Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘روزنامه نگار ایرانی’


در مطلب قبلی به خاطرات جان سیمپسون اشاره کردم، این هم بخشی دیگر است از خاطرات او دربارۀ فرهاد بازفت، روزنامه نگار ایرانی که توسط صدام حسین اعدام شد:

در اوائل سال ۱۹۸۰ با یک جوان ایرانی که به نظر باهوش می آمد در یک مهمانی آشنا شدم. او نسبت به گزارشهای من درباره ایران اظهار لطف کرد و معلوم شد که خواهان گرفتن شغلی در بی بی سی است. بعدها او به من تلفن می کرد و به من اطلاعاتی جسته گریخته دربارۀ ایران می داد که معمولاً صحیح بود. بعداً گاهی به او مبالغی برای کارش پرداخت می کردم ولی اگرچه از او خوشم می آمد ولی هرگز اعتماد کامل به او نداشتم که برایش کاری در بی بی سی بیابم. اگر کرده بودم، او شاید هنوز زنده بود.

او به جای بی بی سی به (روزنامۀ) آبرزور رفت. آشکار بود که در آبزرور نیز به او اعتماد زیادی نداشتند، زیرا اگرچه کارهای او را گاه گاه چاپ می کردند ولی به او شغل دائم ندادند. فرزاد بازفت بیچاره همیشه احساس می کرد که باید سخت تر بکوشد و کمی جلوتر (از دیگران باشد) تا بتواند توجه کسانی را که با آنها کار می کرد جلب کند.

به همین دلیل به عراق رفت. به عنوان یک ایرانی که کشورش در جنگی سبعانه از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ با عراق جنگیده بود این کاری خطرناک بود.  به ویژه آن که یک گذرنامه موقت (Travel document) بریتانیایی بیش نداشت. او بین سالهای ۱۹۸۷ تا ۱۹۸۹ پنج بار به عراق سفر کرد. آخرین بار در سپتامبر ۱۹۸۹ بود. روزی که او لندن را ترک کرد خبرهایی درز کرد که ماه قبل انفجار عظیمی در کارخانه تولید تسلیحات دولت عراق القعقع در نزدیکی شهر حله در ۹۰ کیلومتری بغداد روی داده است.

در چنین مواقعی، هیچ چیزی فرهاد بازفت را از این که بفهمد چه روی داده است  باز نمی داشت. اگر هرگز یک شهید واقعی برای گزارشهای تحقیقی وجود داشته باشد، آن شهید فرزاد است.

فرزاد با استفاده از جذابیت خاص خود دفنه پریش، یک پرستار زیبای بریتانیایی ساکن بغداد را راضی کرد تا او را به القعقع برساند.

در آنجا هیچ چیز پنهانی وجود نداشت. او از یک وزیر عراقی و وزارت اطلاعات برای رفتن به آن جا کمک خواست و در یک مکالمه تلفنی با آبزرور از خطی که کاملاً کنترل می شد مشخصاً گفت که چه کار می خواهد بکند. این یک قمار بود والبته قمار در طبیعت بازفت بود.

عراقیها او را در فرودگاه بغداد هنگامی که درپایان سفرش قصد داشت از عراق خارج شود بازداشت کردند. در چمدانش نمونه هایی وجود داشت از باقی مانده های انفجار که از جاده های القعقع جمع کرده بود. به این قصد که با آزمایش آنها در لندن کشف کند که در انفجار ماه قبل از چه نوع سلاحی استفاده شده است.

او شکنجه شد و بالاخره به هر چه آنها می خواستند اعتراف کرد، به ویژه به جاسوسی برای بریتانیایی ها و اسرائیلی ها. خانم پریس از اعتراف سر باز زد، برای این که او هیچ کار اشتباهی انجام نداده بود. وقتی مقامهای عراقی آنها را با هم روبرو کردند، فرزاد سعی کرد پریش را قانع به اعتراف کند. فرزاد به او گفته بود این باعث رهایی اش می شود.

البته این طور نبود. اعتراف فقط به این معنا بود که عراقیها زمینه ای (و بهانه ای) برای اعدام فرزاد یافتند. در محاکمه آنها، فرزاد به مرگ محکوم شد و خانم پریش به پانزده سال حبس. هیچ کس حکم را برای آنان ترجمه نکرد و به آنها نگفت در دادگاه چه گذشته است. یک دیپلمات بریتانیایی این خبر را به فرزاد داد، یکی دو دقیقه بعد از آن که فرزاد ابراز امیدواری کرد فشارهای بین المللی به نفع او عمل کند. بعد از شنیدن خبر او با تاکید بر عشق خود نسبت خانواده و دوست دختر سابقش، از خانم پریش عذرخواهی کرد و گفت:

 «بعد از رفتنم جهان خواهند فهمید که من چه نوع آدمی بوده ام.» و دقایقی بعد از پایان ملاقاتش با این دیپلمات اعدام شد. خانم پریش بعداز تحمل ده ماه زندان آزاد شد.

اعدام فرزاد بازفت نخستین سرپیچی صدام حسین از جهان غرب بود. خانم تاچر که خواهان آزادی او شده بود، اعدام فرزاد را عملی ناشی از بربریت خواند. اگر روزنامه های جنجالی بریتانیا در این باره غوغا نمی کردند – چه آنها عاشق توهین از راه دور هستند (که خودشان آسیبی نبینند) – احتمال داشت فرزاد بخشوده شود.

(به نقل از کتاب: Strange Places, Questionable People ، صفحات ۳۷۲-۳۷۳)

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: