Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘تاریخ ایران’ Category


دو روز پیش دیدم سایت هافینگتون پست مقاله ای از آقای اکبر گنجی منتشر کرده با عنوان The Transformation of American Democracy to Oligarchy . مقاله را خواندم. دربارۀ نظام سیاسی آمریکاست و تحولات آن. در واقع نویسنده سعی کرده با کنار هم گذاردن برخی مطالب جسته گریخته از منتقدان نظام سیاسی آمریکا، نتیجه هایی بگیرد که ریشه ای در واقعیات ندارد. من هرگز نتوانسته ام فهم کنم که چگونه آدمی به خود جرات می دهد با چند سال اقامت در کشوری مثل امریکا (و در حالی که هنوز حتی به زبان آن کشور مسلط نیست، و مجبور است نظرات خود را به فارسی بنویسد و بعد کسی آن را به انگلیسی ترجمه کند، تا قابلیت چاپ در یک نشریه انگلیسی زبان بیاید) می تواند با این رشادت و شجاعت درباره موضوعی که احتمالاً – و بنا بر آنچه نوشته اند – از ابعاد آن اطلاعی کافی و همه جانبه ندارد، چنین اظهار نظرهای قاطع بنماید؟
البته این نخستین بار نیست که آقای گنجی مطلبی را محض اظهار دانش و اطلاعات در خارج از متن تاریخی و اجتماعی درخور و قابل فهم ارائه می کنند. ایشان چهارده پانزده سال پیش از این هم – هنگامی که در جمهوری اسلامی ایران زندانی بودند – مقاله مفصلی نوشتند با عنوان «زندان» و در آن به تشریح نظرات یک فیلسوف فرانسوی پرداختند به نام میشل فوکو و قیاس آن با نظام زندان در ایران. در حالی که چنین قیاسی از بن نادرست بود، و هست.
دکتر ناصر طهماسبی دوست عزیز بنده که در آن زمان نشریه «علم و جامعه» را منتشر می کرد تصمیم گرفت این مقاله را منتشر کند. به همراه مقاله مفصل آقای گنجی من هم یادداشتی نوشتم که خوانندگان علم و جامعه هر دو مطلب را در کنار هم بخوانند. قبل از این که به مروری بر مقالۀ اخیر آقای گنجی در هافینگتون پست بپردازم، لازم می دانم نکات اصلی آن مطلب قبلی را هم در این جا بازنشر کنم، تا زمینه ای باشد برای درک نوع تفکر ایشان، زیرا همان 14 سال پیش هم ایشان از همان مشکلات شیوه تحقیق و مقایسه ای رنج می بُرد که در مقاله اخیر ایشان شاهدیم.
عنوان مقاله ای که در «علم و جامعه» اوت 2001 منتشر شد چنین بود: «پس از خواندن «زندان» اکبر گنجی: کعب بن اشرف یا میشل فوکو؟ مسأله این است! چالش اصلی طرد اسلام از نظام دولتی است»

این است متن آن مقاله:

یکی از سنتهای نادرست در میان اغلب روشنفکران ایرانی که به مسائل سیاسی و اجتماعی می پردازند این است که نظریات زندانیان سیاسی را معمولاً به اعتبار و پشتوانۀ «دربند» بودنشان، بی هیچ نقد و تاملی می پذیرند و رواج می دهند، یا دست کم در قبال آن سکوت اختیار می کنند. نمونه های زیادی از این نوع نگرش را به خصوص در دوران رژیم سابق شاهد بودیم و هر کدام از ما کسانی را می شناسیم که پشتوانۀ سخن و اعتبار کلامشان بیش از آن که برآمده از استقلال رأی و فهم و درک درست مسائل سیاسی و تاریخی ایران باشد، ناشی از اقامتشان در «زندان» بود. البته صدمات ناشی از این نوع نگرش را هم در حکومت بیست و چند سالۀ نظام مارکسیستی – اسلامی کنونی شاهدیم.
در این جا قصد نقد تمامی مقالۀ آقای اکبر گنجی را ندارم و نیز اذعان دارم که اکبر گنجی یکی از معدود روزنامه نگارانی است که مورد هجوم هر دو جناح اصولگرا و اصلاحگرای نظام اسلامی قرار گرفته، ولی نگهداری غیرقانونی او در زندان و ستمی که بر او می رود نباید حکم و دلیلی بر صحت نظرات سیاسی و اجتماعی شاذ او باشد.
اکبر گنجی اساس مقالۀ خود را بر نظریات میشل فوکو قرار داده، و نظرات وی را درمورد زندان، تنبیه، جرم، اتهام، قانون و قانون شکنی، آزادی عقیده، مشکلات روانی زندانی، فداکاری، اطاعت، نافرمانی، عقل، استبداد، شکنجه، کتک، بازجویی؛ شلاق، و… به شرح یا اشاره مورد بررسی قرار داده است، که همه در جای خود مهم و قابل بررسی و تعمق هستند، اما نه در چارچوب یک نظام مبتنی بر شریعت اسلامی چون جمهوری اسلامی ایران.

مشکل اصلی مقالۀ آقای گنجی این جاست که مطالب مورد اشارۀ میشل فوکو – و در مواردی نلسون ماندلا – هیچ گونه ارتباطی با نظام اسلامی و شیوه های حکومت دینی ندارد. میشل فوکو از زندان به عنوان یک نهاد اجتماعی یاد می کند و ابعاد آن را مورد بررسی قرار می دهد، در حالی که در اسلام زندان یک نهاد اصیل به شمار نمی رود، بلکه جزو نهادهایی است که نظام اسلامی ایران مانند بسیاری از نهادهای دیگر – همچون دادگستری، آموزش و پرورش؛ دارایی و امور مالی، امور خارجه و غیره – از نظام قبل به ارث برده اند و – از نظر خودشان متأسفانه – موفق نشده اند آنها را کاملاً نابودکنند، اگرچه تلاش بزرگی در این راه به عمل آورده اند. حتی وجود قوای سه گانه مقننه و قضاییه و مجریه و تفکیک آنها از یکدیگر نیز در همین ردیف قرار می گیرد، یعنی نهادهایی که ار رژیم سابق به نظام اسلامی به ارث رسیده و نتوانسته اند آن را کاملاً نابودکنند، ولی البته این توفیق را یافته اند که – مانند رژیم گذشته ولی گسترده تر از آن – این نهادها را از مفهوم خودشان خالی نمایند و به صورت شیر و بی یال و دم اشکمی درآورند که آلت فعل خلیفه یا ولی فقیه باشد.
آقای گنجی و دیگر کسانی که نهادهای مستقر در ایران را با نهادهای مشابهشان در کشورهای اروپایی یا آمریکایی می سنجند از این نکتۀ بدیهی غافل مانده اند که کشورهای اروپایی و امریکایی از نعمت اسلام بی بهره اند. چون قسمت اصلی مقالۀ آقای گنجی دربارۀ زندان و شکنجه است، در این مختصر فقط به همین موضوع، یعنی زندان و شکنجه به گونه ای گذرا اشاره می کنم.

برای دریافتن نقش زندان یا شکنجه در نظام اسلامی ما چاره ای نداریم الا این که به دوران صدر اسلام رجوع کنیم و ببینیم در آن دوران پیامبر اسلام و جانشینان بلافصل وی در موارد یاد شده چه می کردند؟
ما در صدر اسلام زندان نداشته ایم و بنابراین زندان و برخی مسائل ناشی از آن از ابداعاتی به شمار می رود که سابقۀ آن در اسلام به حدود دویست سال بعد از پیدایش دین مبین بر می گردد، یعنی زمانی که خلفای اسلامی بعد از تصرف سرزمینهای متمدن و آگاهی از قوانین آن جوامع – یعنی سرزمینهای مفتوحه – دریافتند که می توان گاهی اوقات مخالفان را در بند نگاه داشت و لزومی ندارد که همه را در جا به قتل رساند!

در صدر اسلام و در زمان پیامبر و خلفای راشدین، مخالفان را – در برخی مواقع حتی قبل از احراز مخالفتشان و به صرف احساس مخالفت از جانب ایشان – به قتل می آوردند، به همین راحتی. یعنی اگر نوع آقای گنجی در آن زمان پیدا می شد که کلمه ای به پیامبر (معادل امروزی آن: آیت الله خامنه ای یا آیت الله هاشمی و اعوان و انصارشان) می گفت که باعث رنجش او می گردید، حکمش قتل بود و بریدن سر. نمونه های تاریخی آن فراوان است. ای کاش آقای گنجی در زندان این فرصت یا امکان را پیدا می کرد که تاریخ طبری و سیرت رسول الله و تاریخ بلعمی و سایر تواریخ اسلامی و فتح نامه ها و قرآن را مورد مطالعه قرار دهد تا به طور دقیق از رفتار پیامبر اسلام با مخالفانش آگاه شود و دریابد که رفتار نظام اسلامی کنونی در قیاس با آنچه بنیانگذار شریعت غرا مجری می داشت تا چه میزان «انسانی» و توأم با رأفت و محبت و تلطیف شده است!
مثلاً در دوران پیامبر ما «روزنامه نگار» نداشتیم و نزدیکترین حرفه به روزنامه نگاری در آن دوران شعر و شاعری بوده است که البته خود پیامبر هم در آن دستی داشته. حال ببینیم که پیامبر با شاعران که روزنامه نگاران و خبرنگاران دوران خود محسوب می شده اند، چگونه رفتار می کرده است.

در غزوۀ بدر – بنا به روایت تاریخ طبری از عبدالله بن مسعود، پیامبر فرمان داد همۀ مقتولین را به داخل چاهی ریختند و خود حضرت بر سر چاه ایستاد با اجساد بیجان آنان سخن می راند. شخصی به نام «کعب بن اشرف» که از قتل دسته جمعی ایشان متأثر شده بود، از داخل قلعه – که پیامبر را بر آن دسترسی نبود – اشعاری در وصف مقتولین و شجاعت ایشان می سرود و می خواند. پیامبر از شعر او عصبانی شد و فریاد زد «کیست که شرّ این اشرف را کم کند و سر او را بیاورد؟»

بنابراین می بینیم که پیامبر برای مقابله با یک شاعر مفلوک که احساس خود را نسبت به دوستان و اقوام مقتولش بیان می کرده فرمان قتل و آوردن سر می دهد. داستان کامل را در تاریخ طبری بخوانید، اما نکتۀ قابل توجه و بدیع دیگری نیز در این واقعه وجود دارد که دریفم می آید نقل نکنم.

کسی که تصدی قتل را قبول می کند «محمد بن مسلمه» برادر رضاعی کعب بن اشرف است. محمد بن مسلمه به پیامبر می گوید که نتوان کعب بن اشرف را از داخل قلعه بیرون کشید، مگر آن که من به رسول خدا ناسزا بگویم و به کعب بقبولانم که از مخالفان و دشمنان رسول خدا هستم!
محمد بن عبدالله، صاحب شریعت اسلامی، فرمود هرچه می خواهی بگوی (از ناسزا و توهین ولی) سر او را به دست آور!
پس محمد بن مسلمه به همراهی یک مومن دیگر به نام «سلکان سلامه» در شامگاه به در قلعه می روند و در آن جا محمد بن مسلمه برادر رضاعی خویش کعب بن اشرف را صدا می زند و با زاری و ناسزاگویی به پیامبر اسلام به وی می گوید که محمد بن عبدالله از ایشان پول و باج می خواهد و او آمده است تا زره اش را نزد برادر گرو بگذارد و وامی بستاند تا شرّ محمد بن عبدالله را از سر خود باز کند.
کعب بن اشرف فریب برادر می خورد و برای کمک به او از قلعه بیرون می آید، چند قدیمی همراه او راه می رود و ناگهان محمد بن مسلمه گردن برادر را می گیرد و خطاب به سلکان که کمین کرده بود فریاد می زند که «بکش این دشمن رسول خدا را»!

پس از قتل کعب بن اشرف، سرش را بریده هنگام صبح به عنوان تحفه نزد پیامبر اسلام که در حال نماز بود عرضه می کند و حضرت شادی می کند و – به روایت تفسیر سورآبادی – بعد از نماز فرمان می دهد هر یهودی که دیدند خونش بریزند!

آقای گنجی اگر می خواهند دربارۀ جامعۀ اسلامی و نظام اسلامی حاکم در ایران و نگرش این نظام به زندان صحبت و حکم صادر کنند، و فرمایشاتشان برای مردم مسلمان قابل اصغا و فهم باشد، باید معیارهای خودشان را عوض کنند و با استناد به تاریخ اسلام و شیوه هایی که مورد اجرای پیامبر اسلام و جانشینان او بوده، در مورد مسائل مبتلابه نظام اسلامی اظهار نظر نمایند، نه این که به امثال میشل فوکو یا نلسون ماندلا و نظراتشان استناد کنند، که کمترین ارتباطی با جامعه بی طبقه توحیدی اسلامی ایران ندارد.
این که فوکو دربارۀ شکنجه چه می گوید چه ربطی به نظام اسلامی ما دارد؟ ما در نظام اسلامی خود از شکنجه و ترور به عنوان یک سنت نبوی سابقه داریم. در صدر اسلام هم شکنجه می کردند. خود حضرت رسول بارها فرمان شکنجه داد، حضرت علی هم شکنجه می کرد، امیرالمومنین عمر هم شکنجه می کرد. روایات و نمونه های تاریخی آنها فراوان است، فقط همتی می خواهد که به کتب تاریخی رجوع کرده و آنها را بازخوانی کند و متوجه شود که رهبران امروزی نظام اسلامی حقیقتاً به مردم ایران از باب زجر و شکنجه های اسلامی تخفیفهای نود و نه درصدی داده اند، والا اگر اسلام ناب محمدی در همه ابعادش در ایران پیاده می شد، در پهندشت ایرانزمین امروز جز مشتی مردم معلول یک دست و یک پا و یک چشم، یا بدون دست و بدون پا و بدون چشم و دماغ و گوش، کسی باقی نمانده بود.

نمونه می آورم، باز هم از جنگ بدر: پیامبر تصمیم گرفت چاههای آب نزدیک «بدر» را خراب کند تا مخالفانش از داشتن آب محروم بمانند. یعنی همان کاری که قریب پنجاه سال بعد به روایات شیعیان شمر بن ذی الجوشن تکریتی – همشهری صدام حسین – علیه نوه پیامبر در صحرای کربلا کرد.
وقتی پیامبر و یارانش بر سر چاه رسیدند دو نفر به نامهای «اسلم» و «عریض ابویسار» مشغول کشیدن آب بودند. تاریخ طبری می گوید «حضرت فرمود آن قدر آنها را بزنند تا بگویند از کجا می آیند و تعداد سواران و لشکریان» آنها چیست؟ ادامه داستان و داستانهای مشابه آن را در کتب تاریخ پی بگیرید، که در این مختصر مجال آن نیست.

دیگر آن که آقای گنجی به محاکمه از دید میشل فوکو می پردازد و من غیر مستقیم به عدم محاکمه در زندانهای اسلامی – محاکمۀ عادلانه که جای خود دارد – اشاره می کند.
واقع امر و حقیقت قضیه این است که ما در صدر اسلام هرگز محاکمه نداشته ایم و آقای گنجی و دیگران هرگز نمی توانند حتی یک مورد از محاکمه در صدر اسلام نشان بدهند. پیامبر اسلام تمام مخالفان حکومت خود را – بی هیچگونه اغماض و بی روبایستی و بی ریا – از میان بر می داشت و در اکثر موارد زاد و رودشان را هم نابود می کرد و منازلشان را به آتش می کشید.
باز در همان روز جنگ بدر وقتی اسیران را آوردند، عباس بن عبدالمطلب از بستگاه پیامبر نیز جزو اسرا بود. پیامبر به او گفت «تو که مال داری فدیه ات را بپرداز و برو.» در مورد سایر اسرا که مالدار نبودند ابوبکر به پیامبر گفت «یا رسول الله، آنها قوم و خویش تو هستند، آنها را نگهدار و مهلتشان ده، شاید خدا توبۀ آنها را بپذیرد.» عمر گفت «ای پیغمبرخدا، تو را تکذیب کردند، گردنشان را بزن.» و عبدالله رواحه گفت «در دره ای هیزم بسیار بریزیم و آتش بزنیم و اسیران را در میان آتش اندازیم.»
پیامبر در پاسخ این سه تن فرمود: «هیچ اسیری را از دست ندهید، مگر فدیه بگیرید و یا گردن بزنید که شما عیالوار هستید»!

آیا انصافاً امروز نظام قضایی جمهوری اسلامی ایران جز این رفتار می کند که از اسرایی که در اختیار دارد فدیه می گیرد یا از آنان به عنوان گروگان استفاده می کند؟ آیا کسی می تواند ادعا کند که شیوۀ قضات جمهوری اسلامی در گرفتن فدیه و باج از اسرای دربند شیوه ای غیر اسلامی است؟

آقای گنجی همچنین – با استناد به میشل فوکو – به ارزش انسان و فرد و این گونه قضایا پرداخته که کمترین محلی از اعراب در نظام اسلامی ندارد و پرداختن به آن هم موجب ملال است و هم در این مختصر نمی گنجد.
***
غرض از این چند سطر این بود که برای رسیدگ به مسائل مبتلا به مردم ایران در روزگار حاضر باید تاریخ ایران و تاریخ اسلام را، و شیوه های حکومت دینی را در طول زمان به دقت خواند و و از آنها یاد گرفت. تاریخ ما و شریعت ما و سنت ما با اروپا و آمریکا فرق می کند و اگر هم می خواهیم برخی از سنتهای نیکوی غربی را با سنتهای خودمان گره بزنیم، ابتدا باید از سنتهای غلط خودمان کاملاً آگاه باشیم.
امروز شرایطی فراهم شده که اکثر مردم می توانند احکام اسلام و شریعت اسلامی را با گوشت و پوستشان لمس کنند و به طور عینی و عمیق درک کنند که نظام اسلامی یعنی چه. این که برخی این جا و آن جا و با تکیه بر این استدلال نادرست که حالا موقع رسیدن به این حرفها نیست، می خواهند مسائل سیاسی و اجتماعی مبتلا به ایران را از مسألۀ اسلام جدا نمایند، فقط ناشی از فرصت طلبی سیاست بازانه ایشان است. اکثر این جماعات و گروهها – هر یک به نوعی – چشم به قدرت دوخته و امیدوارند در زمانی به شیرینی وصل آن نائل آیند، بنابراین در مورد این اساسی ترین مشکل مردم ایران، یعنی تضاد حل ناشدنی دموکراسی با اسلام، چشم می پوشند و از دیگران نیز می خواهند که دربارۀ آن سخن نگویند. مشکل حکایتی است که تقریر می کنند! اکثر ایشان در نوشته های خود به نوعی سعی می کنند که مسیر توجه مردم را از علت العلل مشکلات امروزی ایران منحرف کرده و مسائل دیگری را به قول «رفقا» عمده کنند!

حقیقت امر این است که مشکل اساسی مردم ایران «جمهوری اسلامی» نیست، بلکه خود اسلام است و چالش اصلی مردم برای رسیدن به آرامش اجتماعی و طرد اسلام از دولت و نظام سیاسی است؛ اسلامی که کاملاً در همه صحنه ها و زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و از همه مهمتر اخلاقی، شکست خورده است. کامل و واضح.
ده سال پیش از این در مقاله ای استدلال کردم که اگر گروهی از روحانیان شیعه متوجه خطیر بودن موقعیت خود و اسلام نشوند و برای جدایی دین از دولت پیشقدم نگردند، آینده دین در ایران در مخاطرۀ جدی قرار خواهد گرفت. امروز اضافه می کنم، اگر اسلام از دولت طرد نشود، طرد اجتماعی آن در دستور روز مردم قرار خواهد گرفت.
***
هم اینک، صبح دوشنبه 16 ژوئیه 2001، که مشغول بازخوانی و تصحیح این نوشته بودم، خبر رسید که گروههای اسلامی در الجزایر که خواهان به دست گرفتن قدرت و تشکیل دولت اسلامی هستند، یازده نفر اعضای یک خانواده را در برابر اهالی محل سر بریده اند. «گناه» خانوادۀ مذکور این بوده است که پدر خانواده و یکی از پسران او کارمند دولت هستند و حاضر نبوده اند در خدمت نهضت مسلمانان در سرنگونی دولت الجزایر و اسلامی کردن آن قرار گیرند. معلوم نست که مجاهدین مسلمان الجزایر هنگام کشتار اعضای این خانواده چگونه عمل خود را برای حاضران توجیه کرده اند، ولی می توان با توجه به شیوه هایی که رهبران حکومتهای اسلامی از صدر اسلام تا کنون برای کسب قدرت و حفط آن در پیش گرفته اند، استنادات دینی ایشان را دریافت. به خاطر بیاوریم که نهضت اسلامی ایران نیز در تابستان 1357 برای ایجاد هیجان در میان مردم، سینما رکس آبادان را آتش زد و باعث قتل فجیع چند صد نفر شد.
خدا نکناد که این شیوه های اسلام ناب محمدی در کشورهای اسلامی رایج گردد.
16 ژوئیه 2001، فالس چرچ، ویرجینیا
***
این را در نظر داشته باشید که مقاله آقای گنجی درباره زندان، درباره مملکتی بود که در آن رشد کرده و بالیده، بخشی از نهضت انقلابی و حکومت برخاسته از آن بوده، و با این حال تا این حد از تاریخ و فرهنگ و مذهب آن بی اطلاع بوده است. در بخش بعدی به مقاله اخیر آقای گنجی خواهم پرداخت و نظرات ایشان درباره نظام سیاسی آمریکا و فرهنگی که این نظام از آن برخاسته و جهان را زیر نفوذ خود گرفته است.

Read Full Post »


map caspian
امروز وبسایت فارسی رادیو آلمان در گزارشی نوشته بود «کنوانسیون امنیتی خزر استفاده نظامی از این دریا را ممنوع کرده است.» (لینک)
کنوانسیون امنیتی خزر با عنوان «موافقتنامه مربوط به همکاری در زمینه امنیت دریای خزر» در 9 تیرماه 1393 به تصویب مجلس شورای اسلامی رسیده است. در این موافقتنامه فقط یک بار به «ابعاد نظامی امنیت» اشاره شده و آن بند دوم از ماده دوم است که می گوید:
«طرفها در چهارچوب این موافقتنامه٬ به استثنای ابعاد نظامی امنيت٬ در سایر زمينه های مربوط به موضوع این موافقتنامه و مورد علاقه متقابل نيز همکاری می کنند.»
و هنوز گزارشی از توافق میان کشورهای حاشیه دریای خزر درباره «ابعاد نظامی امنیت» دریای خزر منتشر نشده است، و ما نمی دانیم آیا توافق محرمانه ای میان این کشورها صوت گرفته یا نه، این قدر می دانیم که با توجه به اظهارات مقامات ایران و روس، باید یکی از اهداف اصلی چنین توافقنامه ای دور نگاهداشتن کشورهای خارج از حوضۀ دریای خزر از ورود به بزرگترین دریاچه دنیا باشد. ایران و روسیه البته در این مورد پافشاری خاصی دارند و بر سر این موضوع با جمهوری های آذربایجان و قزاقستان نیز مشاجره هایی داشته اند؛ زیرا جمهوری آذربایجان که در کرانه غربی دریای خزر واقع شده، از آغاز استقلال در سال 1990 با کمکهای آمریکا دست به ایجاد پایگاههای نظامی زده و ناوگان دریایی نسبتاً قابل توجهی فراهم کرده است. به علاوه قصد عضویت در پیمان دفاعی آتلانتیک شمالی (ناتو)، باعث شده ایران این کشور را به صورت تهدیدی بالقوه برای خود ارزیابی کند.
قزاقستان و ترکمنستان نیز در سالهای اخیر قراردادهایی برای همکاری امنیتی و نظامی با ترکیه و آمریکا بسته اند و دست به ایجاد و گسترش نیروی نظامی خود در دریای خزر زده اند.
باید افزود که ایران و روسیه دلایل مختلفی برای مخالفت با حضور کشورهای بیگانه در دریای خزر دارند، روسیه بیشتر مانند ابر قدرتی رفتار می کند که تحمل رقیب در منطقه را ندارد، در حالی که مخالفتهای ایران بیشتر جنبه ایدئولوژیکی دارد.

نکته قابل توجه دیگر این است که از بعد از فروپاشی شوروی، با گذشت قریب 24 سال از آغاز مذاکرات، هنوز رژیم حقوقی دریای خزر به تصویب کشورهای ساحلی آن نرسیده است. بنابراین قاعدتاً هنوز باید قرارداد دوستی میان ایران و اتحادجماهیر شوروی در سال 1921، و سپس قرارداد تجاری میان آن دو در سال 1940 معیار عمل باشد. اما این دو قرارداد – در این زمینه – خودشان مبنای قرارداد ترکمانچای را پذیرفته اند:
بر اساس قراردادهای میان دو کشور ایران و روسیه تزاری (گلستان در سال 1813، و ترکمانچای در سال 1929)، اجازه داشتن نیروی دریایی در دریای خزر از ایران سلب شد. این موضوع در قرارداد مودت سال 1921 و قرارداد تجاری سال 1940 میان ایران و شوروی همچنان به قوت خود باقی ماند، تا در سال 1990 که شوروی فروپاشید و ایران مصمم به ایجاد نیروی دریایی در خزر شد، اگرچه هنوز رژیم حقوقی جدید دریای خزر مورد توافق قرار نگرفته است.

قبل از این که این موضوع را ادامه دهیم، بی فایده نیست نگاهی بیاندازیم به تحولات نیروهای دریایی ایران و روسیه در دریای خزر.
در 25 سال گذشته ایران یک پایگاه مدرن نیروی دریایی در بندر انزلی ایجاد کرده است. بندر انزلی تا این تاریخ عمدتاً اهمیتی تجاری داشت، و نیروی دریایی ایران – بر اساس قراردادهای دوجانبه با اتحاد شوروی و پیش از آن با روسیه تزاری – فقط در محدودۀ آبهای ساحلی خود قدرت و نفوذ داشت. در بندرهای بابلسر و نوشهر نیز تاسیساتی بنا شده یا در دست ساختمان است.
* در مرداد 1389«ناوچه‌ موشک‌انداز سینا» – ساخت ایران – با حضور وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح ایران، و جمعی از مقامات کشوری و لشکری به آب انداخته شد.
Sina
بنا به گزارش مطبوعات ایران ناوچه سینا «به بیش از یکصد سیستم راداری، موشکی، توپخانه، ‌الکترونیکی، ‌مخابراتی و … مجهز و از قابلیت بالایی در تحمل امواج سهمگین و حفظ تعادل شناوری برخوردار است.» به علاوه «قابلیت واکنش سریع در مقابله‌ با تهاجم الکترونیک و ضدالکترونیک و برخورداری از سامانه‌های پیشرفته‌ ناوبری، ‌هواشناسی و سیستم هدایت تیر» نیز هست. در آذرماه 1391 نیز دو فروند دیگر سینا به ناوگان دریایی ایران در دریای خزر پیوست.
Jamaran2
* در فرودین 1392 نیز جماران2 به عنوان پیشرفته ترین نمونه از کشتیهای جنگی کلاس موج ساخت ایران در بندر انزلی به آب انداخته شد. توانایی های این شناور – بر اساس آنچه در مطبوعات ایران اعلام شده – به مراتب بیشتر از ناوچه سیناست.
احمدی نژاد رئیس جمهوری وقت جماران2 را «ناوشکنی» خواند که آماده است با هر کشوری که امنیت ایران را به مخاطره بیاندازد مقابله کند، و رسانه های ایران آن را حافظ منافع 20 درصدی ایران در رژیم حقوقی آینده دریای خزر می خوانند.
البته هنوز رژیم حقوقی دریای خزر مورد توافق قرار نگرفته است، ولی کارشناسان بر اساس ساحل کشورهای حاشیه دریا، سهم ایران را حدود 14 درصد ارزیابی می کنند، اگرچه معیارهای دیگری وجود دارد که سهم ایران را بیشتر از آن می داند.
به علاوه روسیه به عنوان قدرت برتر کشورهای پنجگانه ساحل خزر، هم از نیروی نظامی خود و هم از نیروی سیاسی خود – به ویژه در شورای امنیت و در دفاع از سیاستهای ایران – توانسته است فشار زیادی در زمینه حق ایران در دریای خزر بر این کشور وارد کند.
* مدتی بعد از به آب انداخته شدن جماران2، ایران نمونه ای از زیردریایی غدیر را در دریای خزر به آب انداخت. صنایع ارتش ایران می گوید این زیردریایی متوسط القامه (2 متر در 29 متر) اصلاً برای عملیات در خلیج فارس و دریای عمان ساخته شده است ولی بنا به گزارشها چند نمونه آن با شرایط دریای خزر نیز تطبیق داده شده و در آن جا به کار افتاده است.

به هر حال حضور نظامی ایران در دریای خزر از سال 1990 آغاز شده و تا کنون ظرفیت آن – در قیاس با کشورهای ساحل آن دریا – افزایش چشمگیری یافته است، اگرچه هنوز قابل قیاس با قابلیتهای نیروی دریای روسیه در دریای خزر نیست.

منابع روسي در آوریل 2011 از قول ولاديمير وسوسکي فرمانده نيروي دريايي روسيه اعلام کردند مسکو قصد دارد علاوه بر استقرار يگان‌هاي جديد موشکي و هوايي در درياي خزر، حضور نظامي دراز مدت خود را نیز در اين دريا تقويت کند. بر اساس این گزارش و گزارشهای مشابه روسيه تا سال 2020 ميلادي، 16 فروند ناو جنگي جديد مجهز به مجموعه‌اي از سامانه‌هاي موشکي در نزديکي بنادر آستارخان مستقر می کند.

ترکمنستان نیز پایگاه نظامی دریایی در ساحل دریای خزر احداث کرده است که قصد دارد آن را با سامانه های موشکی تجهیز کند.

در سالهای اخیر چند بار کشتیهای ایرانی و روسی به بنادر یکدیگر سفر کرده اند و به هر حال به نظر می رسد که روابط نظامی میان دو کشور در دریای خزر آمیزه ای است از همکاری به منظور صلح و امنیت – که البته تاکید ایران بر صلح و امنیت بیشتر از روسیه است. محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه ایران در روز دوم اردیبهشت 1393، در نشست وزرای امور خارجه کشورهای حاشیه دریای خزر گفت: «تبدیل دریای خزر به دریای صلح، دوستی و ثبات، پرهیز از رقابت های تسلیحاتی، خودداری از کاربرد نیروهای مسلح و عدم حضور نیروهای مسلح کشورهای غیر ساحلی، از پیش فرضهای اساسی برای تضمین صلح و ثبات پایدار در منطقه محسوب می شود. این امنیت نیز به خودی خود، شکوفایی اقتصادی و رفاه مردم را در پی خواهد داشت. خوشبختانه «موافقتنامه امنیتی» در دریای خزر به امضا رسیده است؛ و مشتاق هستیم که در آینده نزدیک، بتوانیم در خصوص ساز و کارهای مربوط به ساخت و ساز و همکاری های نظامی نیز به تفاهم برسیم.»

باز می گردیم به موضوع توافق امنیتی و نظامی کشورهای حاشیه دریای خزر:
تا جایی که می دانیم هنوز توافقنامه یا تفاهمی درباره «کارهای مربوط به ساخت و ساز و همکاری های نظامی» میان این کشورها به امضا نرسیده است. اما این قدر هست که ایران آشکارا خواهان «خودداری از کاربرد نیروهای مسلح» در دریای خزر و «عدم حضور نیروهای مسلح کشورهای غیر ساحلی» در آن دریاست.
پس چه قانون یا توافقنامه ای ناظر بر عملیات نظامی در دریای خزر است؟

نوشتم که در قراردادهای دوستی 1921 و بازرگانی 1940 میان روسیه شوروی و ایران، هیچ اشاره ای به قوای نظامی در دریای میان ایران و روسیه شوروی نشده است، بلکه با سکوت، توافق در قراردادهای قبلی میان دو کشور تنفیذ شده است. یگانه قراردادی که موضوع قوای نظامی در دریای خزر در آن آمده، همان قرارداد معروف ترکمانچای 1838 است که در فصل هشتم آن چنین آمده است:
«سفاین تجارتی روس مانند سابق استحقاق خواهند داشت که به آزادی بر دریای خزر به طول سواحل آن سیر کرده به کناره های آن فرود آیند و در حالت شکست کشتی در ایران اعانت و امداد خواهند یافت و همچنین کشتیهای تجارتی ایران را استحقاق خواهد بود که به قرار سابق در بحر خزر سیر کرده، به سواحل روس آمد و شد نمایند و در آن سواحل در حال شکست کشتی به همان نسبت استعانت و امداد خواهند یافت. در باب سفاین حربیه که علم های عسکریه روسیه دارند چون از قدیم بالانفراد استحقاق داشتند که در بحر خزر سیر نمایند، لهذا همین حق مخصوص کما فی السابق امروز به اطمینان به ایشان وارد می شود، به نحوی که غیر از دولت روسیه هیچ دولت دیگر نمی تواند در بحر خزر کشتی جنگی داشته باشد.»

می دانیم که ایران و روسیه در وقایع سوریه منافع مستقیم دارند و هر دو خواهان ابقای رژیم بشار اسد هستند، از این جهت همکاری دو کشور در کمک رساندن به اسد قابل فهم است. و روشن است که روسیه با اطلاع دولت ایران موشکهای کروز خود را به سمت مخالفان اسد در سوریه روان کرده است. ولی ظاهراً دیگر کشورهای حاشیه دریای خزر از عملیات روسیه اطلاعی نداشته اند.

نخستین سوالی که پیش می آید این است که استفاده از ناوهای جنگی در دریای خزر علیه کشوری که در حریم آن دریا قرار ندارد – حتی با توافق کشور یا کشورهایی که موشک از مسیر آنها می گذرد – چه تاثیری بر مذاکرات میان کشورهای حاشیه دریای خزر برای تعیین رژیم حقوقی آن دریا خواهد گذاشت؟ و آیا توافق ایران و روسیه بر سر استفاده نظامی از دریای خزر – بدون مراجعه به دیگر کشورهای حاشیه این دریا – باعث تحریک آذربایجان و ترکمنستان و قزاقستان برای نزدیکی بیشتر به کشورهای خارج از کشورهای پیرامون خزر نخواهد شد؟

و اگر واقعاً مبنای حقوقی روسیه برای محق دانستن خود در استفاده نظامی از دریای خزر، توافق ترکمانچای است، سوال دیگری مطرح می شود و آن این که آیا ایران به این موضوع توجه کرده است که زنده کردن ماده ای از توافق ترکمانچای احتمالاً چه تاثیراتی در آینده روابط آن کشور با روسیه خواهد گذاشت؟
منطق اقدام روسیه منطبق است بر روح قرار داد ترکمانچای، حاکم بلامعارض بودن در دریای خزر.
سوال آخر این که اگر مبنای حقوق مورد استفاده روسیه برای استفاده از دریای خزر، قرارداد ترکمانچای نیست، چه توافق یا قراردادی است؟

Read Full Post »


امروز، 24 دی، یک سال از مرگ پدرم می گذرد.
Jafarsajjadi
چندی پیش دکتر رسول نفیسی دوست قدیمی و گرانمایه ام مرا از وجود نامه هایی خبر داد که میان وی و پدرم سید جعفر سجادی در سالهای دهۀ 1990 میلادی رد و بدل شده است. آقای نفیسی تعدادی از آن نامه ها را در اختیارم گذاشت و لطفاً اجازه داد تا بخشهایی از یکی از آنها را به مناسبت سالگرد درگذشت پدر در بلاگم منتشر کنم. از ایشان متشکرم.

به منظور راحت تر خوانده شدن نامه، بخشهایی از آن – که ارتباطی با اصل مطلب ندارد – کوتاه شده و سه نقطه (…) گذاشته شده. در مواردی هم یک یا چند کلمه در درون علامت [ ] افزوده شده تا خواندن متن را ساده تر کند.

«… شما برای من نوشتید که آیا در تمدن اسلامی یک فرانسیس بیکن یا یک راجر بیکن داشته ایم یا نه… آقا جان من تمام دورۀ کتاب شفای بوعلی به اضافۀ آثار دیگر او را خوانده ام و تمام آثار فارابی را خوانده ام و تمام آثار ملاصدرا را خوانده ام و تمام آثار فلسفی فلاسفۀ [تمدن] اسلامی را خوانده ام، و به شما می گویم که بسیاری از حرفهای فلاسفۀ اعصار نهضت اروپا تکرار همان حرفهای فلاسفۀ مسلمین است و البته ابتکارات و نظریات بدیع و تازه و نو هم دارند و امتیاز آنها در همین است که خود را صرفاً مقید به سخنان قدما نکرده اند.
شما مجدداً از من پرسیده اید که آیا در تمدن اسلامی یک کانت وجود داشته؟ من به شما می گویم این تمدن اسلامی بود که کانت را در آلمان ساخت.
استاد عزیز قبل از ظهور اسلام بلوکهای متمدن عبارت بودند از روم به طور مطلق، یونان، ایران و هند، چین، بین النهرین و مصر. خوب حالا می آییم و مطابق اسناد و مآخذی که از روزگار قدیم و جدید هست اوضاع و احوال آنها را قبل از اسلام و بعد از آن بررسی می کنیم: در مصر و بابل طبق مآخذ، تمدن عمیقی بوده، فرهنگ و علوم عالی داشته اند مطابق روزگار خودشان، و اما علم و فن مخصوص کاهنان مصری بود که طب و پزشکی قوی هم داشته اند… در یونان فلسفۀ منظم از پنج قرن قبل از میلاد بوده است با تبعیض نژادی قومی، یک سوم مردمش غربا بودند که از امتیازات محروم بودند. یک سومش برده بودندکه از امتیازات محروم بودند و برای آن یک سوم دیگر که هموطن و شهروند بودند، خوب مانعی نبود که علم بیاموزند و فیلسوف و عالم شوند و سقراط برده زاده را به درک واصل کنند.
رومی ها اصولاً مردمی جنگجو بودند و خشن و اصلاً اهل علم و فن نبودند و همۀ تصمیمات مجلس سنای آنها هم ویژۀ جنگ و کشورگشایی و قتل و غارت و دزدی بود. مردمی بت پرست بودند و بالجمله اهل علم و فن نبودند وآنچه را هم داشتند از یونان [گرفته] بودند. هنوز هم که هنوز است هم روم غربی و هم روم شرقی از یک عالم برجسته محرومند… آن سابقه شان این هم لاحقه شان. اما برویم سر وقت هند و ایران که از یک نژاد بودند و چین که به هر حال سابقۀ مدنیت علمی جالبی داشته اند که غیر قابل انکار است.
اتفاق نظر این است که گل سر سبد این بخش از جهان ایران بوده است که البته می دانید تنها موبدان یعنی مغان و درباریان حق علم آموزی داشته اند. داستانهای شاهنامه را مجدداً بخوانید که علم آموزی برای طبقات غیر ممتاز ممنوع بود. آمدیم سر وقت ممالکی چون گل ها و بربرها و… که خودت بهتر از من می دانی….

این حرفها که من برایت می نویسم زیره به کرمان بردن است و تو بهتر از من همه اینها را می دانی. میدانی که در دین یهود و مسیح مسألۀ علم آموزی نفیاً و اثباتاً مورد توجه نیست. من بارها عهد عتیق و جدید را با دقت خوانده ام. اصلاً سخن از این که بروید و بخوانید و بیاموزید و از این قبیل حرفها نیست. در چنین دنیایی در یک گوشۀ جهان که ملک قفر خشک حجاز باشد – که البته مردمش هم زندگی ایلی و قبیله ای دارند و اغلب چادرنشین اند – دینی ظهور می کند به نام اسلام که یکی از اصول اساسی آن علم آموزی و فکر کردن و اندیشه کردن است برای همه مردم. توجه کنید مخاطب همۀ مردم اند، همه باید علم بیاموزند، همه باید عقل خودشان را به کار برند، همه باید سیر آفاق و انفس کنند. هشتصد بار از علم و مشتقهای آن [در قرآن] یاد شده ات و چند صد بار از تعقل و تفکر و تدّبر. تحول اساسی در جهان این بود. ابن سینا، فارابی و صدها مثل آنها را این ایدئولوژی [تفکر و تعقل] به وجود آورد که در آن روزگار مسبوق به سابقه نبود. و این اندیشۀ برجستۀ نو بود که تمام فرهنگها و علوم اشراقی هند و سند و ایران را از روایای تاریک آورد به میدان و در دسترس همه قرار داد و همۀ مردم را تحریص بر آموختن آنها کرد. همین سبک اندیشه عمومی کردن علم آموزی بود و تأسیسات علمی بی شمار [ناشی از] آن که مسیحیان را در جنگهای صلیبی و بعد از آن بیدار کرد و به علم آموزی تحریض. حالا شما برای من بنویسید که قبل از اسلام ذر کدام نقطۀ جهان علم آموزی عمومی بوده است؟ خوب بر این اساس است که من می گویم کانت، دکارت، ولتر و هزاران فیلسوف و دانای ممالک گوناگون مخلوق تمدن اسلامی اند….
حضرت استاد نفیسی من کاری به کار آخوند و ملا و شیخ ندارم. بحث من بر سر این حادثه و واقعه مهم تاریخی است یعنی این که دینی از ادیان دنیا بنیادش بر علم آموزی باشد و از متن و بطن آن دین، فارابی و ابن سیناها به وجود آیند و علوم یونانی را که قرنها در بایگانی کشور و مستملکات رومی ها خاک می خورد بیرون بیاورند و از وجود دیرها و راهبان و ملاهای یهودی و نصاری یعنی بطارقه و کهنه استفاده کرده به زبان عربی برگردانند. این واقعه اسلام بود که تحول آفرین بود و دنیا را در مسیری تازه قرار داد، نه فقه و اصولش. شما فکر می کنید حضرات آخوندها این چیزها را درک می کنند؟ نه. واقعۀ مهم تاریخی دیگر در متن و بطن شیعه اتفاق افتاد و آن اصل و اساس اجتهاد بود یعنی این که یک مجتهد بتواند اصلاح دینی به عمل آورد و وقایع و حوادث روز را مد نظر داشته باشد و با توجه به قواعد کلی و ضوابط بتواند احکام موضوعاتی که بعد از ظهور اسلام در طول تاریخ به وجود می آید بررسی کرده حکم بدهد، بدون این که لازم باشد در اصول و فروع اسلام دستکاری کند… ما می خوانیم که بانی شریعت اسلام گفته است اطلب العلم فریضة علی کل مسلم. این عبارت اکنون برای ما عادی است. اما آن تاریخ که بانی شرع گفته است عادی نبوده است، یک واقعه مهم تاریخی بوده است. در اسلام حتی طبقه روحانی هم وجود ندارد. یهودیت [طبقه روحانی] دارد، مسیحیت دارد، در زردشتی هم مغان هستند. اسلام تبلیغ را برای همه واجب کفایی می داند. امر به معروف و نهی از منکر عمومیت دارد. پس روحانی به عنوان یک صنف و طبقه در اسلام نیست و به همین دلیل است که تا قرن هفتم همۀ مبلغان دینی و علماء [دینی] صاحب شغل بودند. حداد (آهنگر)، اسکافی (کفشگر)، سراج (زین ساز)، نحاس (مسگر)، فراء (پوستین دوز) حکاک (مهر ساز) و غیره بودند. این که یک عده خود را روحانی بنامند و از خمس و زکات ارتزاق کنند مربوط به قرون بعد است. مصارف بین المال حساب و کتاب داشت. خلاصه این که در اسلام طبقه نیست، حتی طبقۀ روحانی و سرانجام به شما بگویم در اسلام اصیل ارباب و رعیت نیست و اسلام ارباب و رعیتی اسلام معاویه و بنی امیه و بعد هم بنی عباس بوده است. من تقریباً چهل سال پیش [حدود 1340 خورشیدی] رساله ای نوشتم تحت عنوان مالکیت ارضی در اسلام. پس از تحقیقات بسیار به این نتیجه رسیدم که اصلاً در اسلام زمین ملک هیچ کس نیست و مالکیت آن تابع عمران و آبادانی آن است. همین سردمداران دین می خواستند کلۀ بنده را بکنند جون عده ای از آنها از برکت بلع موقوفات مالک و فئودال شده بودند و به همین دلیل است که فریاد حافظ از دست اینها به آسمان رسیده بود که «بسکه در خرقۀ آلوده زدم لاف صلاح – شرمسار از رخ ساقی و می رنگینم»، یا «آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت – حافظ این خرقۀ پشمینه بینداز و برو.»
رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا در قرن چهارم علیه خلافتهای رسمی بوده است. همان طور که در پایان قرون وسطی در اروپا دانشمندان علیه کلیسا و نظامات آن قیام کردند، قیام حسن صباح و اسماعیلیان هم همین طور. شما خوب می دانید که اصطلاح قرون وسطی یک اصطلاحی است که دانشمندان در عصر جدید ساخته اند و تمدن مردم اروپا را در سه دوره خلاصه کرده اند. عصر بربریت که متعلق است به قبل از 396 میلادی یعنی موقعی که روم دو بخش شد: شرقی و غربی. دوران قبل از میلاد تا آن زمان را عصر بربریت نامیدند و از آن تاریخ تا قرن چهارده/پانزده میلادی را قرون وسطی دانسته اند و بعد از آن عصر نهضت شروع می شود. نهضت علیه انحصار طلبی کلیسا و پاپ. نهضت علیه اشرافیت. و این واقعه بعد از آشنایی آنها به علوم و فرهنگ و تمدن اسلامی در اروپا اتفاق افتاد. خود شما که به زبانهای اروپایی واقفید می دانید که مبدأ بیداری اروپاییان آشنایی با آثار ابن رشد و فارابی و ابن سینا و غزالی می بود و همان طور که آثار کلامی غزالی در ایران و جهان اسلام مورد نقد قرار گرفته بود، قرنی بعد آثار ابن رشد و غزالی به وسیلۀ کلیسا ممنوع شد. از طرف دیگر الگوی گروههای سیاسی و مبارزه علیه کلیسا در اروپا، سازمانهای مخفی اسماعیلیان و پیروان حسن صباح بود. این افکار صباحی بود که در اروپا منشأ تحولات شد، بعلاوۀ ناراحتیهایی که از پاپ و فتواهای او برای جنگهای صلیبی در مومنین و روشفکران حاصل شده بود. این اولین ضربه را به کاتولیکها و فرماندهی بلامنازع آن وارد کرد. فراماسونری در قرن 16 صرفاً به خاطر درهم کوبیدن شوکت پاپ بوجود آمد و الگوهای آن جمعیتهای اخوان الصفا و فدائیان حسن صباح بود که در آن تاریخ پیروانشان هنوز صاحب شوکت و قدرت بودند. لابد می دانید که انجمنهای سری اسماعیلی در مواردی به ایوبیان خیانت کرده با صلیبی ها همگام می شدند. خلاصه فاجعه ای که فتواهای پاپ برای عالم مسیحیت به بار آورد، و آشنایی صلیبی ها با افکار اسلامیان و آزادی افکاری که در این سوی جهان مشاهده کردند و آشنایی با انجمنهای سری اسماعیلیان و اخوان الصفا و قرمطیان و افکار معتزلیان و اشعریان و فلسفۀ ابن رشد و غزالی و غیره ابواب فیوضات را به روی آنها گشود و تفکر و تضاد بین شیعه و سنی نیز در پدید آمدن پروتستانها بلااثر نبوده است…
حالا بگذریم از این که ما [چون] مقهور تکنولوژی غرب شده ایم و سخنان المستنجیان بالقرطاس را [در همۀ موارد] وحی منزل می دانیم. اگر کتاب عهد عتیق و جدید و آثار کشف شده به دست کارشناسان و سنگنوشته ها و الواح به دست آمده نبود، معلوم نیست استعمارگران و استثمارچیان غربی چه بر سر تاریخ علوم و تمدن مشرق زمین می آوردند و با تمام آنچه گفته شد، امروزه شرق شناسانی [هستند که] حاضرند قبول کنند که حتی سودان دارای تمدن عالی بوده و ایران نبوده. حال ایرانیان چه هیزم تری به آنها فروخته اند معلوم نیست. پرسش اساسی این است که اگر مدنیت اسلامی تا این اندازه درخشان بوده است و از طرفی به اتفاق مورخان ایرانیان سردمدار علوم و مدنیت اسلامی بودند، پس به چه علت مطابق با اعصار و ایام به پایۀ ملل به اصطلاح غلط «متجددین» نرسیده اند؟ خوب، پاسخهایی وجود دارد. نخست باید فرهنگ را از تکنولوژی جدا دانست و باید دید که آیا غربی ها در در فرهنگ و تمدن معنوی ارتقاء یافته اند یا در تکنولوژی و علوم عملی. مساله دیگر توجه به اوضاع و احوال سیاسی است و ما می دانیم با تمام سعی و کوششی که حکام اعصار مانند امویان و سلاسلی از عباسیان که سلطۀ جابرانه بر ممالکت اسلامی یافته بودند نه تنها خودشان از علوم بیزار بودند بلکه مانع تحقیقات عملی علوم بودند و با تمام این احوال تا قرن پنجم و حداکثر هفتم دنیای اسلام به ویژه ایران بزرگانی تربیت کرده است که از لحاظ علوم فیزیک و ریاضی و حتی شیمی به مرحل [توفیق] زیادی نائل شدند و نیز در علوم الحیل و مکانیک و هیأت و نجوم قبل از گالیله و کپرنیک به برخی از نتایجی رسیدند که آنها بعدها رسیدند…»

Read Full Post »


مقدمه:
شمر پسر ذی الجوشن از بزرگان کوفه و از قبیله بنی کلب، و برادر ام البنین یکی از همسران علی ابن ابیطالب و از یاران و شیعیان آن امام همام و فرزندانش در جنگ صفین و دیگر جنگها بود که نقش مهمی در پیروزی ایفا کرد. بنا بر گزارشهای تاریخی شمر نقش مهمی در تثبیت حکومت الهی بر سرزمین عربی ایفا کرد. وی بعد از علی (ع) همچنان در خدمت حکومت اسلامی باقی ماند در واقعه عاشورا از سرداران لشکر ابن سعد بود.
آنچه در زیر می خوانید مصاحبه ای «اختصاصی» است با این شخصیت تاریخی – مذهبی که در یکی از غرفه های سلسبیل بهشت، جنب دارالعباد حرمله به عمل آمده است. لازم به یادآوری است که شمر ذی الجوشن با گذشت قریب 1350 سال از واقعه عاشورا تا کنون با احد الناسی مصاحبه اختصاصی انجام نداده و این اولین مصاحبه اختصاصی است که از او در رسانه های فارسی زبان منتشر می شود.
این مصاحبه به زبان فارسی انجام شده و مع الاسف شمر به عنوان یک مسلمان اصیل، جز زبان مقدس عربی، به هیچ زبانی تسلط کامل ندارد، بنابراین برخی از اظهارات وی ممکن است بی معنی به نظر برسد، و ممکن است برخی سوالات مخبر ما را نفهمیده باشد. شما هم اگر نفهمیدید، آن را دوباره بخوانید، و اگر باز هم متوجه نشدید، اشکال از خود شماست نه آیت الله خامنه ای و نه معظم له!
***
مخبر: آقای شمر! شما چرا این قدر بدنامید؟
شمر ذی الجوشن: والله آقا قلم در دست دشمن بوده! چون قلم در دست غدّاری فتاد/ لاجرم ….
مخبر: یعنی شما منکر کاری هستید که در کربلا کردید؟
شمر: منکر نیستم، کار بدی نکردیم در تحکیم پایه های حکومت بر حق اسلامی کوشیدیم.
مخبر: یعنی برای تحکیم پایه های حکومت لازم بود فرزند پیامبر را بکشید؟
شمر: ببین آقا همان طور که پیغمبر اکرم فرمودند ان اکرمکم عندالله اتقیکم…
مخبر: یعنی می فرمایید شما یکی از آن اتقیکم ها بودید و حسین نبود؟
شمر: بله. در حالی که من در تحکیم پایه های حکومت الهی امیرالمومنین تلاش می کردم، حسین علیه حکومت اسلام بغی و طغیان کرد، من مامور بودم و معذور، فرمان امیرالمومنین بود. اگر جدشان هم بود جز این نمی کرد که مردی عادل بود. لابد می دانید حج را نیمه تمام گذاشت و پیغمبر گفته بود چنین آدمی کشتنی ست. تازه امیرالمومنین یزید برای محکم کردن موضع خودش رفت از یک فقیه بنی هاشم بنام قاضی شریح کندی هم فتوا گرفت. فکر می کنید ما سگ هارمان گرفته بود برادر؟

ImamShemer
(این عکس تزئینی نیست!)

مخبر: می گویند حسین حاضر شده بود باامیرالمومنین یزید بیعت کند و برگردد، ولی شما نظر ابن زیاد را عوض کردید داستان چی بود؟
شمر: شما می دونین که حسین پسر عموی خودش (مسلم بن عقیل) را با چند نفر دیگه فرستاده بود کوفه. آنها چند بار توطئه کردند ابن زیاد رو بکشند، خدا خواست موفق نشدن. ابن زیاد آنها را بخشید، ولی بالاخره مجبور شد تنبیه شان کنه. حرفهای ابن سعد هم درباره متنبه شدن حسین و درخواست بازگشت و بیعت او با امیرالمومنین یزید بیخود بود. می دونین که به قول امام خمینی و امام خامنه ای، ابن سعد مثل حسینعلی منتظری «ساده لوح» بود. قبل از آن ما چندین بار به حسین گفتیم آقاجان گول مردم کوفه رو نخور، برگرد برو دنبال کارت، امیرالمومنین یزید موافقت کرده بخشی از بیت المال کوفه را هم به شما بده، برو حالشو ببر، اگر هم بخواهی حاضرند شما را هم ولیعهد خودشان کنند، مثل برادرتون که ولیعهد پدرشون بود و کاملاً از بیت المال بهره مند می شد و در کنار 60/70 زنی که داشت حالشو می برد. اما حسین کله اش باد داشت و دائم می گفت نصف بیت المال کوفه یعنی چه؟ حالشو ببر یعنی چه؟ حکومت و همه درآمد حکومت حق من است، من اونطوری حالشو می برم!
بعد وقتی رسید به زمینهای حرّ و محاصره شد، دید مردم کوفه هم مثل بقیه مردم دنبال امام برحق – یعنی امام بر سر قدرت – هستن. آیا نوه پیامبر بودن برابر است با احسان به مردم؟ هرگز اینطور نیست. پس مردم رو به ما آوردند، و حسین چون چاره ای براش نمونده بود، به تزویر گفت بر می گرده و بیعت می کنه و این حرفا. ابن سعد ساده لوح هم پذیرفته بود، اما وقتی ابن زیاد با من مشورت کرد، بهش گفتم: ببین به فرموده پیامبر آدم باید در مشورت امین باشه. پس بهش گفتم به نظرم حسین تزویر می کنه. داستان صلح حدیبیه را یادآوری کردم. گفتم یادته پیغمبر در پاسخ اعتراض علی نسبت به صلح موسوم به حدیبیه چی گفت؟ گفت: ما الان ضعیف هستیم چاره ای جز صلح نداریم، وقتی قوی شدیم اونو زیر پا میذاریم. حسین هم اگر رهاش کنین بره، ممکنه پیازش کونه کنه، بعد سخت بشه جلوشو گرفت، که از قدیم ندیم گفتن: سرچشمه شاید گرفتن به بیل، چو پر شد نشاید گرفتن به پیل!
مخبر: حالا که حرف چشمه و آب پیش آمد، شما مامور بستن آب فرات به روی سپاه امام حسین بودید؟
شمر: آقا شما مثلاً روزنامه نگارین چرا حرف آدمهای عوام کالانعام رو تکرار می کنین. مگه آب فرات به اندازه شاش موشه که بشه جلوشو گرف یا بس؟ این حرفا چیه. تازه سنت خراب کردن چاه آب و محروم کردن مخالفان از آب آشامیدنی از سنن پیامبره، خود ایشون در کاروان زنی بدر و دیگر کاروان زنی ها چند بار منابع آب کاروانها را خراب کردن، که باعث توفیق شان شد و خدا عالمه چقدر اموال نصیب ایشون و باقیه مومنین کرد.
مخبر: البته گویا کمی بیش از این بود، می گویند ابن زیاد حتی ابن سعد را تهدید کرد اگر غائله امام حسین را تمام نکند او را برکنار و شما را به فرماندهی منصوب می کند؟
شمر: من هم این را شنیدم ولی سند قطعی وجود ندارد.
مخبر: تعداد سپاه ابن سعد چند نفر بود؟ بعضی می گویند دهها هزار نفر؟
شمر: نه آقا، کل جمعیت واحه های اون بیابونی روی هم رفته ده هزار نفر نبود، یه چیزی حدود 3500 تا 4000 هزار نفر.
مخبر: و تعداد نفرات امام حسین؟
شمر: حدود 100 نفر، تازه بیس سی نفرشون هم متعلقه ها بودند، یکی دو تا شیرخوره و مریض هم بودن.
مخبر: جنگ چقدر طول کشید؟
شمر: ای بابا، جنگی نبود، ما بهشون گفتیم فقط دنبال حسین و دو سه نفر دیگه ایم و با بقیه کاری نداریم، اگر حسین رو تحویل بدهند همه می تونن برن دنبال کارشون. ولی آرایش جنگی حسین این طور بود که اول بقیه رو را تک تک به جنگ ما می فرستاد و وقتی یکی شون کشته می شد دیگری رو می فرستاد و همه را مجبور کرد به جنگ برن و کشته شن.
مخبر: بالاخره گزارش جنگ را شما نوشتید برای امیرالمومنین یزید، اشتباه می کنم؟
شمر: نه آقا درس میگی، براش نوشتم در فاصله دوشیدن یک میش سر همشون بریدیم…
مخبر: ببخشید، من تا حالا میش ندوشیدم، معمولاً چقدر طول میکشه؟
شمر: سی دقه حدوداً. البته کمی هم قُپی اومدم برا امیرالمومنین، یه دو ساعتی طول کشید تا همه شهید شدن.
مخبر: داستان ذوالجناح چی بود؟ اسب امام حسین را می گویم؟
شمر: مگه اسبش اسم داشت؟ ما مسلمونا زنامونم اسم ندارن بهشون میگیم ننه مصطفی یا ام هانی! در ضمن اون هانی هم آدم بدی بود حسین رو از راه به در کرد با گزارش غلطش از حمایت مردم همیشه در صحنه کوفه!
مخبر: بله پس شما این دو بیت معروف را نشنیده ای که در تعزیه ها درباره فعالیت اسب امام حسین در صحرای کربلا می خوانند؟
شمر: کدوم دو بیت؟
مخبر: «آه از دمی که شمر پدر سگ به قلوه سنگ/ پیشانی حسین پسر آعلی شکست/ از گوز ذوالجناح دو صد تن قتیل شد/ ای کاش ریده بود به میدان کربلا» ؟
شمر: (می خندد و می گوید) برادر دینی عقل هم خوب چیزیه، اولندش در صحرا تا دلت میخواس شن بود و خاک، ولی سنگ نبود، ثانیندش، من اهل سنگ زدن و این حرفا نبودم. گاز گرفتن و سنگ زدن و نفرین و ناله کار دخترای تازه شاش کف کرده س و پیره زنا (بلانسبت آیت الله ایژه ای البته)
این درسته که همه سپاه حسین از انسان و حیوان، با دیدن سیاه ابن سعد دچار «سلس ریح» شدند (توضیح مخبر: این اصطلاح فقهی است در معنای بادهایی که پشت سر هم از انسان یا حیوان خارج می شود که مبطل نماز هست ولی مبطل جهاد نیست)، اما مگه گوز اسب – به فرض این که کشنده باشه – می تونه بین سپاه ابن سعد و سپاه حسین فرق بذاره؟ والله ما اسمارت موشک شنیده بودم، اسمارت گوز نشنیده بودیم. اگه این راست باشه از کجا معلوم که تعدادی از سپاه حسین توسط همین اسمارت گوزها کشته نشده باشن و گناه آن را به گردن ما نیانداخته باشن؟ شاید بد نباشه از وزارت اطلاعات نظام مقدس بخواهید در این مورد تحقیق کنه. یادتون هست که سعید امامی که 8 سال مسئول امنیت داخلی حکومت اسلامی بود، اسرائیلی از آب دراومد، ممکنه ذوالجناح هم اسرائیلی بوده.
مخبر: حالا از این بگذریم، واقعاً چطور دلتون اومد خواهر زاده های خودتون را بکشین؟
شمر: من واقعاً دلم از این جریان خونه. چند بار بهشون گفتم بابا، دایی جون، عباس… بیاین این ور، ولی حسین نگذاشت. من رئیس پیاده ها بودم و نقشی در مرگ آنها نداشتم. سواره ها آنها را کشتن.
مخبر: بالاخره امام حسین نوه پیامبر بود، او را چطور کشتید؟
شمر: من نکشتم آقا. با اینکه او روز عاشورا به من فحش مادر دارد و به مادرم توهین کرد، ولی من کف نفس کردم، تحمل کردم. دکتره (رشوند سرداری) به آیت الله خلخالی تو کردستان گفت قیافت مثه میمونه، نماینده بسیط الید امام درجا کشتش، من نکردم آقا. این شیعیان خیلی بد دهن و فحّاشن، حتی قبل از آن که نهج البلاغه را تالیف کنن فحاش بودن.
مخبر: حسین به شما چه گفت؟
شمر: تاریخ نخوندی؟ تعزیه ندیدی؟ گفت: «یابن راعیة المِعْزى»
مخبر: یعنی چه؟ خوانندگان من عربی نمی دانند
شمر: یعنی اى پسر زن بزچران!
مخبر: این توهینه؟ مادر شما بزچران بوده؟
شمر: شما خودتون گفتین عربی نمی دونین، منظورش این بود که مادرم اون کاره بوده. این شیعیان خیلی وقیحن و اصلاً معنای حرف خودشان را هم نمی فهمن. نمی فهمن که وقتی به مادر من تهمت فاحشگی می زنن، در واقع به علی توهین می کنن که زنش دختر یه زن فاحشه بوده، و از اون بدتر، یعنی مادربزرگ عباس من و برادراش فاحشه بوده. اُف به شما شیعیان بی اصل و نسب!
مخبر: حالا شما اصل و نسب آنها را از کجا می دانید؟
شمر: اونو که می دونم و می دونید که می دونم. ولی اینجا منظورم این آخوندا بود، که دیواری کوتاهتر از من پیدا نکردن. کینه توزی اونا با من از این سرچشمه داره که من بارها در رکاب علی و حسن و حسین قبلاً جنگیده بودم ولی به قول معروف تعهد نداده بودم همیشه در صف اونا باشم، تا وقتی اونا در خط اسلام بودن، منم بودم، وقتی از خط اسلام خارج شدن، من دیگه نبودم.
مخبر: شما چطور می گویید، آنها از خط اسلام خارج شدند؟
شمر: خوب فتنه کردن دیگه. امام خامنه ای چطور میگه موسوی و کروبی از خط اسلام خارج شدن؟ اونام همین طور بی بصیرت بودن خارج شدن. بصیرتِ فهمِ بیت المال داشتن، ولی کافی نبود، بصیرتِ همه شو میخاستن. همۀ بیت المالو. امام یزید بصیرت نصف بیت المالو بهشون داد، گفتن بصیرتِ همه شو میخوایم. بصیرت کافی نداشتن. منم بهشون پشت کردم.
مخبر: خوب چرا بهشان پشت کردید؟ امام خمینی هم به بچه ها من باب نصیحت گفته بودند پشت نکنید به روحانیت عاقبت ندارد. یادتون میاد چند نفر از روحانیون را به همین دلیل گرفتن؟
شمر: بله چن وقت پیش دیدم همشون از روی پل صراط پرت شدن تو جهنم. فقط آیت الله مشکینی رد شد، چون گفتن تو نماز جمعه هشدار داده بود به پدر و مادرا که بچه هاشونو نذازن برن جبهه های حق علیه باطل، چون اونجا حق علیه باطله و «کونشون میذارن». تو نماز جمعه قم گفته بود.
مخبر: عجب، عجب؟ شیعیان علی می گویند شما در زمان بچگی مورد تجاوز قرار گرفتین و همین باعث کینه توزی شما شده. درسته؟
شمر: لا والله. من در بچگی با دحیه کلبی همبازی بودم. میدونین که هم قبیله ایم و خُب همبازی هم بودیم ولی دحیه خیلی خوشگلتر از من بود، همین اواخر شاید چهل سالی بعد از فوت پیامبر مرد. واقعاً آن قدر خوشگل بود که وقتی جبرئیل میخواس آیه نازل کنه می رفت تو لباس اون و از اون طریق می رفت تو لباسای پیغمبر. برای همین میگن حضور دحیه در بهشت قطعیه. منو هنوز منتظر نگهداشتن دارن دوسیه امو بررسی می کنن.
مخبر: این درسته که میگن مختار موقع گرفتن انتقام بعد از جدا کردن سر شما از بدنتان آن را روغن جوش کرد؟
شمر: ندانم، این را باید از خولی بپرسید.
مخبر: آقای شمر خیلی ممنون. آیا پیامی برای بینندگان و خوانندگان و شنوندگان ما دارید؟
شمر: عرضی نیست، پایدار باشید!
بخش اول تمام شد به حول و قوۀ الهی، مورخ یازدهم محرم 1436، در بلاد کفر، واشنطن

چشم براه باشید:
(بخش دوم: پوشش اختصاصی کنفرانس رسانه ای خولی و حرمله به مناسبت اربعین و گفتگوی اختصاصی با ایشان، بیستم محرم ۱۴۳۶)

Read Full Post »


مسعود بنی صدر از اعضای سابق و ارشد سازمان مجاهدین خلق که در سال 1996 از این سازمان جدا شده، در گفتگویی با آدام فورست به روابط درونی سازمانهای تروریستی و کالت (cult) هایی چون مجاهدین و داعش پرداخته و مطالبی را درباره چگونگی مقابله با آنان عنوان کرده که بسیار قابل توجه است. شاید خواندن این گفت و شنود در کنار مقاله ای که چند روز پیش از روگلاسکی استاد روانشناسی دانشگاه مریلند درهمین بلاگ منتشر کردم، درک بهتری از اینگونه سازمانها و چرایی پیوستن جوانان مسلمان به آنها به دست دهد.

آدام فورست، نویسنده مقاله ابتدا به معرفی مسعود بنی صدر پرداخته:
مسعود بنی صدر در سال 1979 دانشجوی جوانی بود که در رشتۀ ریاضیات در دانشگاه نیوکاسل تحصیل می کرد، و هر شب در اخبار شاهد انقلاب در میهنش ایران بود. می خواست بعد از سقوط شاهی که از سوی غرب حمایت می شد، نقشی در جامعه اش ایفا کند، پس به مجاهدین خلق پیوست که سازمانی مارکسیست اسلامی بود.
ولی دو سالی بعد از انقلاب، سازمان مجاهدین به مقابله با رژیم دینی آیت الله خمینی برخاست و تبدیل به دشمن ایران جدید شد. به زودی بمبگذاریهای انتحاری و ترور های سازمان مجاهدین آغاز شد. در سال 1981 هزاران عضو سازمان مجاهدین به تبعید رفتند و در سال 1986 یک سازمان بسته ای در عراق ایجاد کردند که توسط مسعود و مریم رجوی رهبری می شد.
مسعود بنی صدر مسؤول روابط عمومی و تبلیغات مجاهدین شد و دائماً میان اردوگاه اشرف در عراق، ژنو، و واشنگتن در حرکت بود تا پشتیبانی سیاستمداران را به سوی مجاهدین جلب کند. وی سرانجام در سال 1996 از مجاهدین جدا شد و خود را پنهان کرد. وی اکنون در انگلستان زندگی می کند.
ایالات متحده در سال 2012 سازمان مجاهدین را از لیست سازمانهای تروریستی خارج کرد، اما بنی صدر همچنان این سازمان را یک «کالت» (= گروه دینی یا آئینی بسته ای که بر اساس منویات خاص معدودی اداره می شود) فناتیک می داند که تحت رهبری رجوی ها فعالیت می کند. بنی صدر می گوید هر سازمان تروریستی یا «کالت» است یا برای باقی ماندن چاره ای جز تبدیل شدن به کالت ندارد.
من با بنی صدر درباره قدرت کالت ها و اینکه چگونه می توان آسیب پذیر بودن مردان جوان غربی را که به دولت اسلامی (داعش) یا گروههای افراطی دیگر می پیوندند درک کرد.

این است متن مصاحبه ادام فورست با مسعود بنی صدر:

شما زمانی از اعضای ارشد سازمان مجاهدین خلق بودید. چرا حالا فکر می کنید که آن سازمان یک کالت است؟
فرهمندی رهبر گروه رجوی؛ نظرات سیاه و سفیدی که بر اعضا تحمیل می شد؛ قطع ارتباط اعضا با خانواده هایشان؛ از دست دادن شخصیت فردی اعضا؛ دستکاری در فکر اعضا [شاخصه های اصلی کالت بودن مجاهدین است] .در اردوگاه اشرف درعراق برای روزها گفتگو در این زمینه ها [میان اعضا ] ادامه داشت. به یاددارم از ما خواسته شد که در یک ستون روی تخته شخصیت سابق خود و در ستون دیگر شخصیت جدید خودمان را بنویسیم. من مردی را به یاد می آورم که گفت «برادر من برای سفارت ایران در لندن کار می کند. من قبلاً او را به عنوان برادرم دوست داشتم. اکنون از او به عنوان دشمنم نفرت دارم. من آماده ام اگر لازم باشد همین فردا او را بکشم»، و همه برایش کف زدند.

شما چگونه خشونت را توجیه می کردید؟
من خوشبخت بودم که در خسونتها نقشی نداشتم. اما همه اعضای گروه پذیرفتند که بمبگذاریهای انتحاری و کشتن ها در ایران عملی انقلابی است. مغز شویی شده بودیم. و بعد، من به عنوان نماینده رسمی، آن را به عنوان تنها راه برای دفاع ازخودمان توجیه می کردم و توضیح می دادم. من شخص خوبی بودم، با رفتاری پاکیزه و می توانستم خیلی عاقلانه با سیاستمداران بحث کنم. من فروشنده خوبی بودم.

چرا اعضای سازمان مجاهدین زنانشان را طلاق دادند؟
در سال 1990 رجوی گفت همه اعضا باید همسرانشان را طلاق گویند. زن من قبلاً از گروه خارج شده بود. همه اعضا پذیرفتند. این حکم شامل همه بود به جز مریم زن رهبر. (توضیح مترجم: حضرت محمد هم تعداد زنان هر کس را به 4 محدود کرد، اما خودشان از این حکم استثنا بودند.) ظرف یک روز همه مجرد شدند.
(مجرد یا CELIBACY به معنایی که از قرن چهارم در کلیسای کاتولیکی رایج شد، و مترادف بود با وقف روحانی به خدمت به خدا بدون توجه به علائق زمینی چون عشق و سکس و ازدواج و جز آن)
کسی درباره سکس در دنیای دیگر پرسید (که در قرآن وعده داده شده)، رجوی گفت من ترفند شما را می دانم، شما می خواهید با فکر به دنیای دیگر خود را ارضا کنید، اما نه، شما بایدآماده باشید و سکس را فراموش کنید، همسرانتان را فراموش کنید، عشق را فراموش کنید.»

بدون سکس؟
و بدون فکر جنسی. نظر بر این بود که ما در حال جنگ و باز پس گرفتن ایران هستیم، بنابراین نمی توانستیم تا زمانی که پیروز نشده ایم خانواده داشته باشیم. این بهانه ای بود که در خارج از سازمان شنیده می شد. ولی در داخل سازمان به ما گفته شد که داشتن همسر سدّی میان ما و رهبری است. به ما دستور داده شد روح و فکر خودمان را به رجوی و همسرش تسلیم کنیم.

چگونه توانستید از این سازمان خارج شوید؟
آنچه مرا نجات داد دیدن دخترم بود. در سال 1996 برای ترتیب دادن ملاقاتهایی به لندن آمدم. بعد از سالهای زیاد دخترم را دیدم. من کاملاً پدر بودن خودم و مسعود قدیمی را فراموش کرده بودم. من فقط مسعودی بودم که عضو سازمان مجاهدین بود. مسعود قدیمی می خواست دختر را بغل کند، اما اعضای گروه مجبور به رعایت مقررات سختی هستند که اینگونه مناسبات بین زن و مرد در آن قدغن است. من خوش شانس بودم که دچار کمر درد بدی شدم و اجازه یافتم برای درمان به بیمارستان بروم. در آن دو هفته که دور و بر مردم عادی بودم و خانواده های عادی را می دیدم، احساسات من درباره خانواده ام دوباره زنده شد و نهایتاً تصمیم گرفتم از گروه خارج شوم.

کجا رفتید؟
باید برای مدتی فرار می کردم. یاد گرفتم که چگونه خودم را در اطراف بریتانیا پنهان کنم تا بالاخره سازمان از من دست بشوید.
به نظر شما چه نوع آسیب پذیری جوانان را در پیوستن به گروههای افراطی تشویق می کند؟
تروریسم مثل ویروس است. از نقاظ ضعف برای حمله استفاده می کند. شخصیت و فردیت ما را می کشد، مثل کالت. من فکر می کنم این آسیب پذیری ناشی از سه چیز است: اول وجود بیعدالتی در جهان؛ جوانان مسلمان بیعدالتی را می بینند، خشمگین می شوند و می خواهند کاری انجام دهند. دوم، به یک ایدئولوژی قدرتمندی برخورد می کنند، مثل ایدئولوژی وهابی که نمایی سیاه و سفید از جهان عرضه می کند و تفسیر بسیار باریکی از جهاد به عنوان راه حل به جوانان ارائه می دهد. ولی این هر دو برای تروریست یا مبارز کردن و انتحار شخص کافی نیست. مرحلۀ سومی مورد نیاز است و آن دستکاری در اندیشه ایشان است، که شخصیت آدمها را می دزدد، آنها را از خانواده و جامعه جدا می کند، و هویت آنها را کاملاً با گروه و کالت یکی می کند.

بنابراین ایده های رادیکال برای پیوستن به مثلاً دولت اسلامی و مبارزه برای آنها کافی نیست؟
اگر شما جوانی مسلمان باشید و احساس کنید کسی نیستید، برایتان جذاب خواهد بود که بشنوید با بازگشت به دوران پیامر اسلام دوباره قدرت می یابید و احساس افتخار می کنید. چنین چیزی می تواند شما را به افراط بگرایاند، یا حتی شما را آماده خشونت کند – ولی – تا وقتی که ارتباط شما را کاملاً با خانواده و ارزشهای اجتماعی که با آن بار آمده اید قطع نکند – آماده شهادت یا مبارز دائمی نمی شوید. این کار، قطع ارتباط با خانواده و ارزشهای اجتماع، نیاز به دستکاری در فکر (و وجدان) شما دارد که بخشی از فعالیت تخریبی کالت است.

دولت اسلامی کجای قرار می گیرد؟ آیا شما آن را کالت میدانید یا یک سازمان تروریستی هم هست؟
علائم لازمه کالت بودن را دارد. ابوبکر بغدادی رهبری فرهمند است و آرزوهای بیحد و مرز دارد. به عنوان رهبر همه مسلمانان معرفی می شود، به عنوان خلیفه. رهبران عادی دنبال قدرت سیاسی هستند. رهبران کالت خواهان چیزی بیش از اداره یک شهر یا کشور هستند، آنها می خواهند بر تاریخ حکم برانند. آنها می خواهند ساختار بشریت را تغییر دهند. آنها برای مدتی خود را دولت اسلامی عراق و شام (داعش) می خواندند. آنها می خواهند عراق و لبنان و سوریه و اردن و اسرائیل را کنترل کنند. اکنون خود را دولت اسلامی میخوانند. آنها می خواهند هرچه را روزگاری بخشی از امپراتوری اسلامی می دانستند، از اسپانیا و پرتغال و شمال آفریقا و هند و بخشی از چین و روسیه را در کنترل خود درآورند. آنها همه جهان را می خواهند که همه را مسلمان کنند. این یک رهبری معمولی نیست، این چیزی است که به کالت شدن می انجامد. هیچ محدودیت سیاسی برای ساختن با آنها وجود ندارد.

توصیه شما به والدین بریتانیایی برای فرزندانشان در عراق یا سوریه می جنگند چیست؟
(مقابله با آنان) خیلی سخت و ظریف است. اگر پدر و مادر چیزی در انتقاد یا علیه اظهارات افراطی یا سازمانی چون دولت اسلامی بگوید، آنگاه ذهن فرزندانشان حالت دفاعی به خود می گیرد. در این شرایط بحث عاقلانه خیلی مشکل است. بنابراین اگر پدر و مادری با فرزندش ارتباط دارد، نباید سعی کنددرباره سیاست یا مذهب با او حرف بزند. آنها باید فقط مهربانی و عشق خود را به فرزندشان عرضه کنند. این نقطه ضعف اعضای سازمانها و کالت های افراطی است. احساس به راحتی نمی میرد، حتی وقتی که شخصیت آدمها عوض می شود. بنابراین پدر و مادرها باید اجازه دهند آنها بدانند که همواره در انتظارشان هستند. باید راه بازگشت آنها به خانواده و عشق خانواده به آنها باز باشد، چیزی که هیچ ربطی به ایدئولوژی ندارد. عشق بدون شرط ذهن های بسته را باز می کند، ذهن هایی که دستکاری در آنها صورت گرفته.

Read Full Post »


تجربه سی و چند سال گذشته نشان داده که اساس کار در نظام مقدس جمهوری اسلامی بر بی منطقی است و هر کس بر سر کاری گذاشته می شود که سررشته ای از آن ندارد، مثلاً فلان گلگیر ساز مازندرانی می شود رئیس کمیسیون نفت مجلس شورای اسلامی، یا فلان معلم ریاضی می شود نخست وزیر، و فلان معمار ناکارآمد وزیر امور خارجه. اما این بی منطقی برخی نتایج جالب هم داشته است، مثلاً روحانیان همه سرگرم «بیزنس» و خرید و فروش و جمع مال شده اند، به گفته سعدی «ترک دنیا به مردم آموزند، خویشتن سیم و غله اندوزند»، و در عوض مکلاها و برخی مردم «عوام» به ریشه های دینی رجوع کرده اند و وظایفی را که قاعدتاً باید بر عهده روحانیان باشد برعهده گرفته اند، و بسا بهتر از روحانیت از انجام آن برآمده اند.

مثلاً نگاهی به کتابهای تعلیمات دینی مدارس ایران نشان می دهد که در سی و چند سال اخیر بیشتر نویسندگان این کتابها غیر روحانی بوده اند، چرا؟ خیلی ساده است: یا روحانیان از عهده این کار ها بر نمی آیند، یا حیف می دانند که وقت عزیزشان را صرف این جور کارهای بی اهمیت کنند، و شغلهای نان و آب دار اجازه این کارها را نداده است، شاید هم باید از ایشان ممنون بود که دست به این کارها نمی زنند، چون سواد و اطلاعات اکثر روحانیان منحصر شده به دو متر پارچه سفید و سیاه و مقداری لعنت و نفرین منبری، و چنین است که نوشتن کتب تعلیمات دینی را سپرده اند به دست جوانانی که خودشان تعلیمات دینی شان را از جزوه های آموزشی مارکسیستهایی چون مجاهدین خلق فراگرفته بودند.
***
باری در شماره بهار 1392 مجله ایران شناسی که به همت والای دکتر جلال متینی در واشنگتن منتشر می شود، دوست قدیمی بنده بیژن نامور مقاله ای دارد درباره داستان آفرینش در اسلام. این کاری است که آدم انتظار دارد یک روحانی انجام دهد، ولی چه کنیم که آقایان «علما» آن قدر سرگرم رئیس جمهوری شدن، و ولی فقیه شدن، مبادلۀ ارز، و واردات شکر و پنبه و توتون، صادرات فتوای قتل مخالفان، و نفرین و فحش و فضیحت به مکلاها هستند که فرصت تحقیق دینی ندارند و آن را باید کسی انجام دهد که اصلاً خود را سکولار می داند.
شاهد بوده ایم که در این دور و زمانه حد اکثر تحقیق روحانیان دولتی سوال و جواب با خواهر ناتنی رهبر عظیم الشأن است درباره اولین کلامی که وی هنگام خارج شدن از رحم مادرش گفته: که به روایت ایشان «یا علی» بوده و حضرتشان «یا علی گویان» به این دنیای دون وارد شده اند! و با اشاعۀ این خبر البته موثق، به قول یکی از رانندگان تاکسی در تهران، «این تکیه کلام یا علی را هم از ما گرفتند، حالا هر وقت می شنویم یا می گوییم یا علی یاد مادر رهبر می افتیم»؟!

باری، آقای نامور با جمع آوری آیات پراکنده قرآن درباره آفرینش و در کنار هم قرار دادن آن به شیوه ای منطقی، داستان آفرینش اسلام را بازنویسی کرده و به دست داده که جای آن واقعاً در ادبیات فارسی و اسلامی ما خالی بود و من متعجبم که چرا ۱۴۰۰ سال طول کشیده تا یک نفر – آن هم از عرفی گرایان نه از روحانیان که جان و مال و گوشت و استخوانشان از بیت المال و ناشی از فروش خدا و پیغمبر است – به صرافت آن بیفتد که این کمبود را جبران کند.

این است داستان آفرینش در اسلام. برای مقدمۀ ممتعی که حضرت نامور بر چگونگی تحقیق و مقایسه داستان آفرینش در اسلام با منابع یهودی – مسیحی، و نیز منابع و مآخذ آن نوشته اند مراجعه کنید به اصل مجله ایران شناسی که حقیقتاً خواندنی و آموزنده است:

داستان آفرینش در اسلام

«در ابتدا خداوند زمین را آفرید. زمین را در دو روز آفرید. بر روی زمین کوهها پدید آورد و آن را پر برکت ساخت و به مدت چهار روز رزق همه را معین کرد، یکسان برای همه سائلان. سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود. پس به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید. گفتند: فرمانبردار آمدیم. خدا آسمان و زمین را و آنچه میان آنهاست در شش روز بیافرید، و آنگاه به عرش پرداخت. و عرش او بر روی آب بود. خداوند است که کار را از آسمان تا زمین سامان می دهد. آنگاه هفت آسمان را در دو روز پدید آورد. و در هر آسمانی کارش را به آن وحی کرد. و آسمانِ فرودین را به چراغهایی بیاراست و محفوظش داشت. و آفتاب و ماه و ستارگان مسخر فرمان او هستند. الله همان خداوندی ست که آسمانها را بی هیچ ستونی که آن را ببینید برافراشت. سپس به عرش پرداخت و آفتاب و ماه را که هر یک تا زمانی معین در سیرند رام کرد. کارها را می گردانَد و آیات را بیان می کند.
سپس خداوند فرشتگان و اجنه را آفرید. و جن را از آتش سوزندۀ بدون دود آفرید. هر آنچه خداوند آفرید به نیکو ترین وجه آفرید و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد. خداوند به فرشتگان گفت من در زمین خلیفه ای می آفرینم. خداوند گفت:می خواهم بشری از گلِ خشک، از لجن بویناک بیافرینم. چون آفرینشش را به پایان بردم و از روح خود در آن دمیدم، در برابر او به سجده بیفتید. فرشتگان گفتند: آیا کسی را می آفرینی که در آن جا فساد کند و خونها بریزد، در حالی که ما به ستایش تو تسبیح می گوییم و تو را تقدیس می کنیم؟ خداوند گفت آنچه من می دانم شما نمی دانید . خداوند آدمی را از گِل خشک، از لجن بویناک آفرید. و نام چیزها را به آدم بیاموخت. خداوند از آن یک تن زنش را آفرید. سپس نسلِ او را از عصارۀ آبی بی مقدار پدید آورد. و خداوند با انسان پیمان بست ولی شکیبایش نیافت.
آنگاه خداوند چیزها را به فرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست می گویید مرا به نام این چیزها خبر دهید.32 گفتند: منزهی تو. و ما را جز آنچه خود به ما آموخته ای دانشی نیست. تویی دانای حکیم.33 گفت: ای آدم، آنها را از نامهای چیزها آگاه کن. چون از آن نامها آگاهشان کرد، خدا گفت: آیا به شما نگفتم که من نهانِ آسمانها و زمین را می دانم، و برآنچه آشکار می کنید و پنهان می داشتید آگاهم؟
و آنگاه خدا به فرشتگان گفت که آدم را سجده کنید، همه جز ابلیس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند. و او از کافران بود. خدا گفت: وقتی تو را به سجده فرمان دادم، چه چیز تو را از آن بازداشت؟ گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفریده ای و او را از گِل. من برای بشری که از گِلِ خشک، از لجن بویناک آفریده ای سجده نمی کنم. گفت: ای ابلیس، چه چیز تو را از سجده کردن در برابر آنچه من به دو دست خود آفریده ام منع کرد؟ آیا بزرگی فروختی یا مقامی ارجمند داشتی؟ گفت: از این مقام فرو شو تو را چه رسد که در آن گردنکشی کنی؟ بیرون رو که تو از خوار شدگانی. شیطان گفت مرا تا روز قیامت که زنده می شوند مهلت ده. گفت: تو از مهلت یافتگانی. تا آن روزی که وقتش معلوم است. گفت حال که مرا نومید ساخته ای، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می کنم. آنگاه از پیش و از پس و از چپ و از راست بر آنها می تازم. و بیشترینشان را نا سپاس خواهی یافت. گفت: از این جا بیرون شو منفورِ مطرود. از کسانی که پیروی تو گزینند و از همۀ شما جهنم را خواهم انباشت. با فریاد خویش هر که را توانی از جای برانگیز و به یاری سواران و پیادگانت بر آنان بتاز و در مال و فرزند با آنان شرکت جوی و به آنها وعده بده. و حال آن که شیطان جز به فریبی وعده شان ندهد. تو را بر بندگان من هیچ تسلطی نباشد و پروردگار تو برای نگهبانیشان کافی ست.
و خداوند گفت: ای آدم، خود و زنت در بهشت جای گیرید. و هرچه خواهید، و هرجا که خواهید از ثمرات آن به خوشی بخورید. و به این درخت نزدیک نشوید، که در زمرۀ ستمکاران در آیید.49 شیطان وسوسه اش کرد و گفت: ای آدم، آیا تو را به درخت جاودانگی و مُلکی زوال ناپذیر راه بنمایم؟ گفت: پروردگارتان شما را از این درخت منع کرد تا مبادا از فرشتگان یا جاویدانان شوید. از آن درخت خوردند و شرمگاهشان در نظرشان از دو سو پیدا شد. و همچنان برگ درختان بهشت بر آنها می چسباندند. آدم در پروردگار خویش عاصی شد و راه گم کرد .
پروردگارشان ندا داد: آیا شما را از آن درخت منع نکرده بودم و نگفته بودم که شیطان به آشکارا دشمن شماست؟ گفتند: ای پروردگار، ما به خود ستم کردیم و اگر ما را نیامرزی و بر ما رحمت نیاوری از زیان دیدگان خواهیم بود. سپس پروردگارش او را برگزید و توبه اش را پذیرفت و هدایتش کرد. سپس خداوند گفت: پایین بروید، برخی دشمن برخی دیگر، و قرارگاه و جای برخورداری شما تا روز قیامت در زمین باشد. گفت: در آن جا زندگی خواهید کرد و در آن جا خواهید مُرد و از آن جا بیرونتان آورند. گفت: اگر از جانب من شما را راهنمایی آمد، هرکس از آن راهنمای من متابعت کند نه گمراه می شود و نه تیره بخت. »

بعد از تحریر:
این را هم بیفزایم که شاید عدم توجه روحانیان به تحقیق در داستان آفرینش در اسلام و انتشار آن – به ویژه به زبان فارسی – ناشی از این واقعیت باشد که زبان فارسی را یکی از دشمنان اسلام تلقی می کنند. شاید هم حق داشته باشند، زیرا اگر نه همه – دست کم بسیاری – از فرقه های اسلام توسط فارسی زبانان درست شده و لطمه ای که فارسی زبانان به اسلام ناب محمدی زده اند کم نیست. اصلاً به گمانم چیزی در زبان فارسی و ادبیات هزار ساله آن وجود دارد
که محققان و کسانی که در عمق آن فرو می روند دچار بی دینی می شوند. بیخود نبود که در اوائل انقلاب جمهوری اسلامی کنفرانس زبان عربی به عنوان زبان اسلام در لندن برگزار کرد (آقای خاتمی هم در آن جا سخنانی بدیع ایراد کردند، رجوع کنید به روزنامه جبهه که توسط مرحوم انواری در لندن منتشر می شد)
در همین زمینه، بیست سالی پیش از این در نوشته ای کوتاه از دکتر سروش یاد کرده بودم و علاقه اش به ادبیات فارسی و همان جا پیش بینی کرده بودم که این مرد مسلمان با همه اعتقادی که دارد و با وجود تلاشی که برای رهایی اسلام از دست روحانیان می کند، ولی علاقه اش به زبان فارسی نشان از کج بودن پالانش دارد و بالاخره زبان فارسی ایمانش را بر باد خواهد داد و دیر نیست روزی که حرفهای بیدینی از او بشنویم! که البته چنان که پیش بینی کرده بودم، دیر و زود داشت ولی سوخت و سوز نداشت!

در ضمن اگر اشتباه نکنم – با اعتماد به حافظه ام عرض می کنم – ابوریحان بیرونی هم در یکی از کتابهایش (شاید آثار الباقیه عن القرون الخالیه) اشاره می کند که ایرانیان پش از آن که از شکست نظامی اعراب ناامید شدند، رو آوردند به این که در داخل این دیانت نفوذ کرده و آن را از داخل نابود کنند. والله المشتکی!

Read Full Post »


ویلم فلور محقق و ایران شناسی هلندی، شب گذشته در برنامه «عصرهای تاریخ» که چند سالی است به همت دکتر هادی بهار هر ماه در خانه اش در پوتوماک مریلند برگزار می شود، درباره آخرین کتابش «سلامت مردم در ایران قاجار» به زبان فارسی سخن گفت.
salamat ghajar book

public health in qajar iran
کتاب سلامت مردم درایران قاجار توسط انتشارات میج در شهر واشنگتن منتشر شده است. برای خرید کتاب می توانید به این نشانی مراجعه کنید:
http://www.mage.com/

یک نکته بسیار جالب و کلیدی که آقای فلور به آن اشاره کرد، عدم توجه مردم به پاکیزگی آب بوده است که آلودگی آن موجد بسیاری از بیماریهاست.
عدم توجه به آلودگی آب ریشه های مذهبی دارد. قرنهاست که درک مردم از آب پاکیزه و آب آلوده به دو صفت روان بودن و کُر بودن آن معطوف بوده در حالی که هیچ یک ازاین دو به معنای پاکیزه بودن آب نیست.
به عبارت دیگر، آب روانی که در رودخانه ها جاری ست می تواند بسیار آلوده و غیر بهداشتی باشد و نیز آب کُر – که بنا به عقاید مذهبی عبارت است از حجم آبی که سه و نیم وجب در سه و نیم وجب در سه و نیم وجب باشد – الزاماً تمیز نیست. تازه وجب داریم تا وجب! لابد این داستان را که از فرط تکرار به ضرب المثل ماننده شده شنیده اید که اکر ظرف آب کُری لبالب باشد و اندکی از آن بریزد، آن آب – بر اساس آموزه های مذهبی – پاکیزگی خود رااز دست می دهد، ولی اگر همان موقع شتری یا استری از آن جا رد شود و در همان آب بشاشد، به طوری که دوباره لبریز شود، آن آب – از نظر شرعی – تمیز و کُر خواهد شد و مثلاً می توان با آن دست نماز (وضو) گرفت و فریضه دینی را به جا آورد.
باری فهم عمومی ایرانیان تا حدود یکصد سال پیش از آب تمیز و پاکیزه و خوراکی این بوده، بیخود نیست که وقتی در زمان رضاخان قلدر اولین دسته دانشجویان ایرانی برای آموختن علم فرنگی به خارج از ایران فرستاده شدند، یکی از سرشناس ترین آنها که مهندسی هیدرولیک خوانده بود، در رساله ای سعی کرد از نظر فنی و مهندسی اثبات کند که آب کر، واقعاً تمیز است و خوراکی، به قول «علما» به ایّ نحو کان!
عادت مردم را سخت بتوان تغییر داد، حتی در مسائلی چون بهداشت و تمیزی که با زندگی و حیات آنان مربوط است.
در زمان رضاشاه، وقتی در حمام های خزینه را بستند – که با مخالفت و فتوای تحریم گسترده روحانیان مواجه شد – و مومنین تا سالها هنوز پنهانی از خزینه ها استفاده می کردند و دولت مجبور شده بود که مامور بگمارد تا از رفتن مردم به خزینه – که وافعاً مرکز شیوع انواع بیماریها بود – جلوگیری کنند و بالاخره – البته به زور دگنک! – مردم شریف به معایب خزینه و محاسب دوش پی بردند، اگرچه هنوز هم برخی از «روشنفکران» دینی و غیر دینی غصه آن روزگاران را می خورند که …

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: