Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘زندان’


معرفی و بررسی کتاب: (به نقل از مجله ایران شناسی، سال 27، شمارۀ 3)
گذر از آتش
یادمانده‌های مبارزه برای آزادی و کرامت انسانی
خاطرات ایرج قهرمانلو
چاپ اول، بهار 2015، مرکز پخش: انتشارات فروغ، کلن، آلمان

چراغ سرخ شقــایق را رفیـق راه سفر کردم
به پیشواز سحر رفتم سحر نیامدنم آموخت
(نادر نادرپور)
Gozar az atash
در میان خاطرات زندانیان سیاسی ایران در پنجاه سال اخیر، تعداد اندکی به نقد مسائل داخلی گروههای متبوع خود پرداخته اند و اکثراً در چارچوب «حق» (که خودشان باشند) و «باطل» (که رژیم حاکم باشد) باقی مانده اند. یکی از کسانی که در خاطرات خود به نقد رویدادهای داخلی گروه خود نیز پرداخته دکتر ایرج قهرمانلوست. آنچه آقای قهرمانلو از روابط درونی سازمان مجاهدین خلق ایران در اواخر دهۀ 1340 و اوائل دهۀ 1350 تشریح می کند از اهمیتی بسزا برخوردار است، زیرا ریشه های انحراف از اصول و اتکاء به «کسب قدرت به هر طریق و اعمال آن به هر شیوه» را می توان به روشنی در یادمانده های آقای قهرمانلو دید. نگاه من به این کتاب بیشتر از همین زاویه است؛ اما قبل از پرداختن به آن لازم است بدانیم که خاستگاه اجتماعی نویسنده خاطرات چه بوده است.

ایرج قهرمانلو از ایل قهرمانلوست و دربارۀ سابقه سیاسی خانوادۀ خود می نویسد: «بیزاری پدرم از محمد رضاشاه پهلوی، تنها به علت کودتای 28 مرداد 1332 علیه دولت ملی دکتر مصدق نبود و بگیر و ببندها و ستمکاریهای کودتاچیان. بیزاری او ریشه های عمیق تری داشت. او با پهلوی ها پدرکشتگی داشت. پدر پدرم را که ولی خان نام داشت؛ پدر محمد رضاشاه، یعنی رضاشاه پهلوی، کشته بود. ولی خان، رئیس ایل مردم قرمان بود که «امروز به قهرمانلو مشهور است و یکی از مهمترین ایلات کُرد زعفرانلو» به شمار می آید.» (ص 16) ولی خان «مردی نترس و با غیرت و مردم دار بود… علی رغم خدمت بزرگی که از سر ناآگاهی به رضاخان میرپنج کرد و در طرح سرکوب کردن و کشتن یکی از برجسته ترین افسران دموکرات و وطن دوست ایران، یعنی کلنل محمد تقی خان پسیان، نقش مهمی داشت.» (ص 19) ولی خان قصد ترور رضاشاه را دارد و «همراه با یکی از سران کرد خراسان، سر را ه رضاشاه و بر پل دهستان فاروج که امروز شهر شده است، به کمین می نشیند تا در فرصت مناسب شاه را از بین ببرد. ناگهان از روزۀ دوربینی که به دست داشت می بیند که تاج محمد خان بهادری، رهبر ایل با دلانلو یکی از سران کرد، سوار بر اسبش پیشاپیش اردوی رضاشاه به سوی پل دهستان می تازد. در دم … می گوید: ما لو رفته ایم. تاج محمد خان نقشه مان را فاش کرده است. و بعد به نفراتش فرمان می دهد که میدان را ترک کنند و پراکنده شوند.»(ص 20) و این سابقه ای می شود که دهها سال بعد در انتخابات مجلس سال 1341، رقابتی میان یکی از فرزندان ولی با یکی از فرزندان تاج محمد برای نمایندگی مجلس درمی گیرد، و به دلیل طرح ترور رضاشاه توسط ولی خان، غلامرضا بهادری فرزند تاج محمد خان به نمایندگی قوچان به مجلس می رود و عموی دکتر ایرج قهرمانلو «ستاد انتخاباتی خود» را می بندد و از رفتن به مجلس باز می ماند.

ایرج قهرمانلو در پاییز ۱۳۴۳ بعد از موفقیت در کنکور برای ادامۀ تحصیل در رشتۀ پزشکی به دانشگاه مشهد می رود. می نویسد: «به مشهد رفتم و در حوالی دانشگاه اتاقی اجاره کردم. دانشگاه را دنیای تازه یافتم. وقتی در قوچان بودم، از این سرای بزرگ علم و دانش، برداشتی بسیار ساده‌انگارانه و ایده‌آلیستی داشتم. خیال می‌کردم دانشجو نه تنها در زمینه علم از دیگر قشرهای جامعه برتر است، بلکه در زمینه علوم اجتماعی و سیاسی نیز با مردم کوچه و بازار تفاوتهای اساسی دارد. به این سبب مانند اکثریت دانشجویان، کراوات می‌زدم و با کت و شلوار همیشه اتوکشیده، چهره‌ای آراسته، ریش تراشیده و کیف در دست به کلاس‌های درس می‌رفتم، ولی چه زود باورهایم نقش بر آب شد. در همان ماههای اول، با شگفتی دردناکی دریافتم که میان دانش دانشگاهی و دانش سیاسی اجتماعی و همچنین دانش زندگی، شکاف عمیقی وجود دارد که دروس دانشگاهی آن را پر نمی‌کند. برای معنا بخشیدن به زندگی، به بیش از دانش دانشگاهی نیازداشتم.» (ص 34)

ایرج قهرمانلو در سال 1345 به انجمن ضد بهایی حجتیه نزدیک می شود، اما در سالهای ۱۳۴۷ و ۱۳۴۸، با سه نفر از سه جریان سیاسی مختلف آشنا می شود و به سازمان مجاهدین می پیوندد:
«من عنصر مذهب را در جامعۀ ایران بسیار نیرومند می دیدم و باور داشتم که بدون در نظر گرفتن این عامل، جامعه نمی تواند سیر تحولی خودش را از سر بگذراند. سومین کسی که به سراغم آمد از مجاهدین خلق بود. گفتگو با او برایم بسیار دلپذیر بود. افق سیاسی‌ای را که برایم ترسیم می‌کرد شورانگیز بود. او را به خویی می‌فهمیدم و طرز فکر و عمل اجتماعی اش را به خود نزدیک می دیدم. پس از نُه ماه حشر و نشر با او دریافتم که خود به خود عضو سازمان شده‌ام…. از آن پس زیر مسؤولیت حمید آموزش سیاسی و ایدئولوژیک می دیدم. حمید هر از چند گاهی کتاب یا جزوه ای به من می داد که من می باید آن را می خواندم و درباره اش با او به گفتگو می نشستم. البته گفتگوهایی هم داشتیم که بر اساس مطالعۀ متن از پیش تعیین شده ای نبود؛ مانند تفسیر سوره های انفال، احزاب، و توبه قرآن. اما بیشتر گفتگوهایمان حول کتابها – قانونی و غیر قانونی – و نیز نوشته های درون سازمانی بود که من نام برخی از آنها را به یاد دارم، در این جا می آورم:

– نوشته های درون سازمانی: جزوه اقتصاد به زبان ساده، نوشتۀ محمود عسگری زاده، راه انبیا که گفته می شد محمد حنیف نژاد آن را نوشته و جزوات اصلاحات ارضی، شناخت و تکامل که ظاهراً کار دسته جمعی شماری از بنیاد گذاران چون محمد حنیف نژاد، بدیع زادگان، سعید محسن و علی میهن دوست بود.

کتابها: بیشتر کتابهای مهندس بازرگان جزو متون مطالعاتی مان بود؛ مانند راه طی شده، عشق و پرستش، خدا در اجتماع، مسألۀ وحی، اسلام مکتب مبارز و مولد، تفسیر پرتوی از قرآن نوشتۀ آیت الله طالقانی، خلقت انسان و تکامل نوشتۀ دکتر یدالله سحابی… اصول مقدماتی فلسفه از ژرژ پلیتسر، چهار مقالۀ فلسفی از مائو تسه دون، ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی از استالین، چگونه می شود یک کمونیست خوب بود از لئو شائوجی… توجیه سازمان برای یادگیری مارکسیسم جدا از نگرش فلسفی اش در کنار کتابهای دست چین شدۀ مذهبی این بود که انسان امروز از همه شیوه های علمی برای پیروزی بر طبیعت مانند دانش پزشکی و فیزیک مدرن بهره می جوید و آنها را در زندگی روزانه به کار می گیرد. در زمینۀ سیاست نیز نیاز به دانش و به کار گیری شیوۀ علمی امروزی است. دانش و علم سیاسی، امروزه دانش مارکسیسم است. بنابراین ما باید این دانش سیاسی زمان امروز را برای تغییر زندگی انسانها برای جامعه انسانی فردا بیاموزیم. اما این پرسش گاه گاه از اندیشه ام می گذشت که اگر روزی میان شناخت علمی و بینش دینی تضاد بیفتد، ما کدامین را انتخاب خواهیم کرد؟» (ص38 – 39)

قهرمانلو در سال ششم پزشکی عاشق یکی از دانشجویان سال آخر می شود، اما به دلیل عضویت در سازمان نمی تواند با سیمین ازدواج کند. پس به وی می گوید: «‌دلیل این که نمی‌‌خواهم بیش از این پیش‌تر برویم، این است که من با یک گروه سیاسی زیرزمینی ارتباط دارم. عمر من کوتاه خواهد بود یا به زندان خواهم رفت یا مرگ در پیش رو دارم.» و پاسخ می شنود: «هرجا بروی من هم با تو خواهم آمد. چه خوب، الان احساس می‌کنم بیشتر از گذشته تو را دوست دارم.» (ص 42) با سیمین ازدواج می کند به شرط آن که بچه دار نشوند و خبر ازدواج را به مسؤول سازمانی خود می دهد و پاسخ می شنود: «تو می‌دانی که عاشق شدن و ازدواج کردن برخلاف قوانین سازمان است!؟» و جواب می دهد:«آری؛ نه تنها برخلاف موازین سازمان بلکه برخلاف باور خود من هم هست… افزون بر این او هم آماده است به سازمان بپیوندد… حمید گفت: سازمان با حفظ انتقادش به رفتار غیرتشکیلاتی‌ای که کردی، تو را می‌پذیرد و امید است که همسرت هم به سازمان بپیوندد.»

قهرمانلو نخستین آموزشهای چریکی خود را آغاز می کند. هفته ای دو سه روز به تهران می رود و با سردسته های سازمان آشنا می شود: تراب، و بهرام آرام که به عنوان پوشش خود را به شکل بیتل ها درآورده بود. مسعود مسؤول او می شود. در یکی از نشستهای آموزش مسعود از او می خواهد «روش جعل اسناد را آموزش» ببیند، و سپس ساختن بمب: مسعود «کاغذی از جیبش درآورد که در آن تصویری کشیده شده بود که دو سه تا نقطه به وسیله چند خط به هم پیوند خورده بودند. من در شگفت شدم: – این خطها چیه؟ او با ژستی دانشمندانه بی آن که به من نگاه کند گفت: – اینها مدارها هستند.» برای خرید وسایل ساختن بمب با مسعود به توپخانه می روند ولی نمی دانند چه باید بخرند! مرحلۀ بعدی آموزش دزدی است! مسعود از او می خواهد «از فروشگاه بزرگ یک چیزی را بدزدم. این یک نوع آزمایش و تمرین به شمار می آمد که در پی آن افراد با معیارهای قانون شکنی بتوانند کنار بیایند و موضوعات اخلاقی را در هنگام مصادره وسایل زیر پا بگذارند تا در حین عمل دچار شک و تردید نشوند.» (ص 65) آموزش دزدی و بعد از آن آموزش رانندگی و تکرار شعار «می توان و باید» توسط مسؤول قهرمانلو و دیگران از جمله بخشهایی از این خاطرات است که بیشتر به کمدی می ماند و بسیار خواندنی ست، خاصه این که شما می دانید واقعیت دارد و راوی هیچ اغراقی در آن نکرده است. این آموزشها و رفتار مسعود باعث ایجاد اختلاف نظر میان این دو می شود. مدتی بعد بیتل که همان بهرام آرام باشد از طریق سیمین به قهرمانلو اطلاع می دهد که می خواهد وی را ببیند. قهرمانلو تعجب می کند که چرا مسؤول سازمان از طریق سیمین می خواهد او را ببیند نه از طریق مسعود، و فکر می کند موضوع دشواریهای وی با مسعود در این دیدار مطرح خواهد شد. پس به همراه مسعود به دیدار او می رود. بیتل با چهره ای اخم کرده و با ترشرویی خطاب به قهرمانلو می گوید: «شما بایستی همسرت را طلاق بدهید و باید هر چه زودتر هم این کار را تمام کنید! این جدایی برای هر دو شما ضروری ست.» قهرمانلو که نگران سیمین است به بیتل می گوید «ببخشید که وقت شما و سازمان را گرفته ام اما می بایست با یکی از بالاییها حرف می زدم. و ضمناً خواهش می کنم مسائل انسانی را در مورد سیمین رعایت کنید. او بسیار حساس است و از او تنها به عنوان پزشک استفاده کنید.» (ص79-81)

مسؤول رده بالای سازمان حاضر به شنیدن حرفها و انتقادهای قهرمانلو نیست و او را به مسعود حواله می دهد، همان که با وی اختلاف دارد. و بعد مسعود به وی می گوید: «من مشکلی ندارم و مشکل تو هستی. سازمان همینه که هست اگر نمی خواهی برو. اگر می خواهی بمانی باید مخفی بشوی و خودت را با آن همساز کنی. باید از همه وابستگیهایت بگذری. اگر پزشک شدن برایت خیلی مهمتر از سازمان و مبارزه است دیگه سازمان رو ول کن برو.» (ص81) قهرمانلو می گوید:

«این را یک بار دیگر هم گفتی، ببین مسعود من یک پزشکم، با حرفه ای که دارم بیشتر می تونم به سازمان کمک کنم، من آرزو داشتم برگردم به میان مردمم، مردمی که می شناسمشون، مردمی که به من اعتماد دارند، من در میان آنها بزرگ شده ام و بهتر می تونم ارتباط برقرار کنم، ولی با مخفی شدنم همه این امکانات از بین می رود، من تبدیل به یک ابزار زنده می شوم بدون ارتباط. من با مخفی شدن، آدمی درونی می شوم تا بیرونی، تنها با خودم و تو یا کسی دیگر رابطه دارم نه با مردم، از آن گذشته مسأله، مبارزه یا وابستگیهای زندگی نیست که مرا به شک و تردید انداخته است، مسأله این بلبشویی ست که من درونش قرار گرفته ام. من نمی خواهم کورکورانه در این بیراهه بیفتم. من جانم را به خطر انداخته ام. پس مسأله وابستگی نیست. اما حالا نمی خواهم برای ثابت کردن فداکاری و عدم وابستگی ام هرچه شما گفتید گوش بدم، تا حالا کردم اما دیگه نمی کنم. شما روشنایی به من نشون بدین، بعد از من توقع از خود گذشتگی بیشتر برای سازمان داشته باشید.» (ص81)
بریدن از سازمان از نظر عاطفی برای قهرمانلو سخت است و سخت با خود درگیر می شود که چه کند. بالاخره

«نامه ای نوشتم و آن را با ارج گذاری و ستایش از دلاوری افراد سازمان و به ویژه آنهایی که در زیر شکنجه به سر می برند آغاز کردم. سپس جهت گیری و رویدادهایی که در همه این زمان بر من گذشته بود را یک به یک نوشتم و گفتم این هرج و مرج کاری و بلبشوی حاکم درون سازمان سبب آشفتگی و درهم ریختگی ذهن من گردیده است و توان درست اندیشیدن، راه رفتن و گرفتن تصمیم درست را از من سلب کرده است و در نامه، به ویژه به رهبری هشدار دادم که دلمشغولی سازمان به ساختن بمب و انفجار و نپرداختن به بالا بردن دانش سیاسی و کیفیت اعضا، باعث روی کارآمدن افراد بی کیفیت و در نتیجه بروز اندیشه هایی خواهد شد که سازمان را در آینده نزدیک ویران خواهد کرد. در نامه ام یادآور شدم که سازمان آکنده از انسانهایی با بازوان قوی و سرهای کوچک شده است و انگار بدون هدفی مشخص چون مرغ سرکنده ای خودش را به در و دیوار می کوید. نامه را با این جمله پایان دادم «رفقا، برادران! اگر این روند خطرناک در درون سازمان پیش برود شما بیش از آن که رژیم را منفجر کنید، خود از درون منفجر خواهید شد.» (ص82-83)

قهرمانلو بعد پایان تحصیلات به تهران بر می کردد تا سیمین را «آگاه» کند و نگذارد «بدون آگاهی لازم به همکاری با سازمان ادامه دهد» ولی از رفتار سیمین شگفت زده می شود. زن به او می گوید «برو، برو، دیگه به خونه برنگرد!… سازمان می گوید تو ترسویی، تو بریده ای، تو یک آدم پفیوزی شدی، تو گذاشتی و رفتی.» (ص95- 96) معلوم می شود بیتل پشت سر او توطئه می کند و حتی در رابطه زناشویی آنها دخالت می کند: زن می گوید «تو می بایست می ماندی. بیتل می گوید تو برای سازمان مسأله ساز شده ای. حتی رضا رضایی هم درباره تو حرفهایی زده… بیتل میگه تو مرا دوست نداری، تو برای سکس برگشتی» (ص97-98) «این که به ریزکاریهای زندگی خصوصی اعضا بپردازند برای منافع خودشان برداشتهای فرویدی بکنند غیر عادی نبود. مسؤولین وارد جزئیات خصوصی افراد می شدند و عضو را مانند یک گناهکار وادار به اعتراف می کردند تا در آینده اگر چنانچه آن عضو برخلاف میل رهبری یا مسیر جاری سازمان حرفی زد از آن اطلاعات برای خراب کردن شخصیت آن فرد ناراضی سوء استفاده کنند. در سالهای 1354 – 1355 نمونه این وضع را من در بند دو و سه زندان قصر مشاهده کردم…آقای ط. برای نشان دادن صداقتش برای ورود به سازمان تمام زندگی کودکیش را بنا به خواست مسؤولش گفته بود، اما وقتی آن شخص به حرکت سازمان اعتراض کرد، تمام اطلاعات زندگی خصوصی او را میان اعضا پخش کردند. آن زندانی تا مدتها افسرده، شرمگین و گوشه نشین شده بود.» (ص98)

اما سازمان نمی تواند چنین کسی را تحمل کند. خروج از سازمان به معنی ارتداد تلقی می شود و مجازات مرگ دارد. حمید مسؤول سابق قهرمانلو در مشهد به دیدارش می آید و چند ساعتی باهم پیاده می روند و حرف می زنند، قهرمانلو بی اعتقادی خودش را به سازمان بار دیگر ابراز می کند، ولی عاقبت معلوم نمی شود حمید برای چه بعد از چند سال به دیدار او آمده، فقط دو چیز معلوم می شود یکی آن که از نام اصلی قهرمانلو آگاه شده و این به معنی «سوخته» شدن قهرمانلو از نظر سازمان است، و دیگر آن که حمید از وی می پرسد «آیا برای جدایی از همسرت اقدامی کرده ای؟ این پرسش او مرا بد گمان کرد. با خود اندیشیدم نکند برای همین آمده است، ولی آخر چرا؟» (ص112) دو سه هفته ای بعد سیمین تماس می گیرد: «آمده ام که طلاق بگیرم… – «آیا تو مطمئنی که می خواهی این کار را بکنی!؟» با لحنی قاطعانه و چهره ای ناشاد و ناخرسند: – «آری؛ تصمیم خودم را گرفته ام.»(114) پس به محضر می روند و جدا می شوند ولی دو هفته ای بعد دوباره باز می گردد و می گوید آمده که شاید دوباره بتوانند با هم ازدواج کنند. «سر در نیاوردم که این حرف دلش بود یا سازمان، هرچه بود آن اراده و تصمیم روز جدایی را در سیمایش ندیدم دیگر این چه بازی است. اصلاً نفهمدیم… پس از چرخی کوتاه در سکوتی سرشار از شک و گمان دوباره مرا دم در خانه دوستم پیاده کردو رفت.» (ص 117)

بعد از حدود یک ماه سیمین دوباره تماس می گیرد و قرار می گذارد در مقابل پارک ساعی در خیابان پهلوی در کنار یک گیشه تلفن. قهرمانلو به آن جا می رود. زن از او می پرسد «سازمان می خواهد بداند آیا تو به سازمان بر می گردی یا نه» و قهرمانلو قاطعانه پاسخ می دهد «نه!» (ص117) سکوت حکمفرما می شود و ادامه می یابد
«خشکمان زده بود. این که از آنجا تکان نمی خورد این فکر را در من به وجود آورد که نکند چشم به راه تلفنی باشد. به راستی او داشت زمان کشی می کرد. ناگهان زنگ تلفن سکوت بی دلیل و بیهوده سنگین ما را شکست و خودش را با شتاب به تلفن رساند و گوشی را برداشت. نمی دانستم با که سخن می گوید. ولی شنیدم که گفت:
– می گوید نه!
دوباره سکوت. سپس شنیدم که نشانی خانه ام که در خیابان گرامی بود و محل کارم را به شخص ناشناس می دهد. در این جا بود که به سوی او دویدم. باصدایی بلند و پرخاشگونه پرسیدم:
– چرا آدرس مرا دادی؟
در صدایم نگرانی نهفته بود که او در جا پی برد. رنگش پرید و با بهت زدگی گفت:
– نه! نه! این غیر ممکن است!
پرخاش کردم:
– بله؛ ممکن است. دقیقاً همین است! هرچه زودتر باید از هم جدا شویم.
واژۀ کشتن بر زبان نیامده بود. ولی بر هیچ کداممان نهفته نبود که سازمان برنامۀ کشتن مرا در دستور گذاشته است. در آن جا بود دریافتم که چرا سیمین برای بار دوم به در خانۀ دوستم به دیدار من آمده بود. مأموریت داشت تا رهبری را از واکنش من و به طور کلی از زندگی من باخبر سازد.
شتابان خودم را به یک تاکسی رساندم تا از آن جا دور شوم. ترسم ازاین بود که آنها ممکن است در همان اطراف باشند یا هر آن سر برسند. بی اختیار به راننده تاکسی گفتم تجریش. گیج بودم، آشفته و پریشان احوال مغزم درست کار نمی کرد و اصلاً نمی دانستم باید چه کاری انجام دهم… در همین حال سردرگمی و گیجی بودم… راستی چرا می خواهند مرا بکشند؟ چگونه می خواهند مرا بکشند؟ با گلوله یا دشنه… در خواب یا بیداری…» (ص118-119)

قهرمانلو از ترس سازمان و کشته شدن توسط مجاهدین مدتی را با کارگران ساختمانی در دربند سر می کند «حکایت عجیبی بود. من می بایست هم از چنگ ساواک بگریزم و هم از سازمان رفیق کش. کسانی که قرار بود برای آرمانهای انساندوستانه بجنگند اکنون به صورت یک دار و دسته مافیایی درآمده بودند…» (ص129)
مدتی بعد مسعود دوباره با او تماس می گیرد و از او می خواهد که افراد جدیدی به سازمان معرفی کند. قهرمانلو می پرسد چرا باید کسی را به سازمانی معرفی کند که قصد کشتن او را داشته. مسعود ابتدا انکار می کند ولی بالاخره به شرط آن که قهرمانلو کسی یا کسانی را برای همکاری به سازمان معرفی کند، تایید می کند که سازمان قصد کشتن قهرمانلو را داشته. قهرمانلو می نویسد کشف این واقعیت که در سازمان «سلاح زور تنها علیه دشمن به کار گرفته نمی شود، برای دوستان نق زن، یا از نظر آنان ترسو، متزلزل یا هر بهانۀ دیگر» هم به کار می آید، (ص140)

«سرم را به دوران انداخته بود، چه می بایست بکنم؟ آیا مجاز بودم که با چنین سازمانی دوستی را ادامه دهم؟ و یاریش کنم؟ مهمتر، مجاز بودم آیا دوستی را به آنها معرفی کنم؟ توازن فکریم به هم ریخته بود و گم گشته راه می پیمودم. نه ممکن نیست یزدانی را به سازمان معرفی کنم. نه باعث ویرانی کس دیگری نخواهم شد. دور از شخصیت من است که با دوست چنین کنم. دوستم اما بچه که نیست از من هم بزرگتر است، آگاه است. فارغ التحصیل دانشگاه است. کارمند مهمترین شرکت دارویی ایران است. همیشه آرزو داشته است که به سازمان بپیوندد، خودش شعور دارد. مطمئناً او هم مثل من پس از مدتی واقعیت را درخواهد یافت. تازه از کجا معلوم که سازمان واقعیت شومی را که در یکی از اندامهایش رشد کرده جراحی نکند و از بین نبرد؟» (ص140)
با این «استدلال» است که قربانی مناسبات درونی سازمان، دوست قدیمی خود را به سازمان وصل می کند و به مسلخ می فرستد:

«یک هفته نگذشته بود که او را در خانه عباس دیدم. بنا نداشتم دربارۀ آنچه میان او و مسعود گذشته کنجکاوی به خرج دهم ولی او بی درنگ گفت که چیزی نمانده بود که به دامن پلیس بیفتم. از این سخنش جا خوردم. با شتاب پرسیدم: – چی؟ – مسعود از من خواست تا از فروشگاه فردوسی یا فروشگاه بزرگ، چیزی را بلند کنم….. وانمود کردم که آنچه به سر او آمده برایم تازگی دارد و از این که از او خواسته شده تا دست به دزدی بزند از خود شگفتی نشان دادم.» «روز شنبه به دفتر کارش درکمپانی داروگر زنگ زدم. مردی گوشی را برداشت و در برابر پرسش من گفت آقای یزدانی چند روز است در سر کارش نیست و گوشی را با شتاب گذاشت… 45 روزگذشت و از یزدانی خبری نشد.» (ص141)

(آموزش «دزدی» ظاهراً هنوز هم از شیوه های آموزش مجاهدین تازه کار است. مشغول نوشتن این مطلب بودم که رسانه های فرانسه، از جمله فیگارو اطلاع دادند پلیس فرانسه اعضای سازمان مجاهدین خلق را به دزدی گلدانهای گل از یکی از قبرستانهای پاریس متهم کرده است. به گزارش فیگارو، شخصی که هر هفته بر سر مزار شوهرش گلدان گلی می گذاشت متوجه شد که این گلدانها ناپدید می شوند. پس با استفاده از وسایل مدرن از قبیل دوربین‌ مدار بسته و تعبیۀ تراشه های (chips) کامپیوتری در گلدان، سارق گل تعقیب و معلوم شد این گلدانها‌ به ساختمان محل استقرار سازمان مجاهدین و خانم مریم رجوی منتقل می‌شود. سازمان مجاهدین البته گلدان دزدی را تکذیب کرده اند و آن را توطئه ای از جانب رژیم دانسته اند. این است لینک فیگارو:
http://www.lefigaro.fr/actualite-france/2014/10/01/01016-20141001ARTFIG00084-des-fleurs-volees-au-cimetiere-d-auvers-sur-oise-retrouvees-chez-la-resistance-iranienne.php)

قهرمانلو بالاخره هنگام خدمت سربازی در روز شنبه 17 آذرماه 1351 بازداشت می شود:
«من در سالن همگانی پادگان عشرت آباد تهران بر روی صندلی ام نشسته بودم. دوران آموزشی مقدماتی دو ماهۀ سپاه بهداشت را می گذراندم. در خود فرو رفته بودم و چندان متوجه پیرامونم نبودم که به ناگهان نام مرا از بلندگو خواندند و رشتۀ اندیشه هایم پاره شد. از جای خود برخاستم و به دفتر سرهنگ میرفخرایی که مسؤول آموزش پزشکان در حین خدمت بود رفتم. او مردی پنجاه ساله بود و چهره ای مهربان داشت. همان گونه که پشت میزش نشسته بود رو به من گرد و پرسید تو قهرمانلو هستی؟ – بله جناب سرهنگ. – پسرجان کاری کردی؟ – چه کاری؟ – منظورم کار سیاسیه. – نخیر. نگرانی را در چهرۀ مهربانش به خوبی حس می کردم. افسر ضد اطلاعات ارتش که به موازات من و چند گام به دور از من ایستاده بود و در حفظ این فاصله نیز کوشا بود از سرهنگ اجازه خواست تا مرا بازرسی بدنی کند. او رو به من کرد و با حالتی جدی از دور گفت: – جیبهایت را خالی کن!…» (ص142)

آنچه در دویست و اندی صفحۀ بعد می آید داستانی است آشنا که توسط زندانیان سیاسی – امنیتی رژیم گذشته به زبانهای مختلف بیان شده است و اگرچه ایرج قهرمانلو با زبان شسته رفته و پاکیزه خود روایتی خواندنی از رفتار بازجویان و شکنجه کنندگان و مقاومت خویش و دیگران به دست می دهد، اما این روایت دردناک هیچ تازگی ندارد. آنچه تازگی دارد گفتارهای درونی این قربانی دوجانبه است که مملو است از تضاد افکاری که شبانه روز، علاوه بر درد شکنجه و بازجویی، باید تحمل کند:
«باز شناختن پلشتیها دشوار نبود. بازشناختن پلشتی دوست بود که از توانم خارج بود. همین بود که مرا پریشان احوال ساخته بود. دوگانگی، دوگانگی، آخ دوگانگی چون خوره روحم را از درون می خورد. هم قاتل بودم هم مقتول. هم بازیگر صحنه هم تماشاچی، هم دوست و هم دشمن در یک زمان. سرشار از نیروی زندگی بخش بودم اما از دستم خون می چکید…. کوچکتر از آن بودم که بتوانم جلوی سقوط بزرگ را بگیرم. سازمان غول بزرگی بود که می رفت تا همه چیز را زیر پا له کند و من در برابر آن انسان کوچکی بودم که تنها می توانست تماشاچی این سقوط دردناک باشد…» (ص 202-203)

در زندان است که از سرنوشت سیمین مطلع می شود:
«روز 27 مرداد 1353، تیم میثمی و سیمین در خانه ای در خیابان شیخ هادی مشغول ساختن بمب بودند تا آن را فردای آن روز به مناسبت کودتای 28 مرداد کار بگذارند. در اثر اشتباه، بمب در دست میثمی منفجر می شود. او شدیداً مجروح می شود و هر دو چشمانش را از دست می دهد. در این جریان سیمین از یک چشم نابینا می شود. طبق دستور سازمانی، عضو مجروح را یا باید نجات داد یا کشت. سیمین دو اسلحه کمری را بر می دارد و می گوید برادر بکشمت؟ میثمی پاسخ می دهد نه نه نکش خواهر مرا به درون حوض بیانداز. سیمین او را به درون حوض می اندازد و از روی دیوار با اسلحه کمری فرار می کند ولی در خیابان توسط پلیس ساواک دستگیر می شود» (ص 217-218)
در حالی که بازجو خبر دستگیری سیمین را به قهرمانلو می دهد، فکر او جایی دیگر است:
«آخر چرا این بیخردان او را به خانه های تیمی کشاندند؟ چرا این بی اندیشگان آدمها را در جایی غیر از جایگاه اصلی شان و فقط به خاطر منافع کوتاه مدت استفاده می کنند» و با فریاد بازجو به خود می آید: «- مادر قحبه اگر همان بار اول حرفهایت را زده بودی اکنون نه تو این جا بودی و نه او.» (ص218)
ایرج قهرمانلو در بخشی از خاطرات خود با عنوان «رفیق کشی در درون سازمان تسلط جریان آنارکو- نیهلیستی با گرایشات لمپنیسم بر سازمان» می نویسد:
«پائیز سال 1354؛ این روزها خبرهای بدی از درون سازمان می رسید. این خبرها توسط خانواده ها که به ملاقات عزیزانشان می آمدند، و نیز از بندهای دیگر و همچنین زندانیها و سمپات هایی که به تازگی در رابطه با رویدادهای اخیر سازمان دستگیر شده بودند به دست می رسید. در ابتدا باور نکردنی بود. گمان برده می شد دست ساواک در کار است. ولی نه، درست بود، خیلی هم درست بود. بدبختانه آنچه را که من 3 سال پیش پیش بینی کرده بودم حالا رخ داده بود. خبر از این قرار بود که گویا با کشتن یکی از اعضای مذهبی، خدا را از درون سازمان برداشته بودند، ولی از خود خدا ساخته بودند. همچون همه خدایان، بیدل، بیرحم، و دشمن آزادی انسان. ولی ای کاش از خدا انسان می ساختند. انسانی که انسانها را دوست می دارد، دوستیها و پیمانها را پاس می دارد، انسانی که مهربان است، کسی را نمی ترساند و نمی کشد…» (ص249)
*
برای این که روشن شود مبانی ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق بر چه اساسی استوار شده است، چند عبارت زیر از محمد حنیف نژاد، بنیانگذار و تئوریسین اولیۀ سازمان نقل می شود:
«کتابهایی که مطالعه کرده‏ام، عبارتند: از راه طی شده، خدا در اجتماع، بی‏نهایت کوچکها، ذرۀ بی‏انتها، کار در اسلام، اسلام و قرآن راشد، تفسیر پرتوی از قرآن، اقتصاد کشورهای توسعه نیافته… ویتنام در آتش، تحلیل انقلاب الجزایر، حقوق بین الملل، نهج البلاغه فیض الاسلام… ما حدود سه سال و نیم با عده معدودی مطالعه می‏ کردیم و سپس تا سال 47 تعداد افراد ما بیشتر شد … ابتدافقط قرآن و گاهی هم نهج البلاغه می ‏خواندیم و برای بالا بردن سطح اعتقادات افراد از کتابهای آقای مهندس بازرگان و طالقانی ‏استفاده می‏کردیم… ما برای وارد شدن به نظریات مارکسیست‏ها، کتابهای آنها را هم مطالعه می‏کردیم.» (نهضت امام خمینی، ج 3، ص 558 – 557 از پرونده حنیف نژاد)
«بدون آشنایی با فرهنگ انقلابی عصر حاضر، درک عظمت آیات قرآن هیچ ممکن نیست.» در این جا حتماً کتب زیر را بخوانید: کتابچه سرخ، امپریالیسم و کلیه مرتجعین تاریخ ببر کاغذی هستند، دو نوع همزیستی مسالمت‏آمیز به کلی متضاد.» (کتاب راه انبیاء یا راه بشر، 96. هر سه‏کتاب از مائو است. )
* کتاب اساسی دیگر مجاهدین تکامل نام داشت که کار علی میهن دوست بود و در آن «راه خدا» و «راه تکامل» یکی دانسته شده است. بینش مارکسیستی و تطبیق بزرگان این نهضت با «مؤمنین» و «کسانی که در راه خدا گام بر می دارند» آشکار است. حنیف نژاد در راه انبیا نوشته بود: منظور از مؤمنین در آیۀ سوم سورۀ جاثیه ]=حجرات[ ‏چیست؟ از نگاه اول چنین به نظر می‏رسد که منظور، مؤمنین مسلمان باشد، در حالی که چنین نیست؛ زیرا با در نظر گرفتن آیات‏بعدی مخاطب این آیات ضمناً کسانی هستند که ایمان به خدا ندارند.(راه انبیا، ص 27 )

به علاوه می دانیم جزوۀ «شناخت» که پایه و بنیان ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق بوده، از همان زمان تهیه، سه روایت مختلف داشته است: روایت سوم، روایتی بوده است برای عموم مردم و علاقه مندان و پیوستگان جدید به سازمان؛ روایت دوم، روایتی که برای اعضای سازمان و در بحثهای سلولهای درون سازمانی مورد استفاده قرار می گرفته، و روایت اول، روایتی که در اختیار رهبران سازمان بوده است. بعدها وقتی در سال 1354 «بیانیۀ تغییر مواضع» از سوی سازمان مجاهدین خلق اعلام شد، این موضوع هم فاش گردید که اساس ایدئولوژیک سازمان مجاهدین از اصل بر اندیشه های مارکسیستی استوار بوده است. سید کاظم موسوی بجنوردی بنیانگذار «حزب ملل اسلامی» در خاطرات خود با عنوان مسی به رنگ شفق از گفتگوی خود با مسعود رجوی در زندان چنین نوشته است:

«مجاهدین خلق رسم شان بر این بود که هر کس تازه وارد بند می شد، فوراً برایش یک رابط تعیین می کردند و در زندان نیز خیلی تشکیلاتی برخورد می کردند. برای من هم رابطی تعیین کردند که جز مسعود رجوی کس دیگری نبود. من حدس می زدم که بالاخره مسعود به سراغ من خواهد آمد و حدسم درست بود. من به مسعود رجوی گفتم: «نشریات تان را بیاورید، من ببینم» ایشان رفت و جزوۀ «شناخت» را آورد. من اجمالاً آن را مطالعه کردم و دیدم که طابق النعل بالنعل یک جزوۀ مارکسیستی است و شرح و بسط همان اصول دیالکتیک است.
من با مارکسیسم – لنینیسم از نوجوانی به خوبی آشنا بودم؛ فوراً متوجه شدم که قضیه از چه قرار است؛ یکی دو ساعت بعد مسعود شتابان آمد، گویا شنیده بود که من مارکسیسم را خوانده ام؛ خودش پیش دستی کرد و گفت: «آقای بجنوردی، جزوۀ تئوری شناخت را که خدمتتان دادم، در واقع همان منطق دیالکتیک است» خندیدم و گفتم: «بله فقط مثالهای شان عوض شده است.» شروع کرد به بحث و پس از فصل مشبعی که دربارۀ علم صحبت کرد گفت: «از نظر ما مارکسیسم لنینیسم علم است، علم اجتماع و علم مبارزه است، درست مثل قوانین فیزیک، ربطی به دین و اسلام ندارد. ما نمیتوانیم بگوییم فیزیک اسلامی یا فیزیک سرمایه داری، فیزیک فیزیک است و قوانین خودش را دارد. مارکسیسم هم همین طور!»
گفتم: «البته من با نظر شما موافق نیستم، چون مارکسیسم یک نظریه است قابل رد و تحلیل است و قطعیت قوانین فیزیکی را ندارد». بحث ما در همین جا پایان یافت.» (ص ۱۴۷)
شاید از همین جهت است که اجازه نمی داده اند جزوه هایشان نزد کسی بماند:
«یک بار به مسعود رجوی گفتم که بازهم از جزوه های خودشان به ما بدهد. او هم این جزوه ها را می داد و پس از آن که می خواندم پس می گرفت. من پیشنهاد کردم که یک نسخه از این جزوه ها پیش من باشد، بلافاصله پاچۀ شلوارش را بالا زد و گفت: «ببین آقای بجنوردی، من وقتی یک کار برخلاف اصول تشکیلاتی می کنم، خودم را تنبیه می کنم و با سیگار می سوزانم، این خلاف اصول تشکیلاتی ماست که جزوه پیش شما باشد. بهتر است در یک جا نزد خودمان مخفی باشد و هر وقت خواستید می دهیم تا بخوانید!» (ص ۱۴۸)
***
به نظرم خواندن این کتاب برای همه کسانی که تصور می کنند سازمان مجاهدین خلق بر اثر شکست در کسب قدرت اجتماعی و دولتی در سالهای بعد از انقلاب اسلامی، در مسیری افتاده که شاهد آن هستیم و به هیچ نوع اخلاق و اصول، جز کسب قدرت به هر وسیله، پایبند نیستند، ضروری ست. با خواندن این کتاب در می یابیم که عدم احترام به مردم، و به ویژه به زنان، از ابتدا ذاتی این گروه بوده است. و رهبران آن از مجید شریف واقفی و رضا رضایی گرفته تا بهرام آرام، زن را فقط وسیله دفع شهوت و پیشبرد اهداف خویش می دانسته اند؛ و «انضباط حزبی» یا «قاطعیت انقلابی» نام مستعاری بوده است برای ابزار سازی آدمها – اعم از خودی و غیر خودی. بنابراین در سالهای شکست هیچ نوع دگردیسی اساسی در این سازمان روی نداده و فقط کیش شخصیت جنبۀ وحدانیت پیدا کرده و همه متوجه شخص «رهبر» شده است، و امروز هم همچنان گذشته، همۀ کسانی که به درگاه مقدس رهبران آن سر تعطیم و کرنش فرود نمی آورده اند، «مرتد» و «خائن» و «بریده» و «تواب» بوده اند و مال و جانشان مباح.

Read Full Post »


دو روز پیش دیدم سایت هافینگتون پست مقاله ای از آقای اکبر گنجی منتشر کرده با عنوان The Transformation of American Democracy to Oligarchy . مقاله را خواندم. دربارۀ نظام سیاسی آمریکاست و تحولات آن. در واقع نویسنده سعی کرده با کنار هم گذاردن برخی مطالب جسته گریخته از منتقدان نظام سیاسی آمریکا، نتیجه هایی بگیرد که ریشه ای در واقعیات ندارد. من هرگز نتوانسته ام فهم کنم که چگونه آدمی به خود جرات می دهد با چند سال اقامت در کشوری مثل امریکا (و در حالی که هنوز حتی به زبان آن کشور مسلط نیست، و مجبور است نظرات خود را به فارسی بنویسد و بعد کسی آن را به انگلیسی ترجمه کند، تا قابلیت چاپ در یک نشریه انگلیسی زبان بیاید) می تواند با این رشادت و شجاعت درباره موضوعی که احتمالاً – و بنا بر آنچه نوشته اند – از ابعاد آن اطلاعی کافی و همه جانبه ندارد، چنین اظهار نظرهای قاطع بنماید؟
البته این نخستین بار نیست که آقای گنجی مطلبی را محض اظهار دانش و اطلاعات در خارج از متن تاریخی و اجتماعی درخور و قابل فهم ارائه می کنند. ایشان چهارده پانزده سال پیش از این هم – هنگامی که در جمهوری اسلامی ایران زندانی بودند – مقاله مفصلی نوشتند با عنوان «زندان» و در آن به تشریح نظرات یک فیلسوف فرانسوی پرداختند به نام میشل فوکو و قیاس آن با نظام زندان در ایران. در حالی که چنین قیاسی از بن نادرست بود، و هست.
دکتر ناصر طهماسبی دوست عزیز بنده که در آن زمان نشریه «علم و جامعه» را منتشر می کرد تصمیم گرفت این مقاله را منتشر کند. به همراه مقاله مفصل آقای گنجی من هم یادداشتی نوشتم که خوانندگان علم و جامعه هر دو مطلب را در کنار هم بخوانند. قبل از این که به مروری بر مقالۀ اخیر آقای گنجی در هافینگتون پست بپردازم، لازم می دانم نکات اصلی آن مطلب قبلی را هم در این جا بازنشر کنم، تا زمینه ای باشد برای درک نوع تفکر ایشان، زیرا همان 14 سال پیش هم ایشان از همان مشکلات شیوه تحقیق و مقایسه ای رنج می بُرد که در مقاله اخیر ایشان شاهدیم.
عنوان مقاله ای که در «علم و جامعه» اوت 2001 منتشر شد چنین بود: «پس از خواندن «زندان» اکبر گنجی: کعب بن اشرف یا میشل فوکو؟ مسأله این است! چالش اصلی طرد اسلام از نظام دولتی است»

این است متن آن مقاله:

یکی از سنتهای نادرست در میان اغلب روشنفکران ایرانی که به مسائل سیاسی و اجتماعی می پردازند این است که نظریات زندانیان سیاسی را معمولاً به اعتبار و پشتوانۀ «دربند» بودنشان، بی هیچ نقد و تاملی می پذیرند و رواج می دهند، یا دست کم در قبال آن سکوت اختیار می کنند. نمونه های زیادی از این نوع نگرش را به خصوص در دوران رژیم سابق شاهد بودیم و هر کدام از ما کسانی را می شناسیم که پشتوانۀ سخن و اعتبار کلامشان بیش از آن که برآمده از استقلال رأی و فهم و درک درست مسائل سیاسی و تاریخی ایران باشد، ناشی از اقامتشان در «زندان» بود. البته صدمات ناشی از این نوع نگرش را هم در حکومت بیست و چند سالۀ نظام مارکسیستی – اسلامی کنونی شاهدیم.
در این جا قصد نقد تمامی مقالۀ آقای اکبر گنجی را ندارم و نیز اذعان دارم که اکبر گنجی یکی از معدود روزنامه نگارانی است که مورد هجوم هر دو جناح اصولگرا و اصلاحگرای نظام اسلامی قرار گرفته، ولی نگهداری غیرقانونی او در زندان و ستمی که بر او می رود نباید حکم و دلیلی بر صحت نظرات سیاسی و اجتماعی شاذ او باشد.
اکبر گنجی اساس مقالۀ خود را بر نظریات میشل فوکو قرار داده، و نظرات وی را درمورد زندان، تنبیه، جرم، اتهام، قانون و قانون شکنی، آزادی عقیده، مشکلات روانی زندانی، فداکاری، اطاعت، نافرمانی، عقل، استبداد، شکنجه، کتک، بازجویی؛ شلاق، و… به شرح یا اشاره مورد بررسی قرار داده است، که همه در جای خود مهم و قابل بررسی و تعمق هستند، اما نه در چارچوب یک نظام مبتنی بر شریعت اسلامی چون جمهوری اسلامی ایران.

مشکل اصلی مقالۀ آقای گنجی این جاست که مطالب مورد اشارۀ میشل فوکو – و در مواردی نلسون ماندلا – هیچ گونه ارتباطی با نظام اسلامی و شیوه های حکومت دینی ندارد. میشل فوکو از زندان به عنوان یک نهاد اجتماعی یاد می کند و ابعاد آن را مورد بررسی قرار می دهد، در حالی که در اسلام زندان یک نهاد اصیل به شمار نمی رود، بلکه جزو نهادهایی است که نظام اسلامی ایران مانند بسیاری از نهادهای دیگر – همچون دادگستری، آموزش و پرورش؛ دارایی و امور مالی، امور خارجه و غیره – از نظام قبل به ارث برده اند و – از نظر خودشان متأسفانه – موفق نشده اند آنها را کاملاً نابودکنند، اگرچه تلاش بزرگی در این راه به عمل آورده اند. حتی وجود قوای سه گانه مقننه و قضاییه و مجریه و تفکیک آنها از یکدیگر نیز در همین ردیف قرار می گیرد، یعنی نهادهایی که ار رژیم سابق به نظام اسلامی به ارث رسیده و نتوانسته اند آن را کاملاً نابودکنند، ولی البته این توفیق را یافته اند که – مانند رژیم گذشته ولی گسترده تر از آن – این نهادها را از مفهوم خودشان خالی نمایند و به صورت شیر و بی یال و دم اشکمی درآورند که آلت فعل خلیفه یا ولی فقیه باشد.
آقای گنجی و دیگر کسانی که نهادهای مستقر در ایران را با نهادهای مشابهشان در کشورهای اروپایی یا آمریکایی می سنجند از این نکتۀ بدیهی غافل مانده اند که کشورهای اروپایی و امریکایی از نعمت اسلام بی بهره اند. چون قسمت اصلی مقالۀ آقای گنجی دربارۀ زندان و شکنجه است، در این مختصر فقط به همین موضوع، یعنی زندان و شکنجه به گونه ای گذرا اشاره می کنم.

برای دریافتن نقش زندان یا شکنجه در نظام اسلامی ما چاره ای نداریم الا این که به دوران صدر اسلام رجوع کنیم و ببینیم در آن دوران پیامبر اسلام و جانشینان بلافصل وی در موارد یاد شده چه می کردند؟
ما در صدر اسلام زندان نداشته ایم و بنابراین زندان و برخی مسائل ناشی از آن از ابداعاتی به شمار می رود که سابقۀ آن در اسلام به حدود دویست سال بعد از پیدایش دین مبین بر می گردد، یعنی زمانی که خلفای اسلامی بعد از تصرف سرزمینهای متمدن و آگاهی از قوانین آن جوامع – یعنی سرزمینهای مفتوحه – دریافتند که می توان گاهی اوقات مخالفان را در بند نگاه داشت و لزومی ندارد که همه را در جا به قتل رساند!

در صدر اسلام و در زمان پیامبر و خلفای راشدین، مخالفان را – در برخی مواقع حتی قبل از احراز مخالفتشان و به صرف احساس مخالفت از جانب ایشان – به قتل می آوردند، به همین راحتی. یعنی اگر نوع آقای گنجی در آن زمان پیدا می شد که کلمه ای به پیامبر (معادل امروزی آن: آیت الله خامنه ای یا آیت الله هاشمی و اعوان و انصارشان) می گفت که باعث رنجش او می گردید، حکمش قتل بود و بریدن سر. نمونه های تاریخی آن فراوان است. ای کاش آقای گنجی در زندان این فرصت یا امکان را پیدا می کرد که تاریخ طبری و سیرت رسول الله و تاریخ بلعمی و سایر تواریخ اسلامی و فتح نامه ها و قرآن را مورد مطالعه قرار دهد تا به طور دقیق از رفتار پیامبر اسلام با مخالفانش آگاه شود و دریابد که رفتار نظام اسلامی کنونی در قیاس با آنچه بنیانگذار شریعت غرا مجری می داشت تا چه میزان «انسانی» و توأم با رأفت و محبت و تلطیف شده است!
مثلاً در دوران پیامبر ما «روزنامه نگار» نداشتیم و نزدیکترین حرفه به روزنامه نگاری در آن دوران شعر و شاعری بوده است که البته خود پیامبر هم در آن دستی داشته. حال ببینیم که پیامبر با شاعران که روزنامه نگاران و خبرنگاران دوران خود محسوب می شده اند، چگونه رفتار می کرده است.

در غزوۀ بدر – بنا به روایت تاریخ طبری از عبدالله بن مسعود، پیامبر فرمان داد همۀ مقتولین را به داخل چاهی ریختند و خود حضرت بر سر چاه ایستاد با اجساد بیجان آنان سخن می راند. شخصی به نام «کعب بن اشرف» که از قتل دسته جمعی ایشان متأثر شده بود، از داخل قلعه – که پیامبر را بر آن دسترسی نبود – اشعاری در وصف مقتولین و شجاعت ایشان می سرود و می خواند. پیامبر از شعر او عصبانی شد و فریاد زد «کیست که شرّ این اشرف را کم کند و سر او را بیاورد؟»

بنابراین می بینیم که پیامبر برای مقابله با یک شاعر مفلوک که احساس خود را نسبت به دوستان و اقوام مقتولش بیان می کرده فرمان قتل و آوردن سر می دهد. داستان کامل را در تاریخ طبری بخوانید، اما نکتۀ قابل توجه و بدیع دیگری نیز در این واقعه وجود دارد که دریفم می آید نقل نکنم.

کسی که تصدی قتل را قبول می کند «محمد بن مسلمه» برادر رضاعی کعب بن اشرف است. محمد بن مسلمه به پیامبر می گوید که نتوان کعب بن اشرف را از داخل قلعه بیرون کشید، مگر آن که من به رسول خدا ناسزا بگویم و به کعب بقبولانم که از مخالفان و دشمنان رسول خدا هستم!
محمد بن عبدالله، صاحب شریعت اسلامی، فرمود هرچه می خواهی بگوی (از ناسزا و توهین ولی) سر او را به دست آور!
پس محمد بن مسلمه به همراهی یک مومن دیگر به نام «سلکان سلامه» در شامگاه به در قلعه می روند و در آن جا محمد بن مسلمه برادر رضاعی خویش کعب بن اشرف را صدا می زند و با زاری و ناسزاگویی به پیامبر اسلام به وی می گوید که محمد بن عبدالله از ایشان پول و باج می خواهد و او آمده است تا زره اش را نزد برادر گرو بگذارد و وامی بستاند تا شرّ محمد بن عبدالله را از سر خود باز کند.
کعب بن اشرف فریب برادر می خورد و برای کمک به او از قلعه بیرون می آید، چند قدیمی همراه او راه می رود و ناگهان محمد بن مسلمه گردن برادر را می گیرد و خطاب به سلکان که کمین کرده بود فریاد می زند که «بکش این دشمن رسول خدا را»!

پس از قتل کعب بن اشرف، سرش را بریده هنگام صبح به عنوان تحفه نزد پیامبر اسلام که در حال نماز بود عرضه می کند و حضرت شادی می کند و – به روایت تفسیر سورآبادی – بعد از نماز فرمان می دهد هر یهودی که دیدند خونش بریزند!

آقای گنجی اگر می خواهند دربارۀ جامعۀ اسلامی و نظام اسلامی حاکم در ایران و نگرش این نظام به زندان صحبت و حکم صادر کنند، و فرمایشاتشان برای مردم مسلمان قابل اصغا و فهم باشد، باید معیارهای خودشان را عوض کنند و با استناد به تاریخ اسلام و شیوه هایی که مورد اجرای پیامبر اسلام و جانشینان او بوده، در مورد مسائل مبتلابه نظام اسلامی اظهار نظر نمایند، نه این که به امثال میشل فوکو یا نلسون ماندلا و نظراتشان استناد کنند، که کمترین ارتباطی با جامعه بی طبقه توحیدی اسلامی ایران ندارد.
این که فوکو دربارۀ شکنجه چه می گوید چه ربطی به نظام اسلامی ما دارد؟ ما در نظام اسلامی خود از شکنجه و ترور به عنوان یک سنت نبوی سابقه داریم. در صدر اسلام هم شکنجه می کردند. خود حضرت رسول بارها فرمان شکنجه داد، حضرت علی هم شکنجه می کرد، امیرالمومنین عمر هم شکنجه می کرد. روایات و نمونه های تاریخی آنها فراوان است، فقط همتی می خواهد که به کتب تاریخی رجوع کرده و آنها را بازخوانی کند و متوجه شود که رهبران امروزی نظام اسلامی حقیقتاً به مردم ایران از باب زجر و شکنجه های اسلامی تخفیفهای نود و نه درصدی داده اند، والا اگر اسلام ناب محمدی در همه ابعادش در ایران پیاده می شد، در پهندشت ایرانزمین امروز جز مشتی مردم معلول یک دست و یک پا و یک چشم، یا بدون دست و بدون پا و بدون چشم و دماغ و گوش، کسی باقی نمانده بود.

نمونه می آورم، باز هم از جنگ بدر: پیامبر تصمیم گرفت چاههای آب نزدیک «بدر» را خراب کند تا مخالفانش از داشتن آب محروم بمانند. یعنی همان کاری که قریب پنجاه سال بعد به روایات شیعیان شمر بن ذی الجوشن تکریتی – همشهری صدام حسین – علیه نوه پیامبر در صحرای کربلا کرد.
وقتی پیامبر و یارانش بر سر چاه رسیدند دو نفر به نامهای «اسلم» و «عریض ابویسار» مشغول کشیدن آب بودند. تاریخ طبری می گوید «حضرت فرمود آن قدر آنها را بزنند تا بگویند از کجا می آیند و تعداد سواران و لشکریان» آنها چیست؟ ادامه داستان و داستانهای مشابه آن را در کتب تاریخ پی بگیرید، که در این مختصر مجال آن نیست.

دیگر آن که آقای گنجی به محاکمه از دید میشل فوکو می پردازد و من غیر مستقیم به عدم محاکمه در زندانهای اسلامی – محاکمۀ عادلانه که جای خود دارد – اشاره می کند.
واقع امر و حقیقت قضیه این است که ما در صدر اسلام هرگز محاکمه نداشته ایم و آقای گنجی و دیگران هرگز نمی توانند حتی یک مورد از محاکمه در صدر اسلام نشان بدهند. پیامبر اسلام تمام مخالفان حکومت خود را – بی هیچگونه اغماض و بی روبایستی و بی ریا – از میان بر می داشت و در اکثر موارد زاد و رودشان را هم نابود می کرد و منازلشان را به آتش می کشید.
باز در همان روز جنگ بدر وقتی اسیران را آوردند، عباس بن عبدالمطلب از بستگاه پیامبر نیز جزو اسرا بود. پیامبر به او گفت «تو که مال داری فدیه ات را بپرداز و برو.» در مورد سایر اسرا که مالدار نبودند ابوبکر به پیامبر گفت «یا رسول الله، آنها قوم و خویش تو هستند، آنها را نگهدار و مهلتشان ده، شاید خدا توبۀ آنها را بپذیرد.» عمر گفت «ای پیغمبرخدا، تو را تکذیب کردند، گردنشان را بزن.» و عبدالله رواحه گفت «در دره ای هیزم بسیار بریزیم و آتش بزنیم و اسیران را در میان آتش اندازیم.»
پیامبر در پاسخ این سه تن فرمود: «هیچ اسیری را از دست ندهید، مگر فدیه بگیرید و یا گردن بزنید که شما عیالوار هستید»!

آیا انصافاً امروز نظام قضایی جمهوری اسلامی ایران جز این رفتار می کند که از اسرایی که در اختیار دارد فدیه می گیرد یا از آنان به عنوان گروگان استفاده می کند؟ آیا کسی می تواند ادعا کند که شیوۀ قضات جمهوری اسلامی در گرفتن فدیه و باج از اسرای دربند شیوه ای غیر اسلامی است؟

آقای گنجی همچنین – با استناد به میشل فوکو – به ارزش انسان و فرد و این گونه قضایا پرداخته که کمترین محلی از اعراب در نظام اسلامی ندارد و پرداختن به آن هم موجب ملال است و هم در این مختصر نمی گنجد.
***
غرض از این چند سطر این بود که برای رسیدگ به مسائل مبتلا به مردم ایران در روزگار حاضر باید تاریخ ایران و تاریخ اسلام را، و شیوه های حکومت دینی را در طول زمان به دقت خواند و و از آنها یاد گرفت. تاریخ ما و شریعت ما و سنت ما با اروپا و آمریکا فرق می کند و اگر هم می خواهیم برخی از سنتهای نیکوی غربی را با سنتهای خودمان گره بزنیم، ابتدا باید از سنتهای غلط خودمان کاملاً آگاه باشیم.
امروز شرایطی فراهم شده که اکثر مردم می توانند احکام اسلام و شریعت اسلامی را با گوشت و پوستشان لمس کنند و به طور عینی و عمیق درک کنند که نظام اسلامی یعنی چه. این که برخی این جا و آن جا و با تکیه بر این استدلال نادرست که حالا موقع رسیدن به این حرفها نیست، می خواهند مسائل سیاسی و اجتماعی مبتلا به ایران را از مسألۀ اسلام جدا نمایند، فقط ناشی از فرصت طلبی سیاست بازانه ایشان است. اکثر این جماعات و گروهها – هر یک به نوعی – چشم به قدرت دوخته و امیدوارند در زمانی به شیرینی وصل آن نائل آیند، بنابراین در مورد این اساسی ترین مشکل مردم ایران، یعنی تضاد حل ناشدنی دموکراسی با اسلام، چشم می پوشند و از دیگران نیز می خواهند که دربارۀ آن سخن نگویند. مشکل حکایتی است که تقریر می کنند! اکثر ایشان در نوشته های خود به نوعی سعی می کنند که مسیر توجه مردم را از علت العلل مشکلات امروزی ایران منحرف کرده و مسائل دیگری را به قول «رفقا» عمده کنند!

حقیقت امر این است که مشکل اساسی مردم ایران «جمهوری اسلامی» نیست، بلکه خود اسلام است و چالش اصلی مردم برای رسیدن به آرامش اجتماعی و طرد اسلام از دولت و نظام سیاسی است؛ اسلامی که کاملاً در همه صحنه ها و زمینه های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و از همه مهمتر اخلاقی، شکست خورده است. کامل و واضح.
ده سال پیش از این در مقاله ای استدلال کردم که اگر گروهی از روحانیان شیعه متوجه خطیر بودن موقعیت خود و اسلام نشوند و برای جدایی دین از دولت پیشقدم نگردند، آینده دین در ایران در مخاطرۀ جدی قرار خواهد گرفت. امروز اضافه می کنم، اگر اسلام از دولت طرد نشود، طرد اجتماعی آن در دستور روز مردم قرار خواهد گرفت.
***
هم اینک، صبح دوشنبه 16 ژوئیه 2001، که مشغول بازخوانی و تصحیح این نوشته بودم، خبر رسید که گروههای اسلامی در الجزایر که خواهان به دست گرفتن قدرت و تشکیل دولت اسلامی هستند، یازده نفر اعضای یک خانواده را در برابر اهالی محل سر بریده اند. «گناه» خانوادۀ مذکور این بوده است که پدر خانواده و یکی از پسران او کارمند دولت هستند و حاضر نبوده اند در خدمت نهضت مسلمانان در سرنگونی دولت الجزایر و اسلامی کردن آن قرار گیرند. معلوم نست که مجاهدین مسلمان الجزایر هنگام کشتار اعضای این خانواده چگونه عمل خود را برای حاضران توجیه کرده اند، ولی می توان با توجه به شیوه هایی که رهبران حکومتهای اسلامی از صدر اسلام تا کنون برای کسب قدرت و حفط آن در پیش گرفته اند، استنادات دینی ایشان را دریافت. به خاطر بیاوریم که نهضت اسلامی ایران نیز در تابستان 1357 برای ایجاد هیجان در میان مردم، سینما رکس آبادان را آتش زد و باعث قتل فجیع چند صد نفر شد.
خدا نکناد که این شیوه های اسلام ناب محمدی در کشورهای اسلامی رایج گردد.
16 ژوئیه 2001، فالس چرچ، ویرجینیا
***
این را در نظر داشته باشید که مقاله آقای گنجی درباره زندان، درباره مملکتی بود که در آن رشد کرده و بالیده، بخشی از نهضت انقلابی و حکومت برخاسته از آن بوده، و با این حال تا این حد از تاریخ و فرهنگ و مذهب آن بی اطلاع بوده است. در بخش بعدی به مقاله اخیر آقای گنجی خواهم پرداخت و نظرات ایشان درباره نظام سیاسی آمریکا و فرهنگی که این نظام از آن برخاسته و جهان را زیر نفوذ خود گرفته است.

Read Full Post »


باز هم سایت تابناک خبر داده که فتواهایی برای تجاوز به زنان علوی (شاخه ای از مذهب تشیع، که در اقلیت مطلق اند، و خاندان اسد حاکم سوریه متعلق به آن فرقه است) صادر شده است. ظاهراً از جمله «یکی از روحانیون سلفی اردن، به نام یاسر الاعجونی، باز هم فتوایی جدید صادر کرد و گفت کسانی که در سوریه علیه بشار اسد مبارزه می کنند و می خواهند حکومت شریعت را در سوریه تشکیل دهند، می توانند به زنان علوی، غیر سنی و غیر مسلمان تجاوز کنند و از این بابت گناهی برای آنان وجود ندارد.»
سایت تابناک نوشته است این گونه فتواها که «به نام اسلام صادر می شود، مو را بر اندام آدم هر انسان آزاده ای سیخ می کند!»
بی تردید همین طور است، این نوع فتواها و اعمال ناشی از این فتواها مو بر اندام هر انسانی سیخ می کند ولی سوال این است که آیا چنین فتواهایی در داخل میهن اسلامی و نظام مقدس در سالهای پیش جعل نشد و بر اساس آن دخترکان ده دوازده ساله را پس از ازاله بکارت اعدام نکردند؟
پاسخ مثبت است، اگرچه در این مورد ممکن است اغراقهایی هم صورت گرفته باشد، ولی اصل مطلب صحیح است و مرحوم آقای منتظری هم این مطلب را تایید کرده است. از جمله در نامه ای که وی در پائیز 1365 به خمینی نوشت صریحاً از او پرسید که آیا می داند که در زندانهای جمهوری اسلامی دختران به زور «تصرف» می کنند؟ البته آقای منتظری می دانسته که آقای خمینی از این موضوع مطلع است، ولی خواسته بود جای انکار برای او نگذارد که بعداً نگوید نمی دانستم و با اطلاع و تایید من نبوده است.
در همان زمان در نشریه ای که با عنوان «مقاومت» در لندن منتشر می شد و اگر حافظه ام خطا نکند خانم شکوه میرزادگی اداره آن را برعهده داشت، نامه ای از زنی چاپ شد که از زندان رها شده بود، و شرح داده بود که چگونه در یک شب 12 یا 14 زندانبان (تردید از بنده است) به او تجاوز کرده بودند…
نیز به یاد دارم که در سال 1361 یا 1362 مجله ای که «انجمن دانشجویان مسلمان» – طرفداران سازمان مجاهدین خلق – در امریکا منتشر می کرد بخشی از سند – نامه ای را کلیشه کرده بود که در آن از قول یکی از رهبران دینی کشور آمده بود که دختران باکره به بهشت می روند و دادستان وقت انقلاب بر اساس آن، استدلال کرده بود که چون این دختران علیه حکومت عدل الهی «بغی» کرده اند و حکمشان اعدام است و نباید به بهشت بروند، پس باید بعد از ازاله بکارت اعدام شوند.

این که چطور دادستان انقلاب به جای خداوند تکلیف ساکنان بهشت و جهنم را روشن می کند، خود موضوع جالبی است، اما سوال مقدر از برادران سایت تابناک و رهبران حکومت مقدس دینی در ایران این است که چرا نجاوز به دخترکان در زندانهای ایران عین عدالت الهی است ولی همین عمل غیر انسانی در موردی مشابه «مو بر اندام انسان» سیخ می کند؟
تنها پاسخی که می توان به این سوال داد این است که آن دخترکان ایرانی در زندانهای نظام مقدس «غیر خودی» بوده و هستند و زنان و دختران بیگناهی که امروز در معرض این وحشیگری مسلم قرار دارند «خودی» هستند.
شما که به درستی می فرمایید «حتی بشریت هم چشمانشان را بر روی رنج و آلام زنان علوی و سایرین در سوریه بسته است»، خودتان چشمان خود را هنگام تجاوز به دخترکان و پسرکان در زندانهای ایران در دوران نظام مقدس اسلامی باز نگهداشته بودید و نگهداشته اید؟
اگرچه حدیث «لا حیا فی الدین» آویزه گوش شماست، ولی گاهی اوقات، شرم و حیا بد چیزی نیست!

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: