بیتوته کوتاهی… در فاصله گناه و دوزخ»، و نیز بی حاصل و عبث بودن زندگی این جهانی برای مؤمنان.
• بیانِ مخالفت نظریه حاکم دینی با آگاهی عمومی (که خورشید و نور نمادهای آن است به عنوان عامل تمیز دهنده روز و شب، که نماد تاریکی و جهل باشد).
• تشریح مخالفت نظام جدید با فضای باز ناشی از انقلاب، با استفاده از استعاره «درخت» و «نسیم» و «مهتاب پائیزی»، و بالقوه کفر آمیز دانستن آن از سوی حاکمان جدید. و این اشاره ای است به داستان آفرینش انسان در تورات و قرآن و رانده شدن آدم و حوا از بهشت، به واسطه خوردن میوه «درخت معرفت» و عالِم شدن بر نیک و بد. و آشکار شدن این راز بر خداوند، «که هنگام وزیدن نسیم بهار در باغ می خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان پنهان کردند…» («کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق و عهد جدید»، به همت انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل، چاپ افست ۱۹۸۸، از روی چاپ ۱۹۰۴، سِفر پیدایش، باب سوم، ص ۴) و نیز آن دسته از روایات دینی، که اغوا شدن حوا توسط ابلیس به صورت مار درآمده در باغ بهشت، و سپس هبوط آنان را به زمین، در عصر یک روز پائیزی توصیف کرده اند.
• توصیف «هر دریچه نغز / بر چشم انداز عقوبتی می گشاید»، در واقع بیان بینش رسمی حاکمیت اسلامی در تعریف زیبایی در دوران سروده شدن این شعر است، و بیت بعدی اشاره ای است آشکار به همخوابگی عاشق و معشوق – به عنوان عالیترین مرحله عشق ورزی – که از دیدگاه دینی حاکمیت اسلامی، در «رطوبت چندش انگیز پلشتی» خلاصه می شود، و «آسمان» که سر پناهی ست تا «به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش/ گریه ساز کنی»!
باید به یاد داشته باشیم که در اوائل انقلاب اسلامی، پوشیدن لباس نو، مصرف عطر و ادوکلن و صابونهای عطری و حتی تمیز بودن و به طور روزانه حمام کردن، از عادات «طاغوتی» به حساب می آمد و کراهت داشت؛ و در عوض، در بر کردن لباس کثیف و عرضه بدنهای عرق آلود، به کار بردن الفاظ رکیک و توهین آمیز، و جز آن از ارکان انقلاب اسلامی و ممیزه انقلابی بودن به شمار می رفت؛ تا حدی که شخص آیت الله خمینی در این باره گفته بود: «قوی ترین نهضتی که از بعد از انقلاب در ایران پا گرفته است نهضت ضد جمال است.» [2]
در انقلاب اسلامی کثیف بودن و اعتقاد – یا دست کم تظاهر – به عدم رعایت نزاکت های اجتماعی و «تقدیس مرگ» بخشی از «ارزشهای انقلاب» محسوب می شد. شاملو همین را چون الهامی آینده نگر در قالب این بیت از شعر خود ریخته که «چشمه ها از تابوت می جوشند/ و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند!» در حالی که قاعدتا در یک جامعۀ سالم، چشمه ها از زندگی و حیات می جوشند، نه از تابوت حامل مرگ؛ و آبروی جهان به زیبایی و لطف زندگان است نه به ژولیدگی عزادارانی که خود از فاجران اند و نیازمند فروش «عصمت» به آینه – یعنی خودشان! همین بیت شاید اشاره ای هم باشد به زنانی که بعد از خراب کردن فاحشه خانه های رسمی، به استخدام نیروهای انتظامی و انقلابی جدید درآمدند، و از جمله در فرودگاه ها و ایستگاه های قطار و اتوبوس، وظیفه شرعی جستجوی بدنی «خواهران» را بر عهده گرفتند. نمونه هایی از آن رفتارهای وقیح در برخی از خاطرات دوران انقلاب، از جمله در کتاب «در حضر» نوشته مهشید امیرشاهی آمده است. در چنین شرایطی جز «تسلیم» و پناه بردن به «خدا» چه می توان کرد: «خامش منشین خدا را/ پیش از آن که در اشک غرقه شوم/ از عشق چیزی بگوی.»
***
اما چند کلمه ای هم درباره ساختار شعر «در این بن بست» گفتنی است، که به نظرم روایتی است نو از اسطوره توفان نوح در تورات و قرآن و پشیمان شدن خدا از آفرینش انسان. ابتدا نگاهی بینداریم به این اسطوره به روایت تورات، و نقش گناه آدم و حوا در آن:
… و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دایما محض شرارت است * و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت * و خداوند گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چون که متاسف شدم از ساختن ایشان * اما نوح در نظر خداوند التفات یافت * این است پیدایش نوح * نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و نوح با خدا راه می رفت * و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث * و زمین نیز به نظر خدا فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود * و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند * و خدا به نوح گفت انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت * پس برای خود کشتی ای از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا * و آن را بدین ترکیب بساز که طول کشتی سیصد ذراع باشد و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع * و روشنی ای برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقاتی بساز * زیرا اینک من طوفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات بر آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هرچه بر زمین است خواهد مرد * لیکن عهد خود را با تو استوار می سازم و به کشتی در خواهی آمد تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو * و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی جفتی همه به کشتی درخواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاه داری نر و ماده باشند از پرندگان به اجناس آنها و از بهایم به اجناس آنها و از همه حشرات زمین به اجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری * و از هر آذوقه که خورده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد. پس نوح چنین کرد و به هر چه خدا امر فرمود عمل نمود. (نقل از «کتاب مقدس یعنی…»، سِفر پیدایش، باب ششم، ص ۸)
و در ادامه داستان در آغاز باب هفتم از همین سفر:
تو و تمامی اهل خانه ات به کشتی درآیید زیرا تو را در این عصر به حضور خود عادل دیدم * و از همه بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده و از پزندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده را تا نسلی بر روی تمام زمین نگاه داری * … (باب هفتم، ص ۹)
عناصر اصلی تشکیل دهنده اسطوره توفان نوح از این قرار است: ۱ – فریب خوردن انسان از ابلیس و گناه ]شرارت[ ناشی از آن؛ ۲ – پشیمانی خالق؛ ۳ – اندوهناک شدن خدا، ۴ – تصمیم به نابودی آنچه به گناه آلوده شده؛ ۵ – نجات و حفظ نمونه هایی از آنچه پاک است و آلوده به شرارت و گناه نشده، ۶ – چگونگی نجات؛ ۷ – و ادامه حیات.
شعر «در این بن بست» نیز از عناصر اصلی مشابهی برخوردار است: ۱ – «فریب خوردن» مشتاقان انقلاب (از جمله شاعر) از کسانی که به قولی «انقلاب را ربودند»؛ ۲ – پشیمانی بخشی از انقلابی ها از شرکت در انقلاب؛ ۳ – ناامید شدن شرکت کنندگان از نتایج شورشهای سال ۱۳۵۷؛ ۴ – فعالیتهای «ضد انقلابی»؛ ۵ – سعی در «نجات انقلاب» و انداختن آن به راه «درست»؛ ۶ – اندیشیدن به آینده؛ و ۷ – بعد از نا امیدی کامل، حفظ آنچه اصیل است و پاک به منظور ادامه حیات برای آیندگان.
در این شعر ردّ پای همه این عناصر به وضوح دیده می شود، بااین تفاوت که در اسطوره توفان نوح به روایت تورات و قرآن،[3] خداوند قهّار و منتقم (revengeful God) به واسطه قهر و غیرتی که دارد، تصمیم به نابودی همه چیز از روی زمین می گیرد؛ اما به دلیل لطفش به نوح پیامبر، اجازه می دهد تا وی نمونه ای از هر جانداری را برای آیندگان (بعد از توفان) در کشتی خویش نگهداری کند. اما شاعر که از این قدرت بهره ای نبرده، و شاید به واسطه حس زیبادوستی و عاطفه – که ذاتی شاعران است – فقط می تواند قصد حفظ و نگهداری چیزهای پاک را در پستوی خانه (ناخودآگاهی ملی؟) داشته باشد، تا شاید آیندگان را از آنها بهره ای باشد و «عشق» و «شوق» و «نور» و «خدا»، در میان همه «دستاوردهای» تیره و تار انقلاب، امید به آینده ای بهتر را زنده نگهدارد.
اما طنزینه بزرگی هم در این شعر حضور دارد. جایی که شاعر قصد دارد «خدا» را نیز در پستوی خانه نهان کند تا از آسیب توفان در امان بماند، اگرچه این توفانی است که مدعیان به وجود آوردنش، آن را برآمده از «خدا» می دانند.

(به نقل از فضلنامۀ ایران شناسی، سال هفدهم، ۱۳۸۴ خ/ ۲۰۰۶ م)
زیرنویسها:
۱ – نکته جالبی هم در عنوان این مجموعه شعر وجود دارد که بی ارتباط با شرایط اجتماعی زمان سروده شدن دو شعر مورد بحث نیست. در این مجموعه ۲۱ قطعه شعر چاپ شده که اکثر آنها (۱۲ قطعه)، بر اساس تاریخ چاپ شده در انتهای هر یک از شعرها، در داخل ایران و بعد از پیروزی انقلاب سروده شده. سؤال این است که چرا شاعر همۀ این شعرها را در زیر عنوان «ترانه های کوچک غربت» چاپ کرده؟ یک پاسخ می تواند این باشد که وی اگرچه در ایران می زیسته اما با محیط و شرایط چنان بیگانه بوده که خود را در «غربت» می دانسته است. بسیاری از کسانی که از زمان انقلاب مجبور به اقامت در ایران بوده اند نیز در یادداشتها یا مکاتباتشان با دنیای خارج، بارها از «غربت درون» سخن گفته اند.
۲ – عباس امیر انتظام معاون نخست وزیر انقلاب، که یک سال و اندی بعد از انقلاب به اتهامهایی از قبیل استفاده از کلمۀ dear در نامه نگاری با سفارت امریکا، متولد شدن در خانواده ای جدید الاسلام، و فروش خواربار ایران به امریکا(؟!) زندانی شد؛ از زندانبانان خود تقاضا کرد برای شستشوی سر شامپو در اختیار او بگذارند. اما این درخواست به سبب طاغوتی بودن شامپو رد شد! و تازه آقای امیر انتظام «خودی» به شمار می رفت! نمونۀ رفتار با غیر خودی را از آقای دکتر جلال متینی شنیدم. ایشان نقل فرمودند که دراوان انقلاب، وقتی هنوز در ایران حضور داشتند و کارمند فرهنگستان ادب و هنر ایران بودند، دکتر صادق کیا رئیس فرهنگستان زبان، بازداشت و زندانی شده بود. آقای دکتر کیا که مردی بسیار نظیف و پاکیزه بود، روزی از زندانبان تقاضای «صابون» برای شستشو می کند، چهار تن از پاسداران محترم به سلول او رفته و هر یک در گوشه ای ایستاده و دکتر کیا را چون توپ بازی برای مدتی با لگد به سوی یکدیگر پرتاب می کنند که: … ما انقلاب کرده ایم… تو صابون می خواهی؟…
عبارت منسوب به خمینی را صادق طباطبایی نقل کرده است در این جا.
[3] به نظرم احمد شاملو بیشتر – شاید ناخودآگاه – نظر به روایت تورات داشته است، یکی به این دلیل که سبک وی در برخی از آثارش، نوعی گرته برداری از سبک ترجمۀ قدیمی تورات و انجیل به زبان فارسی است و علاوه بر آن، در دیگر آثارش نیز اشاراتی به داستانهای این دو کتاب دارد. در حالی که اشاره ای به قرآن در اشعار او نیافته ام. دوم این که در روایت تورات در باب هفتم از سفر پیدایش، نوح پیامبر به فرمان خدا «از همۀ بهایم پاک هفت هفت نر و ماده… و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده» به همراه خود به کشتی می برد، در حالی که در روایت قرآن حرفی از انتخاب میان پاک و ناپاک نیست؛ و شاملو در شعر خود فقط عناصر پاک (کاشر) را در پستوی ناخودآگاهی ملی نهان می کند.
برای آگاهی بیشتر از اشارات قرآن به داستان نوح رجوع کنید به: سورۀ مؤمنون، آیات ۲۳ تا ۳۰؛ سورۀ عنکبوت، آیات ۱۴ و ۱۵، سورۀ قمر، آیات ۹ تا ۱۶، و سورۀ نوح، آیات ۲۶ تا ۲۸.

Read Full Post »


دیروز صبح بی هیچ دلیلی یاد این شعر فروغ فرخزاد افتادم و بعد از آغاز به خواندن آن، به صرافت افتادم کمی در آن دستکاری کنم و به قول امروزی ها شعر یاد شده را «به روز» کنم. شاید اگر فروغ زنده بود و امروز می خواست شعری درباره «کسی که مثل هیچ کس نیست» بسراید، چنین می سرود؛ خاصه این که عوامل ولایت فقیه در اوایل انقلاب شایع کرده بودند که این شعر برای آیت الله خمینی سروده شده بوده است. به هر حال این است نتیجه دستکاری در این شعر:

تقدیم به آیت الله روح الله خمینی

من خواب دیده بودم کسی می آید
من خواب یک دستار سیاه دیده بودم
و پلک چشمانم هی می پرید
و کفشهایم هی جفت می شد
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن دستاربند بی حیا را
وقتی که خواب نبودم دیده بودم
که کسی می آید…

کسی می آید
کسی دیگر
کسی که مثل هیچ کس نیست،
مثل شاه نیست
مثل فرح نیست
مثل هویدا نیست
مثل ثابتی نیست
مثل نصیری نیست
مثل آن کسی ست که باید باشد

کسی می آید
که قدش از درخت جلوی خانه نایب حسین کاشی هم بلندتر است
و صورتش از صورت امام زمان نورانی تر
و چهره اش چون پدر ابوبکر بغدادی است
و سخنش چون ملا عمر طالبانی
از هیچ کس نمی ترسد
از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده نمی ترسد
و اسمش آن چنانکه مادر
در اول و آخر نماز صدایش می کند
قاضی الحاجات است
و تمام حرفهایش عربی است
و چنان که اسماعیل بعداً خواهد سرود:
این مرد
«به خدا می ماند»
و
«دل این مردم را، چون خدا می خواند…»

کسی می آید
که النگوهای زنان را به فلسطین بدهد
و النگوها را خوب می شمارد
همه چیز را خوب می شمارد
و یارانش می توانند
حتی هزار میلیارد را بی آنکه کم بیاورند از بانک مرکزی به کانادا ببرند!
یا پسر بستنی فروش را واسطه کنند
و عسگر اولادی نومسلمان را

و خودش می تواند از مغازه ام آی سیکس نسیه بگیرد
و آنها اسناد کودتا را
منتشر نکنند
و خودش موقوفه اود را خرج عطینا کند

کسی می آید
که می تواند کاری کند که لامپ «الله»
نشان وقاحت و بیشرمی را فریاد کند
آخ …
چقدر اسلام خوبست
چه قدر بی شرمی خوبست
چه قدر بی حیایی خوبست
چه قدر وقاحت خوبست
و من چه قدر دلم می خواست
که امام
یک جو حیا داشت
با یک چراغ زنبوری!
و من چه قدر دلم می خواست
که آسید علی آقا میان هندوانه ها و کمبوزه ها و روی خیارها
دور میدان محمدیه می چرخید
و با اصغر بروجردی آیت الکرسی می خواند
آخ …

چه قدر دار زدن در میدان خوبست
چقدر تیرباران روی پشت بام خوبست
چقدر دروازه شهرنو اسلامی ست
چقدر به دار کشیدن روی چرثقیل خوبست
چقدر اسلام خوبست
چه قدر روی پشت بام
اشتباهاً با زن آخوند همسایه خوابیدن خوبست

و من دلم برای فاتحه تنگ شده است
چه قدر قبرستان خوبست
چه قدر مزه ساندیس خوبست
چه قدر سینمای ده نمکی خوبست
چقدر قبض و بسط سروش خوبست
و من چه قدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید
و من چه قدر دلم می خواهد…

و مردم ایران که خاک باغچه هاشان خونی ست
و آب حوضشان خونی ست
و تخت کفششان خونی ست
و نمازشان خونی ست
چرا قدر نفاق امام را نمی دانند؟
چرا؟

من پله های پشت بام را جارو کرده ام
و شیشه های پنجره ها را شسته ام
که دارهای بیرون را خوب ببینم!

کسی می آید
کسی می آید
کسی که زیر درخت سیبِ نوفل لوشاتو
به کمین نشسته بود
برای انتقام از مردم
و روز به روز بزرگتر شد…

کسی که از تیر باران مردم نمی هراسید
و اجساد را می داد میان گلهای اطلسی بکارند
کسی که سفره می انداخت
برای بی بی سه شنبه
برای بی بی جمعه
برای بی بی رقیه
در ایام ستمیه
و نان را قسمت کرد میان علما
و نفت را قسمت کرد میان علما
و ستم را قسمت می کرد میان مردم
و سرقت را رواج می داد میان همگنان

کسی می آمد
کسی می آمد،
که صد و شصت هزار چاه عمیق قسمت کرد
و بی آبی قسمت کرد
و خشکسالی قسمت کرد
و زمین های وقفی قسمت کرد
و امام رضا را قسمت کرد
و گورستان را قسمت کرد
و شهادت را قسمت کرد
و اعدام را قسمت کرد

و چکمه های لاستیکی به روحانیان داد

کسی آمد
که رخت های دختر سید جواد را بعد از تجاوز به مادرش فروخت
و پول گلوله را از پدرش گرفت
و شیرینی ازاله بکارت به خانواده اش داد
و سهم ما را نداد
من خواب دیده بودم کسی می آید…

Read Full Post »


برگزیده ای از کتابِ در دست انتشار «نسوان المصائب من لیلة القضائب»
اثر طبع: نقیب السادات طول الذاکرین ملقب به علامه سعید العلماء المیرمطهّری دامت برکاتة

لطفاً هنگام قراءت این مطلب، یکی از تلویزیون های فارسی زبان را نگاه کنید، به ویژه سعی کنید از برنامه هایی «بهره مند» شوید که درباره انرژی اتمی است!

و اما بعد
بیست سالی پیش از این در یکی از لیالی ماه صیام در جلسه انجمن ثقافی بازماندگان ملوک عجم در واحه فالس چرچ از توابع بلدۀ واشنطن حضور داشتم و به تماشای فیلم و سخنان کافره ای حربی در باب «طلاق به سبک ایرانی» گوش سپرده بودم. پس از پایان فیلم و سخنرانی، حضار اجازه یافتند سوالات خود را به کوتاهی عنوان نمایند، که البته هیچ یک کمتر از ده دقیقه نبود، و بازماندگان اکاسره خذلهم الله تعالی یکی پس از دیگری دراز دراز سخن راندند. عجب آن که هر که میکروفون به دست می گرفت از آن دل نمی کند، تا فرصت تمام شد و یکی از نسوان که از مِهین دکاتیر سرشناس منطقه بود و عمر خویش بر سر دود چراغ پسیغولوجی پازندی تلف کرده بود، فقط فرصت یافت 30 ثانیه سخن بگوید. با تأنی تمام پشت میکرفون رفت و در انتقاد از حرافی و زیاده گویی حضار محترم فرمود: عشق و علاقه ایرانیان به میکروفون ناشی از شکل فالیک (phalic) آن است، و چون آن را در دست گیرند، دل کندن از آن نتوانند….
ghazi al microphone

و اما بعد
اخیراً ضمن تماشای گزارشهای تلویزیونی از ماهواره ها و با دیدن خبرنگارانی که دل از میکروفون نمی کندند یادِ فرمایشِ آن استاد بزرگوارِ اصفهانی افتادم که سالها پیش، دربارۀ علاقۀ عجمی ها به میکروفون گفته بود. دیدم اگرچه زمانه فرق کرده و میکروفونها کوچکتر شده و برخی آنها را به یقۀ کت یا پیراهن خود آویزان می کنند ولی کماکان «حقۀ کار بدان نام و نشان است که بود» و عشق به میکروفون «عبس عبس» از دلهایشان بیرون نرود.

و اما بعد
حالا ممکن است یکی از این قومی که جز ایراد گرفتن از بزرگان علم و هنر و دانش و جریده نگاری و گزارشگری هنری ندارند، ادعا کنند که میکروفون های کنونی سالهاست که به شکل فالیک ساخته نمی شوند. برای آنها هم پاسخ دارم: اولاً که می شوند. هنوز هم ایستگاههای تلویزیونی – به خصوص شبکه های ایرانی – یکی از همان میکروفون های بزرگ می دهند دست خبرنگارهایشان که بتوانند لوگوی خود را روی آن بچسبانند و توی حلق بینندگان کنند. ثانیاً آنها هم که از میکروفونهای فالیکی استفاده نمی کنند، به مصداق حدیث مبارکۀ «وصف العیش، نصف العیش» هنگام حرف زدن تصور می کنند میکروفونی فالیکی در برابر دهانشان قرار دارند، ان شاء الله. یادتان باشد که حتی در این زمان که میزهایی با یک پایه – یا حتی بدون پایه – می سازند، کماکان وقتی ما میز را تصور می کنیم، سطحی به نظرمان می آید که روی چهار پایه قرار داده شده. میکروفون هم همان حالت را دارد، به هر صورتی که ساخته شود، برای خبرنگار عجمی تداعی فالیک می کند….

و اما بعد
هادی صداقت از جدّ بزرگوارش و او از جدّ بزرگوارش و او از جدّ بزرگوارش نقل کرده بود که از جدّ بزرگوارش و او از جدّ بزرگوارش اهلیل ابن تهلیل شنیده بود که وقتی وی از جدّ بزرگوارش و او از جدّ بزرگوارش امیر مؤمنان پرسیده بود: «چیست سرنوشت قوم عجم»؟

و اما بعد
حضرت، بعد از کمی گریه و با حالتی زار و نزار فرموده بودند: اینک من خبر می دهم شما را از آنچه خبر ندارید، و شما خبر دهید به آنان که خبر ندارند، و آنها خبر دهند ایشان را، و ایشان مخبر باشند آنها را، وان این که : ایرانیان را سرنوشتی عجیب است که تاریخشان از پیشدادیان شروع شده، به پسدادیان ختم می شود….،

و اما بعد
گمان نکنید که علاقه به میکروفون فالیکی فقط به قوم عجم و بازماندگان و تابعین شیعۀ اثنی حَشری محدود است، حاشا و کلا! در زیر نمونه ای می آورم از یک تصنیف سابقاً معروف آمریکایی از گروه Limp Bizkit با عنوان «Take A Look Around» . ابتدا فرازی از آن را بخوانید و بعد به اصل تصنیف گوش دهید:

I don’t even know what I should say
‹Cause I’m an idiot a loser, microphone abuser
I analyze every second I exist
Beatin› up my mind every second with my fist

اصل ترانه را اینجا گوش کنید:

حتی عاشوراییان عزاداران امام حسین هم از عشق به فالیک بی بهره نمانده اند. اینجا را نگاه کنید:
نوجه خوان وقتی به امام حسین هشتک میزند، علاقه خود را به میکروفون فالیکی هم نشان می دهد:
هر شب به شما هشتگ می زنم
چون جواب ندی پیامک می زنم!

و اگر متن کامل ترانۀ برادر امریکایی را می خواهید این است:

All attention in the world today
All the little girls fillin› up the world today
When the good comes to bad, the bad comes to good
But I’ma live my life like I should
(Like I should)

Now all the critics wanna hit it
Shit can, now we did it
Just because they don’t get it
But I’ll stay fitted
New era committed
Now this red cap
Gets a rap from his critics

Do we always gotta cry?
(Always gotta cry?)
Do we always gotta be inside a lie?
(Live inside a lie)
Life is just a blast movin› very fast
(Blast, blast, blast, blast)
Better stay on top or life will kick you in the ass

Follow me into a solo
Remember that, kid
So what you wanna do?
And where you gonna run?
When you starin› down a cable
Of a mic pointed, that you grill like a gun

Limp Bizkit is rocking the set
It’s like Russian roulette
When you’re placin› your bet
So don’t be upset
When you’re broke
And you’re done
‹Cause I’ma be the one
Till I jet
(I’ma be the one till I jet)

I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me)
I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me)
I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me)
‹Cause hate is all the world has even seen lately

I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me)
I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me)
Now I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me?)
‹Cause hate is all the world has even seen lately

Why you wanna hate me?
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately
And now you wanna hate me
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately

Does anybody really know the secret?
Or the combination for this life and where they keep it?
It’s kinda sad when you don’t know the meanin›
But everything happens for a reason
(Everything happens for a reason)

I don’t even know what I should say
‹Cause I’m an idiot a loser, microphone abuser
I analyze every second I exist
Beatin› up my mind every second with my fist

And everybody wanna run
(Wanna run)
Everybody wanna hide from the gun
(Hide from the gun)
You can take that ride through this life if you want
But you can’t take that edge off that knife
(No sir)

And now you want your money back
(Your money back)
But you’re denied ’cause your brain’s fried from the sac
And there ain’t nothing I can do
‹Cause life is a lesson, you’ll learn it when you’re through

I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me?)
I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me?)
I know why you wanna hate me
(Why you wanna hate me?)
‹Cause hate is all the world has even seen lately

I know why you wanna hate me
(You wanna hate me)
I know why you wanna hate me
(You wanna hate me)
Now I know why you wanna hate me
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately

Why you wanna hate me?
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately
Now you wanna hate me
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately

Now I know why
Now I know why
Now I know why

Now I know why you wanna hate me?
Now I know why you wanna hate me?
Now I know why you wanna hate me?

‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately
‹Cause hate is all the world has seen, has seen lately

Read Full Post »


«اذا وقعت الواقعه»
نمایشنامه ای در 3 پرده و 4 نیم پرده
* توجه کنید مطالب منقول در این نمایشنامه از آثار آیات عظام و مربوطین آنها برداشته شده و زادۀ تخیل نیست!

پردۀ اول، اورال سکس: «داغ و مرطوب» چون سری بی مو !
مکان: بیمارستانی در تهران
با شرکت: آیت الله اکبر هاشمی رفسنجانی، امام خمینی، حجت الاسلام احمد خمینی، دکتر عارفی وزیر بهداری وقت
زمان: سوم خرداد 1369 (به نقل از خاطرات آیت الله اکبر هاشمی) منبع این جاست
ساعت 9 صبح
صحنه روشن می شود:
(آیت الله هاشمی در لباس رسمی ایستاده. سید احمد خمینی گوشه اتاق تکیه داده به دیوار، دستانش را روی صورتش گرفته، کز کرده و گویی دارد گریه می کند. آیت الله خمینی روی تخت دراز کشیده، چشمهایش بسته و به سختی نفس می کشد. )
(صدای آیت الله هاشمی پخش می شود:)
– «به بیمارستان برای ملاقات امام رفتم.چند دقیقه ای ایشان را دیدم.رو به بهبودی می روند. چند کلمه ای صحبت کردم.»
امام نیم غلتی می زند و با ناله می گوید:
– «کمی درد دارم».
آیت الله هاشمی (در حالی که دستانش را به آرامی روی دست امام می گذارد و آن را لمس می کند…) می گوید:
– «داغ بود.حرارت دستشان تا اعماق وجودم را گرم کرد.»
و ادامه می دهد:
– «عشق به امام بی تابم کرد.» (مکث می کند و ادامه می دهد)
– «مایل بودم بوسه ای بر لبهای خشک و پژمرده ایشان بزنم.» (سرش را بلند می کند، به اطراف نگاه می کند و می گوید:)
– «شرم کردم.لبهایم را روی نقطه هایی از سرش که مو نداشت ، گذاردم. آن جا هم داغ و مرطوب بود، بی اختیار با زبانم کمی از رطوبت را برداشتم.» (مکث می کند و انگشت امام را فشار می دهد)
امام «با گرفتن انگشت شست» آیت الله هاشمی «که روی دستش بود » به وی «پاداش» می دهد.
(هاشمی مکثی طولانی می کند و بعد با صدای بلند می گوید:)
– «دکترها ابراز رضایت کردند!»
و بعد خطاب به احمد خمینی می گوید:
– «گوشه ای از صحنه های عمل جراحی را پخش» کنید.

صحنه تاریک می شود، و در حالی که تصنیف «من و تو کی ما میشیم، قطره قطره دریا می شیم» باصدای مرجان در پس زمینه پخش می شود، پرده می افتد.

پردۀ دوّم: عطر فَیَجی،
زمان: 6 عصر یکی از روزهای بهار 1369
مکان: بیت طباطبایی
( عکسی از آیت الله خمینی به دیوار است. و زیر آن بیتی از پارسا تویسرکانی یار غار امام در ایام جوانی: «با بوسه ای از آن دو لب، اکرام را اتمام کن/ هرچند باشد پارسا، شرمندۀ احسان تو.»)
روایت صادق طباطبایی، منبع اینجاست
با شرکت: امام خمینی، احمد خمینی، صادق طباطبایی، هانس دیتریش گنشر، آیت الله محمود دعایی، فاطمه طباطبایی (عروس امام، معروف به «فاطی عزیزم»، با خال بزرگی بر گوشه چپ لب بالا)

( صحنه روشن می شود.)
صادق و محمود دعایی چهار زانو نشسته اند روی مبل و تلویزیون تماشا می کنند. هانس به صورتی غربی! روی مبل نشسته و در حالی که به صادق طباطبایی خیره شده در فکر فرو رفته است.
صادق در حالی که چای داغی هورت می کشد می گوید:
– «امام از ذوق و طبع لطیفی برخوردار بود…. لطیفه‌های فراوانی كه نزدیكان ایشان از آن روح بلند به خاطر دارند، یكی و دو تا نیست. یك شب كه به اتفاق خواهرم و تنی چند از نزدیكان در حضورشان بودیم، تلویزیون میزگردی داشت و بحثی پیرامون مقوله هنر و سینما در جریان بود.»
محمود:
– بله، بله، «مجری برنامه از حُسن یوسف بی‌بهره بود، و در عوض از صوت داوودی نصیبی نداشت ولی در باب زیباشناسی، داد سخن می‌داد.»
فاطی عزیزم:
– «اصولا كسی كه از زیبایی بهره‌ای ندارد، نباید در تلویزیون از زیبایی و زیبایی‌شناسی سخن براند. اگر واقعا مطلبی برای گفتن دارد، در رادیو مطرح كند.»
احمد:
– «به نظر می‌رسد هم مدیران تلویزیون و هم بزرگمردان دولت، بی‌نصیبی از جمال را به عنوان یكی از ملاك‌ها و شاخصه‌های اصلی در انتخاب همكاران خود در نظر دارند… مسؤولان گزینش اصولا خوش‌قیا‌فگی را امتیازی منفی به حساب می‌آورند.»
هانس نگاه می کند به عکس امام، انگار با او سخن می گوید:
– «گمان می‌كنم اگر خارجیها برنامه های تلویزیون شما را ببینند، خیال می‌كنند در ایران، (با اشاره به صادق) افراد خوش‌سیما و زیباروی وجود ندارد. »
امام از داخل عکس بیرون می آید و خطاب به حضار می گوید:
– «من فكر می‌كنم، قوی‌ترین نهضتی كه بعد از انقلاب در ایران پا گرفته است، نهضت ضد جمال است».
صادق (خطاب به محمود و با اشاره به عکس امام):
ـ «اصولا امام بسیار منظم و خوش‌پوش و همواره دارای ظاهری آراسته بود. همیشه از بهترین عطرها استفاده می‌كرد. در پیراستگی سر و وضع و اطوی لباس بسیار مقید بود. حتی در رنگ جوراب دقت می‌كرد. اگر قبای ایشان مثلا خاكستری بود، حتما جوراب سرمه‌‌ای … به پا می‌كرد. این رفتار ایشان بارها توجه مرا جلب كرده بود. »
محمود: عجب؟
صادق خطاب به احمد:
– بله؛ «در یكی از سفرهایی كه از اروپا به نجف رفتم، عطر فیجی (Fiji) را برای ایشان برده بودم»، یادته احمد؟
احمد: بله، وقتی بهش گفتم «فلانی می‌گوید، این عطر جدید است و نام آن «فیجی» است، در جواب گفتند: «خیر، نام آن «فَیَجی» ـ به فتح فا و یا ـ است یعنی دنباله دارد»
محمود: عجب؟
فاطی عزیزم: بله « یكی از خانم‌ها گفته بود، آقا این عطر زنانه است گفته بودند، «نخیر شما خانم‌ها هر چه زیبا و لطیف است، به خود نسبت می‌دهید. خیر این طور نیست.»
صادق خطاب به محمود، در حالی که از گوشۀ چشم به هانس نگاهی می کند و چشمک می زند) می گوید:
– بله، «توصیه شریعت اسلامی به آراستگی و پیراستگی را همگان می‌دانند… مرحوم پدرم می‌گفتند، توجه به ظاهر، حتی در انتخاب افراد برای مناصب ویژه، مورد عنایت شرع است. مثلاً اگر در انتخاب امام جمعه یا جماعت به دو فرد برخورد كردیم كه شرایط و ضوابط یكسان داشتند، آن یكی را كه سیمای بهتر و ظاهری آراسته‌تر دارد، باید انتخاب كنیم.»
آیت الله دعایی: عجب، عجب! پس امتیاز آسید علی آقا به شیخ اکبر همین بود؟ شنیدم خجالتی بودنش هم بی تأثیر نبوده، راسته؟
صادق:
– بله و بله ، «خوبرویی و جمال و زیبایی، ثروتی است خدادادی كه زكات» آن واجب است. (بر می گردد و دوباره نگاهی می اندازد به هانس دیتریش گنشر، و چشمکی می زند به خواهرش فاطی. فاطی صورتش را بر می گرداند و خالش را می خاراند).
فاطی عزیزم: وا، حالا این زکاتو باید به کی داد؟
صادق: به هر کی دوس داری عزیزم، به اونی که خدا پیغمبر گفته.
(صحنه خاموش می شود، تصنیف «ما به هم محتاجیم، مث دیوونه به خواب، مث گندم به زمین» باصدای ابی پخش می شود و پرده پایین می آید)

نیم پردۀ اول: نداریم آقا، نداریم!
مکان: نیویورک، دانشگاه کلمبیا
زمان: 24 سپتامبر 2007
ساعت 8 بعد از ظهر
با شرکت:
دکتر محمود احمدی نژاد، دانشجویان دانشگاه کلمبیا، نیویورک
(صحنه روشن می شود. دکتر احمدی نژاد پشت تریبون دانشگاه ایستاده و در حالی که هاله ای از نور دور سرش می درخشد، به سوالات دانشجویان پاسخ می دهد و در حقانیت مجازات اعدام می گوید آنها که اعدام می شوند قاچاقچی هستند )
یکی از دانشجویان:
– آقای رئیس جمهوری، سوال درباره جنایتکاران و قاچاقچیان نیست، بلکه سوال درباره ترجیح جنسی و زنان است.
دکتر محمود:
– در ایران، ما همجنس باز نداریم، مثل کشور شما.
(خنده حضار)
دکتر محمود:
– ما در کشورمان این را نداریم.
(هو کردن حضار)
دکتر محمود:
– در ایران، ما این پدیده را نداریم، من نمی دانم کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
(خنده حضار)
دکتر محمود (دو بار تکرار می کند)
– کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
– کی به شما گفته ما چنین چیزی داریم؟
(در حالی که ادکتر محمود تکرار می کند که نداریم آقا، نداریم، صحنه آرام آرام تاریک می شود و پرده پایین می آید.)

نیم پردۀ دوم: هـ مثل هولو!
زمان: 29 مرداد 1388، 9 شب
مکان: صدا و سیمای جمهوری اسلامی
http://www.ettelaat.net/09-augusti/news.asp?id=40401

با شرکت: محمود احمدی نژاد، دکتر باقری لنگرانی، عیال دکتر باقری لنگرانی، والده دکتر باقری لنگرانی
صحنه روشن می شود.
دکتر محمود نشسته، پشت سرش پرچم نظام مقدس جمهوری اسلامی قرار دارد و خطاب به دوربین فرمایشات می نمایند.
آن طرف تلویزیون باقری لنگرانی در پیژامه در خانه اش نشسته، و در حالی که تلویزیون می بیند، با گوشتکوب چیزی را در کاسه می کوید، عیالش در حالی که چادر بر سر دارد و دو گوشۀ آن را با دندانهای نیش خود گرفته، مشغول ترید کردن نان است و والده اش چارقدی به سر، با مشت روی پیاز می کوبد. همه با هم به سخنان دکتر محمود گوش می دهند.
دکتر محمود:
– «از دکتر باقری لنکرانی تشکر و قدردانی می‌کنم. ایشان از مدیران شایسته و زحمت کش است. علاقه ویژه ای به ایشان داشته و دارم. اصلاً مثل هولو می ماند، و آدم می خواهد بخوره این جوونو!
دکتر باقری لنگرانی خطاب به عیال:
– می بینی عیال؟ یاد بگیر، رئیس جمهور مملکتمونه، نظاممونه، یاد بگیر و به جای ایراد گرفتن منو مثه هولو بخور!
عیال لنگرانی: مرده شور خودتو ببرن با رئیس جمهورتو و نظامتو. هولو منم که مجبورم کردین کفن بپوشم. مرتیکه بی حیا
(و همین طور در حالی که نصف نان سنگک در دست دارد بلند می شود و کانال تلویزیون را می چرخاند. اتفاقاً در کانال دیگر هم دکتر محمود سخنرانی می کند:)
– اون ممه رو لولو برد!
(عصبانیت عیال بالا می گیرد و باز هم کانال را عوض می کند. از شانس بد، باز هم در کانال جدید فیلم دکتر محمود پخش می کنند):
– آبو بریز اونجا که می سوزه!
(این جا والده دکتر لنگرانی هم از جا بلند می شود و می رود از اتاق بیرون در حالی که غر غر می کنه و با صدای بلند می گوید:)
– وا خدا مرگم بده این حرفا چیه این بیحیا می زنه؟
(صحنه تاریک می شود، تصنیف «شمسی جوونمرگ شده چند روزیه گم شده» با صدای بانو مهوش پخش می شود، و پرده می افتد)

نیم پردۀ سوم: دحیه بازی موقوف!
مکان: سایت آیت الله العظمی فی الاسماء والارضین حضرت ابوالمکارم شیرازی
زمان: سوم آوریل 2013
موضوع: انتخابات ریاست جمهوری
با شرکت: ابوالمکارم شیرازی، عبدالکریم پیشخدمت آیت الله
صحنه روشن می شود
آیت الله ابوالمکارم در حالی که روی زمین نشسته و یک میز کوچک در برابرش قرار دارد، به استفتاء مومنین و مومنات پاسخ می دهد، و گاهی چای هورت می کشد و نگاهی می اندازد به رحل قرآن که در برابرش قرار دارد. صدای تلاوت عبدالباسط به گوش می رسد. گاهی استخاره می کند و جوابش را برای مومنین می نویسد یا تلفنی جواب می دهد. تلفن را با دستمال بر می دارد و به گوش نمی چسباند که فعل حرام انجام نداده باشد.
عبدالکریم استفتای یکی از مومنین را می خواند:
– «آیا در لاطى احصان را شرط مى دانید؟»
آیت الله ابوالمکارم:
– بنویسید «در لواط فرقى میان محصن و غیرمحصن نیست.»
http://makarem.ir/question/viewquestion.aspx?lid=0
عبدالکریم:
– ممکنه توضیخ بدین حضرت آیت الله؟
آیت الله ابوالمکارم:
– بله، یعنی فرقی بین لواط محصنه و غیر محصنه نیست. لواط مثل زنا نیست که بین محصنه و غیر محصنه فرق باشد.
عبدالکریم:
– مگر لواط محصنه هم داریم؟ یعنی می شود کسی ملوطی را عقد کند که در حصن باشد؟
(آیت الله حوصله ندارد توضیح دهد که فرق لواط محصنه و غیر محصنه با زنای محصنه و غیر محصنه چیست و با صدای یواش و زمزمه مانند با خودش حرف می زند):
– باید فکری برای این انتخابات کرد. این همه استفتا که درباره لواط میشه؛ لابد معنیش اینه که لواط محصنه در جامعه بی طیقه توحیدی ما زیاد شده. باید فکری به حالش کرد. باید بیانیه ای در این باره صادر شود.
(بعد با صدای بلند می گوید):
– از این به بعد دحیه بازی موقوف!
(و مشغول نوشتن می شود و بعد آن را با صدای بلند برای خودش می خواند که ببیند چقدر خوب نوشته!)
آیت الله ابوالمکارم:
– «دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ ﻏﺮﺑﯽ آﻟﻮده ﺑﻪ ﺷﺮک و دﻣﻮﮐﺮاﺳﯽ اﺳﻼﻣﯽ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﺮک اﺳﺖ.»
– «در اﯾﺎم اﻧﺘﺨﺎﺑﺎت ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮐﺎﻧﺪﯾﺪا ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﺮدم ﺻﺤﺒﺖ ھﺎﯾﯽ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و ﻗﻮلھﺎﯾﯽ ﻣﯽدھﻨﺪ، آﻧﮫﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﭼﯿﺰھﺎﯾﯽ را ﻣﻄﺮح ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻮرد رﺿﺎﯾﺖ ﺧﺪاوﻧﺪ اﺳﺖ، ﻧﻪ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺧﻼف رﺿﺎی ﺧﺪا ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺗﺎ آرای اﻓﺮادی را ﮐﻪ طﺮﻓﺪار اﻣﻮری ﺧﺎرج از ﺣﯿﻄﻪ اﻟﮫﯽ ھﺴﺘﻨﺪ را ﺟﺬب ﻧﻤﺎﯾﻨﺪ؛ اﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮایﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﺑﺪﺣﺠﺎبھﺎ، ﻗﻤﺎرﺑﺎزھﺎ و همجنس بازها ﺷﻌﺎرھﺎﯾﯽ ﺑﺪھﯿﻢ، اﯾﻨﮫﺎ ﻧﻮﻋﯽ ﺷﺮک اﺳﺖ.»
عبدالکریم می پرسد:
– حاج آقا فرمایش شما بسیار متین و موقر و شایسته است. اما مگر چه تعداد «قمارباز» و «همجنس باز» و «حجابِ باز»! در نظام مقدس داریم که جلب رای آنها ممکن است نتیجه انتخابات را تغییر دهد؟
آیت الله ابوالمکارم:
– این فضولی ها به تونیامده. یه چایی بریز، بعد برو به متعلقه بگو امشب نوبت اونه، قر و قنبیلم بیاد میرم سراغ اکرم.
(صحنه تاریک می شود، آهنگ محلی «دختر شیرازی، جووونم دختر شیرازی، کجاتو به من بنما تا شوم راضی» پخش می شود و پرده می افتد)

پرده سوم: «شکست جنسی لنین»

مکان: نوفل لوشاتو، بیت موقت امام، زیر درخت سیب (به نقل از صحیفه امام، جلد چهارم، چاپ نخست، ص 219 – این بخش در چاپهای بعدی و اینترنتی حذف شده است)
زمان: 30 مهر 1357
موضوع: از تو «حرکت» از خدا «برکت»
با حضور: ابراهیم یزدی، روژه گارودی جدید الاسلام، و ابوالحسن بنی صدر
و با شرکت: صادق قطب زاده، عسگراولادی نومسلمان، محسن سازگارا، عاتقه رجایی، طاهره صفارزاده، و جمعی دیگر از ریش و سبیل دارهای نهضت انقلابی
و با هنرنمایی میشل فوکو فیلسوف چپگرای فرانسوی و بوی فرند ایرانی اش

(پرده بالا می رود، صحنه روشن می شود، بزرگان نظام آینده در چهارگوشه حیاط چهارزانو نشسته اند و تعدادی از جوانان دانشجو این سو و آن سو نشسته و ایستاده اند. آق محسن آب منگل سینی چای در دست در گوشه ای ایستاده. موسیو میشل کنار طاق نما ایستاده و زیر چشمی به روژه گارودی نگاه می کند و آق محسن از خجالت سرخ می شود)
امام وارد می شود و همه الله اکبر خمینی رهبر می گویند و 4 بار صلوات می فرستند. امام می نشیند زیر درخت سیب و می گوید:
– «بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم
بعضی آقایان می‏گویند که اگر تو امری داشته باشی، ما در اطاعتش حاضریم. آقایان بدانند که من امری ندارم….»
حضار:
– الله اکبر ، خمینی رهبر!(4 بار)
آیت الله خمینی:
– اسلام… سد بزرگ است… گفتند… یک مخدری است….
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
جمعیت با رهبری دکتر صادق:
– الله اکبر، ، خمینی رهبر! (4 بار)
آیت الله خمینی: (ادامه می دهد)
– «اینها بازی می‏دهند شما را آقا! آن رئیس کمونیست را آن وقتی که جنگ عمومی بود، خوب من یادم است … که متفقین وقتی رؤسایشان آمدند به ایران، چرچیل با همان اتومبیل خودش آمد رفت آنجا، روزولت هم با یک ترتیب معمولی آمد؛ ولی استالین از آنجا که بارش کردند، گاوش را هم آوردند که مبادا یکوقتی یک شیری بخورد که اشکالی داشته باشد!…»
(عسگراولادی تکبیر می گوید، و جمعیت 4 بار تکرار می کند. عده ای هم در بیرون بیت در پیاده رو کنار ژاندارم ها ایستاده شعار می دهند:
خمینی عزیزم/ بگو تا خون بریزم!
امام ادامه می دهد:
ـ «من خودم در راه خراسان دیدم که اینها برای یک سیگار می‏آمدند گدایی می‏کردند. آن وقت «قارداش» می‏گفتند به آنها! »
محسن آب منگل (با اشاره به دیگر برادران و تشویق آنها به سینه زدن با دست چپ با ریتم سه ضرب):
– الله اکبر، خمینی رهبر!
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
امام مکث می کند و ادامه می دهد:
– «لنین كه اینقدر از او تعریف می كنند و كذا، اولا به واسطه یك شكست جنسی خودش وارد شده و مخالفت كرده است با آنهایی كه دیانت داشتند؛ با آن علمایی كه آن وقت بودند و علمای خودشان !یك مسئله جنسی بوده است كه آنها منعش كردند و او عصبانی شده»!
(در همین موقع عاتقه رجایی وارد قسمت زنانه می شود، در حالی که چادرش را به کمرش بسته، با دست لچکش را صاف و صوف می کند و می رود پهلوی طاهره صفارزاده که به شیوۀ لبِ خزینه یکوری نشسته است… )
امام (همچنان از زیر درخت سیب در حالی که با نگاه عاتقه و طاهره را سرزنش می کند):
– « غالباً ماها وقتی که چیزی دستمان نیست؛ بله، خوب و چیز است! وقتی دستمان آمد دیگر اینطورها نیست! … فردا نیایید آنجا، شما هم همین‏جور، وقتی پُستی دستتان بیاید همان طور بشوید….»
طاهره از جایش بلند می شود، دستانش را تکان می دهد و می گوید:
– آبادان! آبادان!
چراغهای صحنه آرام خاموش می شود و صدای آق محسن آب منگل و صادق خان به همراه گروه کر بالا می گیرد، و سرود ملی انقلاب خوانده می شود:
– ما همه احشام توایم خمینی (مکث و تکرار دوباره)
– بره و بزهای توایم خمینی (تکرار 2 بار)
(صدا اوج می گیرد و پرده به آهستگی پایین می آید)

نیم پردۀ چهارم: شب مراد
مکان: بیمارستانی در تهران
زمان: 9 سپتامبر 2014
با شرکت: آیت الله هاشمی رفسنجانی، آیت الله سید علی خامنه ای.
(فیلم آن بر روی اینترنت , و یوتیوب هست به نشانی : https://www.youtube.com/watch?v=UjZI1j0JCqA(
پرده بالا می رود و صحنه روشن می شود.
آیت الله خامنه ای روی تخت خوابیده. آیت الله هاشمی پا پیش می گذارد و پیشانی او را می بوسد. آیت الله خامنه ای خوشش می آید، اگرچه معلوم است چند روزی است ریش خود را سفید نکرده، می خندد و به سخن می آید:)
آیت الله خامنه ای خطاب به آیت الله هاشمی:
– «شما خوبی؟»
آیت الله هاشمی:
– «شما خوب باشید ما هم خوبیم.»
آیت الله خامنه ای:
– «راضی نبودم به زحمت شما. راضی نبودم من. واقعاً راضی نبودم»
آیت الله هاشمی:
– «این که چیزی نیس. ما عشق مان را می آییم ببینیم»
(سپس گامی به عقب می گذارد و سینه را جلو می دهد و اضافه می کند)
– الان با خیال راحت می رم خونه
چراغ صحنه آهسته آهسته خاموش می شود و پرده می افتد، در حالی که گروه کُر مشغول خواندن ای یار مبارک باد هستند…

نیم پردۀ پنجم: اذا وقعت الواقعه
مکان: هر جا
زمان: هر موقع
با شرکت: عاشوراییان، عبدالباسط و هر کس دیگر که دلش می خواهد:
صحنه روشن می شود و صدای عبدالباسط پخش می شود که به تلاوت قرآن مشغول است و با صوت داودی خود می خواند:
از اول تا ثانیه 21: اینجا ببینید
اذا وقعت الواقعه ( = این واقعه ای عظیم است)
لیس لوقعتها کاذبه ( = هیچ نتواند انکار کند)
خافضة رافعة ( = برخی در زیرند و برخی بر رو)
اذا رجت الارض رجّا ( = پس زمین به شدت به لرزه درآید)

پرده می افتد آق محسن آب منگل روی صحنه می آید و علامت (پایان) را با دستهایش بالا می گیرد، و در حالی که جست و خیز می کند، دور سن می گردد و به تماشاچیان نشان می دهد. لـُپّش گُل انداخته و می خندد.

Read Full Post »


این هفته به لطف بیژن خلیلی ناشر شرکت کتاب در لس انجلس آخرین کتاب آقای ایرج پزشک زاد را دریافت کردم: «به یاد یار و دیار» را تقریباً یک نفس در این آخر هفته خواندم و از این که همه آخر هفته را صرف آن کردم خیلی راضی و خوشحالم!

pezeshkzad
«به یاد یار و دیار» که در مجموعه «خرافات ستیزی» شرکت کتاب چاپ شده، مرا یاد اثر دیگری از آقای پزشک زاد انداخت که بیست سالی پیش از این با عنوان «انترناسیونال بچه پر روها» در پاریس چاپ شده بود، به خصوص آن قسمتهایی که مستقیم و غیر مستقیم به شوخی با سرنوشت پرزیدان بنی صدر پرداخته. قصد یاد کردن جزئیات را ندارم و علاقه مندان به آثار پزشک زاد باید اصل کتاب را بخوانند، اما باید بگویم که این خاطرات – اگر چه با نگاهی طنز آمیز به برخی از وقایع زندگی نویسنده تدوین شده، قسمتهایی از تاریخ اجتماعی ایران را نیز برای علاقه مندان روشن می کند، چنان که خواننده علاقه مند به دیگر آثار پزشک زاد می تواند در آن نشانه هایی بیابد از تاثیر تاریخ اجتماعی ایران معاصر – و نیز روابط خانوادگی پزشک زاد – بر مشهورترین اثرش دائی جان ناپلئون.

آقای پزشک زاد در بخشی از این کتاب بر اساس داستان مشهور مولانا و نتیجه گیری آن که «تا بداند کافر و گبر و یهود/ کاندر این صندوق جز لعنت نبود» سناریویی نوشته اند که شخصیتهای آن عبارتند از: جمیله جوحی، زن شخصیت داستان مولانا و آیت الله سید محمد مهدی حاکم دادگاه انقلاب اسلامی در نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، که حقیقتاً خواندنی است.
در قسمتی از این سناریو و در دیالوگی که در آپارتمان جمیله (البته در غیاب همسرش که به طور غیابی از سوی آیت الله طلاق داده شده) با حضرت آیت الله سید محمد مهدی روی می دهد، جمیله «بلادی مری» (آب گوچه فرنگی و ودکا) تعارف می کند و حضرت آیت الله که بیشتر نظر به دیدن تن و بدن جمیله دارد… (بقیه اش را در کتاب بخوانید)
فقط اضافه می کنم که در امریکا نوعی از بلادی مری سرو می شود که به آن «ویرجین بلادی مری» گفته می شود که از قلم – و شاید نظر – طناز استاد پزشک زاد افتاده است.

Read Full Post »


دکتر جلال متینی در شماره زمستان فصلنامۀ ایران شناسی، مقاله ای تحقیقی نوشته اند دربارۀ عارف نامه ایرج میرزا، و روابط شاهزاده با عارف قزوینی.

در مقاله دکتر متینی با عنوان عارف نامه   «بیا عارف دوباره دوست گردیم»، شواهدی آمده است دالّ بر این که داستانی که ایرج میرزا دربارۀ عارف در عارف نامه می گوید کاملاً ساختگی است و از سر کین توزی.  ایرج میرزا شاهزاده بود و عارف از طبقات پایین اجتماع با آرزوی بهبود اوضاع وطن و آشکارا مخالف و بلکه دشمن همۀ خاندانهای ستمگر و در راس آنها خاندان قاجار. به همین سبب، اشعار و ترانه های انقلابی او – اگرچه از قوّت شعری بهره زیادی نبرده بود، اما شور و شوقی که در میان مردم می افکند، قطعاً در دوران خود و بلکه تا کنون بی نظیر بوده است. دکتر متینی در بخشی از مقالۀ تحقیقی خود نوشته اند:

  • «هنگامی که سید ضیاء الدین طباطبایی به ریاست وزرا منصوب گردید، عارف شادمان شد زیرا برای اولین بار مردی از عامۀ مردم – نه از دوله ها و سلطنه ها – به این سمت منصوب گردیده بود، و همین که وی در دوران کوتاه رئیس الوزرایی اش عدۀ قابل توجهی از «رجال» را زندانی کرد، اقدام او را ستود، ولی گله مند بود که: «عارف چه شد که سید ضیاء آنچه را که دل / می کرد آرزو نتوانست یا نکرد / نی شه گرفت، نی دو تن اشراف زد به دار / گر گویمش که بدتر از این کرد یا نکرد.» (ص 228 دیوان)

  • و چون به دوران ریاست وزرایی او پایان داده شد این تصنیف را ساخت و در آن بر اشراف حمله برد:
  • ای دست حق پشت و پناهت باز آ
  • چشم آرزومند نگاهت باز آ
  • وی تودۀ ملت سپاهت بازآ
  • قربان کابینۀ سیاهت بازآ…
  • بازآ       که شد باز      با دزد دمساز    یک عده غمّاز
  • کرسی نشین     دور از بساط بارگاهت   بازآ…
  • ز اشراف بی حس     ز اشرار مجلس     ما با مدرس    سازیمشان قربانیان خاک راهت بازآ  (تصنیفها، ص 59)»

ایرح میرزا به دلیل نفرت عارف از شاهزاده ها –  بویژه شاهزادگان قاجاری –  و به عنوان تلافی و انتقامجویی، در عارفنامه خود  عارف قزوینی این ترانه سرای آزاده را به بچه بازی متهم کرده است، اتهامی که به درجاتی بالاتر، خود او – بر اساس اشعارش – از آن بری نبوده است.

دکتر متینی در بخشی دیگر از مقاله شان نوشته اند:

  • «در این جا  این موضوع را نیز ناگفنه نگذارم که آیا تکیۀ ایرج میرزا  در «عارف نامه» … به «بچه بازی» عارف، آن هم در آن سالها، یعنی نود سال پیش در مشهد مقدس به راستی به دور از جوانمردی نبوده است؟ آیا چنان که گذشت بیم آن نبوده است که متعصبان بعد از خواندن آن اشعار قصد جان شاعر آوازه خوان بچه بازی را بکنند که در کنار آرامگاه حضرت ثامن الائمه بساط کنسرت و آوازه خوانی برپا کرده بوده است. در ضمن آیا تأکید به این امر برای آن نبوده است تا اتهامی را که در این موضوع به خود ایرج میرزا و آن هم در برخی از اشعارش وجود دارد از بین ببرد؟
  • از سوی دیگر این موضوع را نباید نادیده گرفت که ایرج میرزا نسخه ای از «عارف نامه» را برای امیر شوکت الملک علم فرستاده و مقدمه ای هم  بر آن افزوده است. چرا؟ و نیز چرا «شاعر نسخه هایی از آن به خط خویش برای دوستان خود نوشته است» آیا او از دیگر اشعار ماندگار خود مانند «انقلاب ادبی»، «زهره و منوچهر»، «تصویر زن» و امثال آن نیز نسخه هایی به خط خود برای دوستانش فرستاده بوده است؟ با آن که اطلاعی در این مورد نداریم، ولی بسیار بعید می نماید که به چنین کاری دست زده باشد. اظهار نظر عبرت ما را به حقیقت امر تا حدی راهنمایی می کند. دیدیم که او گفته است «بیش از صد نسخه از آن ]عارف نامه[ به دستور بزرگان ادب نوشتم.» و نیز یحیی آرین پور تأکید کرده است که «تشویقهای مادی و معنوی اشراف خراسان و رجال مرکز نشین در پیدایش این منظومه ]عارف نامه[ بی تأثیر نبوده اند.» بزرگان ادب و اشراف خراسان و رجال مرکز نشین چرا وارد این معرکه شده بودند؟ آیا برخی از آنان به مانند ایرج میرزا از شاهزادگان قاجار  یا از رجال و برکشیدگان دولت قاجاری نبوده اند، و دسته جمعی درصدد برنیامده بودند عارف یک لاقبا را به توسط ایرج میرزا که از او کینه ای شدید داشته است نه تنها بی آبرو کنند، بلکه در شهر مذهبی مشهد جان او را نیز در معرض خطر قرار بدهند؟
  • آیا در تاریخ شعر و شاعری ایران این نخستین بار نیست که شاعری بی پشت و پناه و وطن پرست و شجاع و انقلابی که نه مال و منالی داشته و نه مقامی، از سوی شاهزاده ای شاعر و با حمایت برخی از بزرگان کشور مورد بی حرمتی قرار گرفته باشد. شاعری که مردم او را دوست داشتند و برای حضور در کنسرتهایش بر یکدیگر پیشی می گرفتند.»

مقالۀ دکتر جلال متینی بسیار خواندنی و روشنگر است و نوری تازه بر جدالی تابانده که تاکنون دعوایی ادبی و شخصی محسوب می شد و از این به بعد باید آن را بیشتر دعوایی طبقاتی و انتقامجویانه تلقی کرد که از سوی شاهزاده ایرج میرزا صورت گرفته و عارف قزوینی از سر سلامت نفس و با بی اعتنایی هرگز بدان پاسخی نداده است.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: