Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شهر من: واشنگتن’ Category


بنیانگذار تهدید کرد خداوند را از نمایندگی ولی فقیه در آسمانها عزل می کند!

حرمله: در آن دوران هم، عده ای «بی بصیرت» از «اهالی ورشکسته سیاست» سعی در بحرانی نشان دادن عالم اسلام کردند….

بنیانگذار المنجلاب الشریعه: «آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست….» (6 آذرماه 1363، به مناسبت تولد پیامبر)

متن گزارش:

امشب به مناسبت سالگرد عاشورای حسینی و شام غریبان، برای نخستین بار بعد از 1375 سال، دو تن از شخصیتهای محوری واقعه جانسوز، یعنی «خولی اصبحی» و «حرمله بن کاهل اسدی» یک نشست «خبری- تحلیلی» در سالن تحتانی جهنم برگزار کردند، و نظرات خود را از آن واقعه مولمه با خبرنگاران در میان گذاشتند، و به سوالهای آنان پاسخ دادند.
Heavon or Hell

حاشیه های نشست خبری اربعین
این نشست ابتدا قرار بود در «جنة المأوی» برگزار شود که محل پذیرایی بهشتیان است، اما با اعتراض بنیانگذار المنجلاب الشریعه در جهنم روبرو شد. آیت الله که بنا به روایات به دلیل «حطام دنیوی» و «حکومت جابرانه» به صورت فردی کور وارد محشر شده، اجازه بازدید از بهشت ندارد. وی باری تعالی را تهدید کرد که اگر با درخواستش موافقت نکند، اعتصاب سراسری و توفانی شبیه نوح در جهنم به راه خواهد انداخت و وی را از پادشاهی دو عالم «اسقاط» می کند!

یک منبع نزدیک به حضرت باری، که هاله نور دور سر داشت، و از ترس سربازان گمنام المنجلاب الشریعه نخواست نامش فاش شود، گفت بنیانگذار خداوند را تهدید کرده بود که با کمک صنف ندّافان خیابان سپه، و سازگارایی با علی محمد / یک میلیون لباس همافری ملائکه بر تن اهالی جهنم خواهد کرد، و با انتشار عکس آنها از پشت سر، در حال سوار شدن بر قایقهای کمکی کشتی نوح، ضمن استفاده از کلاههای بی حجابی دورۀ رضاشاهی، وانمود خواهد کرد که فرشتگان علیه خداوند قیام کرده اند و خواهان عزل وی از نمایندگی ولی فقیه در آسمانها شده اند.
همین منبع افزود، باری تعالی به استناد السابقون والسابقون این تهدید را جدی تلقی کرد، و اجازه داد این نشست رسانه ای به جای بهشت در جهنم برگزار شود. ولی احتیاطاً فرمان داد به منظور جلوگیری از هر گونه برخورد، رهبران المنجلاب الشریعه را به شیوه قبطیان در جایگاهی خاص، با حفاظ میله های آهنی نگاه دارند.
به گفته منابع غیبی، چون قبلاً یکی از طبقات علیای جهنم برای این نشست «بوک» نشده بود، نشست اجباراً به طبقۀ تحتانی آن مکان الهی (موسوم به درک اسفل) منتقل و در سالن تعزیرات، جنب محلۀ سادات هندی برگزار شد.

جلسه نیم ساعتی دیر شروع شد و بعد از آن که همه روشنفکران و اکابر گردنکشان عالم خبر از رسانه های عالم سر رسیدند، خولی اصبحی پشت تریبون قرار گرفت و آغاز به سخن کرد.
وی با یادی از حضرت حق گفت بیش از 1374 سال است که خلیفه وقت، از سوی معاندان و مخالفان «بی بصیرت» بد معرفی شده، و کار به جایی رسیده که «مقدس مآب ها» خیال می کنند «وظیفه ما فقط دعاگویی و نماز و روزه» بوده است!

آقای خولی اصبحی در این جا حضار را دعوت به تماشای یک فیلم کرد با نام مختارنامه که در سیمای عاصمة المنجلاب تهیه و پخش شده، و در آن مختار ثقفی با حرمله به شیوه گاوچرانهای تکزاس دوئل می کند! به این ترتیب که مختار و حرمله روبروی هم ایستادند و مثل کابوی های فیلم «ده ساعت تا قطار گان هیل»، به سوی هم خنجر پرتاب کردند. خنجر حرمله بازوی مختار را زخمی کرد، اما خنجر مختار گلوی حرمله را پاره کرد، و این به انتقام تیر سه شاخ وی بر گردن علی اصغر بود، همان طور که در احادیث و روایات چهارصد سال بعد از واقعه پیش بینی شده بود.
Mokhtar Gangster

بعد از نمایش فیلم، آقای خولی عنوان تعدادی از سرمقاله های روزنامه های کثیرالانتشار صبح یازدهم محرم 61 قمری را به حضار نشان داد و برخی از آنها را بدین شرح قرائت کرد:

* روزنامه «والعصر»: امواج سهمگین فتنه در هم پیچیده شد!
* روزنامه «ان الانسان لفی خسر»: پیوند امت و عاشورا حماسه آفرید!
* روزنامه «نبرد ملت»: دیروز کربلا زیر پای سربازان رشید اسلام می لرزید.
(در اینجا آقای حرمله توضیح داد که چگونه فداییان اسلام در ایران سال 1332 این عنوان را دزدیدند و از آن برای خبر دادن از برکناری دکتر مصدق استفاده کردند.)
* روزنامه «پرچم اسلام»: درس عاشقان ولایت به منکران در صحرا
* روزنامه «توده» ارگان سوسیالیستهای خداپرست: فتنه تعدادی انگشت شمار از معاندان خلیفه سرکوب شد
* روزنامه «رسالت»: بازی خوردگان به سزای خود رسیدند!
* روزنامه «انصار»: بصیرت بیروز شد!

دکتر خولی که اینک در دانشگاه پیام آتش شعبۀ رود هن (واقع در پرکنۀ اول) به تدریس «استراتژی به عنوان زبان دوم» مشغول است، بعد از قراءت این عناوین ، پرسید چرا بعضی بی بصیرت ها با این که بنیانگذار حجت را بر ایشان تمام کرده، هنوز با منسی کردن اصل واقعه به افسانه سرایی می پردازند؟

در این جا بنیانگذار از داخل جایگاه شروع به فریاد زدن کرد و در حالی که با عصبانیت میله ها را تکان می داد خطاب به خولی اصبحی فریاد زد:
* شاگرد صحاف! ساواکی! «هر مكتبي، تا پايش سينه زن نباشد، تا پايش گريه كُن نباشد… حفظ نمي شود» (ج 8، ص 70)
* «گريه كردن بر عزاي امام حسين عليه السلام، زنده نگه داشتن نهضت، و زنده نگه داشتن همين معنا است كه يك جمعيت كمي در مقابل يك امپراتور بزرگ [در این جا با انگشت اشاره خدا را نشان می داد] ايستاد… آن‌ها [دوباره اشاره به باریتعالی] از همين گريه‌ها مي ترسند، براي اينكه اين گريه اي است كه گريه بر مظلوم است، فرياد مقابل ظالم است» که روزی هزار بار می سوزند و زنده می شوند… (ج 10، ص 31-32)
* «امامهای ما هم همه جُندی بودند… همه آدم می كشتند. آنهایی كه می گویند اسلام دین جنگ نیست و اسلام نباید آدم كشی بكند اسلام را نمی فهمند. قرآن می گوید جنگ جنگ، یعنی كسانی كه تبعیت از قرآن می كنند باید آن قدر به جنگ ادامه دهند تا فتنه از عالم برداشته شود. جنگ یك رحمتی است برای تمام عالم و یك رحمتی است از جانب خداوند برای هر ملتی در هر محیطی كه هست.» (30 آذر 1363، در مراسم رسمی تولد پیامبر)

سید محمود یکی ازمسؤولین حراست (معروف به «پدر» و «مجاهد نستوه») به منظور حفظ «آرامش گورستانی» در این مکان الهی، بشکنی زد و در طرفة العینی سیمرغ سررسید و چادری سیاه و ضخیم و بزرگ و آهنی بر روی جایگاه انداخت، و صدای اعتراض قطع گردید.

بعد از خولی اصبحی، حرمله بن کاهل اسدی تریبون را در اختیار گرفت و سخنان کوتاهی به این شرح ایراد کرد:
«بسم الله الرحمن الرحیم
دوست و نوه عموی گرامی من آیت الله بیگدلی موسوم به آذری قمی، چند سال پیش در مطالبی در روزنامه رسالت، وظیفۀ «ولی فقیه» و «خلیفه مسلمین» را در ارتباط با خداوند و حیطه اختیارات هر یک منتشر کرد که مورد توجه کلیه آیات عظام و خلفای بالقوه و بالفعل قرار گرفت، و حتی مورد اعتراض بنیانگذار نیز واقع نشد!
باید بگویم که از بعد از آن واقعه، ما هزاران بار مورد هجمه وهتک حرمت قرار گرفتیم و با تمام تلاشی که در 1374 سال گذشته کردیم، نتوانسته بودیم حیطه اختیارات خلیفه را به این خوبی فرموله کنیم و بر اساس آن، بیگناهی و بلکه رشادت سربازان خلیفه وقت را در رفع فتنه به عالم نشان دهیم. جایگاه آقای بیگدلی در این جهان بسی رفیع تر از فقهایی چون شمر و ابن زیاد است.
آقای حرمله سپس گفت: آیت الله آذری قمی امروز به علت قرار قبلی با چند نفر از غلمانان دودی پوست مخصوص جهنم، از حضور در این نشست خبری عذر خواستند، و به من بنده اجازه دادند اجتهاد ایشان را در باب حیطۀ اختیارات مقام خلافت به عرض شما برسانم:
«ولی فقیه تنها آن نیست که صاحب اختیار بلامعارض در تصرف در اموال و نفوس مردم و خودمختار در تصرف و احکام و شرایع الهی می باشد. بلکه ارادۀ او حتی در توحید و شرک ذات باریتعالی نیز موثر است واگر بخواهد می تواند حکم تعطیل توحید را صادر نماید و یگانگی پروردگار را در ذات و یا در پرستش محکوم به تعطیل اعلام دارد.» (رسالت، چاپ عاصمة المنجلاب، 19 تیرماه 1368)
(فریاد احسنت حضار)
آقای حرمله سپس نتیجه گرفت که در آن دوران هم، عده ای «بی بصیرت» از «اهالی ورشکسته سیاست» سعی در بحرانی نشان دادن عالم اسلام می کردند. در حالی که آنچه به منظور کنترل فتنه انجام شد، خاموش کردن آتشی بود که می توانست اساس منجلاب را بخشکاند، در حالی که امروز تاریخ نشان داده که با گذشت 1374 سال از آن واقعه، هر روز بر عظمت منجلاب افزوده شده و جُنود ما حتی موفق شده اند برج بابِل در بلده یورغ جدید از پرکنۀ هفتم کفار را تخریب کنند.

باپایان گرفتن سخنان حرمله و خولی، روشنفکران و خبرنگاران رسانه های بین المللی سوالات خود را مطرح کردند.

ابتدا اکبر گنجی فرستاده ویژه روزنامه «والعصر لیسارات المبتذل» بعد از پایین آوردن میمون از درخت و وادار کردنش به ایستادن بر روی دو پا و اشاره ای به تئوری خلقت و نقش داروین و مارکس و انگلس و نظریات پوپر و آندره مالرو، و با اشاره به این ئتوری چامسکی که «کودک مجموعه محدودی از اطلاعات را از محیط زبانی خویش می‌گیرد و خود قادر است ترکیبات جدیدی بسازد»، گفت: «نظریه‌پردازان پیش‌تر معتقد بودند زبان مادری تنها از راه شنیدن گفتار اطرافیان و به صورت اکتسابی وارد مغز کودک می‌شود»، و آن گاه از حرمله بن کاهل اسدی پرسید: «آیا نگاه شما به عاشورا پُست مُدرن نبود؟»
حرمله نگاهی به وی کرد و به لهجه شصت و نهم اعراب مستعربه گفت: «اکبر! لِسان تو نه فهم کرد.»

سپس «مادر وهب» مخبر «الیوم النصرانی» به شرح ماجرای پسرش در کربلا پرداخت و گفت: می دانید که من و پسرم به دست امام حسین شیعه شدیم. روز عاشورا وهب حدود 17 روز بود که ازدواج کرده بود. به او گفتم: برو پسر پیغمبر را یاری کن! امّا همسرش ممانعت کرد و ‎گفت نرو! بالاخره گفت به یک شرط حاضرم تو بروی.
وهب گفت چه شرطی؟!
همسر وهب گفت: با هم پیش امام برویم، من آنجا حرف‎هایم را می‎زنم، بعد اگر خواستی برو.
این دو خدمت امام حسین به خیمه درآمدند.
وهب گفت: آقا، من می‎خواهم به میدان بروم، امّا همسرم مانع می‎شود!
همسرش گفت: بله، من مانع می‎شوم! من خدمت شما آمدم که با دو شرط اجازه دهم که وهب به میدان برود و شما باید این دو شرط را ضمانت کنید. اوّل اینکه می‎دانم اگر وهب برود، شهید می‎شود. امّا من یک زن جوان و تنها در این بیابان هستم؛ می‎خواهم در این بیابان تنها نباشم و پیش بی‎.بی.‎ها. و خاندان شما بیایم؛ شما این را ضمانت کنید! دوم اینکه شما قول بدهد من و او با هم به بهشت برویم.
امام حسین شروع کرد های‏های گریه کردن. بعد هم هر دو شرط را ضمانت کرد و فرمود «نعم»، وهب که شهید شد، تو بیا پیش این بی.‎بی.‎ها. باش! (یادآوری این نکته لازم است که در بخشی از نسخه ها که این روایت را نقل کرده اند به جای «بی. بی. ها.» (یعنی بانوان حرام) «بی. بی. سی.» آمده که این خود نشانی از پیش بینی های دقیق پیشوایان مذهبی ما دارد.)
مادر وهب در ادامه سوال خود پرسید: می دانید که وقتی وهب به میدان رفت؛ طولی نکشید که یک دستش قطع شد. همسرش وارد میدان شد و… دستِ دیگر وهب هم قطع شد. من که ام وهب باشم «عمود خیمه» را در دست گرفتم و اینجا بود که امام حسین رو کرد به من و گفت: إرجِعِی ألَی النِّساءِ رَحِمَکِ اللهُ…
مادر وهب سپس پرسید نظر و حسّ شما در این باره چیست؟
خولی و حرمله نگاهی به هم کردند و تقریباً همزمان گفتند: «هیچی»!

در این جا ما شاء الله شمس الواعظین فرستاده ویژۀ روزنامه «صوت الاغنام» پشت تریبون رفت و گفت: «جرداق شخصیتی بسیار آرام و اهل مطالعه بود و به زبان‌های انگلیسی، فرانسه، عربی و لاتین مسلط بود و با زبان سریانی و خط میخی هم آشنایی داشت…. جرداق ]مثل وهب[ یک مسیحی شیعه بود…». شمس الواعظین در این جا با اشاره به یگانه متنی که تاکنون به خط میخی توسط هادی صداقت منتشر شده اشاره، و آن را به این صورت خطاب به حرمله قرائت کرد: «میخی پیخی، ار نمیخی، درت مینم»! و بعد رفت سر جایش نشست.
حرمله و خولی نگاهی به هم کردند و گفتند: باشه!

سپس ابراهیم نبوی معروف به قضیب الاسلام، نماینده تایمز اشبیلیه در حالی که به افق نگاه می کرد گفت:« چرا می‌خواهید سال ۶۷ را به یاد بیاورید؟» و سپس فرمودند: در روایات آمده است که مرد به خلاف زن لازم نیست که بعد از وفات ھمسر مدتی از ازدواج پرھیز نمایید واز نظر اخلاقی نیز این مطلب قبح عقلی ندارد… و بهتر است زن وصیت کند شوهرش بعد از وفات وی همسر دیگری بگیرد و بهترتر آن که خود همسر قبل از وفات همسر دیگری برای شوهرش بیابد. مثلاً «از وصیت ھای حضرت زھرا این بود که امیرالمومنین بعد از او با امامه دختر خواھر خودش ازدواج کند.»
وی سپس رو به حرمله و خولی کرد و از ایشان پرسید: آیا شما خبری یا اطلاعی از سرنوشت امامه دارید؟
خولی در پاسخ گفت: شما دست از سر زنان مردم و لاس بیدمشکی بردارید، با امامه چکار دارید؟ از سرنوشت آن روزنامه نگار بدبختی که با زن جوان آیت الله مصباح روی هم ریخته بود عبرت نگرفتید؟

آقای نبوی سپس تقاضای follow up کرد و از حرمله و خولی پرسید: شما که می دانستید امامه زن پدر و دختر خاله امام است، چرا از روش اسب تروا برای سرنگونی خلیفۀ بدکار استفاده نکردید؟
حرمله گفت: جزئیات تصمیم گیری استراتژیک ما جزو اسناد طبقه بندی شده است و هنوز موعد افشای آن فرا نرسیده است، بعد هم من و حرمله هنوز از نظر سیاسی بازنشسته نشده ایم که جزئیات طرح تروا را فاش کنیم.

در این هنگام مسعود بهنود نماینده بنگاه سخن پراکنی اجازه گرفت و خطاب به خولی و حرمله گفت: «شما از زندگی تون راضی بودین؟» و افزود «اصلا روشنفکر دینی بدون شیعه معنی نداره… تو خونه مونه» به قول گلستان… «علیرغم درهم پاشیده شدن اون سیستم قدیم دوتا چیز باقی مونده: یکی سیستم قلدری قدیم… یکی حماقت اشخاصی که خودشون رو روشنفکر حساب می کنن… یعنی … روشنفکره همون مزخرفا رو میگه… نه که فقط چپ یا راست.هردوشون همینجوری هستن دیگه. راست ها همون مزخرافات رو می گن. منقدا همون حرفا رو میزنن…. هیچ چیز دیگه ای نمیگن دیگه. هیچ چیز تازه ای توی ذهن اینها نیومده….»
حرمله درپاسخ گفت: بله، درسته همه هنوز همون مزخرفارو میگن، شما خودتون چه فرقی کردین، چیز جدیدی میگین؟ یگانه روشنفکر کره زمین از آیدین راضیه؟ شنیدم از سوم برادران سوشیانت راضی نبود، واسطه شین یه پادرمیونی برامون بکنه، بلکه از این جا خلاص شیم، زندگی ما هم گلستان بشه
و خولی خطاب به بهنود گفت: شما چی؟ شما از زندگیتون راضی هستین؟ لازم نیست جواب بدین، همین سرخ شدن صورتتون جواب ما بود.

علیرضا نوری زاده که تا کنون ساکت ایستاده بود به عنوان نماینده جریده عُکاظ پرسید: پول تعمیر پنجره مرا که به روی خانه پدری باز شده چه کسی می پردازد؟

در این موقع عیسی سحرخیز نماینده «سواعد الاخاء» در حالی که دور و بر خود رامی پایید پشت تریبون قرارگرفت، و با نشان دادن جای کبودی دندان روی شانه اش ، خطاب به حرمله و خولی گفت: شما خجالت نکشیدید مثل آیت الله محسنی ایژه ای، فرزندان پیغمبر رو گاز گرفتین و شل وپل کردین، حالام دو قورت و نیمتون باقیه، اومدین لکۀ ننگو از خودتون پاک کنین؟
(در همین موقع آیت الله محسنی ایژه ای از درون قفس شروع به داد و فریاد کرد و در حالی که دهنش کف کرده بود، خطاب به سربازان گمنام امام زمان گفت: بده اون قندونو، هر دو شو بده ! بگیرید این پدرسوخته رو، می بینین داره توهین می کنه به پیغمبر؟ و در حالی که دهنش کف کرده بود فریاد می زد: «ببندید اون دهنشو، بشکنید اون قلمشو، من بگیرم جلوشو؟».
و عیسی سحرخیز که رنگ به رویش نمانده بود، دستهایش را صلیب وار بر روی شرمگاهش قرار داد و رفت نزدیک در که اگر مورد حمله قرار گرفت بتواند فرار کند)
منبع خبری که در کنارم نشسته بود گفت: میدونی چرا دستاشو اینجوری نگهداشته؟… پزشکی قانونی تصدیق کرده بود که آقای اژه ای کنار بیضه سحر خیز را هم گاز گرفته، می ترسه دوباره بپره گاز بگیره بقیه شو هم آسیب بزنه….

در اینجا روح شاهزاده ایرج میرزا در قالب یکی از ملائک مقرب از بهشت ظاهر شد و در بالای سر قفس حجت الاسلام ایژه ای این قصیده را خواند و رفت:

حجت الاسلام کتک می زند
بر سر و مغزت دگنگ می زند
گر نرسد بر دگنگ دست او
دست به نعلين و چسک می زند
اين دو سه گر هيچ کدامش نشد
با حنک و تحت حنک می زند
ور بکند پا به ميانی فلک
چوب به پاهای فلک می زند
دستش اگر بر فکلی ها رسد
گوز يکايک به الک می زند
ور الکِ تنها کافی نشد
هم به الک هم به دو لک می زند
منعش اگر کس نکند بی ريا
دستِ تصرف به فدک می زند
وان جگر نازکش از بهر پول
روزی دو صد مرتبه لک می زند
قافيه هر چند غلط شد ولی
شيخ به بيکاری سگ می زند.

…و ایژه ای همچنان داد می زد، که سید محمود نستوه فرمان داد یک چادر سیاه آهنی هم روی قفس او بیاندازند و صدایش را کوتاه کنند. با کوتاه شدن صدای ایژه ای، صدای نحیفی از درون قفس سید هندی بیرون می آمد که خطاب به ایژه ای می گفت: حالا دیگه حرفای منو به اسم خودت قالب می کنی؟ اینارو من درباره روزنامۀ آیندگان گفتم….

در این جا محسن فلاحیان پسر آیت الله وزیر اطلاعات که از برزخ به منظور شرکت در این نشست خبری به جهنم آمده بود، در حالی که پرچم رنگین کمانی هیات عزاداران موسوم به Islamic LGBT با حاشیه ای سیاه در دست داشت و آن را تکان می داد، پشت تریبیون رفت و به جای سوال از حرمله گفت: «والله من از بابام نخواسته بودم سیامک رو بکشه، اون سر خود اینکارو کرد، من هیچ وقت نمی بخشمش. سنجری عشق من بود»!
و بعد در حالی که هق هق گریه می کرد رفت سر جایش مابین مادر وهب و حبیب بن مظاهر نشست، و حبیب با چشمان نمناکش شانه های محسن را مالش می داد.

در این هنگام سید محمود به علت گرم شدن هوای طبقه اسفل جهنم و از کار افتادن تهویه، دستور ختم نشست خبری خولی و حرمله را داد، و ایشان به اتفاق یکدیگر به «هاویه» رفتند، که در مرز با بهشت قرار دارد و از هوای بهتری برخوردار است، اگرچه مملو است از مار و عقرب و کشیش و حاخام و آخوند و اژدها.

ناگفته نماند که مدیریت این سطح از جهنم به عهده خاندان آیت الله ابوالمکارم شیرازی است، که گفته می شود با در دست گرفتن صادرات شکر و فتوای حلیت فحشا و پااندازی ثروتی افسانه ای اندوخته است، و در حالی که جای سازمانی اش در جهنم و در غرفه ای در نزدیکی غرفۀ سید هندی است، اما با پرداخت رشوه به دربان جهنم، گاهی از درک خارج شده و یواشکی به بهشت می رود تا با مریلین مونرو و مایکل جکسون و الن دیجنرس محشور و عاقبت به خیر شود.

منتظر باشید:

به زودی: گفتگوی اختصاصی با خولی اصبحی و حرمله بن کاهل اسدی!

Advertisements

Read Full Post »


خبر مثل همیشه کوتاه بود: امروز صبح هوشنگ شکیبائی بعد از بیماری طولانی در فیرفکس ویرجینیا درگذشت.

من بسیار جوان بودم که با هوشنگ آشنا شدم و آشنایی ما به همکاری چهار ساله در هفته نامه ایرانشهر در واشنگتن (فروردین 1359 – اردیبهشت 1363) و سپس دوستی انجامید. در سه سال آخر، در عمل او بود و من که کارهای ایرانشهر را از نوشتن خبر و تحلیل تا کارهای فنی و اشتراک و پست انجام می دادیم. گاه می شد که از بامداد سه شنبه تا غروب پنجشنبه که هفته نامه را به پست می سپردیم یکسر کار می کردیم.
امکانات مالی ایرانشهر بسیار محدود بود. سرمایه اولیه آن بخشی از سوی گردانندگان ایرانشهر لندن – به نظرم دکتر غلامحسین باقرزاده – فرستاده شده بود با این هدف که به رغم بازگشت آنان به ایران، ایرانشهر ادامه یابد و بخشی از آن توسط هوشنگ شکیبایی، محمود گودرزی، و محمد حسین حبیبی – که آن موقع دانشجوی دکتری جامعه شناسی در دانشگاه آمریگایی واشنگتن بود – تأمین شده بود. عمده درآمد آن از حق اشتراک تامین می شد. شاید چند صد نسخه ای هم در شهرهای مختلف تکفروشی داشت. به علاوه معدودی از خوانندگان گاهی مقداری کمک می کردند، چنان که یک بار هم به نظرم یکی از ایرانیان کالیفرنیا چند هزار دلاری به تفاریق به عنوان کمک می فرستاد، دو سه نفری هم در سال آخر ماهانه صد دلاری یاری می رساندند. مقداری هم سفارش کارهای چاپی به زبان فارسی می گرفتیم، که گاه بود و گاه نبود. این همه وضعیت مالی ایرانشهر بود. زندگی هوشنگ از طریق کار همسرش گیتی تأمین می شد، و من که هنوز دانشجو بودم، گاهی چند صد دلاری می گرفتم، بقیه هرچه بود خرج هفته نامه می شد.

وقتی در سال 1982/ 1362 اوضاع مالی مجله رو به وخامت رفت، چند تن از بزرگان و نام آوران روشنفکری ایران – از جمله کریم لاهیجی، محمد علی همایون کاتوزیان، امیر پیشداد، علی اصغر حاج سید جوادی، غلامحسین ساعدی، خسرو شاکری، هما ناطق، و نعمت میرزازاده؛ به حمایت از ادامه انتشار ایرانشهر برخاستند. در فراخوان از جمله آمده بود: «یک نشریه مستقل و غیر وابسته، نه به وسیلۀ تک فروشی، و نه به وسیلۀ اشتراک معدود می تواند بر پای خود بایستد و در ادای تعهد خویش پای برجا بماند. بنابراین، برای چنین نشریاتی دو راه بیشتر وجود ندارد: یا آن که از راه راستین بی غرضی و استقلال مشی سیاسی خویش منحرف شوند و سر بر آستانۀ خریداران قلم و فکر فرود آورند و یا دستگاه خود را برچینند و میدان را برای نشریاتی باز بگذارند که اگر حقیقتی در نوشته های آنان وجود داشته باشد، تازه فقط جزء کوچکی ازحقیقت است که خود به نتیجه ای جز گمراه کردن فکر خواننده و ایجاد سوابق ذهنی غلط برای او نخواهد رسید…»

هوشنگ صمیمانه به این امر – یعنی «قلم در دراه صلح، آزادی، و حقیقت جویی» که شعار ایرانشهر بود – اعتقاد داشت و به آن متعهد بود، نه از آن نوع تعهدی که رفقا به ایدئولوژیهای تمام خواه و کامل خود دارند، بلکه از نوع تعهدی که به تفاوت اندیشه ها، استقلال فکر، دوستی میهن، و تلاش در راه آرمانهای انسانی احترام می گذاشت. و وقتی بعد از چهار سال تلاش بی وقفه کار به تعطیل ایرانشهر کشید، در سرمقاله آخرین شماره با اشاره به عبارتی از فراخوان که در بالا نقل شد، نوشت: «ما راه دوم را انتخاب کردیم» و با اشاره به راه و روش ایرانشهر یعنی «افشای جنایات رژیم حاکم…انتقاد از هژمونی طلبی سیاسی و ایدئولوژیکی افراد وسازمانها و گروههایی که در عمل… اعتقادی به تنوع و گوناگونی افکار، اندیشه ها و اعتقادات مردم ندارند…» افزود «واقعیت آن است که اندیشه و اعتقاد به پلورالیسم فکری، به طور کلی در فرهنگ سیاسی ما بسیار جوانتر از آن است که هواداران معدود آن بتوانند از خود نشریه مستقلی داشته باشند…»

و در راستای همین اندیشه بود که بعد از مورد حمله قرار گرفتن ایرانشهر از سوی طرفداران «یگانه آلترناتیو موجود» – که بعدها به عراق پیوستند، در مقاله «ایرانشهر و چشم انداز پنجمین سال» آمده بود: «دموکراسی برای ایرانشهر بدین معناست: قلم، خرمگس قدرت است. اگر قلم به مزد نیستی، مروت آن است که با دلسوزی تمام، از انحراف قدرت جلوگیر باشی. نوشتن، از همه زوایا نوشتن، و به همه اجازه تنفس دادن، و قضاوت را به عهده خواننده گذاشتن، این است مسؤولیت یک روزنامه متعهد. روزی برشت نوشت: «آن کس که خواننده را احمق تصور کند، خود ابلهی بیش نیست.» ما دقیقاً بر این اعتقادیم. ما تصور نمی کنیم که هر ایرانشهر تیری است نشانه رفته به کسی. حاشا و کلا. هر ایرانشهر تنفس گاهی است برای لحظه ای غالب آمدن بر اندیشه استبدادی. ایمان بیاوریم که اندیشه ها بایستی در برخورد و تعارض شکفته شوند و تنها به قاضی رفتن جز خشنودی از «من» به ارمغان نخواهد آورد… انتقاد از دیدگاه ما به «سازنده » و «غیر سازنده» تقسیم نمی شود. تجربه ما ایرانی ها نشان داده است که همیشه، تنها دیکتاتور علاقه مند به این تقسیم بندی است. مردم نمی توانند و نمی خواهند مرزبندی کنند. در واقع وسواس این که کدام یک «سازنده» و کدام یک «مخرب» است، چه بسا که مانع از ابراز اصل انتقاد شود… به نظر ما، اکنون دیگر کار از برخورد با خمینی از حد انتقاد گذشته است… به نظر می رسد که با توجه به قامت برافراشتن اپوزیسیون – به مثابه «آلترناتیو» یا غیر آن – بایستی لبه انتقاد را بیش از پیش به سوی اپوزیسیون متوجه نماییم. ما، که نگران، شکاک، و ناآسوده ایم، و چونان مرد مارگزیده، از هر سیاهی و سفیدی ترسان. و چون نیک آگاهیم که تنها بر اریکه قدرت است که چهره واقعی رهبران به نمایش گذاشته می شود، لذا برای ارزیابی هرچه زودتر کارکرد آنان، اعمال روزانه آنان را سنجیده وبا گذشته شان جمع می زنیم، و می کوشیم که تصویری از آینده ای که خواهند داشت، و خواهیم داشت، مجسم کنیم….»

هوشنگ در بیان منویاتش بسیار صریح و گاه تلخ بود. به قول خودش «اهل دادن و گرفتن آجیل» نبود. معتقد نبود که اشتباه نمی کند یا نکرده، اهل بحث و کنگاش بود، و به راحتی تسلیم نمی شد.

امروز که به گذشته می اندیشیم، فکر می کنم که چقدر از همکاری با هوشنگ در آن سالها و نیز از طریق آن آشناییهایی که ایرانشهر سبب آن را فراهم کرد، آموخته ام و چقدر آن سالها در تعیین مشی زندگی من تاثیر داشته است.

یاد هوشنگ شکیبایی را گرامی می دارم و درگذشت او را به همسرش گیتی و خواهرانش تسلیت می گویم.

Read Full Post »


220px-ChristRecrucifiedسخنان پاپ فرانسیس در امریکا و واکنش دست راستی های افراطی امریکا نسبت به حرفهای وی، کمونیست خواندن و مارکسیست خواندن پاپ فرانسیس توسط شخصیتهایی پون جرج ویل و راش لیمبو، مرا به یاد رمان معروف «مسیح بازمصلوب» (Christ Recrucified) اثر بزرگ نیکوس کازانتراکیس نویسنده مشهور یونانی انداخت.
وقایع داستان کارانتراکیس در دهکده ای یونانی روی می دهد، که تحت تسلط امپراتوری عثمانی است و مردی ترک به نام «حسین آقا» از سوی امپرانوری اداره آن را برعهده دارد. «آقا» بیشترین اوقات خود را صرف نوشیدن شراب و پسران زیباروی می کند.
اصل و پیرنگ داستان بر اجرای تعزیه ای قرار دارد که هر هفت سال یک بار اجرا می شود وانتخاب بازیگران در این تعزیه از مهمترین رویدادهای این دهکده به شمار می رود.
یکی بزرگان این دهکده – علاوه بر «آقا» که جز به عیش و نوش خود فکر نمی کند – کشیش دهکده است که مردی است ثروتمند و در موعظه های مرتب خود هر یکشنبه مردم را به قناعت و احترام به ثروتمندان و ارباب و بزرگان ده ترغیب می کند. کشیش دختری هم دارد که قرار است با مردی جوان وصلت کند که انتخاب شده تا در تعزیه پیش رو نقش مسیح را ایفا نماید.
آرامش دهکده با حضور چند صد نفر اهالی گرسنه و بیخانمان دهکده ای دیگر که مورد هجوم ترکها قرار گرفته و ناچار از ترک خانه و کاشانه شان شده اند بر هم می خورد. تازه واردان خواهان کمک برادران مسیحی خود هستند، اما کشیش ده با حضور آنان مخالف است، پس آنها را بیرون می رانند و آنها در کوهستانی خارج از ده سکنی می کنند، جایی که مرد جوانی که قرارا ست نقش مسیح را در تعزیه بازی کند مشغول چوپانی است.
مهاجران مسیحی هم البته کشیشی دارند که برداشتهایش با کشیش دهکده متقاوت است. او مسیحیت را با کمک به فقرا و رحم و شفقت نسبت به بیچارگان یکی می بیند و به همین علت مورد نفرت کشیش و دیگر بزرگان دهکده است اما مرد جوان چوپان با این قوم و برداشتهای کشیش آنها از انجیل احساس تفاهم و نزدیکی بیشتری می کند. ازدواج وی با دختر کشیش دهکده بر هم می خورد، اما دخترکشیش هم پدر را ترک می کند و برای زندگی مشترک با «مسیح» به کوهستان می رود…
مهمترین بخشهای این رمان مناظره هایی است که میان این دو کشیش – یکی مروج و تقدیس کننده فقر اکثریت و ثروت اقلیت و دیگری مروج شفقت ثروتمندان و کمک آنان به فقرا – در می گیرد. هر دو کشیش، آن دسته از آیاتی را نقل می کنند که مبشر و توضیح دهنده موضع اجتماعی و سیاسی آنهاست: از فقر و ثروت تا قتال و جهاد در راه خداوند، برداشتها و مواضعی که گاهی چنان با یکدیگر متضادند که خوانده انجیل در می ماند کدام یک از سوی «خداوندگار ما عیسی مسیح» نازل شده است!؟
حرفهای پاپ فرانسیس – که از گروه یسوعی (ژوزئیت) هاست – درباره شفقت ثروتمندان به فقرا و همیاری مردم، مهر و محبت و دیگر مسائل اجتماعی، مرا به یاد کشیش آواره یونانی در مسیح بازمصلوب انداخت.
خواندن این کتاب و توجه به برداشتهای متفاوت و گاه متضاد از انجیل برای علاقه مندان مسائل اجتماعی جالب است.
به علاوه این کتاب در زمانی نوشته شدکه بحث میان برتری و رقابت میان سرمایه داری و سوسیالیسم از موضوعات بسیار مطرح بوده است.

Read Full Post »


Shaytan
چند ماه پیش رساله «شیطان و قمار باز» از بیژن نامور توسط شرکت کتاب منتشر شد. یک بار دیگر هم در این بلاگ از بیژن نامور و مقاله ای از وی با عنوان «داستان آفرینش در اسلام» یاد کرده بودم.
برای این که بدانید رساله درباره چیست و چه در آن آمده، هیچ چیز بهتر از مقدمه ای نیست که خود بیژن نامور بر آن نوشته است. قبل از این که مقدمه را برایتان نقل کنم، باید بگویم که این نوشته هم مانند دیگر نوشته های ایشان خیلی راحت خوانده می شود، اگرچه مسائل عمیقی در آن مطرح شده که خواننده را به فکر وا می دارد.
این را هم بیفزایم که از آشنایی من با نویسنده بیش از سی و پنج سال می گذرد و براستی مفتخرم که با وی در انتشار مجله پر و کارهای مشترک دیگری همکاری داشته ام و از ایشان در زمینه های مختلف بسیار آموخته ام.
بیژن نامور سالها سردبیری ماهنامۀ پر را به عهده داشت. این است بخشی از مقدمه رساله «شیطان و قمارباز»:

« بنام خداوند جان و خرد
کز او برتر اندیشه بر نگذرد.
داستان چرائی و چگونگی نوشتن این رساله چنین است که: ابتدا قصد تهیه مطلبی راجع به «معضل شیطان در ادیان ابراهیمی» برای گرامی نامه ایرانشناسی در میان بود. بعد معلوم شد که ادای مختصر این مطلب به طوری که مُخل بیان آن نباشد به فضائی حدود سی هزار کلمه احتیاج دارد که از حوصله یک مقاله تحقیقی برای یک فصل نامه، که در حدود پنج هزار کلمه است، خارج می باشد. از این رو از مواد حاصل آمده چهار مقاله مستقل بیرون کشیده شد که در شش شماره ایرانشناسی تحت عنوان های زیر چاپ شد:
1- داستان آفرینش در اسلام. شماره 1 سال بیست و پنجم.
2- داستان آفرینش و تحول مفهومِ خدا در ادیان ابراهیمی. شماره 2 و شماره 3 سال بیست و پنجم.
3- داستان آفرینش و معنای زندگی در ادیان ایرانی. شماره 4 سال بیست و پنجم و شماره 1 سال بیست و ششم.
4- مُشکلِ وجودِ شیطان برای ادیانِ ابراهیمی. شماره 2 سال بیست و ششم.
ولی در آخر کار هنوز توده ای از یادداشتهائی که در باره مواد گرد آمده نوشته شده بود بر جای مانده بود. علت عدم استفاده از این یادداشتها در آن مقاله ها، غیر از محدودیت فضا، آن بود که بیشتر یاد داشتها به صورت انتقاد و یا نظر شخصی در باره مواد گرد آمده از منابع مختلف بود؛ که قابل استفاده در یک مقاله تحقیقی، که باید بر اساس سَنَد و نه خیال پردازی باشد، نبود. ولی در عین حال ارزش آن ها آنقدر بود که بتواند از لحاظ فلسفی به بحثِ «معضل شیطان» جوانبی چند اضافه کند.
از این رو تصمیم گرفتم که آن یادداشت ها را به شکل یک رساله فراهم آورم و نظم و ترتیب منطقی به آن بدهم و هرجا که جای خالی باقی می مانَد بنا بر اقتضای مطلب آن را پر کنم تا حق مطلب ادا کرده شود.
بیشتر مطالب این رساله ناچار می باید از زبان خودِ شیطان بیان می شد. ولی از آن جا که شیطان شخصیّتی کاملاً مذهبی پیدا کرده است، و مردم او را همیشه در یک دیسکورس مذهبی قرار می دهند، از زبان او سخن گفتن و سخن در دهان او گذاشتن عملی عبث و در عین حال غیر اخلاقی است؛ چون گفتگو، به جای نمایش یک جدل استدلالی، جنبه طرفگیری موذیانه در اعتقادات مذهبی به خود می گیرد. به این جهت برای ارائه شخصیت و آرایِ شیطان از موجودی افسانه ای به نام عزازیل استفاده شده است. ولی عزازیل هم، برای این که بتواند حرفهای خود را بزند، ناگزیر احتیاج به مخاطبی داشت که نه از شیطان بترسد و بِرَمَد، و نه به سهولت فریفته و تسلیم سخنان وی گردد. برای اجرای این نقش کسی بهتر از لیلاج پیدا نمی شد؛ انسانی که در تاریخ نامش هست ولی در عین حال مانند عزازیل شخصیتش در لایه ای از افسانه های عوامانه پیچیده شده است.
زمان گفتگوی این رساله حدود هزار سال قبل، یعنی زمانی که هنوز هستی شناسی جز با دیسکورس مذهبی بیان نمی شد، قرار داده شده است تا از هر گونه آلودگی با دیسکورس هایِ علمی قرن شانزدهم میلادی به بعد در امان باشد. بنابراین تمام بحث ها با همان معلومات و واژه هائی انجام می گیرد که واقعاً در هزار سال پیش هم ممکن بوده است انجام گیرد.
مکان این گفتگو در محدوده ای است که ادیان ابراهیمی در آن تسلط کامل و مطلق دارند. برای تفکیک دید اسلامی از دید یهودی- مسیحی، هر جا خداوند به صورت مفرد از خود نام می برد از منابع اسلامی و هر جا خداوند از خود به صورت جمع نام می برد از منابع یهودی- مسیحی آمده است. در این جا باید یاد آور شوم که در این نوشته هر چند از دیسکورس شیعی حاکم بر مباحثات ایام حکومت آل بویه بیش از اهل سنت استفاده گردیده است، ولی این مباحث به یکسان در تمام مذاهب و فِرَق متفاوت اسلامی متداول بوده است و انحصار به شیعه ندارد.
در این نوشته از منابع یهودی فقط از تورات، و از منابع مسیحی غیر از انجیل از عقاید آیرنائوس (Irenaeus 150-202 C.E.)، سنت اوگوستین(Augustine of Hippo 354-430 C.E.) توماس اکیناس (Thomas Aquinas 1225-1274 C.E.) دانته اولیگری (Dante Alighiri 1265-1321 C.E.) استفاده شده است. از منابع یونانی نیز فقط از عقاید ارسطو (Aristotle 384-322 B.C.E. ) درباره شادی استفاده گردیده است.
زبان گفتگو نیز زبان فارسی و همان واژه هائی است که در این گونه مباحث در مدارس قدیمی و مذهبی به کار برده می شده است. در زبان های اروپائی، و بخصوص آلمانی، واژه هائی که برای این گونه بحث ها به کار گرفته می شوند دارای تعریف های دقیق و باریک هستند که امکان بدفهمی مطلب را به حداقل می رساند؛ ولی در زبان فارسی، شاید به دلیل آنکه زبان شعر همیشه بر زبان نثر چیره بوده است، واژه ها معانی غیر دقیق، و تعریفهای شامل تر و گسترده تری دارند، که امکان بدفهمی و ابهام بسیاری در ارائه این گونه بحث ها پیش می آورند. بنابراین نباید واژه هائی مانند حقیقت، واقعیت، حق، راست و … را در مقابل واژه هائی که معمولاً در زبان های اروپائی به کار گرفته می شود قرار داد. در عین حال نمی توان و نباید انجام این گونه بحث ها را فقط با برگردان واژه های زبان های اروپائی، و یا واژه هائی که توسط واژه سازان جانشین آن واژه ها در زبان فارسی قرار داده می شود، انجام داد؛ چون در آن صورت، در نهایت، بحث به صورت ترجمه همان افکار اروپائی به زبان فارسی در می آید. در حالی که با استفاده از زبان به کار رفته در بحث های مدرسه ای قدیم ایران، و با همان واژه های غیر دقیق و پِت و پهن، می توان مفاهیم جدیدی آفرید که بومی و قابل فهم باشند و ریشه در تفکر اروپائی نیز نداشته باشند؛ و به این ترتیب به غنای بحث های فلسفی افزود.
برای برچیدن بحث نیز احتیاج به متنی راجع به آخر زمان بود که لا اقل بیش از پانصد سال قدمت داشته باشد. خوشبختانه در این مورد نیز دوست و استاد بزرگوار دکتر جلال متینی مانند همیشه دستگیر شدند و در جلسه ای قسمتی از یک نسخه خطی تفسیر قرآن، متعلق به نیمه اول قرن پنجم هجری قمری، را که مورد تصحیح قرار داده بودند خواندند که دقیقاً همانی بود که من در جستجویش بودم. ایشان با بزرگواری خاص خویش اجازه دادند که آن قسمت از تفسیر را مورد استفاده قرار دهم؛ و آن همان مطلبی است که در فصل سوم از زبان لیلاج گفته می شود و تماماً در کوتیشن قرار گرفته است؛ و اگر غلط هائی دستوری و یا املائی در این متن دیده می شود مربوط به کاتب نسخه خطی و یا خود مؤلف تفسیر است. این تفسیر از نویسنده ای ناشناس، احتمالاً از اهالی خراسان، است که نسخه منحصر به فرد خطی آن در کتابخانه دانشگاه کمبریج نگهداری می شود و تاریخ نگارش هفتم ربیع الآخر سال 628 هجری قمری را دارد. این تفسیر در اصل دارای چهار فصل بوده است که متأسفانه دو فصل از نیمه اول این نسخه خطی مفقود شده است و نیمه دوم آن فقط شامل تفسیر سوره مریم به بعد است. این دو فصل باقی مانده از تفسیر به تصحیح آقای دکتر جلال متینی با نام تفسیر قرآن مجید توسط انتشارات بنیاد فرهنگ ایران در سال 1349 خورشیدی در چهار جلد به چاپ رسیده است. مطلب برداشته شده در این رساله از جلد دوم این کتاب است که در باره تفسیر آیه های 68 و 69 سوره الزمر می باشد
در این جا عزازیل و لیلاج نیز بر اساس هویت تاریخی شان معرفی می شوند تا هر گونه ابهامی در باره این نوشته از میان برود، و دانسته شود که تمام گفتگو ها بین دو موجودِ مطرود و نیمه افسانه ای بوده است. امید است که به این ترتیب بحث شیطان از زندگی من خارج شود. انشاءالله تعالی، آمین یا رَبّ العالمین….»
کتاب توسط انتشارات شرکت کتاب منتشر شده به نشانی زیر:

Ketab Corporation
1419 Westwood Boulevard
Los Angeles, CA 90024, USA
Phone :818-908-1457

خواندن این رساله را به همه کسانی که به الهیات ابراهیمی، تاریخ ادیان، و ادیان مقایسه ای علاقه مندند، توصیه می کنم.

Read Full Post »


چند روز پیش مطالبی روی چند صفحه در چند رسانه فارسی زبان دیدم که مرا بی اختیار به یاد داستان مشابهی در چهل سال پیش در تهران انداخت…

چهل سالی پیش که نوجوانی بیش نبودم، در مسیری که ماهی دو سه بار پیاده می پیمودم، تابلویی بود که همیشه توجه مرا جلب می کرد. این تابلو تشکیل شده بود از یک پایه آهنی و یک جعبه که داخل آن یکی دو لامپ مهتابی بود با شیشه ای که بر روی آن نوشته بود «ذبیح الله قدیمی»! در آن زمان رسم نبود که اشخاص نام خود را روی تابلوی نئون در مقابل خانه شان بنویسند و نصب کنند. اکثر کوچه ها به نام کسی خوانده می شد که نخستین خانه را در آن خیابان یا کوچه ساخته بود و گاهی اوقات پزشکان یا دندانپزشکان نام خود را روی پلاکی بر روی در خانه شان نصب می کردند.
بعد از مدتی متوجه شدم که نام روی تابلو عوض شده و از «ذبیح الله قدیمی» تبدیل شده است به «ذ. قدیمی». مدتی بعد «ذ. قدیمی» هم تبدیل شد به «د. قدیمی»، و سپس تر به «دکتر قدیمی» و سرانجام به «دکتر ذبیح الله قدیمی»!
در همان زمانها بیشتر روزهای من – به خصوص در فصل تعطیلات تابستانی – به کتاب خوانی می گذشت، مثل این روزها نبود که کتابخوانی منحصر شده باشد به اطلاع از عنوان کتاب و احیاناً فهرست مطالب! امروزه روز کامپیوتر هست و وبسایت و آنلاین و فیسبوک و توئیتر و این حرفها و می توان آگهی انتشار کتاب یا احیاناً معرفی یا نقدی را که دیگری نوشته خواند و درباره محتوی آن با ضرس قاطع اظهار نظر کرد، حتی اگر کتاب هنوز منتشر نشده باشد! و مثلاً ناشر در آگهی معرفی کتاب یکی دو پاراگرافی درباره آن نوشته باشد! از قدیم هم گفته اند چنین کنند بزرگان، چو کرد باید کار.
به قول معروف حرف حرف می آورد. چندین سال پیش برای دختر یکی از دوستانم که تازه کلاس دوم دبستان را تمام کرده بود دو کتاب هدیه بردم، کتابها را گرفت و تشکر کرد و گذاشت روی میز. از او پرسیدم عموجان امسال تابستان چند کتاب می خوانی؟ با اشاره به کتابها که روی میز گذاشته بود گفت یکی شاید هم دوتا. به او گفتم من وقتی هم سن و سال تو بودم دست کم هفته ای دو کتاب می خواندم. نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و پرسید: شما در خانه تان استخر داشتید؟ گفتم نه. پرسید: شما کامپیوتر داشتید؟ گفتم نه. پرسید: play station داشتید؟ گفتم نه. و بعد گفت: به همین دلیل کتاب می خواندید که تفریح دیگری نداشتید!
حرف حق جواب ندارد.
در همان زمانها یکی از رهبران دانشجویی که از کنکتیکت دیدار می کرد، هر فیلمی یا کتابی را که نام می بردید می گفت دیده ام و خوانده ام! روزی در یک کافه/ کتابفروشی خورده بود به پست یکی از دوستان بنده و مزاحم او می شود که مشغول خواندن کتابی بوده. دوست من به او می گوید شما هم به جای اینقدر حرف زدن کتابی بردارید و بخوانید و فعال دانشجویی و حقوق بشر! در پاسخ بااشاره به قفسه کتاب نزدیکشان گفته بود، «من همه این کتابها را خوانده ام»! و دوست من از او پرسیده بود همه را خوانده اید؟ پاسخ می شنود که بله. پس کتابی از قفسه در می آورد که اتفاقاً اثر مشهور الکساندر دوما بود با عنوان سه تفنگدار و از او می پرسد سه تفنگدار را خوانده ای؟ فعال حقوق بشر و دانشجویی با تاکید می گوید بله خوانده ام. پس از او می پرسد بگو ببینم سه تفنگدار چند نفر بودند؟ و حضرت مهدی – یعنی همان فعال دانشجویی و فعال حقوق بشر و حقوق زنان – با پررویی خاص این جماعت می گوید: آقا این چه سوالیه که می کنید معلومه که سه نفر بودند!

بگذریم، به هر حال در آن سالها تفریح ما خواندن کتاب بود، و در میان کتابهایی که در کتابخانه پدرم وجود داشت، چند کتاب بود با عنوان سالنامه که یکی از آنها را شخصی به نام «ذبیح الله قدیمی» منتشر می کرد و من نمی دانم که آیا وی همان ذبیح الله قدیمی است که شرح تحول نام و عنوانش را در بالا دادم یا نه، ولی یادم هست که در سالنامۀ آقای قدیمی تحولات هر سال با عکس و تفصیلات آمده بود و مثلاً می نوشت: اول فروردین ۱۳۴۵: سلام نوروزی در پیشگاه شاهنشاه برگزار شد، یا ۶ بهمن: مراسم بزرگداشت انقلاب سفید دراستادیوم امجدیه؛ یا ۱۷ اسفند (دهم محرم): مراسم عاشورای حسینی در تکیه دولت برگزار شد و محمد تقی فلسفی خطیب مشهور برای سلامتی شاهنشاه دعا کرد! و از این قبیل.
البته در لا به لای این اخبار و تحولات مطالب جالب دیگری را هم می خواندیم که زائیده تخیل نویسندگان ایرانی بود، مثل «نامه چارلی چاپلین به دخترش» و همه هم قبول می کردند که چاپلین به دخترش نوشته باشد: « نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس ، حال زنش را هم بپرس و اگر هم آبستن بود و پولی برای بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور دادم این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا قبول کند…»!

باری، صفحه بندی سالنامه آقای قدیمی این طور بود که در پایین هر صفحه از یکی دو، و گاهی هم سه عبارت از مشاهیر دنیا به عنوان «کلمات قصار» یاد می کرد، مثلاً در پایین فلان صفحه می خواندید که:
* «وجدان صدای خداوند است – لامارتین»
یا:
«میاسای ز آموختن یک زمان – فردوسی»
و
«کسانی که دیر قول می دهند، خوش قولند – ژان ژاک روسو»
یا:
«غصه نیمی از پیری است – حضرت علی (ع)».
هر سه چهار صفحه یک بار هم یکی از کلمات قصار خودش را می گذاشت، مثلاً :
« بالاترین زرنگی، پنهان کردن زرنگی است – ذبیح الله قدیمی»
یا:
«سیاست حفظ اسرار سیاست خوبی است – دکتر قدیمی.»

ما هم در ایام نوجوانی و نادانی خودمان اینها را می خواندیم و می خندیدیم.

متأسفانه این نوع آثار ملی – میهنی داشت به دست فراموشی سپرده می شد که انقلاب اسلامی سر رسید و روح تازه ای در آن دمیده شد، هنوز هفته ای از پیروزی انقلاب نگذشته بود که آیت الله هاشمی رفسنجانی فرموده بودند در همان فاصله بر عمر چاههای نفت ایران صد سال افزوده اند، و البته این فرمایش تیتر روزنامه کیهان شده بود!
لون دیگری از این خود بزرگ بینی را در این سالهای اخیر می بینیم، که موجی از نویسندگان و روزنامه نگاران ایرانی به خارج از کشور آمده اند و تعدادی از آنان – سانچو وار – با استفاده از گرانت های شبلی شدگان زمانه و تکنولوژی مدرن، خودشان را در کنار بزرگان سیاسی و فرهنگی جهان قلم می دهند، علاوه بر «سلفی» های چپ و راست، عکسهای دوران کودکی و نوجوانی خود را دانه به دانه و روز به روز روی وبسایت خود می گذارند و ساعت به ساعت در فیسبوک خود و دیگران «share» می کنند تا بینندگان آنها را با دیگر مشاهیر عالم مقایسه کنند، و بعضاً کلمات قصاری صادر می کنند که بیا و ببین! حتی گاهی کلمات قصار خود را تیتر می زنند که مبادا امت شهیدپرور سهواً از روی بگذرد و متوجه این همه علم و دانش لدنی آنها نشود؛ یا آنها که بیشتر مأخوذ به حیا هستند، یا روی تی شرتشان می نویسند:

I am sorry
«متأسفم برای کسانی که مرا نمی شناسند»!

نمونه های دیگر را خودتان در سایتهای فارسی زبان ببینید و به روان دکتر ذبیح الله قدیمی درود بفرستید.
یادش گرامی باد که بنیانگذار این نوع خاص از self promotion در میهن آریایی – اسلامی ما بود!

Read Full Post »


در جستجوی تایید گزارشی بودم که یکی از دوستان از فلسفی واعظ نقل کرده بود: «در روز ششم اردیبهشت ماه ١٣٣٤ کوشش های حجت الاسلام فلسفی در متقاعد کردن شاه برای محدود کردن فعالیت های بهاییان در ایران به نتیجه رسید و سپهبد نادر باتمانقلیچ ، رئیس ستاد ارتش وقت ، مأمور انجام این عملیات شد و خود شخصأ اقدام به تخریب معبد بهایيان ( حظیره القدس ) واقع در خیابان حافظ ، تهران نمود….
فلسفی این درخواست را پیشتر از دکتر مصدق کرده بود ، ولی دکتر مصدق در جواب با خنده به وی گفت که بهاییان ایرانی هستند و حقوقی برابر من و شما دارند.»

آقای فلسفی البته در خاطراتشان مطالبی گفته اند که خلاف حافظه عمومی و اسناد منتشره در پنجاه سال اخیر است، از جمله این که مدعی شده اند هرگز در بالای منبر در هیچ زمانی محمد رضا شاه را «دعا» نکرده اند!
حالا من به این موضوع کاری ندارم، اما مطلبی که از دکتر مصدق نقل کرده بود دربارۀ بهائیان برایم بسیار جالب توجه بود. دوباره به کتاب خاطرات فلسفی مراجعه کردم. فلسفی می گوید در سال اول نخست وزیری دکتر مصدق دو بار با او ملاقات کرده است. این است آنچه او نوشته (به نقل از «خاطرات و مبارزات حجة الاسلام فلسفی» از انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی، چاپ اول 1376، صفحات 132 – 133) :

« بعد از اين كه مصدق نخست وزير شد، در همان سال اول نخست وزيرى، دوبار با وقت قبلى به ملاقات او رفتم.
بار اوّل روزى بود كه من، مرحوم حاج آقاباقر قمى، مرحوم آقا سيدمحمدعلى سبط و گويا آقاى سيد على نقى تهرانى كه از علماء سرشناس تهران بودند، براى موضوعى -كه الآن در خاطرم نيست- به منزل دكتر مصدق واقع در خيابان كاخ -فلسطين كنونى- رفتيم. او روى تختخواب دراز كشيده و زير پتو بود و ما هم روى صندلى نشسته بوديم. ظهر شد. مرحوم حاج آقاباقر برخاست و گفت مى خواهيم براى نماز به مسجد برويم. مصدق با تعجب گفت: «شما هر روز براى نماز به مسجد مى رويد؟!» گويى آن طور كه بايد و شايد، چندان از كم و كيف برگزارى نماز جماعت در مساجد كشور وقوف و آگاهى نداشت، زيرا اين جمله پرسشى را دكتر مصدق به صورت جدى در حضور خود من گفت.
عجيب تر از اين استعجاب، قضيه اى است كه در دومين ملاقاتم با دكتر مصدق، بين من و او اتفاق افتاد. موضوع از اين قرار بود كه بهايى ها در شهرستانها مسأله ساز شده بودند و قدرت نمايى مى كردند. به امر حضرت آيت اللّه العظمى آقاى بروجردى وقت ملاقات گرفتم و نزد او رفتم. مانند همان دفعه قبل، او روى تختخواب و زير پتو خوابيده بود. پيام آقاى بروجردى را به ايشان رساندم و گفتم: «شما رئيس دولت اسلامى ايران هستيد و الآن بهايى ها در شهرستانها فعال هستند و مشكلاتى را براى مردم مسلمان ايجاد كرده اند، لذا مرتباً نامه هايى از آنان به عنوان شكايت به آيت اللّه بروجردى مى رسد. ايشان لازم دانستند كه شما دراين باره اقدامى بفرماييد».
دكتر مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به گونه تمسخرآميزى، قاه قاه و با صداى بلند خنديد و گفت: «آقاى فلسفى از نظر من مسلمان و بهايى فرق ندارند؛ همه از يك ملت و ايرانى هستند»! اين پاسخ براى من بسيار شگفت آور بود زيرا اگر سؤال ميكرد فرق بين بهايى و مسلمان چيست؟ براى او توضيح مى دادم. امّا با آن خنده تمسخرآميز و موهن ديگر جايى براى صحبت كردن و توضيح دادن باقى نماند. لذا سكوت كردم و موقعى كه به محضر آيت اللّه بروجردى رسيدم و اين جمله را گفتم ايشان نيز به حال بهت و تحير پيام وى را استماع كرد.
درباره دكتر مصدق آنچه مى توانم بگويم اين است كه او با ناديده گرفتن اسلاميت مردم، اشتباه بزرگى مرتكب شد. او از طرفى هميشه مى گفت «من متكى به ملت هستم» و از طرف ديگر با تفكر روشنفكرانه غربى كه داشت، به خداگرايى مردم ايران و روحيه مذهبى آنها چندان بها نمى داد و ملى گرايى را شعار خود ساخته بود. اين خطاى آشكار را آخرين بار درروز 27 مرداد در جواب هشدار مرحوم آيت اللّه كاشانى نسبت به وقوع كودتا تكرار كرد و در حالى كه مردم متدين از او فاصله گرفته بودند و عملاً حمايت عمومى را از دست داده بود، به ايشان نوشت «من مستظهر به پشتيباى ملت هستم». روز 28 مرداد هم كودتاعليه او اتفاق افتاد و آن شد كه شد و اكثريت ملت نقش تماشاگر را ايفا كردند.»
البته آنچه فلسفی درباره نادیدع گرفتن اسلامیت مردم توسط دکتر مصدق می گوید نادرست است. شاید دکتر مصدق یکی از معدود نمایندگان مجلس شورای ملی باشد که همواره قرآنی در بغل داشته و درموارد متعدد به آن سوگند خورده است، اما آنچه در این اظهارات قابل توجه است این که دکتر مصدق مسلمان بودن خود را منافی رعایت حقوق مدنی و انسانی بهائیان نمی دیده است. از آن جایی که سخنان آقای فلسفی در کتاب خاطراتشان در موارد متعدد خلاف آن است که تاریخ معاصر ایران ضبط کرده است، برای تأیید این سخنان دکتر مصدق که در ملاقاتی خصوصی به فلسفی گفت بوده است، در منابع دیگر به جستجو پرداختم. بالاخره در کتابی با عنوان «محمد مصدق و بهائیان» (تحقیق و نوشته بهرام چوبینه، صفحات 21 – 23) به سندی برخوردم که موید این سیاست دکتر مصدق علیه بهائی ستیزی در داخل ایران بود:

«در تاریخ 18 مهر 1330 دکتر محمد مصدق طی سخنرانی پر شوری در شورای امنیت از ملی شدن صنعت نفت دفاع کرد و از مظالم دولت استعماری انگلیس سخن گفت. یک روز پس از این روز تاریخی که حافظه ملت ایران آن را فراموش نخواهد کرد؛ نمایندگان محفل ملی بهائیان آمریکا (شورای کشوری و انتخابی بهائیان آمریکا)، با کسب اجازه از دکتر محمد مصدق، برای شرح اوضاع اسف انگیز متهمین قتلهای ابرقو و عدم رعایت عدالت حقوقی بهائیان ایران و دادخواهی، بملاقات نخست وزیر ایران در محل اقامت او رفتند. دکتر محمد مصدق در کمال خوشروئی به گفته های آنان گوش فرا داد و جالب توجه آنکه به نمایندگان بهائیان توصیه هایی کاملا صمیمانه و فرزانه می نماید.
]چند سال پیش در همین بلاگ شرح مختصری درباره قتلهای ابرقو و انتساب آن به بهائیان نوشته ام. علی سجادی[

این دیدار دوستانه نمایندگان جامعه بهائی آمریکا با رهبر جبهه ملی و نخست وزیر ایران را به محفل ملی بهائیان آمریکا این گونه گزارش کرده اند، که انتشار و مطالعه بی غرضانه آن در این ایام، می تواند روشنی بخش اقدامات ملت ایران در داخل و خارخ کشور، بویژه جبهه ملی ایران علیه بهائی ستیزی حکومت جمهوری اسلامی باشد.

گزارش ملاقات دکتر محمد مصدق نخست وزير ايران

ساعت [ملاقات]: 11 صبح جمعه، 19 اکتبر 1951 [جمعه 26 مهر ماه 1330] «روز تولد حضرت اعلی»

محل [ملاقات]: اطاق نخست وزير در هتل ريستز تاور، خيابان پارک، خيابان پنجاه و هفتم، نيويورک

گزارش: نهايت دقت به عمل آمد تا مصاحبه [گفتگو] در موقعيتی آنجام پذيرد که برای اظهارات خود، حد اکثر آزادی را داشته باشيم. بنابراين موضوع وقت برای ما حائز اهميت بود.

همراه دکتر فضلی ميلانی شرفياب شديم. نمايندگان محفل روحانی ملی، آقای بورا کاولين [Bora Kawlin] و دکتر [فضلی] ميلانی بودند. دکتر [حسین] نواب، وزير مختار ايران در هلند، ما را پذيرفت و به نخست وزير معرفی کرد. دکتر [سید علی] شايگان، عضو مجلس شورای ملی ايران و معاون شواری نفتی و همچنين دختر نخست وزير حضور داشتند. دختر نخست وزير و دکتر نواب با عده‌ای از عکاسان که وسائل خود را آماده می‌کردند، مشغول صحبت بودند. بدين ترتيب مصاحبه [گفتگو و ملاقات] با دکتر مصدق نخست وزير در شراط بسيار خوبی آنجام گرفت.

دکتر مصدق انگليسی صحبت نمی‌کرد. از دکتر [فضلی] ميلانی خواهش کرد که مترجم باشد. اين موضوع به ما کمک بسزائی کرد که توانستيم، نه تنها مطالب خود را بيان کنيم، بلکه جوهر کلام را به خوبی تفهيم کرديم. دکتر شايگان بسيار خوب انگليسی حرف می‌زد، فقط گوش می‌داد و به ندرت در مصاحبه‌ی [گفتگوهای] ما شرکت می‌کرد.

به نخست وزير گفتم: «مفتخرم که از طرف محفل روحانی ملی بهائيان و هزاران بهائی امريکايی ورود شما را به کشور خود خير مقدم بگويم و سلامتی شما را مسئلت نمايم.» او از اين بيانات اظهار تشکر نمود و اظهار داشت، خوش وقت است و اين خير مقدم را می پذيرد.

بعد به ايشان گفتم: «بهائيان آمريکا که علاقه‌ی خاصی به رفاه و آسايش ملت ايران و ترقی و پيشرفت کشورشان دارند، نه فقط به اين سبب است که کشور ايران زادگاه ديانت جهانی بهائی است، بلکه موطن عده‌ی کثيری از برادران بهائی ما است.» سپس گفتم: «در تمام دنيا بهائيان ايرانی تا آنجا که برايشان مقدور و ميسر باشد، صادقانه به نفع کشور [ایران] خدمت می‌کنند و يک حکومت عادل را خدمتگزار حقيقی خداوند می‌دانند. بهائيان ابداً در امور سياسی دخالت نمی‌کنند. فکر اصلی و آرزوی قلبی آنها اين است که انصاف و عدالت برای تمام افراد وجود داشته باشد. آنها تا حد امکان پشتيبان حقيقی دولت عادل هستند.»

نخست وزير با دقت به سخنان من توجه می‌کرد. گفت: «در ايران موازنه‌ی دوستانه‌ی بيشتری نسبت به بهائيان در مقايسه با ساير اقليت‌ها وجود دارد.»

من گفتم: «بهائيان آمريکا از تعقيب و اذيت و آزار بهائيان در ايران نگرانند.»

نخست وزير سؤال کرد، که آيا موضوع خاصی را در نظر دارم.

پاسخ دادم: «مدارک بسياری درباره‌ی اين وقايع در اختيار داريم.»

پس از شنيدن اين مطالب با تأسف گفت: «اين قضايا را رهبران دينی که تحت نفوذ بعضی از نهضت‌های سياسی مانند کمونيست‌ها هستند، موجب شده‌اند.»

نخست وزير گفت، دولت او نظر سوئی عليه بهائيان ندارد و اميدوار است، به همان گونه که در تمام دنيا دين آزاد است، در ايران هم همانطور باشد.

نخست وزير اظهار داشت، تعقيب و ستم‌های وارده بر بهائيان مربوط به زمان گذشته است و اميدوار است، ديگر در آتيه تکرار نشود و قول داد، تا آنجا که بتواند، از کمک به بهائيان دريغ ننمايد و از هر فرصتی برای اجرای عدالت استفاده کند.

از احساسات دوستانه‌ی او عميقاً تشکر نموده، گفتم: «بهائيان برای سلامتی شما دعا می‌کنند.»

پاسخ داد: «من برای موفقيت اشخاصی که افکار عالی و نظر خوب برای ايران دارند، دعا می‌کنم.»

اظهار تأسف کردم، هديه‌ای که محفل امريکا برای ايشان تهيه کرده بودند، هنوز نرسيده، به محض اين که برسد، ارسال خواهم داشت. در ضمن مقاله‌ای که در مجله‌ی لايف در تمجيد ديانت بهائی نوشته شده بود، به ضميمه‌ی رونوشت برنامه‌ی صلح بهائی [را] به ايشان نشان دادم.

دکتر شايگان اظهار علاقه‌ی خاصی به مقاله‌ی مزبور نمود. من هم مجله را به او هديه دادم.

روح اين ملاقات رسمی بسيار دوستانه بود، زيرا هيچ عجله و شتابی در کار نبود و فرصت کافی داشتيم، تا آن چه حائز اهميت است، بيان نمايم. دکتر ميلانی و من هر دو احساس کرديم که دکتر مصدق در بيانات و نيت خود صادق است. او در موقع خداحافظی‌ شخصاً تا درب اطاق ما را مشايعت کرد و دست ما را با گرمی فشرد.

عصر جمعه به دکتر ميلانی تلفن کردند که به آپارتمان دکتر مصدق برود، چون هديه‌ی محفل ملی آمريکا رسيده بود. به دکتر ميلانی دادم، تا آن را همراه ببرد. دکتر ميلانی ابتدای ورود هديه را به دکتر مصدق تقديم کرد. نخست وزير بی‌نهايت خوشحال شد که يک آلبوم چرمی زيبا حاوی عکس‌های داخلی و نمای خارجی معبد [بهائیان در شهر شیکاگو] آمريکا و گزارش پيوست آن را که حاکی از مظالم و ستم‌های بسياری بر بهائيان ايران بود، به ايشان تسليم کرد.

دکتر مصدق گفت، از بازداشت بهائيان يزد اطلاع دارد، چون تيمسار سرلشکر علائی او را ملاقات کرده و به او گزارش داده‌اند که با بهائيان با عدالت رفتار نمی‌شود. نخست وزير اظهار داشت که مايل است، در ايران به بهائيان کمک کند، اما نامه‌ی محفل ملی آمريکا که حاکی از توسعه و نفوذ ديانت بهائی است، مورد علاقه‌ی او نيست. آنچه او احتياج دارد، اين است که روی کاغذ مارک‌دار محفل ملی، يک نامه‌ی رسمی بنويسيم و برای کمک به برادران بهائی ما که درايران در معرض اذيت و آزار قرار دارند، دادخواهی کنيم و ذيل آن نامه را مهر و امضاء نماييم، تا ايشان بتوانند، برای کمک به بهائيان ايران، مورد استفاده قرار دهد. حتا نخست وزير با صراحت گفت: «در آخر اين نامه‌ی رسمی بنويسيد: «جای بسی شگفتی است، در کشوری که دارای تمدن باستانی و قانون اساسی است و تمام افراد در برابر قانون دارای حقوق مساوی هستند، متأسفانه با بهائيان خلاف قانون رفتار می‌شود.»، نخست وزير تأکيد کرد که اين موضوع بايد کاملاً محرمانه بماند، وگرنه دست او بسته خواهد شد.

نخست وزير از دکتر [فضلی] ميلانی سؤال کرد و تعداد محصلين بهائی را در آمريکا جويا شد. دکتر ميلانی پاسخ داد، تعداد آنها قليل است، در حدود 10 الی 15 نفر می‌باشند.

دکتر ميلانی و من از پيدا شدن چنان فرصتی گرانبها که همزمان با سالگرد تولد حضرت اعلی [سید علی محمد باب] بود، بی‌نهايت شاکر و اميدواریم که اين پيش آمد طليعه‌ی دوران اجرای عدالت و آزادی برای برادران بهائی ما در ايران باشد.

منشی محفل روحانی ملی آمريکا- هوراس هلی [Horace Holey]»

بنابراین نقل قول آقای فلسفی از دکتر مصدق درباره بهائیان درست است. ولی این که وی شاه را متقاعد کرده بوده باشد که حظیرة القدس را ویران کند، البته توسط هیچ منبع مستقلی تایید نشده و هنوز هیچ سندی که آن را تایید کند نیافته ام. اگر چنین ادعایی درست باشد، چگونه می توان ادعاهای دیگر افراط گرایان اسلامی را پذیرفت که می گویند بهائیان دربار و دولت شاه را اداره می کرده اند؟

Read Full Post »


تقدیم به دوست عزیز دکتر ناصر طهماسبی، و «علم و جامعه» اش که مروّج تعقّل بود

عصر یکشنبه گذشته مراسمی به منظور بزرگداشت دکتر ناصر طهماسبی در منطقه واشنگتن بزرگ برگزار شد. به این منظور «جشن نامه» ای نیز فراهم آمده بود شامل مطالبی از دوستان دکتر طهماسبی دربارۀ زندگی و خدمات وی. این جشن نامه در این نشست به دکتر طهماسبی اهدا شد.
آنچه در زیر می خوانید نوشته ای است از من که در آن کتاب آمده است:
***
در اوایل قرن جدید میلادی یک باشگاه کتاب در نروژ از یکصد نویسنده سرشناس در سراسر جهان پرسیده بود بهترین، مهمترین، و تأثیرگذارترین کارهای ادبی جهان در طول تاریخ کدام است. بر اساس نظرسنجی این باشگاه فهرستی از ۱۰۰ کتاب برجسته ادبی فراهم آمد، که کتاب دن کیشوت مانش اثر میگل سروانتس، با فاصلۀ زیاد در صدر فهرست قرار داشت. چرا این داستان؟
من – که ترجمۀ محمد قاضی از این کتاب را به زبان فارسی چهل سال پیش در ایام نوجوانی در تهران خوانده بودم، و بخشهایی از آن را هنوز در یاد داشتم – نتوانستم بلافاصله دریابم که چرا مهمترین نویسندگان دوران ما، دن کیشوت و داستانهای خیالبافانه وی را تأثیرگذارترین کتابی دانسته اند که تاکنون منتشر شده است؟ داستانهای مردی نیمه مجنون که به همراه مهتر نیمه عاقلش پای در راه نهاده، با ذهنی مالیخولیایی به کشف و شهود دنیای اطرافش پرداخته، و در راه آنچه بسط عدل و برانداختن ظلم می پنداشته، با آسیابهای بادی – که آنها را به جای دیو و دد می گرفته – به جنگ می پرداخته، و مانند سیاستمداران و بچه پرروها و لاتهای میدان سیاستِ ایران در عصر حاضر، هر بار که سرش سخت تر به سنگ و دیوار می خورده، بیشتر رجز می خوانده است.
پس تصمیم گرفتم دن کیشوت را دوباره بخوانم.
[قبل از این که به بقیه داستان بپردازم باید بیفزایم که قبلاً هم تجربۀ مشابهی دربارۀ رمان و فیلم دکتر ژیواگو داشتم، که در ایام نوجوانی، هم داستان آن را خوانده بودم و هم فیلمی را دیده بودم که بر اساس آن ساخته شده بود. داستان و فیلمی که بر هر دو، در دوران نوجوانی ما و شاید نسلهای پیش از ما، مُهر «ضد انقلابی» خورده بود، و «روایتی امپریالیستی از انقلاب خلقها» در روسیه شوروی قلمداد می شد. وقتی آن فیلم را دوباره بیست سالی پیش دیدم، با تجربه ای که از انقلاب اسلامی ایران پیش رو داشتم، دریافتم که چقدر دکتر ژیواگو و روایتش از انقلاب می تواند دقیق بوده باشد، الا این که نویسنده از ترس متهم شدن به اغراق، شاید از شداید انقلابی در داستان خودکاسته بوده است.
بعد از دیدن دوباره فیلم دکتر ژیواگو فکر کردم شاید بهتر است انسان کتابهایی را که در دوران نوجوانی و جوانی می خواند، بار دیگر – با توجه به تجربه هایی که در زندگی کسب کرده – در ایام میانسالی نیز بخواند و برداشتهای سابق خود از جهان بار دیگر محک بزند.]

باری، بسیاری از منتقدان ادبی و اجتماعی دن کیشوت را نخستین رمان مدرن و مبّشر مدرنیته خوانده اند. می گویند با این کتاب است که جستجو در دنیای ناشناخته بیرونی آغاز می شود؛ و پایه های نبرد برای دگرگونی، توجه به تجربه های اجتماعی، اتکاء به خود، و توسعۀ مفهوم فردیت – که اساس جوامع مدرن و نیز مدرنیته به شمار می رود – استوار می گردد.
دن کیشوت نجیب زاده ای است فقیر، که با خواندن داستانهای شوالیه‌ها خود را یکی از آنها می پندارد و برای کمک به مردم فرودست و خدمت به آرمانهایی والا، چون عدالت و پاکی و شرافت انسانی، وارد ماجراهایی می شود که یکی از بدیع ترین سرگذشتهای داستانی ست. دن کیشوت مانش با مادیانش «رُسی نانته» و به همراه مهترش سانچو پانزا که از جمیع جهات «بر خر خود سوار است»، در خیال به جنگ بدیها می رود، طلسم دیوان را می شکند، دست افتادگان را می گیرد، بیچارگان را یاری می کند، قربانیان افسون شده را نجات می دهد، نصایح بدیعی به پیروزمندان و شکست خوردگان می کند…، ولی بالاخره به نافرجام بودن کارهایش پی می برد و…
نقش سانچو پانزا در این داستان دست کم به اهمیت نقش دن کیشوت است. اگر دن کیشوت نجیب زاده ای ست که اعمالش به دیوانگی می زند، سانچو پانزا همراهی ست که همه «دانش» خود را مدیون دن کیشوت است، اما بیش از او پا بر روی زمین دارد و خیالبافیهای مراد و استادش را درک می کند، اگرچه با صبر تمام بالاخره همیشه کاری را می کند که دن کیشوت می خواهد.

اما قدرت این رمان شاید در برآوردن نیاز خلایق به تصور چیزهایی باشد که وجود ندارد. دن کیشوت آرزو دارد جهانی به وجود آورد که هر چیز و هر کسِ آن در جای خودش باشد، احتیاجات هر کس به درستی تامین شود. اما برخورد این آرزوها و تصورات ناشی از آن با واقعیات صحنه های مضحکی به وجود می آورد.

آنچه نظر مرا هنگام خواندن دوبارۀ دن کیشوت، بیشتر جلب کرد تشابه کم نظیر شخصیتهای این کتاب بود با شخصیتهای سیاسی و اجتماعی ایران معاصر. سخنان و رفتار دُن کیشوت و مهترش سانچو چه از نظر محتوا و چه از نظر لفظ، بسیار شبیه سخنانی ست که در پنجاه شصت سال اخیر از سیاستمداران ایران شنیده ایم و هنوز می شنویم. خاصه نوع رفتار سانچو پانزا با دن کیشوت، خواننده را به یاد مردان دوم سیاست در ایران می اندازد، که در مقام نخست وزیر یا رئیس جمهوری همواره نقش «رئیس دفتر» «رهبر عالیقدر» را ایفا می کنند، و بر «نظرات داهیانه» اعلیحضرت، ولایت فقیه، «پیشوا» یا «مصلح اجتماعی» بر سریر قدرت صحه می گذارند و مجری «چه فرمان یزدان، چه فرمان شاه» می شوند!

هنگام خواندن کتاب، صفحات مختلف را علامت گذاشتم که اگر خواستم چیزی دربارۀ آن بنویسم راحت تر به آنچه خوانده ام مراجعه کنم. اما امروز که تصمیم گرفتم چیزی درباره آن تشابهات بنویسم، به نظرم رسید شاید بهتر باشد به جای نقل آن همه تشابهات، بخشی از مقدمۀ فارسی دن کیشوت (ترجمۀ محمد قاضی) را نقل کنم که به قلم «دکتر میترا» (چاپ چهارم، 1361 خورشیدی) نوشته است. وی در این مقدمه با شیوایی تمام بدون اشاره مستقیم به هیچ یک از رهبران ایران، این تشابهات را فرموله کرده است. بخشهایی از آن از این قرار است:

«دن کیشوت نجیب زاده ای ست که در دورانی که شوالیه گری (عیاری و پهلوانی قرون وسطایی) دیگر رونقی ندارد می خواهد بساط پهلوانی علم کند. قصد او این است که به اوهام و تخیلات خود…. صورت واقعیت بخشد. با آن که توان آن را ندارد که مگسی را از خود براند، زره می پوشد و کلاه خود بر سر می گذارد و زوبین در دست و شمشیر بر کمر بر اسبی ناتوانتر از خود سوار می شود و در جستجوی حوادث و ماجراهای پهلوانی سر به دشت و بیابان می نهد. اما واقعیتهای زندگی کجا و اوهام و پندارهای او کجا! دن کیشوت بی هدف نیست و افکار و آرمانهای عالی دارد، ولی چون واقعیتها با او سر یاری ندارند و زندگی با اندیشه های او جور در نمی آید، به جنگ واقعیت می رود. نبرد تن به تن او با آسیابهای بادی زنده ترین نمونۀ درافتادن خودسرانه و کورکورانۀ او با مظاهر عینی و واقعی حیات است.
خیالبافی قوت و غذای روزانۀ دن کیشوت است. کاروانسرای مخروبه را قلعۀ مستحکم، رهگذران بی آزار را جادوگران بدکار، زنان خدمتکار و روسبیان را شاهزاده خانمها، و آسیابهای بادی را دیوان افسانه ای می پندارد…» (صفحۀ پنج مقدمه)

ببینید چقدر شباهت است میان دن کیشوت مانش با آیت الله خمینی یا خامنه ای و یا پیشینیانشان در مسند قدرت:

«سرپیچی و ناتوانی از درک واقعیت موجب می شود که دن کیشوت قدرت سنجش و تشخیص خود را از دست بدهد و با نیروها و عواملی که قدرتشان چندین برابر توان اوست در افتد، و سرانجام هم، شکستها و توسری خوریها و رسواییهای ببار آمده را نه از ضعف خود، بلکه ناشی از «عوامل دیگر» بداند و پس از آن که از بیست تن گردن کلفت چوب و چماق خورده است، خود را این گونه تسکین دهد که: «قطعاً چون از قواعد و قوانین الهی [در اصل پهلوانی] سرپیچی کرده ام خداوند این کیفر را در حق من روا داشت تا تنبیه شوم.
دن کیشوت در ضدیت لجوجانۀ خود با واقعیتها به جایی می رسد که دیگر تجربه های روزمره و تلخ زندگی در عوض این که او را بیدار سازد و به خود آورد، سر در گم تر و مغرورتر و خودستاتر می کند و از این رو، هر لحظه در سراشیبی سقوط دردناک و اجتناب ناپذیر خود بیشتر می لغزد. هر بار که ضربات شدیدتری می خورد و چک و چانه و دنده هایش بیشتر خرد می شود، بیشتر رجز می خواند و باد در آستین می اندازد.»

دکتر میترا (که احتمالاً نام مستعار مترجم است) دن کیشوت را – به قول رفقا در تحلیل نهایی – این گونه ارزیابی می کند:

«دن کیشوت شریف و نوع دوست و خوش قلب است و هدفهای بشر دوستانه دارد: می خواهد که از مظلومان و ستمکشان رفع ظلم و ستم کند و یار و یاور رنج دیدگان باشد. پس چگونه است که چنین انسان دوست داشتنی و قابل احترامی ما را دائماً به خنده می آورد؟ راز این نکته در این است که دن کیشوت به عوض این که برای رفع مظالم راه حلهای عملی و واقعیت پیدا کند و از مقتضیات و امکانات مساعد اجتماعی بهره گیرد، سعی می کند که این مقتضیات و امکانات را به مدد مخیلۀ بیمار خود و در عالم وهم و پندار به وجود آورد؛ و به جای این که برای عملی ساختن آرمانهای بلند پایۀ خود واقعیت را به کار گیرد، لجوجانه و خودسرانه بر ضد آن قیام می کند. به کسی می ماند که می خواهد به بیچاره ای که در پشت دیوار به خاک افتاده است و ناله می کند، کمک کند ولی راه آن را نمی داند، به شتاب خود را به دیوار می زند و سر و صورت خود را خونین می کند و گاه هم چند متر خود را از دیوار بالا می کشاند ولی مذبوحانه به پایین سقوط می کند. ازاین رو ما با این که هدف عالی او را که دستگیری از درماندگان است می ستاییم، باز نمی توانیم از خنده و تمسخر خودداری کنیم.»

چه شباهتهایی بزرگی ست میان دن کیشوت مانش و مثلاً رهبران امروزی ایران!
توانایی سر وانتس در این است که توانسته شخصیتهایی بسازد که اندکی از آنها در اکثر مردم وجود دارد، و بسیاری از مردم جنبه هایی از آن را در وجود خودشان، دوستانشان، دشمنانشان، همکارانشان، همشهریانشان، و رهبرانشان می بینند. و به خصوص رهبرانی که توانایی و تشخیص تفاوت میان «امکانات» و «آرزوها» را درک نمی کنند و از این رهگذر اعمالشان ملتها را به ذلت و بدبختی می کشاند. در همین پنجاه شصت سال اخیر، محمد رضاشاه، دکتر مصدق، آیت الله خمینی و آیت الله خامنه ای از نمونه های بارز دن کیشوت های ایرانی هستند، الا این که بسیاری – با توجه به سابقه و اعمال رهبران کنونی ایران – در «خوش قلبی» و «نوع دوستی» آیات عظام تردیدهای جدی ابراز می دارند!

هنگام خواندن کتاب گاه آرزو می کردم کاش رهبران ایران قبل از رسیدن به قدرت دن کیشوت را خوانده بودند، یا بخوانند.
در بخشی از کتاب، دوک و دوشسی که میزبان دن کیشوت و سانچو پانزا هستند، بعد از ماجراهایی حکومت جزیره ای را به سانچو می دهند. هنگامی که سانچو آماده حرکت به سوی مقر حکومت خود می شود، دن کیشوت او را به کناری می خواند و او را در باب حکومت کردن چنین نصیحت می کند:

«رفیق سانچو خدا را سپاس بی پایان می گذارم که پیش از این که من خود با بخت و اقبال مساعد مواجه گردم، بخت به استقبال تو آمده و دست تو را گرفته است. منی که می پنداشتم از لطف و مدد تقدیر مزد خدمات و زحمات تو را خواهم داد، خود هنوز به جایی نرسیده و هنوز اندر خم یک کوچه ام، ولی تو پیش از وقت و بر خلاف موازین عقل و منطق به آمال و آرزوی خود رسیده ای. برخی از راه نیل به مقصود هدیه ها می دهند و مهمانیها می کنند و کرم و سخا از خود نشان می دهند، با بیشرمی و گستاخی رو می اندازند و هر روز صبح زود در پی منظور از خواب بر می خیزند و تضرع و زاری و پافشاری می کنند و الحاح و اصرار می ورزند و با این همه به مطلوب خود نمی رسند؛ یکی نیز بی آن که خود بداند چگونه و چرا چنین شده است همان شاهد مقصود را که عشاق فراوانی در پی آن بوده اند در آغوش می کشد. این جاست که باید گفت در طلب مقام و منزلت، هیچ عاملی به جز خوشبختی و بدبختی موثر نیست. تو که در نظر من حیوان خشن و نافهمی بیش نیستی بی آن که سحر خیر باشی یا شب زنده داری کنی و بی آن که کمترین سعی و مجاهدتی از خود نشان داده باشی به صرف این که نفس گره گشای حرفه پهلوانی در تو گرفته است اینک مقامی یافته و بی کم و کاست حکمران جزیره ای شده ای. به هر حال سانکو، من اینها را از آن جهت گفتم که تو لطف و موهبتی را که در حقت روا داشته اند پاداش لیاقت و شایستگی خود ندانی بلکه نخست به درگاه خداوند سپاس گزاری که کارها را به لطف و عنایت خود به نحو دلخواه روبراه کرده است …. از خدای بترس… دوم آن که همواره در مد نظر داشته باش که کیستی و تا ممکن است بکوش که خود را بشناسی، چه، خودشناسی از کسب هر علم و فضیلتی مشکل تر است و ثمرۀ خود شناسی این است که دیگر نخواهی کوشید چون وزغ خود را باد کنی تا به بزرگی گاوی شوی، و نیز چون ناز و تبختر و کبر و تفرعن تو مانند طاووس چتر گشود نظری به پای خویش خواهی انداخت و خجل و منفعل خواهی شد و آن گاه به یاد خواهی آورد که روزی در ولایت خود خوک می چراندی…» (ص 986 – 987)

و در جای دیگری از کتاب، دن کیشوت در پاسخ به اظهارات توهین آمیز یک روحانی می گوید:

«هر که ذاتاً توهین پذیر نباشد گفتار و کردار او هم توهین آور نیست. زنان و کودکان و کشیشان چون نمی توانند، ولو در هنگامی که به ایشان تعدی می شود از خود دفاع کنند،لاجرم، هیچ عملی نسبت به ایشان توهین تلقی نخواهد شد…. ما بین توهین و تعدی این فرق بارز وجود دارد که توهین از کسی سر می زند که به انجام آن قادر است و می کند و پای آن هم می ایستد؛ تعدی از هر کس ممکن است سر بزند بی آن که عمل متعدی نسبت به زیان دیده همیشه اهانت تلقی شود. من باب مثال عرض می کنم که مثلاً شخصی در کوچه است و فارغ از هر فکر و خیال راه می رود، ده مرد مسلح ناگهان سر می رسند و با چوب و چماق به جان او می افتند؛ وی دست به شمشیر می برد و به وظیفۀ خود عمل می کند لیکن کثرت عدد دشمنان مانع از این می شود که آن بیچاره به آرزوی خود برسد یعنی چنان که باید انتقام خود را از ایشان باز گیرد. باید گفت چنین مردی مورد تعدی واقع شده است نه اهانت… کسی که چوب خورده است مورد تعدی واقع شده نه مورد اهانت و برای آن که عمل ضارب توهین تلقی شود، می بایستی که وی به پای آن بایستد و نگریزد. در حقیقت کودکان و زنان هیچ یک احساس توهین نمی کنند؛ ایشان قادر به فرار از چنگ حریف نیستند … در مورد عُمال مذهب مقدس ما ]یعنی روحانیان[ نیز این حکم صادق است زیرا این سه طایفه فاقد اسلحۀ تهاجمی و تدافعی اند…» (ص 896 – 897)

البته در جمهوری اسلامی ایران روحانیون هم دارای سلاح دفاعی اند و هم سلاح تهاجمی، بنابراین دیگر در گروهی قرار نمی گیرند که مصون از توهین باشند، بلکه حکومت ایشان نشان داده که هم عامل تعدی اند، هم مجری توهین، الا این که آن قدر شهامت ندارند که پای توهین خود بایستند. ای کاش این دسته از روحانیان ایران دست کم به اندازه دن کیشوت از شعور برخوردار بودند تا بدانند تعدی به افراد بیدفاع – مانند زندانیان – از رده توهین به ایشان خارج است و جنایت به شمار می آید. اگر در حد دن کیشوت شعور داشتند، احتمالاً می فهمیدند که تجاوز جنسی به زنان و مردان اسیر در زندانهای تحت نظارتشان، توهینی به آن اسیران نیست، بلکه نشان از سبوعیت و خوی بیابانی و قبیله ای و قرون وسطائی آنان دارد؛ و از این راه هیچ گونه خدشه ای به شرافت و حیثیت قربانیان وارد نمی شود؛ به قول مولانا:

مه فشاند نور و سگ عو عو کند…
هر کسی بر طینت خود می تَنَد

کی شود دریا ز پوز سگ نجس
کی شود خورشید از پف منطمس

در شب مهتاب مه را بر سماک
از سگان و وع وع ایشان چه باک

سگ وظیفه خود به جا می آورد
مه وظیفه خود به رخ می گسترد…

خس، خسانه می‌‏رود بر روی آب
آب صافی می‌‏رود بی‏ اضطراب

مصطفی مه می‌‏شکافد نیمه شب
ژاژ می‌خاید ز کینه بو لهب!

[همین جا باید بیفزایم که من بنده به هیچ وجه با آوردن این شعر مولانا قصد مقایسه بلاتشبیه و توهین به مقام ازجمند سگ، و پایین آوردن ارزشهای آن موجود دوست داشتنیِ با وفای هوشیار و دوستِ انسان در حد روحانیان حکومتی ندارم؛ این چند بیت را از باب مَثَل آورده ام، زیرا از قدیم گفته اند در مثل مناقشه نیست!]

امروز که برای بار دوم خواندن اثر برجستۀ میگل سروانتس را تمام کردم، برخلاف چهل سال پیش که آن را خیالبافیهای مضحک مردی نیمه مجنون می پنداشتم، داستان دن کیشوت را از زمره داستانهای موسوم به «مجانین العقلا»یی یافتم که در تاریخ ادبیات فارسی پردامنه است: از ملانصرالدین و طلحک گرفته تا بهلول و لقمان سرخسی، که «الجنون فنون» را دربارۀ معرفت ایشان گفته اند!

عطار نیشابوری چه خوب دربارۀ ایشان فرموده است:
قصۀ دیوانگان آزادگی ست
جمله گستاخی و کار افتادگی ست

آنچه فارغ می بگوید بیدلی
کی تواند گفت هرگز عاقلی؟

ای کاش اندکی از این معرفت را سیاستمداران ریز و درشت و وقاحت پیشه ایران داشتند!
شهر واشنگتن، دوازدهم فوریه 2015

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: