Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘با امام در صحنه’ Category


در هفت هشت روز اخیر سیل نامه ها و استفتاها بود که از طریق ای میل و پیام تلفنی و تکست و امثالهم به من می رسید و من هر روز منتظر بودم یکی دیگر از «مراجع» و «علما» در عاصمة البلاد اسلام پاسخی به این نوع استفتائات بدهد که زحمت صدور فتوی از من بنده، من باب وجوب کفایی، ساقط شود، ولی هیهات هیهات که اکثر مراجع و علمای اعلام و بزرگان دین در داخل بلاد اسلامی چنان سرگرم «بیزنس» و رسیدگی به ضیاع و عقار خویش اند، که حرمت خدا را وانهاده اند، لذا این بنده استفتائات رسیده را طبقه بندی کرده و فتاوی زیر را صادر کردم. قبل از آن که این فتاوی به عرض قارئین محترم برسد، باید مختصری هم درباره پیش زمینه این استفتائات و فتاوی عرض کنم.
Makarem
عکس آیت الله ابوالمکارم شیرازی تزئینی است.
***
در هفته ای که گذشت نیویورک تایمز گزارش داد که نخستین عمل جراحی پیوند آلت جنسی مردانه در بیمارستانی در شهر بوستون با موفقیت انجام شده است؛ و توماس منینگ ۶۴ ساله که بر اثر سرطان آلت (Penile Cancer) مجبور به قطع عضو جنسی‌اش شده بود، طی یک عمل جراحی که پانزده ساعت به طول انجامید، صاحب آلت تناسلی جدیدی شد. هزینه این عمل جراحی بین ۵۰ تا ۷۰ هزار دلار تخمین زده شده است و پزشکان تیم جراحی به طور رایگان این عمل را انجام داده اند.
***
جمهوری اسلامی ایران یکی از معدود کشورهای جهان است که تحت شرایطی هزینه های عمل جراحی تغییر جنسیت را می پردازد، و البته پرداخت این هزینه ها از بیت المال به دلیل خدمت به خلق خدا نیست، بلکه از این جهت است که مراجع و علما قصد دارند اشتباه خداوند را در خلقت این افراد جبران کنند، زیرا بر اساس آموزه های دینی همه موجودات خدا باید یا مرد باشند یا زن و تمایلاتشان هم باید یا مردانه باشد یا زنانه، در غیر این صورت روایت علما از کتاب خدا غلط می شود. اگرچه ما در سیره خیرالبشر «دحیۀ کلبی» را هم داریم که جای دهها تاویل و تفسیر را بازگذاشته، که به قول حضرت مولانا : هست صوفی آن که شد صفوت طلب/ نه لباس صوف و خیاطی و دبّ/ صوفیی گشته به پیش این لئام/ الخیاطه واللواطه والسلام…

و اما بعد،
از مراجع و علمای جدید نخستین کسی که فتوی به حلیت پیوند عضو داده است آیت الله خمینی است، و ما فتوی او را که به صورت مصاحبه ای در روز 7 اردیبهشت 1358 در قم صورت گرفته در دست داریم:
«در صورتی که پیوند، اسباب نجات یک نفر از موت بشود به حسب شرع مانع ندارد…کسی که مرده است و کلیه او قابل استفاده است، با اجازه اولیایش جایز است که آن را برای نجات انسان دیگر مورد استفاده قرار بدهند و به انسان مریض و فاقد کلیه صحیح پیوند کنند…» (به نقل از صحیفه امام، جلد 7، ص 143)
و البته بر همه ذوات محترم روشن است که وجود احلیل در حیات مرد به مراتب مهمتر از کُلیه است، و بنابراین پیوند آلت تناسلی به مردِ مسلمانِ فاقد آن، نه تنها از اهم وظایف دینی به شمار می رود، بلکه به گفته ایشان، همطراز با حفظ نظام اسلامی، از اوجب واجبات است؛ زیرا اگر نداشتن کلیه باعث موت می شود، نداشتن احلیل علاوه بر موت، شرف دینی را زیر سوال می برد.
البته من بنده معتقد است که پیوند احلیل برای مرد مسلمان بر حفظ نظام اسلامی هم برتری دارد؛ و با توجه به عنایت اسلام به رفاه ناشی از این عضو شریف و تاکید همه ائمه بر ازدواج و استفاده دائم از از این بهترین عضو بشر، که ادامه نسل مدیون اوست، حکماً و حتماً پیوند آلت شریف مرد مسلمان، افضل از حفظ نظام و اوجب واجبات است، حتی اگر به واسطه مستحدثه بودن آن، هیچ یک از رساله های عملی ذکری از آن نکرده باشند. به هرحال این است استفائات رسیده به دفتر این جانب که طبقه بندی شده و فتاوی لازم در زیر هریک از استفتائات به طور جداگانه درج شده است:

***
بسم الله الرحمن الرحیم
مسأله 1: حکم استفاده از آلات تناسلی موجود در سالن های تشریح بیمارستانها برای پیوند به نیازمندان چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. هرگاه سبب رفع نیاز مسلمانى شود مانعى ندارد، و بهتر است از صاحبان اجساد و فقیه بیمارستان اجازه بگیرند.

مسأله ٢ : حکم پیوند عضو شریف میت غیر مسلمان به مسلمان چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. اگر مختون باشد و به شرط آنکه صاحب آلت از دشمنان اسلام نباشد، اشکالی ندارد.

مسأله 3: اگر صاحب آلت، با آن زنا کرده باشد، پیوند آن به یک مسلم چه حکمی دارد؟ و اگر فقط در موارد اضطرار بحلّ می شود، آن موارد کدام است؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. احوط آن است که جز در موارد اضطرار پیوند نشود. اضطرار آن است که متعلقۀ مردِ بدون آلت (یا با آلت مایل) به شبهه حرام بیافتد، که اضطرار قطعی است.

مسأله 4: اگر صاحب آلت مجهول الهویه باشد حکم آن چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. باید با معاینه حشفه توسط فقیه جامع الشرایط، اسلامیت آن احراز شود. اگر فقیه جامع الشرایط در دسترس نباشد، استفاده از فقیه متجزی اشکالی ندارد.

مسأله 5: حکم پیوند عضو شریف میّتی که خود راضی به پیوند آن نبوده، اما ولیّ او اجازه داده چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. استفاده از آن آلت جایز است.

مسألۀ 6: آلت پیوند زده شده در روز قیامت جزئی از بدن صاحب اصلی است یا صاحب دوم آن؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. از آن که در این دنیای دون آلت خود را بیشتر مورد استفاده قرار داده است.

مسأله 7: پیوند عضو فرد زنده چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. مستلزم دیه کامل یک نفر مرد مسلمان است، مگر این که فقیه جامع الشرایط تغییر جنسیت او را تایید کرده باشد، که دراین صورت باید آن عضو را اگر سالم است بلافاصله به یک نیازمند پیوند زد، تا از بیت المال سوء استفاده نشده باشد.

مسأله 8: حکم آزمایش عضو پیوند شده از طریق استمناء چگونه است.
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. استمناء بالیَد حرام موکد است، حتی اگر فقط مذی خارج شود که شرعاً پاک است. ولی فقیه لازم است شرایط امتحان آلت پیوند شده را – یا حفظ جوانب شرعی – ایجاد کند.

مسأله 9: با توجه به آیه نورانی الناس مسلطون علی اموالهم و انفسهم، حکم همسر صاحب اولیه آلت چیست؟ آیا وی می تواند کماکان از آن آلت استفاده کند؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. با حفظ شرایط شرعی و خواندن صیغه عقد با دریافت کننده آلت اشکالی ندارد.

مسأله 10: اگر صاحب جدید آلت بخواهد با مادر صاحب قبلی آلت ازدواج کند حکم آن چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. اگر صاحب جدید آلت توانایی نعوظ داشته باشد، حتی اگر مذی تولید نشود، احوط آن است که نکند، ولی شرعاً ایرادی ندارد. اگر بکند باید منتظر وذی بماند.

مسأله 11: آیا می توان آلت پسر فوت شده را به پدر نیازمندش پیوند زد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. اگر پدر همسر جدیدی اختیار کرده باشد اشکالی ندارد، ولی با آلت جدید نمی تواند با همسری که مادر پسر فوت شده است همبستری کند.

مسألۀ 12: اگر صاحب اولیۀ آلت با فرزند گیرندۀ آلت لواط کرده باشد، حکم پیوند چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. پیوند اشکالی ندارد و جایز است، اما در صورت تکرار لواط از سوی آلت انتقالی، احکام لواط مُحصنه جاری می شود.

مسأله 13: آیا مى توان برای پیوند این عضو، از عضو برخی حیوانات (مثلاً درازگوش) به انسان پیوند زد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. در موارد ضرورت مانعی ندارد. به شرط آن که موجب آزار خواتین و کدو لازم نشود. ضرورت را ولی فقیه تعیین می کند.

مسأله 14: در صورتى که بتوان شبیه سازی کرد، پیوند آلت شبیه سازی شده چه حکمى دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. مانعی ندارد.

مسأله 15: آیا پیوند عضوی که با قصاص قطع شده جایز است؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. عضو قطع شده متعلق به صاحب قصاص (مجنی علیه) است، اگر دیه آن پرداخت شود اشکال ندارد.

مسأله 16: پیوند آلت مرد مسلمان به غیر مسلمان چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. بنا به قاعده فقهی لا ضرر و لاضرار فی الاسلام جایز نیست، مگر به قصد مسلمان شدنِ مرد غیر مسلمان.

مسأله 17: پیوند آلت مردی که دچار مرگ مغزی شده چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. بنا به قاعده استصحاب جایز نیست.

مسأله 18: پیوند آلت محارب به مرد مسلمان چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. محارب در حکم میت است، احوط آن است که آلت وی پیوند زده نشود چون ممکن است تالی فاسد داشته باشد.

مسأله 19: پیوند آلت بیمار لاعلاج چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. اگر قادر به تولید مذی و منی و وذی و ودی باشد احوط واّلا جایز نیست.

مسأله 20: اگر آلت احتیاج به عملیّات آماده سازى (مثل ختنه یا ترمیم حشفه) داشته باشد، دریافت هزینه آماده سازى از مسلمانِ نیازمند جایز است؟ و اگر جایز است قبل از عمل باید دریافت شود یا بعد از عمل؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. اشکالی ندارد. احوط آن است که بعد از عمل دریافت شود تا بنا به قاعده فقهی تسبیب صاحب آلت از نعوظ آن مطمئن باشد. اگر مرد توانایی پرداخت نداشته باشد، برعهده بیت المال مسلمین است.

مسأله 21: حکم پرستاران و دستیاران دوکتور جراح که در پیوند آلت شریف همکاری می کنند چیست؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. ارجح آن است که پرستاران و دستیاران مرد باشند و به ایّ نحو کان، پرستاران و دوکتور هاباید بعد از عمل غسل جنابت به عمل بیاورند.

مسأله 22: آیا پیوند آلت موجب حلول روح صاحب اولیه آن در صاحب کنونی می شود؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. نه.

مسأله 23: در روایات آمده همه اعضای بدن روح دارند، آیا آلت تناسلی هم روح دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. بله. در کار خداوند تبارک و تعالی استثنا وجود ندارد.

مسأله 24: در این صورت اگر روح آلت در آن حلول نکند، لمس آن توسط همسر چه حکمی دارد؟
پاسخ: بسم الله الرحمن الرحیم. چنانچه عرفاً بعد از پیوند بخشی از بدن محسوب شود، لمس آن توسط همسر اشکالی ندارد. لمس پرستار و دکتر بعد از پایان عمل مستوجب دیه است. حدود آن را فقیه بیمارستان تعیین می کند.
***
لطفاً استفتائات خود را در این زمینه و سایر مسائل فقهی به نشانی همین بلاگ ارسال کنید.
و من الله توفق
الاحقر سید علی السجاد الموسوی الگارماسه.
واشنطن، 14 شعبان در شب برات 1437

Read Full Post »


در میان شاعران معاصر ایران، به ندرت می توان کسی را یافت که با آغاز شورشهای خیابانی سال ۱۳۵۷ و طلیعۀ حکومت اسلامی و تثبیت ولایت مطلقه فقیه به رهبری آیت الله روح الله خمینی، به استقبال شورش و انقلاب و رهبران آن نرفته باشد. بررسی شعرهای مداهنه آمیزی که در اوان انقلاب و تا سالها بعد، از زبان و قلم شاعران انقلاب زده تراوش کرده خود مقوله ای است مفصل که در این نوشته نمی گنجد. فقط به عنوان نمونه اشاره می کنم که یکی از شاعران سرشناسِ اهل «فلسفه» در استقبال از آیت الله خمینی وی را به «خدا» ماننده کرد، دیگری در خوشامد از رهبر انقلاب سرود: «برگرفتی مشعل اندیشه را/ سوختی تاریکی این بیشه را» و سومی مدیحه ای را که گویا قبلا وقف یکی از بزرگان اتحاد شوروی کرده بود، با تغییراتی در خور موقعیت و زمان، پیشکش رهبر انقلاب کرد.
احمد شاملو یکی از استثناها بود. وی با این که از شاعران «متعهد» و «انقلابی» و طلیعه دار «خلق» به شمار می رفت، خیلی زود دریافت انقلاب اسلامی را با شعارهای «آزادی»، «عدالت»، «برابری»، و «برادری» کاری نیست و چند ماهی بعد از انقلاب به صراحت در مصاحبه ای با سردبیر مجله «تهران مصور» (شمارۀ ۲۲، اول تیرماه ۱۳۵۸) گفت «برنامه طلوع خورشید لغو شده است»!
این نوشته قصد دارد به دو قطعه از اشعار شاملو در اوان انقلاب بپردازد و زمینه های اجتماعی و تاریخی آن را نشان دهد: یکی با عنوان «در این بن بست» – که بازتاب وقایعی است از اوان انقلاب، با نگرشی عمیق نسبت به فلسفه حکومتی که می رفت بر جامعه حاکم شود و قیاسی میان آنچه در پیش بود با اسطوره ای توراتی – قرآنی؛ و دیگری با عنوان «عاشقانه» – که برداشت وی از فلسفۀ زندگی در حکومتی است که «بر می آید» – و این هر دو شعر در پیوندی مفهومی با یکدیگر، روایتی از انقلاب اسلامی و دیدگاه های آن نسبت به «بشر» و «زندگی» به دست می دهد که به نظرم – دست کم با توجه به زمان سرودن آنها – در میان آثار ادبی منظوم دربارۀ انقلاب اسلامی کم نظیر است.
به منظور آشنایی با زمینه های فکری و اجتماعی شاعر در زمان سروده شدن این دو قطعه شعر، نگاهی می اندازیم به آنچه احمد شاملو در نخستین سرمقالۀ «کتاب جمعه» دربارۀ شرایط اجتماعی و دورنمای حکومت انقلابی نوشته است:
«روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمی تواند داشت، از هم اکنون نهاد تیره خود را آشکار کرده است و استقرار سلطه خود را بر زمینه ای از نفی دموکراسی، نفی ملیت و نفی دستاوردهای مدنیت و فرهنگ و هنر می جوید.
این چنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتک سنگین خویش در هم خواهد کوفت. اما نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بی گمان سخت کمر شکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلق زده هر اندیشه آزادی را دشمن می دارند و کامکاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیر ممکن می شمارند. پس نخستین هدف نظامی که هم اکنون می کوشد پایه های قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گام های خود را با به آتش کشیدن کتابخانه ها و هجوم علنی به هسته های فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همه متفکران و آزاد اندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانه توفانی روبنده ایستاده ایم. بادنماها ناله کنان به حرکت در آمده اند و غباری طاعونی از آفاق بر خاسته است. می توان به دخمه های سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بی امان بگذرد. اما رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمی کند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجره های خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفن پوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمده اند. بگذار لطمه ای که بر اینان وارد می آید نشانه ای هشدار دهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلق های ساکن این محدوده جغرافیایی در معرض آن قرار گرفته است.» («کتاب جمعه»، شمارۀ ۱، سال اول، تیرماه ۱۳۵۸)
شعر «در این بن بست» که مدتی قبل از «عاشقانه» سروده شده، بیان مواضع «مکتبی» حکومتی است که می رفت بر زندگی مردم چیره شود، و شد. «در این بن بست» روایتی است از زندگی روزانه مردم در ماههای بعد از انقلاب، و پس از آن که روحانیان به اصطلاح ماشین دولتی را در اختیار و کنترل خود گرفتند. در این ماهها، گروههای فشار، حمله به افراد، گروهها، و تأسیساتی را که «اسلامی» نمی شمردند آغاز کردند. از خوراک و پوشاک تا نحوه آرایش زنان و مردان، تحت کنترل دین دولتی در آمد و کسانی که از «ارزش» های تازه و احکام حکومتی سرپیچی می کردند، در ملأ عام با شلاق تنبیه می شدند. بر سر چهارراهها، خیابانها و کوچه ها، پست های بازرسی به وجود آمد. اتومبیل ها را نگاه می داشتند و علاوه بر جستجوی داخل آنها، اگر مشکوک می شدند که راننده اتومبیل یا یکی از سرنشینان آن مشروب الکلی مصرف کرده «دهان» آنها را بو، و در صورت تشخیص مصرف مشروب الکلی آنها را بازداشت می کردند. بیشتر بازداشت شدگان محکوم به شلاق می شدند، و در ملأ عام تازیانه می خوردند. صحبت از روزگاری است که سرمای معنوی حاکم بر جامعه، با آتش زدن کتابها به فراموشی سپرده می شد. حمله مأموران کمیته های انقلاب به خانه های شهروندان – به منظور جمع آوری کتابها و آثار سیاسی و ادبی «ضاله»، عمده فعالیت روزانه این نهاد انقلابی را تشکیل می داد. مأموران حکومت اسلامی معمولا در نیمه های شب به خانه ها می ریختند و هر آنچه را «مضر» تشخیص می دادند به همراه فرد «خاطی» با خود می بردند. بسیاری از این بردنها، بازگشتی به همراه نداشت. بسیاری از مردم کتابهای خود را می سوزاندند و یا آنها را در حیاط خانه هایشان دفن می کردند. «نور» و «آگاهی» به درون افراد رانده شد، و «اندیشیدن» به صورت «خطر»ی در آمد که می توانست بنیاد و دودمان شخص را بر باد دهد. در همین روزگار است که قوانین قصاص نوشته شد و به اجرا در آمد. بریدن انگشت و دست و پا، در آوردن چشم، جدا کردن سر از تن، و پرتاب «گناهکار» از کوه یا بام، بخشی از قوانین موضوعه کشور شد و بنیانگذار حکومت اسلامی منکرین قصاص را تکفیر کرد. حضور پزشکانی که در نقش «قصاب» ظاهر می شدند، از دیگر بدایع این دوران بود. روزگاری که – باز هم به فتوای بنیانگذار دولت اسلامی – حدیث نبوی «حبّ الوطن من الایمان» جعلی شناخته شد و خندیدن و شادی از اعمال لغو به حساب آمد و – بنابراین – ماموران حکومتی شادی و خنده را نیز بر نمی تافتند و به «جراحی» و حذف آن از صورت آدمیان می پرداختند؛ تا چه رسد به «ترانه» و «شوق» از هر نوع که باشد. شوق و ترانه و سرود – به فتوای «پیشوا» در گفتگو با اوریانا فالاچی روزنامه نگار ایتالیایی – فقط در حدی قابل قبول بود که در جنگ و خونریزی به کار آید. دورانی که نفرت و خشونت توسط آیت الله خمینی تقدیس و رایج شد. روزگاری که به فرمان «رهبر»، بیان اعتقاد به ولایت مطلقه فقیه برای داشتن حق حیات کافی نبود، بلکه شهروندان می بایستی «از ته دل» به نظام معتقد می شدند و ماموران وظیفه داشتند حتی «دلت را ببویند» تا مطمئن شوند از ته قلب با آنان همراه هستی! و البته این همه از نظر حکومتگران پیروزی محسوب می شد.
با این مقدمات و پیش زمینه سروده شدن «در این بن بست»، آن را می خوانیم:
در این بن بست
دهانت را می‌بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می‌دارم.
دلت را می‌بویند
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
و عشق را
کنار ِ تیرک ِ راه‌بند
تازیانه می‌زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بُن‌بست ِ کج ‌و پیچ ِ سرما
آتش را
به سوختبار ِ سرود و شعر
فروزان می‌دارند.
به اندیشیدن خطر مکن.
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
آن که بر در می‌کوبد شباهنگام
به کُشتن ِ چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابان‌اند
بر گذرگاهها مستقر
با کُنده و ساطوری خون‌آلود
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
و تبسم را بر لبها جراحی می‌کنند
و ترانه را بر دهان.
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب ِ قناری
بر آتش ِ سوسن و یاس
روزگار ِ غریبی‌ست، نازنین
ابلیس ِ پیروزْمست
سور ِ عزای ما را
بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
(ترانه های کوچک غربت، ص ۳۰-۳۲)[1]
احمد شاملو چند ماهی پیش از سرودن این شعر، و قبل از این که «ابلیس پیروز مست»، بر مسند خدا بنشیند و بر «عزای خلق» ضیافتی فراهم کند، در گفتگو با سردبیر «تهران مصور» سرخوردگی طلیعه داران انقلاب را چنین توصیف کرده بود:
اگر دیگر پای رفتنمان نیست
باری
قلعه بانان
این حجت با ما تمام کرده اند
که اگر می خواهید در این دیار اقامت گزینید
می باید با ابلیس
قراری ببندید!
(«تهران مصور»، شماره ۲۲، اول تیرماه ۱۳۵۸).
اما سیر وقایع سیاسی و اجتماعی منجر به حکومت تمامیت خواه (totalitarian) روحانیان و تسلط کامل روایت ایشان از «اسلام ناب محمدی» بر همه شئون زندگی، چنان سریع است که بازتاب آن را می توان در شعر «عاشقانه» و مقایسه آن با «در این بن بست» دید. شاعر، در همین فاصله کوتاه، از موضع «بن بستی» که گمان می کرده جامعه دچار آن شده، به موضع تسلیم و بی عملی کامل می رسد، و تصاویری که در این شعر ارائه می کند، بیانگر عمق تسلیم و بی عملی است:
بیتوته کوتاهی ست جهان
در فاصله گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز
شرمساری‌ ِ جبران‌ناپذیری‌ست.

آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی بگوی

درختان،
جهلِ معصیت ‌بارِ نیاکان اند
و نسیم
وسوسه ای ست نابکار.
مهتابِ پاییزی
کفری‌ست که جهان را می‌آلاید.

چیزی بگوی
پیش از آن که در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی

هر دریچه نغز
بر چشم‌اندازِ عقوبتی می‌گشاید.
عشق
رطوبتِ چندش‌انگیزِ پلشتی‌ست
و آسمان
سرپناهی
تا به خاک بنشینی و
بر سرنوشتِ خویش
گریه ساز کنی.
آه
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
چیزی بگوی،
هرچه باشد

چشمه‌ها
از تابوت می‌جوشند
و سوگوارانِ ژولیده آبرویِ جهان‌اند.

عصمت به آینه مفروش
که فاجران نیازمندترانند.

خامُش منشین
خدا را
پیش از آن که در اشک غرقه‌شوم
از عشق
چیزی بگوی
(«ترانه های کوچک غربت»، ص ۴۷ – ۴۹، بی تاریخ، بی نام ناشر)
shamloo
چند محور اساسی در این شعر قابل مشاهده و تطبیق با نظریه های حکومتی – دینی است که بر ایران حاکم شد:
• بیان مفهوم زندگی در نظریه دینی – اجتماعی حاکم. بر اساس این نظریه، زندگی انسان محدود است به «بیتوته کوتاهی… در فاصله گناه و دوزخ»، و نیز بی حاصل و عبث بودن زندگی این جهانی برای مؤمنان.
• بیانِ مخالفت نظریه حاکم دینی با آگاهی عمومی (که خورشید و نور نمادهای آن است به عنوان عامل تمیز دهنده روز و شب، که نماد تاریکی و جهل باشد).
• تشریح مخالفت نظام جدید با فضای باز ناشی از انقلاب، با استفاده از استعاره «درخت» و «نسیم» و «مهتاب پائیزی»، و بالقوه کفر آمیز دانستن آن از سوی حاکمان جدید. و این اشاره ای است به داستان آفرینش انسان در تورات و قرآن و رانده شدن آدم و حوا از بهشت، به واسطه خوردن میوه «درخت معرفت» و عالِم شدن بر نیک و بد. و آشکار شدن این راز بر خداوند، «که هنگام وزیدن نسیم بهار در باغ می خرامید و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان پنهان کردند…» («کتاب مقدس یعنی کتب عهد عتیق و عهد جدید»، به همت انجمن پخش کتب مقدسه در میان ملل، چاپ افست ۱۹۸۸، از روی چاپ ۱۹۰۴، سِفر پیدایش، باب سوم، ص ۴) و نیز آن دسته از روایات دینی، که اغوا شدن حوا توسط ابلیس به صورت مار درآمده در باغ بهشت، و سپس هبوط آنان را به زمین، در عصر یک روز پائیزی توصیف کرده اند.
• توصیف «هر دریچه نغز / بر چشم انداز عقوبتی می گشاید»، در واقع بیان بینش رسمی حاکمیت اسلامی در تعریف زیبایی در دوران سروده شدن این شعر است، و بیت بعدی اشاره ای است آشکار به همخوابگی عاشق و معشوق – به عنوان عالیترین مرحله عشق ورزی – که از دیدگاه دینی حاکمیت اسلامی، در «رطوبت چندش انگیز پلشتی» خلاصه می شود، و «آسمان» که سر پناهی ست تا «به خاک بنشینی و بر سرنوشت خویش/ گریه ساز کنی»!
باید به یاد داشته باشیم که در اوائل انقلاب اسلامی، پوشیدن لباس نو، مصرف عطر و ادوکلن و صابونهای عطری و حتی تمیز بودن و به طور روزانه حمام کردن، از عادات «طاغوتی» به حساب می آمد و کراهت داشت؛ و در عوض، در بر کردن لباس کثیف و عرضه بدنهای عرق آلود، به کار بردن الفاظ رکیک و توهین آمیز، و جز آن از ارکان انقلاب اسلامی و ممیزه انقلابی بودن به شمار می رفت؛ تا حدی که شخص آیت الله خمینی در این باره گفته بود: «قوی ترین نهضتی که از بعد از انقلاب در ایران پا گرفته است نهضت ضد جمال است.» [2]
در انقلاب اسلامی کثیف بودن و اعتقاد – یا دست کم تظاهر – به عدم رعایت نزاکت های اجتماعی و «تقدیس مرگ» بخشی از «ارزشهای انقلاب» محسوب می شد. شاملو همین را چون الهامی آینده نگر در قالب این بیت از شعر خود ریخته که «چشمه ها از تابوت می جوشند/ و سوگواران ژولیده آبروی جهان اند!» در حالی که قاعدتا در یک جامعۀ سالم، چشمه ها از زندگی و حیات می جوشند، نه از تابوت حامل مرگ؛ و آبروی جهان به زیبایی و لطف زندگان است نه به ژولیدگی عزادارانی که خود از فاجران اند و نیازمند فروش «عصمت» به آینه – یعنی خودشان! همین بیت شاید اشاره ای هم باشد به زنانی که بعد از خراب کردن فاحشه خانه های رسمی، به استخدام نیروهای انتظامی و انقلابی جدید درآمدند، و از جمله در فرودگاه ها و ایستگاه های قطار و اتوبوس، وظیفه شرعی جستجوی بدنی «خواهران» را بر عهده گرفتند. نمونه هایی از آن رفتارهای وقیح در برخی از خاطرات دوران انقلاب، از جمله در کتاب «در حضر» نوشته مهشید امیرشاهی آمده است. در چنین شرایطی جز «تسلیم» و پناه بردن به «خدا» چه می توان کرد: «خامش منشین خدا را/ پیش از آن که در اشک غرقه شوم/ از عشق چیزی بگوی.»
***
اما چند کلمه ای هم درباره ساختار شعر «در این بن بست» گفتنی است، که به نظرم روایتی است نو از اسطوره توفان نوح در تورات و قرآن و پشیمان شدن خدا از آفرینش انسان. ابتدا نگاهی بینداریم به این اسطوره به روایت تورات، و نقش گناه آدم و حوا در آن:
… و خداوند دید که شرارت انسان در زمین بسیار است و هر تصور از خیالهای دل وی دایما محض شرارت است * و خداوند پشیمان شد که انسان را بر زمین ساخته بود و در دل خود محزون گشت * و خداوند گفت انسان را که آفریده ام از روی زمین محو سازم و بهایم و حشرات و پرندگان هوا را چون که متاسف شدم از ساختن ایشان * اما نوح در نظر خداوند التفات یافت * این است پیدایش نوح * نوح مردی عادل بود و در عصر خود کامل و نوح با خدا راه می رفت * و نوح سه پسر آورد سام و حام و یافث * و زمین نیز به نظر خدا فاسد گردیده و زمین از ظلم پر شده بود * و خدا زمین را دید که اینک فاسد شده است زیرا که تمامی بشر راه خود را بر زمین فاسد کرده بودند * و خدا به نوح گفت انتهای تمامی بشر به حضورم رسیده است زیرا که زمین به سبب ایشان پر از ظلم شده است و اینک من ایشان را با زمین هلاک خواهم ساخت * پس برای خود کشتی ای از چوب کوفر بساز و حجرات در کشتی بنا کن و درون و بیرونش را به قیر بیندا * و آن را بدین ترکیب بساز که طول کشتی سیصد ذراع باشد و عرضش پنجاه ذراع و ارتفاع آن سی ذراع * و روشنی ای برای کشتی بساز و آن را به ذراعی از بالا تمام کن و در کشتی را در جنب آن بگذار و طبقات تحتانی و وسطی و فوقاتی بساز * زیرا اینک من طوفان آب را بر زمین می آورم تا هر جسدی را که روح حیات بر آن باشد از زیر آسمان هلاک گردانم و هرچه بر زمین است خواهد مرد * لیکن عهد خود را با تو استوار می سازم و به کشتی در خواهی آمد تو و پسرانت و زوجه ات و ازواج پسرانت با تو * و از جمیع حیوانات از هر ذی جسدی جفتی همه به کشتی درخواهی آورد تا با خویشتن زنده نگاه داری نر و ماده باشند از پرندگان به اجناس آنها و از بهایم به اجناس آنها و از همه حشرات زمین به اجناس آنها دو دو از همه نزد تو آیند تا زنده نگاه داری * و از هر آذوقه که خورده شود بگیر و نزد خود ذخیره نما تا برای تو و آنها خوراک باشد. پس نوح چنین کرد و به هر چه خدا امر فرمود عمل نمود. (نقل از «کتاب مقدس یعنی…»، سِفر پیدایش، باب ششم، ص ۸)
و در ادامه داستان در آغاز باب هفتم از همین سفر:
تو و تمامی اهل خانه ات به کشتی درآیید زیرا تو را در این عصر به حضور خود عادل دیدم * و از همه بهایم پاک هفت هفت نر و ماده با خود بگیر و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده و از پزندگان آسمان نیز هفت هفت نر و ماده را تا نسلی بر روی تمام زمین نگاه داری * … (باب هفتم، ص ۹)
عناصر اصلی تشکیل دهنده اسطوره توفان نوح از این قرار است: ۱ – فریب خوردن انسان از ابلیس و گناه ]شرارت[ ناشی از آن؛ ۲ – پشیمانی خالق؛ ۳ – اندوهناک شدن خدا، ۴ – تصمیم به نابودی آنچه به گناه آلوده شده؛ ۵ – نجات و حفظ نمونه هایی از آنچه پاک است و آلوده به شرارت و گناه نشده، ۶ – چگونگی نجات؛ ۷ – و ادامه حیات.
شعر «در این بن بست» نیز از عناصر اصلی مشابهی برخوردار است: ۱ – «فریب خوردن» مشتاقان انقلاب (از جمله شاعر) از کسانی که به قولی «انقلاب را ربودند»؛ ۲ – پشیمانی بخشی از انقلابی ها از شرکت در انقلاب؛ ۳ – ناامید شدن شرکت کنندگان از نتایج شورشهای سال ۱۳۵۷؛ ۴ – فعالیتهای «ضد انقلابی»؛ ۵ – سعی در «نجات انقلاب» و انداختن آن به راه «درست»؛ ۶ – اندیشیدن به آینده؛ و ۷ – بعد از نا امیدی کامل، حفظ آنچه اصیل است و پاک به منظور ادامه حیات برای آیندگان.
در این شعر ردّ پای همه این عناصر به وضوح دیده می شود، بااین تفاوت که در اسطوره توفان نوح به روایت تورات و قرآن،[3] خداوند قهّار و منتقم (revengeful God) به واسطه قهر و غیرتی که دارد، تصمیم به نابودی همه چیز از روی زمین می گیرد؛ اما به دلیل لطفش به نوح پیامبر، اجازه می دهد تا وی نمونه ای از هر جانداری را برای آیندگان (بعد از توفان) در کشتی خویش نگهداری کند. اما شاعر که از این قدرت بهره ای نبرده، و شاید به واسطه حس زیبادوستی و عاطفه – که ذاتی شاعران است – فقط می تواند قصد حفظ و نگهداری چیزهای پاک را در پستوی خانه (ناخودآگاهی ملی؟) داشته باشد، تا شاید آیندگان را از آنها بهره ای باشد و «عشق» و «شوق» و «نور» و «خدا»، در میان همه «دستاوردهای» تیره و تار انقلاب، امید به آینده ای بهتر را زنده نگهدارد.
اما طنزینه بزرگی هم در این شعر حضور دارد. جایی که شاعر قصد دارد «خدا» را نیز در پستوی خانه نهان کند تا از آسیب توفان در امان بماند، اگرچه این توفانی است که مدعیان به وجود آوردنش، آن را برآمده از «خدا» می دانند.

(به نقل از فضلنامۀ ایران شناسی، سال هفدهم، ۱۳۸۴ خ/ ۲۰۰۶ م)
زیرنویسها:
۱ – نکته جالبی هم در عنوان این مجموعه شعر وجود دارد که بی ارتباط با شرایط اجتماعی زمان سروده شدن دو شعر مورد بحث نیست. در این مجموعه ۲۱ قطعه شعر چاپ شده که اکثر آنها (۱۲ قطعه)، بر اساس تاریخ چاپ شده در انتهای هر یک از شعرها، در داخل ایران و بعد از پیروزی انقلاب سروده شده. سؤال این است که چرا شاعر همۀ این شعرها را در زیر عنوان «ترانه های کوچک غربت» چاپ کرده؟ یک پاسخ می تواند این باشد که وی اگرچه در ایران می زیسته اما با محیط و شرایط چنان بیگانه بوده که خود را در «غربت» می دانسته است. بسیاری از کسانی که از زمان انقلاب مجبور به اقامت در ایران بوده اند نیز در یادداشتها یا مکاتباتشان با دنیای خارج، بارها از «غربت درون» سخن گفته اند.
۲ – عباس امیر انتظام معاون نخست وزیر انقلاب، که یک سال و اندی بعد از انقلاب به اتهامهایی از قبیل استفاده از کلمۀ dear در نامه نگاری با سفارت امریکا، متولد شدن در خانواده ای جدید الاسلام، و فروش خواربار ایران به امریکا(؟!) زندانی شد؛ از زندانبانان خود تقاضا کرد برای شستشوی سر شامپو در اختیار او بگذارند. اما این درخواست به سبب طاغوتی بودن شامپو رد شد! و تازه آقای امیر انتظام «خودی» به شمار می رفت! نمونۀ رفتار با غیر خودی را از آقای دکتر جلال متینی شنیدم. ایشان نقل فرمودند که دراوان انقلاب، وقتی هنوز در ایران حضور داشتند و کارمند فرهنگستان ادب و هنر ایران بودند، دکتر صادق کیا رئیس فرهنگستان زبان، بازداشت و زندانی شده بود. آقای دکتر کیا که مردی بسیار نظیف و پاکیزه بود، روزی از زندانبان تقاضای «صابون» برای شستشو می کند، چهار تن از پاسداران محترم به سلول او رفته و هر یک در گوشه ای ایستاده و دکتر کیا را چون توپ بازی برای مدتی با لگد به سوی یکدیگر پرتاب می کنند که: … ما انقلاب کرده ایم… تو صابون می خواهی؟…
عبارت منسوب به خمینی را صادق طباطبایی نقل کرده است در این جا.
[3] به نظرم احمد شاملو بیشتر – شاید ناخودآگاه – نظر به روایت تورات داشته است، یکی به این دلیل که سبک وی در برخی از آثارش، نوعی گرته برداری از سبک ترجمۀ قدیمی تورات و انجیل به زبان فارسی است و علاوه بر آن، در دیگر آثارش نیز اشاراتی به داستانهای این دو کتاب دارد. در حالی که اشاره ای به قرآن در اشعار او نیافته ام. دوم این که در روایت تورات در باب هفتم از سفر پیدایش، نوح پیامبر به فرمان خدا «از همۀ بهایم پاک هفت هفت نر و ماده… و از بهایم ناپاک دو دو نر و ماده» به همراه خود به کشتی می برد، در حالی که در روایت قرآن حرفی از انتخاب میان پاک و ناپاک نیست؛ و شاملو در شعر خود فقط عناصر پاک (کاشر) را در پستوی ناخودآگاهی ملی نهان می کند.
برای آگاهی بیشتر از اشارات قرآن به داستان نوح رجوع کنید به: سورۀ مؤمنون، آیات ۲۳ تا ۳۰؛ سورۀ عنکبوت، آیات ۱۴ و ۱۵، سورۀ قمر، آیات ۹ تا ۱۶، و سورۀ نوح، آیات ۲۶ تا ۲۸.

Read Full Post »


از جمله خدمات جمهوری اسلامی به مردم ایران، یکی هم ترجمه و چاپ و انتشار فرمایشات حضرت امام به زبانهای زنده و مرده دنیا است، تا همه مردم بتوانند به زبان خواهر و مادر و مادر اندرشان، از حبشی و بنگالی گرفته تا زبان مردم بورکینا فاسو و ساکنان جزیره وقواق در پرکنۀ سوم و جابلقا و جابلسا در قرآن، سخنان ایشان را به قول قدیمی ها اصغا کنند، که به گفتۀ سنایی:
سخن کز روی حق گویی جه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا

باری یکی از این فرمایشات، پیام حضرتشان بود به حجاج بنگالی در سال 1358 که چون آن دسته از حجاج – به مانند امام سیزدهم – نه زبان فارسی فهم می کردند و نه زبان عربی (که زبان دین مبین باشد)، حضرت تصمیم گرفتند پیام خود را به زبان بنگالی برای ایشان بفرستند و متن آن را هم بواسطه یکی از پسر عموهایشان در کشمیر هند، برای بنگالی های مقیم تهران در روزنامه جمهوری اسلامی مورخ 19 مهرماه 1358 منتشر کنند.
خوشبختانه حجاج بنگالی و مردم شریف و آگاه آن کشور غیر باستانی، به پیام امام توجهی نکردند، زیرا با نگاهی به تولید ناخالص سرانه بنگلادش می توان دریافت که از سال 1358 تا کنون، درآمد سرانه مردم بنگلادش (به دلیل همین بی توجهی به فرمایشات امام) بیش از 5 برابر شده است، در حالی که امت شهید پرور و همیشه در صحنه ایران که به فرمایشات حضرتشان گوش کردند، در ظرف همین مدت درآمد سرانه شان فقط دو و نیم برابر شده، آن هم به شرطها و شروطها!
و شرط و شروط این که :
اولاً مردم بنگال نفت ندارند و مردم ایران نفت دارند.
ثانیاً درآمد نفت ایران از 1358 سال تا کنون دست کم 10 (دَه) برابر مجموع درآمد نفت ایران از زمان دارسی تا زمان انقلاب اسلامی بوده است.
ثالثاً وقتی صحبت از درآمد سرانه می کنیم باید بیفزاییم که در مملکت اسلام تعدادی پدیده های اسلامی و تعدادی شهروندان از ما بهتران وجود دارند مثل بابک زنجانی، که تا ده سال پیش راننده یک نماینده مجلس بوده و اینک شخصاً 24 میلیارد یورو ثروت دارد، یا آن دسته از آقازاده های آیات عظام، که با سرقت اموال عمومی و بیت المال «توی دهن آمریکا» زده اند، یا نوه فلان آخوند شیرازی که در خاطراتش نوشته از راه دستفروشی گذزان زندگی می کرده، اتومبیلی می راند که فقط تک و توکی از بچه میلیاردهای آمریکایی می توانند آرزوی راندنش را داشته باشند. در حالی که این میزان سرقت و دزدی اموال عمومی قطعاً در بنگلادش وجود ندارد. یعنی اصلاً این قدر ثروت بی حساب در بنگلادش وجود ندارد، و مردم آنجا چون زیر سایه آخوند زندگی نمی کنند، و هنوز قبض و بسط دینی به آن جا نرسیده و هنوز این قدر اسلامی نشده اند که از رئیس بانک مرکزی تا قاضی دادگاه و رئیس صندوق بازنشستگانشان همه به شیوه غرای محمدی «غزوه» و راهزنی پیشه کرده باشند، پس لاجرم باید میلیونها ایرانی درآمدشان مثلاً زیر 500 دلار در سال باشد تا متوسط درآمد اهالی ممالک محروسه بشود معادل 5800 دلار و به قول آن نامرحوم: چه و چه و چه ها!
به هر حال این است ترجمه نامه امام به زبان های بنگالی و اردو !
ImamtoBangali
روی عکس کلیک کنید تا بزرگ شود.
باشد که در پیشگاه خداوند مقبول افتد!

Read Full Post »


ماحصل حرف خمینی این است که اسلام به كفاري كه كشته ميشوند مرحمت مي كند چون باعث ميشود كه نتوانند بيشتر معصيت كنند!

من البته با این حرف مخالفم که هر که مسلمان است تروریست است. با عبارت «تروریسم اسلامی» هم مخالفم، همان طور که با «هنر اسلامی» مخالفم. اگر هنر اسلامی وجود داشته باشد، لابد باید هنر مسیحی هم داشته باشیم، و اگر تروریسم اسلامی وجود داشته باشد، لابد باید تروریسم مسیحی یا تروریسم یهودی یا تروریسم بودایی هم داشته باشیم. اما آنچه داریم برخی از مسلمانان و مسیحیان و پیروان ادیان دیگر هستند – مثلاً آیت الله خمینی و آدولف هیتلر – که تروریسم را صبغه اسلامی یا مسیحی یا دینی دیگر می بخشند و بر آن لباس دینی می پوشانند.
آنچه در زیر می آید متن کامل سخنرانی آیت الله خمینی است در روز میلاد پیامبر اسلام (20 آذر ماه 1363) و در آن تروریسم را به زبان خیلی خیلی ساده که همه بچه ها هم بفهمند توضیح داده و به مردم انقلابی توصیه کرده است. بخواهیم یا نخواهیم آیت الله خمینی همان حرفهایی را می زد و عمل می کرد که امروز داعش می کند. درست است که سی و پنج سال و بیشتر از آن زمان گذشته و رهبران اسلامی ایران امروز تجربه آموخته اند، ولی اساس حرف آیت الله خمینی و پیروانش با اساس حرف داعشی ها یکی است، مبنای ایدئولوژی وارونه آنها هم یکی است: آیت الله خمینی با ابوبکر بغدادی و ملا عمر طالبانی از یک سرچشمه آب می خورند. (متن سخنان آیت الله خمینی به نقل از : صحیفه نور، ج‏19، صفحات 113 تا 118 است)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم‏
رحمت بودن قرآن و پیامبر اسلام براى بشر
من متقابلًا این عید بزرگ را که باید گفت هم عید، بزرگترین عید اسلامى و هم بزرگترین عید مذهبى است به همه آقایان و به همه ملت و به همه ملل اسلامى و مستضعفین جهان تبریک عرض مى‏ کنم. پیغمبر اکرم- صلى الله علیه وآله وسلم- که ختم همه پیامبران است و کامل ترین دین را عرضه کرده است بر بشر، قرآن را که به وسیله وحى بر او نازل شده است عرضه کرده است. قرآن یک کتابى است که نمى‏ شود در اطراف او با این زبان‏هاى الکن صحبت کرد. قرآن یک سفره گسترده‏ اى است از ازل تا ابد که از او همه قشرهاى بشر استفاده مى‏ کنند و مى ‏توانند استفاده کنند. منتها هر قشرى که یک مسلک خاصى دارد، روى آن مسلک خاص تکیه مى‏ کند؛ فلاسفه روى مسائل فلسفى اسلام، عرفا روى مسائل عرفانى اسلام، فقها روى مسائل فقهى اسلام، سیاسیون روى مسائل سیاسى و اجتماعى اسلام تکیه مى ‏کنند، لکن اسلام همه چیز است و قرآن همه چیز. قرآن یک رحمتى است براى همه بشر و پیغمبر اسلام یک رحمتى است براى عالمین که در همه امور رحمت است.
جنگ‏هاى رسول اکرم، رحمتش کمتر از نصایح ایشان نبوده است. اینهایى که گمان‏ مى ‏کنند که اسلام نگفته است «جنگ جنگ تا پیروزى»، اگر مقصودشان این است که در قرآن این عبارت نیست، درست مى‏گویند، و اگر مقصودشان این است که بالاتر از این با زبان خدا نیست، اشتباه مى ‏کنند. قرآن مى‏فرماید: قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لاتَکُونَ فِتْنَة، [سوره بقره، آیه 193: «با کافران جهاد کنید تا فتنه و فساد از روى زمین برطرف شود.»] همه بشر را دعوت مى‏ کند به مقاتله براى رفع فتنه؛ یعنى «جنگ جنگ تا رفع فتنه در عالم»، این غیر از آنى است که ما مى‏ گوییم، ما یک جزء کوچکش را گرفته‏ ایم، براى این که خوب! ما یک دایره خیلى کوچکى از این دایره عظیم واقع هستیم و مى ‏گوییم که: «جنگ تا پیروزى». مقصودمان هم پیروزى بر کفر صدامى است یا پیروزى بر، فرض کنید بالاتر از آنها. آنچه قرآن مى‏ گوید این نیست، او مى‏ گوید: «جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم»؛ یعنى، باید کسانى که تبعیت از قرآن مى‏ کنند، در نظر داشته باشند که باید تا آن جایى که قدرت دارند ادامه به نبردشان بدهند تا این که فتنه از عالم برداشته بشود. این، یک رحمتى است براى عالم و یک رحمتى است براى هر ملتى، در آن محیطى که هست.
رحمت بودن جنگهاى پیامبر براى عالم جنگ‏هاى پیغمبر، رحمت بوده است بر عالم و رحمت بوده است حتّى بر کفارى که با آنها جنگ مى ‏کرده است. رحمت بر عالم است، براى این که، فتنه در عالم اگر نباشد، همه عالم در آسایش‏ اند. اگر چنانچه آنهایى که مستکبر هستند، با جنگ سرجاى خودشان بنشینند، این رحمت است بر آن امتى که آن مستکبر بر او غلبه کرده است. بر خود مستکبر رحمت است، براى این که اساس عذاب الهى بر اعمال ماست.
هر عملى که از ما صادر مى ‏شود، در آن عالم یک صورت دارد، رد برانسان مى ‏شود.
این‏طور نیست که عذاب آخرت شبیه عذاب‏هاى دنیایى باشد که مأمورین بیایند، بکشندش و ببرندش، و از باطن خود- ذات انسان- آتش طلوع مى ‏کند. اساس جهنم، انسان است، و هر عملى که از انسان صادر مى‏شود بر شدت و مدت عمل، بر شدت و مدت عذاب مى‏افزاید. اگر یک کافرى را سر خود بگذارند تا آخر عمر فساد بکند، آن‏ شدت آن عذابى که براى او پیدا مى‏کند، بسیار بالاتر است از آن کسى که جلویش را بگیرند و همین حال بکشندش. اگر یک نفر فاسد که مشغول فساد است بگیرند و بکشند، به صلاح خودش است، براى این که این اگر زنده بماند فساد زیادتر مى‏کند و فساد که زیادتر کرد، عمل چون ریشه عذاب است، عذابش در آن جا زیادتر مى‏شود. این یک جراحى است براى اصلاح. حتى اصلاح آن کسى که کشته مى‏شود، یک کسى که دارد یک زهر کشنده را به خیال این که یک شربت است، مى‏خواهد بخورد. اگر چنانچه جلویش را شما بگیرید و با فشار و زور و کتک از دستش بگیرید، یک رحمتى بر او کردید ولو او خیال مى‏کند که طعمه او را از دستش گرفتید و یک زحمتى برایش ایجاد کردید؛ لکن خیر، این‏جور نیست. اگر امروز، این سران استکبارى بمیرند، براى خودشان بهتر است از این که ده سال دیگر بمیرند. اگر امروز، یک کسى که فساد در ارض مى‏کند کشته بشود، براى خودش رحمتى است، به خیال این که به صورت یک تأدیب، نه این است که این یک چیزى باشد که برخلاف رحمت باشد. پیغمبر، رحمةٌ للعالمین است و تمام جنگ‏هایى که او کرده است، دعوت‏هایى که او کرده است، همه‏اش رحمت است.
این که مى‏فرماید که: قاتِلُوهُمْ حَتّى‏ لاتَکُونَ فِتْنَة بزرگترین رحمت است بر بشر. آنهایى که خیال مى‏کنند که این آسایش دنیایى رحمت است و بودن در دنیا و خوردن و خوابیدن حیوانى رحمت است، آنها مى‏ گویند که اسلام چون رحمت است، نباید حدود داشته باشد، نباید قصاص داشته باشد، نباید آدمکشى بکند. آنهایى که ریشه عذاب را مى‏دانند، آنهایى که معرفت دارند که مسائل عذاب آخرت وضعش چى است، آنها مى‏ دانند که حتى براى این آدمى که دستش را مى ‏برند براى این کارى که کرده است، این یک رحمتى است. رحمتش در آن طرف ظاهر مى‏ شود. براى آن کسى که فساد کن است، اگر او را از بین ببرند یک رحمتى است بر او. این‏طور نیست که این جنگ‏هاى پیغمبر مخالف با رحمةً للعالمین باشد، مُؤَکِّدِ رحمةً للعالمین است. الْجَنَّةُ تَحْتَ ظِلالِ‏ السُّیُوفْ‏ [بهشت، زیر سایه شمشیرهاست.] ممکن است یک معنایش هم این باشد که اشخاصى که در این جنگ‏ها هم کشته مى‏ شوند، باز هم به آن مرتبه از عذابى که باید برسند نمى ‏رسند، و ممکن است که یک مرتبه رحمتى براى آنها باشد.
بنابراین، قرآن و کتاب الهى یک سفره گسترده ‏اى است که همه از آن استفاده مى ‏کنند، منتها هرکس به وضعى استفاده مى ‏کند و عمده نظر کتاب الهى و انبیاى عظام بر توسعه معرفت است. تمام کارهایى که آنها مى ‏کردند، براى این که معرفت الله را به معناى واقعى توسعه بدهند؛ جنگ‏ها براى این است، صلح‏ها براى این است، و عدالت اجتماعى، غایتش براى این است. این‏طور نیست که دنیا تحت نظر آنها بوده است که مى‏ خواستند فقط دنیا اصلاح بشود. همه را مى‏خواهند اصلاح بکنند. آن مذهبى که جنگ درش نیست، ناقص است اگر باشد. و من گمانم این است که حضرت عیسى- سلام اللَّه علیه- اگر به او مهلت مى ‏دادند، آن هم همین ترتیبى که حضرت موسى- سلام اللَّه علیه- عمل مى‏ کرد، همان طورى که حضرت نوح- سلام الله علیه- عمل مى‏کرد، آن هم با کفار آن‏طور عمل مى ‏کرد. این اشخاصى که گمان مى‏کنند که حضرت عیسى اصلًا سر این کارها را نداشته است و فقط یک ناصح بوده، اینها به نبوت حضرت عیسى لطمه وارد مى‏کنند. اگر این‏طور باشد، معلوم مى‏شود که یک واعظى بوده، نه یک نبى‏اى بوده است. واعظ غیرنبى است. نبى، همه چیز دارد؛ شمشیر دارد، نبى جنگ دارد، نبى صلح دارد؛ یعنى، جنگ اساسش نیست، براى این که اصلاح را در دنیا توسعه بدهد، براى این که مردم را نجات بدهد جنگ مى‏کند. براى این که مردم را از شرخودشان نجات بدهد، حدود را، تعزیرات را وضع کرده است. براى این که هم تربیت بشود این آدم و هم راحت بشود امت. اگر امروز ما جنگ مى‏ کنیم و جوان‏هاى ما مى ‏گویند: «جنگ‏تا پیروزى»، این‏طور نیست که اینها یک امرى برخلاف قرآن مى‏گویند. این یک ذره‏اى است، یک رشحه‏ اى است از آنکه قرآن مى‏گوید. آنى که قرآن مى‏گوید، بیشتر از این حرف‏هاست. این که ما مى ‏گوییم، به اندازه حدود خودمان مى ‏گوییم. ما چون امروز با- فرض کنید که- صدام یا با کسانى که مؤید صدام هستند جنگ داریم، در این محیط ناقص، مى‏گوییم که «جنگ جنگ تا پیروزى».

خداى تبارک و تعالى، چون نظرش به اول و آخر است- تا آخر نظر دارد- مى‏گوید که «جنگ تا رفع فتنه». غایت، رفع فتنه است؛ یعنى، اگر ما پیروز هم بشویم یک کمى فتنه را کم کردیم، اگر ما به جاى دیگر هم پیروز بشویم، باز یک جاى کمى پیروزى حاصل شده است. اگر همه دنیا را هم ما فرض کنید که جنگ بکنیم و پیروز بشویم، باز همه دنیاى عصر خودمان را پیروزى درست کردیم. و قرآن این را نمى‏گوید، قرآن مى‏گوید: «جنگ تا رفع فتنه»؛ باید رفع فتنه از عالم بشود. بنابراین غلط فهمى است از قرآن که کسى خیال کند که قرآن نگفته است «جنگ جنگ تا پیروزى». قرآن گفته است، بالاتر از این را گفته، اسلام هم گفته است و بالاتر از این را گفته است. و رحمت است این، نه این است که نقمتى‏ [=ضد رحمت] بر مردم است، یک رحمتى است بر تمام بشر، که خداى تبارک و تعالى مردم را دعوت به مقاتله کرده است، نه این که خداى تبارک و تعالى مى‏خواهد زحمتى براى مردم ایجاد کند؛ مى‏خواهد رحمت درست کند، توسعه رحمت مى‏خواهد عنایت کند.
بنابراین، نباید از قرآن سوء استفاده کرد و آنهایى که با رژیم ما مخالف هستند، بگویند: این مخالف قرآن است؛ یا آخوندهاى دربارى بگویند: این مخالف قرآن است؛ یا آخوندهاى بدتر از آخوندهاى دربارى بگویند: این مخالف قرآن است. خیر! این موافق قرآن است. و اگر کسى بگوید که: با فاسد جنگ نکنید، مخالف قرآن است؛ اگر کسى بگوید: فتنه را با جنگ رفع نکنید، مخالف قرآن است. و مابحمدالله، جوان هایمان الآن‏ مشغول هستند و همان دستورى که خداى تبارک و تعالى در قرآن داده است به اندازه محیط خودشان، به اندازه سعه وجود خودشان را دارند انجام مى‏دهند، و امیدواریم که خداى تبارک و تعالى به آنها توفیق بدهد که هرچه بیشتر این امور را انجام بدهند. و دیروز یا پریروز- که مثل این که دیروز بوده است، یا پریروز بوده است- که روز حقوق بشر بوده، حرف‏هایى زده‏اند. آنهایى که بشر را پایمال مى‏کنند، دم از حقوق بشر مى‏زنند! آنهایى که از آن‏ور دنیا آمده‏اند و این‏ور دنیا را به آتش کشیده‏اند، صحبت از حقوق بشر مى‏کنند. آنهایى که قضیه اختلاف نژادى مبدأ امرشان است، حتى نژادسفید را هم قبول ندارند، فقط یک نژاد و آن نژاد خودشان را قبول دارند، آنها از وحدت نژاد صحبت مى‏کنند، آنها از این که نباید نژاد مختلف باشد. دنیا، وضعش این‏طور شده است که ظالم بیشتر کانّه داد رحمت مى‏دهد از مظلوم. آن کسى که مردم را پایمال دارد مى‏کند، بیشتر از حقوق بشر صحبت مى‏کند. شما ببینید که در این هواپیماربایى که همه دست اندرکاران ایران محکوم کردند این را، و بعد هم به این وضع خوب حل قضیه را کردند، باز هم مى‏گویند که خود اینها دخالت داشتند. این دلیل بر این است که اضطراب درشان پیدا شده، مضطربند. کسانى که مضطرب مى‏شوند در یک امرى، دست و پایشان را گم مى‏کنند، نمى‏دانند چى چى بگویند. اگر چنانچه این هواپیماربایى از ایران شده بود و در یک جاى دیگر بود و این طورى حل شده بود، حالا مى‏دیدید که چه بساطى در دنیا درآمده بود، و در تبلیغات درآمد که چه جور خوب درست شد، چه جور خوب عمل شد، چه جور شد، چه جور شد. لکن وقتى که ایران این کار را کرده است، اصلًا سکوت کردند در آن. گاهى یک چیزى مى‏گویند، لکن رئیس امریکا مى‏گوید که باز ما شواهدى بر این که احتمال این را بدهیم ایران کرده است، نمى‏دهیم. لکن از آن‏ور مى‏گویند که- همان امریکایى‏ها مى‏گویند- خود ایران دخالت داشتند در این امر؛ شواهد واضح است که خود ایران دخالت داشته! این، براى این است که مضطربند. جمهورى اسلامى و این نهضت همگانى اسلامى، اینها را مضطرب کرده که نمى‏دانند چى چى بگویند، هر وقتى‏ یک چیزى مى‏گویند. و این براى این است که، این یک قدرت اسلامى است که یک جلوه کمى کرده است و اینها را این‏طور مضطرب کرده است، والّا چرا باید این‏طور فتنه بکنند و این‏طور افترا بزنند؟ دائماً مشغول افترا زدنند به جمهورى اسلامى. دائماً راجع به این که در جمهورى اسلامى حقوق بشر دارد از بین مى‏رود و جاهاى دیگر نه! حقوق بشر سر جاى خودش هست. امریکا سرجاى خودش هست و رؤساى استکبار حفظ مى‏کنند حقوق بشر را! فقط در ایران است که حقوق بشر از بین مى‏رود! این براى این است که، مضطرب‏اند اینها. از اسلام اضطراب دارند، از این که اسلام پیشبرد بکند، اینها مى‏ترسند. از این جهت، این‏طور مى‏گویند و این موجب تقویت شما بشود.
هرچه آنها در بوق هایشان بر ضد شما صحبت کنند، دلیل بر قوّت شماست و دلیل بر عظمت اسلام و عظمت جمهورى اسلامى است، و این باید باعث تقویت ما بشود. آنها براى تضعیف ما این‏طور بوق‏ها را به بار مى‏آورند و ما از اثر این معنا- چون ریشه را مى‏دانیم که چى هست- تقویت مى‏شویم. اگر ایران، یک جایى بود که سستى داشت و جمهورى اسلامى دیگر از بین مى‏خواست برود، این قدر سروصدا نمى‏شد. چون مى‏بینند که استقرار پیدا کرده است، همه چیزش مستقر شده است و دارد پیش مى‏رود، اینها دست و پایشان را گم کرده‏اند و شروع کرده‏اند به این حرف‏ها زدن، و این موجب تقویت روحى شما و ملت ما باید بشود و جنگنده‏هاى ما بشود.
ان شاء اللَّه خداوند تبارک و تعالى به برکت این روز شریف که هم ولادت مؤسس اسلام و مؤسس توحید است- و توحید به معناى اعلا- و هم ولادت ناشر احکام اسلام است، به همه مسلمین و به همه مظلومان مبارک کند، و خداوند همه شما را مؤید کند.
والسلام علیکم و رحمة اللَّه‏

Read Full Post »


خولی در گفتگوی اختصاصی: کذلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا

حرمله به علت شرایط ویژه مکه و ربودن دیپلماتهای ایرانی توسط اسرائیل فعلاً از گفتگوی اختصاصی سرباز زد و ما را حواله به «علم الهدی» داد!

خولی: مختار ثقفی در جنات بهشت غرفه زده و با توصیه اولیا الله سفته بازی می کنه.

متن گزارش و مصاحبه
خبرنگار ما پس از پایان نشست خبری موفق شد در گفتگویی اختصاصی با خولی اصبحی نور تازه ای بر وقایع کربلا بیفشاند، اما حرمله گفت به دلیل شرایط خاص اجرایی شدن توافق هسته ای چون نمی خواهد «آب به آسیاب دشمن بریزد» حاضر به مصاحبه نیست. ولی افزود، «اگر اصرار دارید نظرات جدید مرا بدانید، مصاحبه اخیر آقای علم الهدی بخوانید، که فرموده است: «کسی که بصیرت دارد باید قدم خود را در ادامه قدم‌های رهبری بگذارد و دنباله‌رو رهبری باشد.» حرمله افزود «العاقل یکفی بالاشاره.»، و از حضار پرسید: «رهبری در آن زمان بر عهده کدام امیرالمومنین بود؟!»

به هر حال صاحب این قلم به همراه خولی و حرمله به هاویه رفتم و آنچه در زیر می آید متن مصاحبه اختصاصی بنده است با خولی بن اصبحی.

خولی: علت پیوستن وهب به فتنه، ختنه بیش از حد وی توسط شمر بود!

این عکس تزئینی نیست!
12063476_10206896930717252_4130532413939953089_n
رفاقت یعنی این: ابوالفضل العباس نشئه جات به خولی تزریق می کند:
پسرعموها گوشت هم را می خورند، اما استخوان هم را دور نمی ریزند!

مخبر: آقای خولی چرا دختر مالک بن عقرب از شما جدا شد؟
خولی: اون جدا نشد، ناشزه بود؛ طلاقش دادم.
مخبر: ناشزه؟ چکار می خواستین بکنین که تمکین نمی کرد؟
خولی: هیچی بابا گیر می داد می گفت چرا فلانی رو آوردی خونه.
مخبر: کی رو برده بودید خونه؟
خولی: همین سر امام حسینو بردم کوفه به در دارالاماره بسته بود و عبیدالله خواب بود، بردمش خونه که صبح برگردونم، نمی تونستم که فرمان امیرالمونین رو نادیده بگیرم. نمی دونم از کجا فهمید، شروع به داد و بیداد کرد.
مخبر: چی می گفت؟ اعتراض داشت که چرا سر بریده امام رو بردی خونه؟
خولی: نه بابا، اولش می گفت مردای دیگه سیم و زر می برن خونه تو سر بریده آوردی؟
مخبر: خوب لابد از سر بریده می ترسیده، می دونی که زنها دلرحم اند.
خولی: نه بابا، ادا می اومد، چند شب قبلش داشت با این شعر می زد و می رقصید که:
سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی/ ما را ز سر بریده می ترسانی؟/ ما گر ز سر بریده می ترسیدیم/ در مجلس کربلا نمی رقصیدیم.
مخبر: عجب! اینو درباره وهب می خوند؟
خولی: نه بابا، اصلاً وهب رو نمی شناخت، یعنی هیچ کس وهب رو نمی شناخت.
مخبر: شما در نشست خبری تون به سوال مادر وهب جواب درست ندادید. چرا؟
خولی: اون حالیش نیست چی میگه. خوب فرزند از دست داده دلش می سوزه، ولی اصلاً ماجرای وهب این طوری نبود که اون تعریف کرد.
مخبر: چه طوری بود؟
خولی: وهب تو اردوی خودمون بود و چند روز بعد از عروسی اش مسلمان شد. خوب می دونید که باید سنّت می شد، و کسی نبود غفله را ببرّه، سپردنش به شمر ذی الجوشن، اون بدبخت هم درسته که فقیه بوده و همرزم امام علی، ولی پیر شده بود و دستش می لرزید، هم غفله را برید و هم حشفه رو. اصل اختلاف وهب با ما و رفتنش به اردوی فتنه به این دلیل بود. زنش هم کلی شاکی شد، چون بدبخت وهب از مردی هم افتاد و دائم فریاد می زد «کذلک وجعلناکم امة وسطاً لتکونوا» (یعنی: ما قرار دادیم امت خود را برای وسطش ولی کون – مترجم)… و از خدا طلب مرگ می کرد… بله این جوری شد که بعد از بریدن، از ما بریدن و رفتن خیمه فتنه… من نخواستم درد همسر و مادر وهب رو تازه کنم.
مخبر: پس این درسته که سر بریده رو چون ازش نور ساطع بود گذاشتین زیر سبد؟
خولی: نه آقا این حرفا کدومه؟
مخبر: پس بعد که گذاشتین تو تنور نور ازش ساطع شد؟
خولی: آقاجان این حرفا چیه می زنین. اگه از سر بریده نور ساطع میشد که همه به معجزه اش ایمون میاوردن و ظرف ایکی ثانیه دودمان عبید و من و دیگران بر باد بود، احتیاجی به مختار نبود که بیاد خون بپا کنه. تازه اون موقع تنور وجود نداشت، اصلاً نان به صورت امروز پخته نمی شد. عقل هم بد چیزی نیستا برادر دینی؟!
مخبر: خوب حالا … بگذریم. در برخی منابع آمده شما اصلاً جزو عمله طرب بودین، چه کار به جنگ و جدال داشتین و چطور وارد معرکه کربلا شدین؟
خولی: راس میگی والله، معرکه وای معرکه! می دونین اون وقت قبل از شروع جنگ مقداری مذاکره شد بین طرفین. یزید و دار و دسته میخواستن اصحاب فتنه رو راضی کنن دست بردارن و بذارن حکومت عدل الهی به کارش برسه. نماینده امیرالمومنین یزید بهشون گفت آقا حالا بذارین چهار سال هم اون حاکم باشه، بعدش نوبت شما میشه. آسیاب به نوبت، بصیرت داشته باشین. ولی اصحاب فتنه می گفتند نه ما حکومتو می خوایم، همه شو می خوایم، همین الانَم میخوایم. خوب شما بودی چه می کردی؟
مخبر: باهاشون کنار می اومدم یه جوری.
خولی: اصلاً من هم به همین مناسبت وارد شدم. گفتن من چون مطربم، بلدم خوب حرف بزنم، خوب مذاکره کنم، رفتم نمسه، گفتن اگه من برم وزن مذاکرات سنگین تر میشه، شاید جواب بده.
مخبر: نتیجه نداد؟
خولی: نه میخواستن تمدید کنن مذاکره رو، عبید الله با شمر مشورت کرد، بهش گفت تمدید بی تمدید، اگه ولش کنی از این جا بره، بعداً مشکل درست می کنه. الان که حکم شرعی داری از قاضی، طرف هم از ترس، کیک زرد میزنه، و حارث کندی هم که اون موقع حکم دبیرکل شورای قبایل جهانی رو داشت، فرمان داده بود، میشه طرفو زد و کشت، تا فرصت هست بزنین که بعد نمیشه.
مخبر: خیلی رمزی حرف می زنین، چی چی میشه یا نمیشه؟
خولی: من هم هنوز مثل دکتر یزدی بازنشسته نشدم که صریح جواب بدم.
مخبر: خوب بالاخره نگفتید بعدش چه شد؟
خولی: هیچی دیگه ما حتی یه کله قند و یک توپ فاستونی بردیم خدمت رهبر، و حاضر شدیم بهش لقب شوالیه بدیم، گفت مگه من شجره ام که شوالیه بخوام؟ نمی خوام، میخوام تا آخر عمرم حسین بن علی باقی بمونم. نشد آقا، هر کار کردیم نشد که نشد.
مخبر: داستان مختار چیه؟
خولی: مختار رو از خودش بپرس. الان در جنات بهشت غرفه زده و با توصیه اولیا الله سفته بازی می کنه.
مخبر: درسته که زیلو را از زیر زینب کشیدی و گوشواره هایش را به زور گرفتی؟
خولی: بله درسته، خوب حقم بود. ما از زمان خود پیامبر هر وقت می رفتیم غزوه، اموال غارتی را بین خودمون تقسیم می کردیم. لابد در تاریخ طبری خوانده ای که در غزوه ایران برای کسب دستبندهای طلایی، دست شکست خوردگان را هم می بریدیم چون وقت نداشتیم ولی این کار را با عترت پیامبر نکردیم، واقعاً امیرالمومنین فرمان رأفت داده بود.
مخبر: عجب شما به این می گویید رأفت که گلیم زیر پای کسی را بکشید و گوشواره اش را بدزدید؟
خولی: شما که در بلده الباریس بودید باید بدونید که مساله رو باید توی «کانتکست» نگاه کنید، و الا گمراه می شوید.
مخبر: اوه پس شما هم باریس بودین؟ نوفل لوشاتو با اورسوارز؟
خولی: اونوقت هنوز باریس نبود، بهش میگفتن سوربان یه جایی بود شبیه رود هن، بیشتر پاتوق سورچی ها و سوزن بان ها بود!
مخبر: اها فهمیدم، چرا خمینی به شما گفت شاگرد صحاف؟ صحافی کار می کردین؟
خولی: نه بابا! این از فحشهای حوزه های دینیه! منظورش این که کسی با من کاری، انگلی کرده باشه که گفتنی نیست!
مخبر: آها! یعنی در حضور ساواک؟ برای همین ساواکی خطابتون کرد؟
خولی: ای بابا تو هم که خیلی پرتی، معلومه اصلاً تاریخ نخوندی. نه، اون اشاره اش به «حسن خولی» بود که به گزارش ساواک از سوی جمال عبدالناصر رفته بود دیدن این سید هندی در بغداد. لابد فکر می کنه من همونم میخواست بهم فحش بده!
مخبر: عجب شما با اون خولی هم نسبتی دارین؟
خولی: نه آقا ندارم. من آدم خوبی بودم، منو ساواک بدنام کرد گفت با عبدالناصر مربوط بودم!
مخبر: سرنوشت خانواده تون چه شد، بالاخره دختر مالک عقرب به خونتون برگشت؟
خولی: نه، نوار دیگه با من خوب نشد، بعدش رفت زن عبیدالله شد، یک دوجین گوینده لا اله الا الله تحویل یزیدیان داد.
مخبر: بچه های شما چی شدن؟ الان کجان؟
خولی: اونا وضعشون خوب شد، همه را قبل از این که مختار سر و کله اش پیدا بشه فرستاده بودیم قرطبه، شنیدم از اونجا رفتن مادرید و یکی دوتاشون حرفه خانوادگی رو پیشه کردن و خیلی موفق اند.
(در این جا بلند شد و از روی قفسه کتابهایش یک سی. دی. آورد و به من داد و گفت: بیا این آخرین آلبوم خولیو ایگلسیاس نواده منه، به نظرم اینو به یاد من خونده.
sometimes alone…
so alone, so fucked…
مخبر: خیلی ممنون آقای خولی از این اطلاعات دست اول که دادین.
خولی: حضرت حق نگهدارتون!
در این لحظه خولی شروع کرد به بشکن زدن و همراه با قر شش و هشت و با صدای بلند این تصنیف را می خواند:
«شاه کج کلا، رفته کربلا… نون شده گرون، یک من یک قرون»!

***
گفتگوی بعدی با حرمله همزمان با اربعین منتشر خواهدشد.
«حرمله: من به سوی علی اصغر تیر نینداختم، اینها شایعه رافضی هاست»!

Read Full Post »


علی اکبر صالحی رئیس سازمان انرژی اتمی و محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه ایران، از سوی یکی دو تن از نمایندگان مجلس شورای اسلامی، از جمله حجة الاسلام روح الله حسینیان (از روحانیان سرشناس) به مرگ تهدید شده اند. این نخستین باری نیست که یک نماینده مجلس در ایران، یک مقام دولتی را به مرگ تهدید می کند. تا جایی که می دانم، بار نخست شادروان دکتر محمد مصدق در جلسه هشتم تیرماه ۱۳۲۹ رزم آرا را که نخست وزیر بود – و لایحه قرارداد الحاقی نفت موسوم به «گس – گلشاییان» را به مجلس برده بود – به مرگ تهدید کرد و گفت: «…خدا را شاهد است اگر ما را بکشند،‌ پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی رویم. به وحدانیت حق خون می کنیم. خون می کنیم، می زنیم و کشته می شویم…. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی ترم، می کُشم، همین جا شما را می کُشم…. اين طرح اگر به تصويب برسد ، من با دست خودم تو را می کُشم!»
جمال امامی در پاسخ دکتر مصدق گفت: من از آقای مصدق تعجب می‌کنم! مجلس جای استدلال و بحث است نه جای منازعه و مشاجره و فحش. اگر جای فحش بود چند نفر چاله‌میدانی می‌آمدند این جا!

به هر حال رزم آرا لایحه الحاقی را – که منافع ایران در آن لحاظ نشده بود – در ۵ دی ۱۳۲۹ از مجلس پس گرفت، و خودش در روز ۱۶ اسفند همان سال توسط خلیل طهماسبی از فداییان اسلام ترور شد. روز بعد در ۱۷ اسفند کمیسیون نفت در مجلس قانون ملی شدن را تصویب کرد و بر اساس آن، بعد از ابراز تمایل مجلس به نخست وزیری دکتر مصدق، وی از سوی شاه به نخست وزیری منصوب شد.
(خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا که موقتاً به واسطه مصوبه جبهه ملی از مرگ نجات یافت)
khalil tahmasebi

در آن زمان شایعات و گزارشهای ضد و نقیضی که عمدتاً از سوی حزب توده ایران و طرفداران جبهه ملی منتشر می شد حکایت از این داشت که شاه در قتل رزم آرا دست داشته است. از جمله مهندس سحابی در خاطراتش نوشته است: «عده ای از محققین را نظر بر این است که گلوله ای که رزم آرا را از پا درآورد از سوی یکی از محافظین خود او و با هدایت شاه و دربار شلیک شده باشد. شاه نگران کودتا بود. اما ترور رزم آرا در هر حال در برنامه فداییان اسلام بود».

تبرئه خلیل طهماسبی توسط لایحه جبهۀ ملی
در روز 16 مرداد ۱۳۳۱ (در دوره زمامداری دکتر مصدق) نمایندگان جبهه ملی طرحی با قید سه فوریت مبنی بر عفو و آزادی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا به تصویب مجلس رساندند. در مصوبه آمده بود: «چون خیانت حاج‌علی رزم‌آرا بر ملت ایران ثابت گردیده هر گاه قاتل او استاد خلیل طهماسبی باشد به موجب این قانون مورد عفو قرار می‌گیرد و آزاد می‌شود.»
(شادروان دکتر مصدق و آیت الله ابوالقاسم کاشانی: روزهای خوش همکاری!)
Mosadeq kashani
مخالفان دکتر مصدق می گویند تعجیل در تصویب این طرح – که مباین روح قانون اساسی و اصل تفکیک قوا و مداخله قوه تقنینیه در قوه قضاییه به حساب می آمد – به این دلیل بود که مبادا محاکمه خلیل طهماسبی و احضار مطلعین و تهدید کنندگان به دادگاه، مشکلاتی برای اعضای جبهه ملی، از جمله شادروان دکتر مصدق و آیت الله ابوالقاسم کاشانی به وجود بیاورد.

خلیل طهماسبی تجسم ارادهٔ ملی
از میان اعضای جبهه ملی، دکتر مظفر بقایی که در آن زمان هنوز از دکتر مصدق جدا نشده بود و از ارکان جبهۀ ملی به شمار می رفت با تهدید نظام قضایی کشور در مجلس گفت: «چون سپهبد علی رزم‌آرا در دوران ریاست ستاد ارتش و ریاست دولت… از هیچ قانون‌شکنی من‌جمله مداخله و ارعاب و تخویف دستگاه قضایی و قوهٔ مقننه دریغ نکرد… بنابراین امضاکنندگان زیر آقای استاد خلیل طهماسبی را تجسم ارادهٔ ملی و عمل او را اجرای قضاوت افکار عمومی دانسته رجاء واثق داریم که به احترام افکار عمومی و حکومت مشروطهٔ ایران از طرف دادگاه رأیی بر خلاف عدل و وجدان صادر نخواهد گردید چه در این مورد ملت ایران است که مشمول رأی قضات آن دادگاه قرار خواهد گرفت»!

آیت الله کاشانی نیز به عنوان یکی دیگر از ارکان جبهه ملی و نهضت ملی شدن نفت، ضمن تایید قتل توسط خلیل طهماسبی گفت: «این عمل به نفع ملت ایران بود و این گلوله و ضربه عالی‌ترین و مفیدترین ضربه‌ای بود که به پیکر استعمار و دشمنان ملت ایران وارد آمد. قاتل رزم‌آرا باید آزاد شود؛ زیرا این اقدام او در راه خدمت به ملت ایران و برادران مسلمانش بوده‌است.»

در جبهۀ فداییان اسلام
و اما در میان جبهه فداییان اسلام، در خاطرات سید محمد واحدی و حاج مهدی عراقی از رهبران فداییان اسلام درباره توطئه قتل رزم آرا آمده که برنامه ترور با همفکری جبهه ملی و با اطلاع دکتر مصدق انجام شده بود.
به گزارش همین خاطرات، در جلسه ای که به این منظور برگزار شده بود این اشخاص حضور داشته اند: عبدالقدیر آزاد، مظفر بقایی، ابوالحسن حائری زاده، کریم سنجابی، سید علی شایگان، حسین فاطمی، نریمان، و حسین مکی، از جبهه ملی ایران؛ و نواب صفوی از فداییان اسلام.
دکتر فاطمی در جلسه گفته بوده که «من اصالتاً از طرف خودم هستم و وکالتاً از طرف مصدق» و بر این نکته تاکید کرده اند که دکتر مصدق گفته‌اند هر تصمیمی که در این جلسه گرفته شود «برای خود من هم لازم‌الاجرا است»؛ اگرچه خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا در بازجویی گفته بود در آن جلسه ابوالحسن حائری زاده از طرف دکتر مصدق حضور یافته بود، ولی به هر حال نقشه توطئه قتل رزم آرا با همکاری جبهۀ ملی ایران، و دست کم با آگاهی دکتر مصدق و دیگر بزرگان جبهه ملی و آیت الله کاشانی ریخته شده بود.

مهندس عزت الله سحابی در کتاب خاطرات خود با عنوان «نیم قرن خاطره و تجربه» می نویسد: «در جلسه ای با حضور نواب صفوی از فداییان اسلام و دکتر فاطمی، بقایی، مکی ، شایگان از جبهه ملی و البته بدون حضور مصدق و کاشانی برخی از چهره های جبهه ملی گفتند شاه فعلا خطرناک نیست و کارها زیر سر رزم آراست. نواب، فنجان چای خود را بر می گرداند و می گوید: به فرض که رزم آرا ساقط شد. آیا شما قول می دهید احکام اسلامی را اجرا کنید؟» (خاطرات عزت الله سحابی، ص 99)

ظاهراً باید پذیرفت که همه طرفهای سیاسی در ایران – از مصدق و جبهۀ ملی گرفته تا کاشانی و فداییان اسلام و شاه – از قتل رزم آرا راضی بودند.
با همه این حرفها و اسناد و شواهد، دکتر مصدق در خاطرات و تألمات خود می‌نویسد: قاتل رزم‌آرا هر که بود رفع کدورت از اعلیحضرت کرد!
***
برگردیم سر تهدید علی اکبر صالحی و محمد جواد ظریف توسط حجة الاسلام روح الله حسینیان.
حجة الاسلام روح الله حسینیان همان شخصیت معروفی است که گفته بود «آخه باباجون والله ما خودمان یک زمانی قاتل بودیم»!
(فرمایش حجة الاسلام روح الله حسینیان تیتر روزنامه ها شد!)
Roohollah ghatel
بفرمایید سری بزنیم به به مجلس انس حجة الاسلام در مدرسه شهیدین مشهد در شانزده هفده سال پیش و از فرمایشات ایشان فیض ببریم:
«می گویند (سعید امامی) دارو هم استفاده کرده و خودش را تمیز کرده بود. چند بسته شما به ایشان دادید؟ می گویند «یک بسته»، می گویم: خب از یک بسته چقدر باقی می ماند که خورده باشد و مرده باشد؟ می گویند دکترها گفتند که محلول یک استکان. گفتم آخه باباجون، آخه ما خودمان یک زمان قاتل بودیم. یک زمانی زندانبان بودیم. یک زمانی همۀ این چیزها را گذراندیم. تاکنون صدها نفر واجبی خوردند و نمردند. آخه چطور با یک استکان که آن هم شما می گویید که بلافاصله بردند به بیمارستان و شست و شو دادید، این خورد و مرد؟….» (کیهان ۲۱ دی ماه ۱٣۷۷) البته ایشان فرموده بودند که سعید امامی (معروف به اسلامی) از «درِ امام حسین» وارد بهشت شدند!

بر ما و شما و همه مسلمین و مسلمات واضح و مبرهن است که تخصص حجج الاسلام والمسلمین در قتل با چاقو، واجبی، و تصادف با اتومبیل است، و ما هنوز خبری از قتل و دفن جسد زیر سیمان و بتن توسط روحانیان نشنیده ایم، اما می دانیم که روحانیان ما ماشاء الله همه فن حریفند!
حضرت امام خمینی هم فرموده بودند: «… آن شبیه خوانهای سابق را یادتان است که شبیه می‌خواندند. حالا هم خیلی می‌پرسند. و ما هم می‌گوییم بهتر این است روضه بخوانند. شمر خوب آن بود که در شمری خوب باشد. و شبیه سیدالشهدای خوب این بود که شبیه او را خوب درآورد. در این امور آن کسی که کار خودش را، این تصرف در کار او نکند. آن هم تصرف در کار او نکند. هر کسی کار خودش را خوب انجام بدهد. اگر هر کسی خودش را موظف داشت به اینکه آن کاری که محول به اوست خوب انجام بدهد، خواهد خوب انجام گرفت….» (صحیفۀ نور، جلد 11، ص 283)

آخرین خبر:
و آخرین خبر این که حجة الاسلام والمسلمین روح الله حسینیان بعد از تهدید علی اکبر صالحی به قتل و دفن او زیر سیمان، حال خودش خراب شده و به بیمارستان رفته است. جالب این که بعد از بستری شدن «قاتل بعد از این»، علی اکبر صالحی (یعنی «مقتول بعد از این») به عیادت وی رفته است. واقعاً که قدما راست گفته اند که: صید از پی صیاد دویدن مزه دارد!

بعد از تحریر:
این نکته را هم یادم رفت بگویم که عنصر دیگری نیز در شباهتِ بین تهدید به قتل رزم آرا توسط شادروان دکتر مصدق در مجلس شورای ملی، و تهدید به قتل علی اکبر صالحی توسط حجة الاسلام روح الله حسینیان در مجلس شورای اسلامی، دخیل است و آن عنصر «سیمان» است.
سری هم بزنیم به جلسه خصوصی مجلس شورای ملی در هشتم تیرماه 1329: قبل از آن که شادروان دکتر مصدق رزم آرای نخست وزیر را تهدید به قتل کند، رزم آرا خطاب به نمایندگان گفته بود: «آقایان شما یک کارخانه سیمان را هنوز نمی توانید اداره کنید. شما که کارخانجات کشور را در نتیجه عدم قدرت فنی به صورت فعلی انداخته اید که ضرر می دهند با کدام پرسنل و با کدام وسایل می خواهید نفت را شخصا استخراج و ملی کنید.»
البته آنها که از جلسه خصوصی مجلس این عبارت را به خارج بردند و پراکندند، این طور نقل کردند که گویا رزم آرا گفته بوده است «ما لولهنگ (آفتابه) هم نمی توانیم بسازیم…»! و حالا بعد از 65 سال – با توجه به رابطه لولهنگ و آخوند – روشن می شود که چه کسی از جلسۀ خصوصی مجلس این حرف را به خارج برده بوده است.
به علاوه می فهمیم که سیمان هم در فرهنگ سیاسی و ترورهای سیاسی ما نقش داشته، و هنوز هم دارد.
بیخود نبود که آن بزرگوار در رقابت با قرآن فرموده بود: «ای کسانی که ایمان آورده اید، ای کاش سیمان آورده بودید»!

Read Full Post »


15417_682
چندین سال پیش یک رقصنده ایرانی تبار به نام محمد خردادیان به منظور دیدار از اقوام خود از امریکا به ایران بازگشت. وی را بازداشت کردند و پس از محاکمه «محکوم» شد به مجازاتی که تا آن زمان «نوظهور» به شمار می رفت، و آن «اقامت در ایران» بود. همان وقت در سایت خود نوشتم که برای نخستین بار قوه قضایی نظام مقدس جمهوری اسلامی در ایران، «اقامت» در آن کشور را به عنوان نوعی «مجازات» اِعمال کرده است.
خوشبختانه بر اثر پیشرفتهایی که در ده دوازده سال اخیر در نظام مقدس روی داده، امروز از یکی دیگر از مجازاتهای نوظهور مطلع شدم. ابتدا خبر را بخوانید:

«یک منبع آگاه به وضعیت پرونده سهیل عربی، زندانی محکوم به اعدامی که چندی پیش دیوان عالی کشور حکم اعدام او را نقض و برای بررسی مجدد به شعبه هم عرض فرستاد به کمپین بین المللی حقوق بشر در ایران گفت با حذف اتهام سب النبی، این زندانی به هفت سال و نیم زندان و دو سال تحقیقات مذهبی برای اثبات پشیمانی خود… محکوم شده است…. این منبع همچنین اشاره کرد که پس از ابلاغ حکم به وکلا، آنها مجددا درخواست تجدید نظر را برای حکم خواهند داد چون معتقدند آقای عربی کمتر از این مدت باید در زندان بماند. این منبع آگاه در توضیح بیشتر حکم تحقیقات مذهبی به کمپین گفت: «آقای عربی در طول دو سال موظف است ۱۳ جلد کتاب در حوزه دین شناسی، مذهب شناسی و رفع شبهات دینی را بخواند و از بخش های هر کتاب خلاصه ای تهیه کند. همین طور باید در تماس با موسسه «راه حق» و پژوهشکده امام خمینی قرار بگیرد و پرسش های خود را مطرح کند. او به عنوان تکلیف هر ماه تمام پرسش ها، پاسخ ها و خلاصه کتاب هایش را باید به دادگاه ارائه کند.»

به نظرم احتیاج به توضیح ندارد که موظف شدن آقای عربی به خواندن ۱۳ جلد کتاب مذهبی و امتحان دادن درباره آنها در این حکم به عنوان «مجازات» مطرح شده است. یعنی آقای عربی باید هفت سال و نیم در زندان بماند (بخش اول مجازات) و در مدت دوسال ۱۳ کتاب مذهبی هم بخواند (بخش دوم مجازات) و آنها را به پژوهشکده امام خمینی امتحان بدهد (بخش سوم، اشد مجازات)!

این طور که پیش می رود، استبعادی ندارد که به زودی با مجازاتهای نوظهور دیگری در نظام مقدس جمهوری اسلامی روبرو شویم، و در روزنامه ها بخوانیم و در رسانه های دیگر بشنویم و ببینیم که مثلاً:

– نسرین ستوده به بوسیدن آیت الله مکارم شیرازی در حین قراءت قرآن محکوم شد!

– نرگس محمدی به ۷ ماه معاشرت با آیت الله وحید خراسانی محکوم شد!

– محمد رئوف ابراهیمی به مطالعه قرآن و نهج البلاغه در حضور آیت الله صانعی محکوم گردید!

– دادگاه انقلاب حسن اقاجانی را به زمزمه هفت دوره مفاتیج در گوش آیت الله سیستانی محکوم کرد!

– محمد علی ابطحی محکوم شد برای مدت ۶ ماه هر بامداد ۷۲ بار «امن یجیب» بخواند و به آیت الله خاتمی فوت کند!

– حکم محکومیت یوسف خوش آهنگ از سوی دادگاه شرع صادر شد: روزی ۷۲ بار قراءت سوره والعصر و رکوع در برابر آیت الله علم الهدی!
….
چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار!

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: